لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 101
اگر عمری در دامان پر مهر سید بزرگ نشده بودم باورم نمیشد مردی که دارد این حرفها را به محمد میگوید، سید موسی است. هدف سید را نمیفهمم وقتی میداند تا چه اندازه از زنها متنفر هستم. ماهی به سمت سید میرود. - دستتون درد نکنه آقا سید. ماهی با این روسری و چادر رنگی به زیبایی رنگین کما...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 102
ابروهای سید بالا میرود و ماهی با اخم نگاهم میکند. - ببخشید آقا سید، اگه قرار به مهریه باشه من دلم میخواد مهریه من یه سفر به مشهد پیش امام رضا باشه! باورم نمیشود که زنی در دنیا وجود داشته باشد که به طلا و سند خانه برای مهریه اهمیت ندهد. - شیر مادرت حلالت دخترم. باشه مهریهای که...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 103
سید متفکرانه مرا نگاه میکند. وقتی با تموم وجود شرایطی که از من میداند، یک چنین شرطی را گذاشته است. قسم میخورم کسی که را برای ماهی در نظر گرفته است که من از حضورش در زندگی ماهی، دیوانه خواهم شد. سید تمام راههای فرار را به روی من بسته است. موافقت کنم میدانم که آن مجلس خواستگاری را نمیتوا...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 104
قبل از خواندن خطبه عقد سید از ماهی میخواهد که چادر را تا روی صورتش بکشد. سید خطبه عقد را میخواند، مطابق رسم ایرانیها ماهی را خودش دنبال چیدن گل و آوردن گلاب میفرستد و من، تمام مدت سکوت میکنم. عقد که تمام میشود، سید اول برای هردونفرمان دعای خیر میکند و سپس دو حلقه به عنوان کادوی عق...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 105
همراه با ماهی راهی عمارت میشویم. به محض ورود به اتاق، ابتدا کمربند طلا و زنجیر پلاک را به ماهی تحویل میدهم. ماهی پلاک را نگاه میکند، پلاکی که به نام من است. بعد با احتیاط زنجیر را باز کرده و پلاک را داخل زنجیر میفرستد. - اینجا اتاقمونه. باید به حضور هم عادت کنیم تا در اردوگاه طبیعی...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 106
به دلم نهیب میزنم:« این دختر هم مثل بقیه دخترهایی است که تاکنون دیدهای! باید به فکر برنامهها باشی. بگذار یه مدت بگذره، بعد که آن روی ماهی رو دیدی، از این همه احساست نسبت به ماهی هم بیزار میشی.» طفلک دلم با شنیدن این حرفها بیشتر در خود فرو میرود. نمیدانم دلم با این همه کوله بار تجربه چ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 107
بعد از خوردن صبحانه، ماهی را به اتاق کارم میبرم. ماهی نگاهی به درون اتاق کارم میاندازد و مشخص است که دارد با تمام قدرت کنجکاوی خود را پنهان میکند. - میشه این دو روز من خودم آشپزی کنم؟ درخواست ماهی برایم عجیب است. - آشپز قراره که غذاهای ایرونی بپزه. ماهی نگاهی به گلدان کنار کمد ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 108
در گوشه ذهنم یک مورد پر رنگ میشود. نکند که ماهی همان مامور باشد که به دنبالش هستیم و این حرف نزدنها به خاطر همین موضوع باشد. - میشه قبل از شروع حرفهامون من غذای شب رو بار بزارم؟ از فکر خوردن یک قرمه سبزی خوشمزه چشمهایم برق میزند. - من چیزی از وسایل نمیدونم، میخوای بگم آشپز بیاد...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 109
بوی پیاز داغ که در هوا میپیچد، دلم ضعف میرود. پدر عاشق نان و پیاز داغ است و یکی از تفریحهایی که من و پدر در ایران داشتیم همین خوردن نان و پیاز داغ بود. کار ماهی که تمام میشود، سراغ میوهها میرود. میوهها را با آرامش برش میزند و با سلیقه در بشقاب میچیند. - خب بفرمایید ببینم باید چ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 110
«ماهی» محمد همچنان منتظر است که من حرفی بزنم اما بغض گلویم را میفشارد. - ببین ماهی، الان وقت گریه نداری، باید حرف بزنی. من باید بفهمم اون بیمارستان چی داشته که اینقدر مهم شده و هنوز دارن دنبال یه موش میگردن که داشته اونجا فضولی میکرده. دستم را به طرف ظرف میوه به حرکت در میآورم، سیب...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 111
«محمد» این دختر یا اینقدر ساده است که نمیفهمد چه میگویم یا آنقدر حرفهای است که قصد پیچاندن مرا دارد. - به به! عجب سرنخ مهمی. به نظرت مژگان با کسی در ارتباط بوده که اونقدر طرف عطر زده که موهای مژگان بوی عطر بگیره؟ ماهی از حرف رک من خجالت میکشد اما با سادگی میگوید: - فکر نکنم اگر...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 112
ناهار در سکوت بین من و ماهی صرف میشود. ماهی در آرامترین حالت ممکن غذا را میخورد گویا که اصلا عجلهای برای تمام شدن آن ندارد. املتی به این خوشمزهای تاکنون نخورده بودم. سعی میکنم چهره جدی به خودم بگیرم. - مسموم که قرار نیست بشم؟ غذا به گلوی ماهی میپرد. با خنده خبیثانه نگاهش میکنم. ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 113
ماهی با بغض میپرسد. - چرا فکر کردی خشم دارم؟ - پس خودتونم قبول دارین که خشم دارید. ماهی نباید مرا این قدر شفاف بخواند. - من خودم از عالم و آدم اعتراف میگیرم، خانم دکتر. این کاره نیستی! بهت نمیاد بازجویی. ماهی بی خبر از همه جا میگوید: - به عنوان یک دوست گفتم شاید بتونم کمکتو...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 114
قدم میزنم بدون اینکه دلم بخواهد جواب ماهی را بدهم. - آقا محمد؟ یه لحظه میاین. عمارت را دور میزنم و درست پشت قسمتی که ماهی ایستاده است، قرار میگیرم. ماهی هنوز منتظر جواب است. - ای خدا چه گیری افتادم با این آدم. از اینکه ماهی پشت سرم غر میزند، خنده کمرنگی روی لبهایم نقش میبندد...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 115
تا وقتی که سید بیاید ماهی در لاک سکوت فرو میرود. دیدار پدر و دختر دیدنی است وقتی ماهی به سمت سید پرواز میکند و سید با چشمانی از حلقه اشک ماهی را نگاه میکند. سید نگاهی خریدارانه به ماهی میاندازد. - دختر بابا چطوره؟ ماهی که ستاره باران چشمانش دل هر بینندهای را میبرد، با نازی که تا ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 116
از ذوق شنیدن خبری که ماهها به دنبال شنیدنش بودم، بی هوا از جا بلند میشوم. هم زمان دستم به بشقاب پیش دستی که روی میز کناری قرار دارد، گیر میکند و بشقاب پس از برخورد با زمین میشکند. - خدا رو شکر. به سمت سید میرود و او را بغل میکنم. اشک خوشحالی در چشمانم جوانه میزند. - دیدی بهت...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 117
ماهی با تردید میگوید: - چرا محمد نباید بفهمه؟ چیزی شده؟ از جایم بلند میشوم و به سمت آن دو میروم. سید با دیدنم لبخندی میزند. - کیف رو آوردی؟ الان چرا قیافه بازندهها رو گرفتی؟ کیف را به دست سید میدهم. - چای براتون بیارم؟ هم زمان من و سید سری به معنای بله تکان میدهیم. ماه...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 118
محمد تکان میخورد و من نیمه خواب، خواب از سرم میپرد. به یاد لحظهی عقد میافتم، به آن لحظات شیرین که فکر میکنم، لبخند بر لبم مینشیند، اول مسیر چه غوغا و التهابی در سر داشتم و چه ذکری بر لب! اما چه شد؟ نمیدانم فقط میدانم، با توکل به خدا آرامشی بعد نصیبم شد و دستان دلم هم گرم گرم شد. ان...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 119
فرمانده پوشه را زیر و رو میکند. احتمالا دنبال مطلب مهمی میگردد. - ببین محمد برای یه ماموریت باید بری ایران اما... فرمانده مکث میکند. سری به معنای تاسف تکان میدهد. - دوتا اتفاق باعث شده که من جای تو فرد دیگری رو بفرستم. در دلم خدا را شکر میکنم. تنها بودن ماهی واقعا در این شرایط ...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 120
ماهی با ترس میگوید: - هول شدم یادم رفت، ببخشید. با صدایی که نفرت در آن موج میزند، میگویم: - اگه خبر مرگ منم برات آوردن، حق نداری بی روبند بیای میون یه مشت نامحرم. ماهی با تعجب نگاهم میکند. خودم هم باورم نمیشود که برایم مهم است که صورت ماهی دیده نشود. - ببخشید. ماهی سرش را...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش