لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 61
محمد نگاهش را به سمت پایین میدوزد، اندکی مکث میکند و با ذوق میگوید: - یعنی تو هم اینقدر دلتنگ بودی ماهی! عاشق این لب زدنهاتم، وقتی اینقدر قشنگ میگی دلم برات تنگ شده. محمد برداشتهای دلخواه خودش را از متن بر می دارد، بعد نتیجه گیریهای دلخواه خود را که انجام داد؛ جواب مورد نظر خودش را...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 62
محمد با حالتی نگران به سمتم میآید: - ماهی؟ ماهی جان؟ عزیز دلم! سرم را به طرف خود میچرخاند، قدرت اینکه روی دستش بزنم و نگذارم دستش را صورتم برخورد کند را ندارم. مجدد شروع به اوق زدن میکنم و محمد با عجله اتاق را ترک میکند و حتی در اتاق را نمیبندد. روی زمین مینشینم. دلم را چنگ...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 63
محمد را نگاه میکنم. نگاهی از سر ناامیدی و بی پناهی، نگاهی که میگوید بس کن. حرف نزن! من آدم این بازی که تو داری برایش کارگردانی میکنی، نیستم. من را رها کن، سند مرگ را برایم امضا کن تا راحت شوم. دیگری چیزی در معدهام نمانده است، از درد به سمت زمین خم میشوم. محمد طلبکارانه بالای سرم ایس...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 64
ناخودآگاه دستم را به سمت چشمم میبرم. حس عجیبی است که برایم تازگی دارد. آمپول را نگه میدارم که اگر ماهی بیدار شد و درد داشت، برایش تزریق کنم. در اولین فرصت ممکن هم باید برایش داروی ویتامین از بیرون بیاورم. کم خودم مشکل داشتم، نمیدانم چرا خودم را در گیر ماهی کردم. از طرفی خودم با خودم هم د...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 65
این همه پست بودن و بی وجدان بودن در من وجود ندارد، اما باید طوری رفتار کنم که از ماهی به عنوان نقطه ضعفم استفاده نکنند. فرمانده که گویا اندکی قانع شده است از موضع عصبانیت بیرون میآید: - جریان بچه چیه؟ لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود اینجا معنا دارد: - بنظرتون وقتی مادر بچه برام اه...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 66
امان از این ماهی سعادت که به این پرونده گره خورده است، امان از خودم که نمیتوانم بیخیال او شوم. تمام کلافه بودن این روزهایم همین رد پای ماهی در این پرونده است. مطمئنم به محض اینکه فرمانده اطلاعات لازم را بدست آورد، دردناکترین سرنوشت ممکن در انتظار ماهی است. - یه نگاه به اعترافات بنداز! ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 67
به سمت اتاقم میروم، اولین بار است که برای رفتن به اتاقم هیچ شوق و ذوقی ندارم. سالهاست که این اتاق همدم تنهاییهای من بوده است. وقتی برای پدر از انتخاب شغل به عنوان نیروی ارتش گفتم، پدرم سکوت کرد. به پدر از انگیزه و علاقهام برای دور بودن از محیط خانه حرفی نزدم. من زندگی را دوست نداشتم، از...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 68
در آن مدت که من بیمارستان را زیر نظر داشتم، مورد مشکوکی مشاهده نشد. با این وجود دستور حمله به بیمارستان داده شد. این یعنی موردی وجود دارد که مربوط به ساختار و نوع کاربری بیمارستان نمیشود. این همان تکه گمشده پازل است که از چشم من دور افتاده است. سرم را به پشت صندلی تکیه میدهم، چشمهایم را...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 69
بسته را کنار تخت میگذارم، بدون اینکه به محتویات آن نگاهی بیاندازم. گویا یک مرض بین من و ماهی هست که دلم نمیخواهد برداشته شود. ماهی باید بفهمد که حریم شخصی او هیچ وقت توسط من شکسته نمیشود. ماهی میهمان من است تا زمانیکه راه فراری پیدا کنم و او را به ایران برگردانم. وسایل توسط خدمتکار ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 70
ماهی کمی در جایش تکان میخورد و ناگهان می نشیند. با چشمانی که از ترس هر آن آماده گریه هستند، میپرسد: - من اینجا چیکار میکنم؟ تو رو خدا منو بکشید. راحتم کنید! دیگه نمیکشم، آره! اون نیروی اطلاعاتی که دنبالش هستین منم! آره منم، بیا اینم اعتراف. برو به فرماندهات بگو اسیر اعتراف کرده، منو راح...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 71
درب اتاق مجدد زده میشود، دستم را به زور از دهان ماهی خارج میکنم. جای دندانهای ماهی بر روی دستم جا مانده است. با دست چپم روی جای گاز را فشار میدهم تا اندکی از درد آن کاسته شود. به سمت درب اتاق میروم و قبل از اینکه درب را باز کنم، به ماهی نگاهی میاندازم. ماهی ترسیده گوشهای از تخت سنگر گرف...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 72
فضای ساکت اتاق با صدای ضربهای که بر دهانم میزنم، شکسته میشود و همزمان ماهی از ترس به سکسکه میافتد. اولین بار است که فکر میکنم اوضاع در کنترل من نیست. سری از روی تاسف برای خودم تکان میدهم. یک نگاه به ساعت میاندازم، یک نگاه به ماهی ترسیده و یک نگاه به دور تا دور اتاق تا شاید ایدها...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 73
نگاهی به ساعت میاندازم، زمان زیادی برایم باقی نمانده است: - تو این فاصله دوش بگیر. برات لباس و وسایل مورد نیاز رو گرفتم، ببین چیزی کم و کسر نیست. میدونم زیادی دارم عادی حرف میزنم، انگار که سالهاس تو رو میشناسم اما الان وقت ریسک کردن نیست ماهی. از روی صندلی بلند میشوم، پیراهن را مجد...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 74
صدای درب اتاق باعث میشود که از خواب بیدار شوم. باورم نمیشود که بعد مدتها توانستم اینقدر آرام بخوابم. خوابیدن روی تخت نرم کجا و خوابیدن در سلولی که جا به اندازه دراز کردن پا نداری کجا. چند ضربه مجدد به در زده میشود، از جایم تکان نمیخورم تا فردی که پشت در است برود. دلم گرفته است، خودم را...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 75
لباسهایم بسیار بوی بدی میدهند. دلم نمیخواهد با این لباسها نماز بخوانم اما چارهای ندارم. حتی نمیدانم قبله از کدام طرف است. به حالت ناچاری روی صندلی کنار تخت مینشینم. دست راستم را روی سرم میگذارم. چشمانم را میبندم. چه کنم که اسیری و در بند بودن جز دلتنگی و مصیبت، هیچ سوغاتی دیگری ند...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 76
بسته دیگر واقعا بزرگ و سنگین است. با دقت آن را باز میکنم. از دیدن هر چه داخل بسته است، هر لحظه بر تعجبم افزوده میشود. تا به خود میآیم تمام محتویات بسته را خارج کردهام. لباس راحتی در رنگهای بسیار شاد، دمپایی، لباس زیر، انواع لوازم بهداشتی، آرایشی و شخصی مخصوص یک خانم، چادر نماز و سجاده ،...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 77
استرس این مدت و سو تغذیه باعث شده که بدنم ضعیف شود. روی تخت دراز میکشم و سعی میکنم که ذهنم را از هرچه اضطراب است خالی کنم. من باید قوی، سالم و هوشیار باشم تا بتوانم از این مهلکه جان سالم به در ببرم. معلوم نیست که محمد کی میآید. احساس گرسنگی به بقیه دردها اضافه میشود. در بسته کوچک مقداری...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 78
تصور این که پدر بشیند و از ماهی برایش تعریف کنم، مانند این است که بگویند از آسمان سنگ میبارد. از کار بچهگانهام منصرف میشوم، همین مانده کسی مرا در حال شنود از اتاق خودم ببیند. به محض اینکه دستم را برای خاموش کردن شنود پیش میبرم، صدای فریاد ماهی در اتاق شنود میپیچد: - نه! تو رو خ...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 79
از جا بلند میشوم، چند قدمی در اتاق راه میروم. فکر اینکه هر لحظه در چشم ماهی به عنوان یک متجاوز هستم، مانند طناب دار گلویم را میفشارد. حال خودم را نمیفهمم، این حجم از ناراحتی در مقابل حرفهای ماهی برایم ناآشناست. چند سالی بازجویی انجام دادم، حتی از خانمها هم بازجویی کردم ولی تا حالا ساب...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 80
پشت درب اتاق میایستم، ماندهام در بزنم یا در نزنم. اگر در نزنم در نظر ماهی همان آدمی میشوم که مدام میگوید. اگر در بزنم که هر کسی ببیند، پیش خود نمیگوید که آدم برای ورود به اتاق خودش که در نمیزند. اندکی فکر میکنم، شاید بهترین گزینه استفاده از کلید باشد. سر و صدایی که کلید ایجاد خواهد ...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش