ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت چهل و یک :
به دو همکار دیگرم که در اتاق بستری هستند، نگاهی میاندازم؛ میزان جراحت آنها کمتر است.
در این چند روز مثل غریبهها با هم برخورد کردیم، گویا تا کنون همدیگر را نمیشناسیم.
پرستار وارد اتاق میشود، همین که مشغول تزریق میشود؛ چشمانم را باز میکنم. بنده خدا شرمنده میگوید:
- ببخشید بیدارتون کردم اما الان وقت تزریق داروهاتون بود.
با گنگی نگاهش می
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...
زهرا
0تا اینجا خوب بود