لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 141
ماهی خیره به دهان محمد نگاه میکنم. آدمی که حسرت مادرانههای همسر پدرش را ندارد، چه حسرتی میتواند داشته باشد؟ - شبی بود که تا آخر عمر حسرت تکرار نشدنش رو خواهم داشت. - خدا نکنه که مثله امشب اونقدر داغون باشی که نیاز باشه یکی مثله من... حرفم را میخورم. یعنی چه که یکی مثل من باشد ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 142
با خوشحالی و بدون تعلل میپرسم: - کیه؟ میتونم تا من ایران نرفتم یه بار میتونم ببینمش؟ محمد در سکوت تماشایم میکند. من از خوشحالی پیدا شدن زنی که محمد از او میگوید سر از پا نمیشناسم. بدون فکر به عاقبت جملههایم با ذوق میگویم: - حتما عاشقت میشه، اصلا مگه میتونه تو رو ببینه و ازت د...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 143
چشمهایم را میبندم و دلم میخواهد که وقتی آنها را باز کنم همه این مدت را خواب دیده باشم. - خوابیدی عزیز دل محمد؟ محمد زمزمه میکند و چشمهای من برای باز نشدن التماس میکنند. - میدونم ترسیدی، میدونی بهت سخت میگذره اما قول میدم که برمیگردی ایران و یادت بره که... محمد مکث میکند...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 144
میدانم حالش خوب نیست. میدانم چقدر تحت فشار است. میدانم که الان پس از اون حال بد خودش نیاز به همدردی و مراقبت دارد اما... هنوز این حرف و حرکت ماهی را هضم نکردهام که ماهی لبهایش را روی قطره اشک روی دستش میگذارد و اشک را هم میبوسد و هم میگوید: - ممنون که من رو لایق و محرم تموم دردهات دی...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 145
ماهی با بهت میگوید: - منظورت چیه محمد؟ باورم نمیشه که فکر میکنی منم مثله زنهای اطرافت هستم؟ ماهی این جمله را میگوید و سر جایش مینشیند و سرش را روی زانوهایش قرار میدهد. منم باورم نشده که ماهی مانند بقیه است اما چه کنم که راه من و ماهی جداست. - وقتی پدرم به رحمت خدا رفت، مادرم ...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 146
ماهی باورم نمیشود که یک آدم تا این اندازه بتواند بی معرفت باشد. فکر کردم که دو تا آدم بالغ و عاقل داریم با هم درد و دل میکنیم. آقا سید را بگو که نمیداند محمد تا چه اندازه از زنها متنفر است وگرنه پیشنهاد برای انتخاب محمد را به عنوان شریک زندگی به من نمیداد. نفس های نامنظم میکشم و...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 147
چشمانم را از درد میبندم. نفسهای نامنظم و ضربان قلب خارج از روند طبیعی به همراه حالت تهوع ترکیب بسیار تاسف آوری است که درد دستم را در خود حل میکند. - پاشو ببرمت اتاق تا یه بلایی سر خودت نیاوردی. فردا صبح جواب اون پدر محترمت رو نمیشه داد. محمد نگران واکنش سید است. - یه کم دووم بیار...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 148
محمد با سرعتترین حال ممکن محلفه کنار تخت را برمیدارم و وارد حمام میشوم. خیسی کف حمام که حس میشود یادم میافتد که دمپایی پا نکردهام. چینی به ابروهایم داده و بدون اینکه به خیسی اهمیت دهم ماهی را بغل میکنم. سر خیس ماهی کنار گردنم قرار میگیرد. خودم را سریع به اتاق میرسانم. ماهی را روی ت...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 149
ماهی خدا را شکر که محمد به بهانه چای آوردن از اتاق بیرون رفت. نفس راحتی میکشم اما زمان محدودی دارم تا خودم را جمع و جو کنم. باور اینکه محمد از حمام تا اتاق مرا بغل کرده و در اتاق برایم لباس پوشانده است، سخت است. فکر اینکه محمد تن مرا لمس کرده است کافیست تا از خجالت آب شوم. پتو را تا روی...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 150
گاهی وقتها در زندگی دلت میخواهد که دنیا یک حفره بزرگ شود و تو و تمام دردهایت را در خود حل کند. نمیدانم چرا دلم میخواهد سر محمد داد بزنم و بگویم:« قول دادنت رو نمیخواهم.» یا شاید بهتر است که بگویم:«امشب داشتی تا مرز کشتن من پیش میرفتی، این بود آن قولی که داده بودی؟» یا میشود که بگو...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 151
ماهی از اتاق بی صدا خارج میشود. روی تخت دراز میکشم و سعی میکنم یادم برود که ماهی تازه از حمام آمده است. تمام زورم را میزنم که یادم برود ماهی را با چه حالتی و با چه وضعی از حمام تا روی تخت آوردم. تا کنون در زندگی شرایطی پیش نیامده بود که صدای ضربان قلبم را بلند بلند بشنوم. پتو را روی سرم...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 152
ماهی محمد صورتش را به کف دستم میچسباند. منتظر است تا من حرفی بزنم اما من از شنیدن این همه واقعیت شوکه شدهام. - ببین ماهی اگه بگی که میخوای برگردی ایران... بی فکر جواب محمد را میدهم. - چطور فکر کردی که قراره نخوام به ایران برگردم. صدای محمد میلرزد. - معلومه که برمیگردی....
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 153
چ ماهی از ترس حرفهایش به خود میلرزم اما پناهی جز این آغوش و این مرد ندارم. با ناله میگویم: - محمد! و بدون اینکه فرصت حرف زدن به محمد بدهم با گریه از او جدا میشوم و به سمت اتاق مشترکمان میروم. وارد اتاق میشوم، باورم نمیشود که این من باشم که میان خاک دشمن و با یکی از دشمنان قس...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 154
هنوز از شوک رفتار محمد بیرون نیامدهام که محمد کشان کشان مرا تا اتاق دیگری میبرد. سرنگ را به دستم میدهد و هشدارگونه میگوید: - با هم از این در میریم بیرون و فقط دلم میخواد این سرنگ توسط تو تزریق نشه. به جون خودت که ... محمد حرفش را میخورد. - راه بیا با من تا بتونی برگردی پیش خانوا...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 155
همان جا روی زمین مینشینم. لرزش دستانم را با در اغوش گرفتن خود پنهان میکنم. نمیدانم درست و غلط چیست؟ نمیدانم چرا محمد طی این مدت کم رنگ عوض کرده است. از همه بدتر نمیدانم چطور با این سرعت همه چیز در اردوگاه پخش میشود. - خانم دکتر، چیزی شده؟ دکتر عراقی که فارسی را کاملا مسلط است، کنار...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 156
در جواب ماهی سکوت میکنم. این روزها تحت فشار شدیدی هستم. از دیروز که فرمانده آن حرفها را در مورد ماهی گفت، دلشوره دارم. نه میتوانم ماهی را به حال خود رها کنم و بیخیال بلایی شوم که قرار است سرش بیاورند. نه میتوانم همه واقعیت را به او بگویم تا این همه استرس و ناراحتی را تحمل نکند چون یک درصد...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 157
ماهی را بیشتر در آغوشم میفشارم. سعی میکنم به روی خودم نیاورم که چشمهایم مرا رسوا کردند. - ببین ماهی جان، این مدت همه حواست رو بده به من. مو به مو حرفهام رو اجرا کن. بزار این روزها بدون تنش بگذره. - عامل تنش من نیستم. خودت هم میدونی که خواستهای که ازم داری با اعتقاداتم صد و هشتاد...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 158
مفهوم واقعی حیوان بودن را یک ماه است که فهمیدهام. وقتی هر هفته باید جلوی میز فرمانده اردوگاه بنشینم و گزارش کار بدهم. در طول حرف زدنم فرمانده آنقدر نگاههای زننده و چندش آور دارد که حالت تهوع میگیرم. مفهوم غریب بودن را هم یک ماه است که با عمق جانم درک کردهام وقتی که تنها هم زبان این روزه...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 159
رفتارهای متناقض محمد را نمیفهمم. با گنگی نگاهش میکنم. سعی میکنم که نگاهم رنگ دلخوری نگیرد اما محمد زرنگتر از آن است که بتوانم سر از کارهایش در آورم، چه برسد که چیزی را از نگاه تیزبینش مخفی کنم. محمد داخل اردوگاه با محمد داخل عمارت زمین تا آسمان فرق دارد و ذهنم نمیداند کدام محمد را باور کند...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 160
زیر لب زمزمه میکنم، با خدای خودم حرف میزنم و مشغول درست کردن دمی استانبولی میشوم. این مدت در طول روز یک وعده غذا داشتم که آن هم یا بدون نان بود یا نانی بود که بسیار بد پخته شده بود و خمیر بود. از یاد آوری طعم شور یا بی نمک غذایی که معلوم نبود سوپ است یا چه چیزی است حالت تهوع میگیرم و دستم ر...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش