لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 21
Dr.latifi: #ماه_در_مه #محبوبه_لطیفی #کت_41 روز آرامی به نظر میرسد؛ قبل از رفتن برای گرفتن بافت، به سمت ایستگاه پرستاری میروم؛ کسی آنجا نیست؛ لیست بیماران را بر میدارم؛ اسم سه بیمار جدید را وارد لیست میکنم؛ همین که نوشتن تمام میشود؛ پرستار شیفت با لبخند وارد میشود: - هنوز نرفتین دک...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 22
از این بازی به راه انداخته توسط محمد بیزارم، سر جایم میایستم؛ به چشمان منتظرش خیره میشوم و با آرامترین لحن ممکن میگویم: -حرفتون رو بگید، وقت ندارم باید به بیماران دیگه سر بزنم! نگاهش جدی میشود: - کوتاه بیا ماهی، برای من دور بر ندار، مثه آدم میشینی تا من حرفم رو بزنم؛ در جواب حرف...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 23
دو روز مثل برق و باد میگذرد، بدون اینکه اتفاق خاصی پیش بیاید. امروز همراه با دکتر یاوری که از صبح به بیمارستان بازگشته، مشغول توجیه دکترهای کمکی بودم؛ جلسهای که چهار ساعت طول کشید. به محض اتمام جلسه و خروج دکترهای کمکی، دکتر یاوری نگاهی به ساعت میاندازد: - ببخشید ماهی جان، خیلی خسته ...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 24
برای لحظهای کنترل اوضاع از دست دکتر یاوری خارج میشود؛ اما این مرد قدرت لازم را دارد که دوباره کنترل اوضاع را در دست بگیرد، چند دقیقهای میگذرد تا آرام شود: - ببخشید ماهی جان. خیلی وقت بود با کسی درد و دل نکرده بودم. از اینکه دکتر مرا برای صحبت و به قول خودش درد و دل انتخاب کرده است؛ م...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 25
دکتر یاوری را تاکنون این همه ناراحت ندیده بودم: - اگه باغبون خونه مادر زنم رو اتفاقی تو بیمارستان نمیدیدم؛ متوجه نقشه آنها نمیشدم. پیر مرد تا منو دید زد زیر گریه که بعد این همه سال کار حالا اخراجش کرده بودن. ازم خواست که برای کار به دوست و آشنا بسپرم تا بتونه کار پیداکنه؛ حتی خونه رو فرو...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 26
Dr.latifi: به این جای بحث که میرسد، لحن کلام دکتر یاوری همان لحن همیشگیاش میشود؛ کاملا مقتدرانه و جدی: - میخوام این آدم تو باشی ماهی! از نظر من، تو اونقدر توانایی داری که بتونی کمک کنی. مشابه این بیمارستان در جاهای دیگه هم لازمه؛ اما تمرکز اصلی من اینجاست. باید طوری امنیت اینجا بالا ب...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 27
دکتر یاوری روی صندلی مینشیند؛ با آرامش عکس را مجدد لای همان کتاب قرار میدهد. دستش را زیر چانهاش میگذارد و همچنان منتظر است که پاسخی در جواب حرفش گفته شود. بوی عطر دکتر در مشامم میپیچد؛ یک آن تمام خشمهای فرو برده و احساسات سرکوب شده از ذهنم بیرون میریزند؛ باید جلوی دهانم را بگیرم و به...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 28
با شدت از خواب میپرم؛ ضربان قلبم بالاست. دستم را روی پیشانیام میگذارم، چشمهایم را فشار میدهم و اطرافم را نگاه میکنم، چند لحظهای میگذرد تا اینکه به یاد بیاورم، من باید بروم. استرس عجیبی در دلم میپیچد؛ ساعتم را نگاه میکنم، ده دقیقه به زمان حرکت ماندهاست. آنقدر این چند روز تحت فشاره...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 29
سید با شنیدن این حرف میخندد: - چه حرفهایی میزنی برادر؟ این ماشین نشد یکی دیگه، اگه کارت گیره با همین مینی بوس بیام تا کارت راه بیافته. برادر احدی هم میخندد: - در پایه بودن تو که شک ندارم سید جان، مشکل وسیله نقیله که همیشه داشتم؛ الان مهم اینه قبل از شروع عملیات جدید آمبولانسها بر...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 30
ماشین متوقف میشود، چشمهایم را باز میکنم تا از پنجره به بیرون نگاه کنم. برادر احدی از ماشین پیاده میشود، چند لحظهای نمیگذرد که سید هم ماشین را ترک میکند. ساکم را بر میدارم؛ به محض اینکه درب ماشین را باز میکنم تا پیاده شوم، یکی از آقایان حاضر در ماشین میگوید: - لطفا صبر کنین تا بر...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 31
اکثر مسافرهایی که در اتوبوس سوار شدند، همراه با خانواده خود هستند؛ در بین آنها بچه و افراد مسن هم دیده میشود. تنها چهار نفر با لباس سربازی، من و خانم مسن که کنار دست من نشسته است؛ بدون خانواده هستیم. حسن مشغول پاککردن شیشه ماشین میشود، همزمان که با راننده در حال مشغول حرف زدن است، بلند ب...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 32
باصدایی بسیار وحشتناک از خواب میپرم؛ هنوز موقعیتی که در آن قرار دارم را متوجه نشدم که سرم محکم به صندلی جلو برخورد میکند، شتاب برخورد به اندازهای زیاد است که خون از پیشانی جاری میشود. چشمهایم تار میبینند، به سختی میتوانم زانوی پای راستم را تکان دهم؛ گوشهایم انگار چیزی نمیشنوند. خون ر...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 33
لبخند محوی با این حرف من روی لبهای بچهها مینشیند، هنوز گل لبخند باز نشده است که مردی با داد میگوید: - مگه بچه بازیه، مثلا دکتری! اما اونقدر شعور نداری که بفهمی الان وقت بازی نیست. مرد صدایش را بالاتر میبرد: - آهای ملت! این زنیکه... معلوم است که مرد میخواهد خودش را با قدرت نشا...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 34
شعر که تمام میشود، همه مسافرین محمود را تشویق میکنند. بچهها مشتاقانه منتظر ادامه بازی هستند: - خب! موافقین بریم سراغ گل یا پوچ؟ همه با شوق دست میزنند، این بار گروه محمود شروع میکنند. آنقدر هیجان بازی بین بچهها بالا میرود که دیگر اثری از ترس در چشمان بچهها نیست. چند د...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 35
با خودم که تعارف ندارم، از شنیدن حرفهای دکتر یاوری حسی به من دست نداد. یک جور بی تفاوتی در مقابل تمام عکس العملهای دکتر یاور داشتم اما در مورد محمد قضیه فرق دارد. محمد طوری حرف میزد که در دلم چیزی متفاوت از قبل شکل میگرفت، به طوریکه دلم میخواست اصلا پا در اتاق او نمیگذاشتم و با او آش...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 36
سرانجام نیروهای امداد برای بردن مجروحین از راه میرسند. پرستاری که همراه با آنها آمده است، شرح ماجرا را از من میپرسد. برایش توضیح میدهم که شدت ضربه برای هرکسی بسته به موقعیتی که خواب بوده یا بیدار تفاوت دارد. عملا کار زیادی برای مداوا انجام ندادهام چون امکاناتی نداشتم. بقیه مسافران تازه ...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 37
وارد کوچه که میشوم، داخل کیفم را نگاه میکنم تا کلیدم را بردارم. از استرس چند باری کلید را در دستانم میچرخانم تا بتوانم آن را درست در قفل بچرخانم. هنوز در را کامل باز نکرده و وارد حیاط نشدهام که صدای منیر بلند میشود: - آخه مادر من، بهت که گفتم صبر کن تا پارچه ترمه رو بیارم، بعد با ه...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 38
منیر خود را نمیبازد و زود به خود مسلط میشود؛ سپس نگاه موشکافانهای به سرتا پای من میاندازد: - میگما ماهی، بافتی که مامان قبل رفتنت برات بافته بود رو جا گذاشتی؟ سرم را به معنای نه تکان میدهم، منیر ادامه میدهد: - نگو که به کسی بخشیدیش، خدا لعنتت کنه؛ چشمم به در خشک شد تا بیایی و من...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 39
بعد از اتمام جنگ متکا، راهی حمام میشوم تا غبار از تن خستهام پاک شود. بعد از خشک کردن موهای بلند و موجدارم، منیر برای هر دویمان چای میآورد: - بیا بخور تا بفهمی خواهری یعنی چی؛ از بس منو زدی نرمی استخون گرفتم، بزار مامان بیاد فقط. بعد چشمکی به من میزند و ادامه میدهد: - دلم برات تن...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 40
امروز متوجه شدم که ماهی به مرخصی رفته است، فقط همین یک مورد را کم داشتم. باید برنامه را تغییر دهم. به محض اینکه احوالم بهتر شد،کارم را شروع میکنم. چند روز بیشتر وقت ندارم و دعا میکنم که مرخصی ماهی زودتر تمام شود تا قبل از رفتن بتوانم باز هم او را ببینم. چه شبهایی که تا خود صبح این بیما...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش