لیست کلیه پارتهای رمان ماه در مه : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 301
-
رمان ماه در مه - پارت 161
نگاهی به دستم که در دست ماهی قرار دارد، میاندازم. - چون نمیتونم حریف دلم بشم که ازت نخوام نباشی و نمیتونم حریف دنیا بشم که تا ابد کنارم باشی. ماهی آب دهانش را قورت میدهد و مات نگاهم میکند. سختترین لحظههای عمرم را سپری میکنم. ساعت عمر روی ساعت شنی تنظیم شده و من هرچه تلاش کن...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 162
محمد و منظورش را نمیفهمم یا بهتر است بگویم که ترجیح میدهم حرفهایش را نفهمم. این همه تناقض در رفتار محمد و مجبور کردن من به کشتن اسرا جای آشتی برایم باقی نگذاشته است. احساس میکنم که اگر اجازه دهم محمد پیشروی کند و خواستهاش را بگوید، خودم را دو دستی تسلیم شیطان کرده ام. از اینکه عقلم حریف ...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 163
محمد با دیدن لبخند محو روی صورتم که چند ثانیه هم دوام ندارد، برای نزدیک شدن به من جرات پیدا میکند و سرم را در دستانش میگیرد. - از همون شبی که تو بیمارستان دیدمت، یه فرقی با تموم دخترهای اطراف من داشتی! هم من رو خوب بلدی و هم زیادی عاقلی. محمد فشار دستانش را روی سرم بیشتر میکند و زمزمه...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 164
دنبال بخش موذی ذهنم میگردم، با اینکه همیشه خدا در حال خط گروکشیدن است حالا که نیاز دارم باشد و با حرفهایش جلوی پیشروی احساسم را بگیرد، از او خبری نیست. خنده دار است منی که تا کنون زنی نتوانسته او را از خود بیخود کند، حالا در موقعیتی قرار دارم که منتظرم یکی بیاید و مرا از ادامه کارم منصرف کن...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 165
ماهی برای آوردن پارچ آب به آشپزخانه میروم که یاد میافتد که در ماست و خیاری که درست کردهام نمک نریختهام. ماست و خیار را هم میزنم و همزمان به رفتارهای محمد فکر میکنم. با اینکه از رفتارهایش سر در نیاوردم اما یک چیز را خوب اطمینان دارم و آن هم این است که یک مورد مهم پیش آمده است که محمد...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 166
این من نیستم که تمام طول میهمانی لبخند بر لب به میهمانم احترام میگذارم. انگار یک حس در من مرده باشد و من فقط نقش یک میزبان خوب را بازی میکنم. شاید غلط باشد، شاید از اول هم میدانستم که من رفتنی هستم اما با وجود اینکه عقلم ماجرا را پذیرفته اما دلم... - خب دخترم، من دیگه میرم. فکر کنم محمد ه...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 167
تزریق را که انجام میدهم جان از تنم میرود. چند ثانیه هم نمیگذرد که صدای ناله قطع میشود و من قبل از سقوط بازوی محمد را میگیرم. محمد کشان کشان مرا اتاق میبرد و به اتاق که میرسیم مرا به حال خود رها میکند. جانی در بدن ندارم بنابراین همان نزدیک در اتاق زانو میزنم و سرم را کنار دیوار تکیه...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 168
- واقعیت تلخه محمد، خیلی تلخ. واقعیت رفتارت تو اردوگاه اونقدر من رو اذیت کرد که فقط دعا میکنم خدا زودتر جون من رو بگیره از شرت راحت بشم. محمد باز به عربی چیزی میگوید. - آقا سید رو که ببینم وکالت میدم برای برگردونن اون عمارت بهتون. ارزونی خودت. چند لحظهای برقی از تحسین در چشما...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 169
درب که بسته میشود، محمد با اخم مچ دستم را میگیرد. - خب نظرت چیه من الان صبرم سر برده؟ با گنگی نگاهش میکنم. هنوز اتفاقی که در حال رخ دادن است را نفهمیدم که دستم رها میشود. دست محمد اما بیکار نمیماند و به طرف دکمه مانتو میرود. - یادته بار اول که دیدمت بهت چی گفتم؟ بار اول را به ...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 170
کارم که تمام میشود، همان جا روی صندلی مینشینم. نگاهی به چهره در خواب برادر احدی میاندازم و در دل دعا میکنم که به هوش بیاید تا نواحی دردناکش را بتوانم بفهمم و برایش چارهای پیدا کنم. - خانم دکتر؟ کشتیهاتون غرق شده؟ نگاهی به همکار محمد میاندازم و بدون اینکه جواب خوشمزگیاش را بدهم، م...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 171
درب نیمه باز را باز میکنم و داخل محوطه سوله مانند میشوم. درب را به آهستگی میبندم. فضای نیمه تاریک سوله هر لحظه بر میزان ضربان قلبم اضافه میکند. با رفتن محمد، امنیت هم از کنارم میرود و تلخی طعم اسارت بیشتر آزاردهنده میشود. دو قدم داخل نرفته، پشیمان میشوم اما برای پشیمانی دیر است وقتی فرما...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 172
در چهره محمد دقیقتر میشوم شاید از حالت صورتش بفهمم اینجا چه خبر است. - باید ببریمشون بهداری معاینه بشن. از فاصله دور و بدون معاینه که نمیشه براشون مداوایی در نظر گرفت. فرمانده بلند بلند میخندد. اخمهای محمد بیشتر میشود. - زنت هنوز فکر میکنه اومده مهمونی؟ فرمانده که این جمله ر...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 173
محمد سری به معنای تاسف تکان میدهد و همزمان با نزدیک شدن محمد به برادر احدی، سرباز یک جعبه با خود میآورد. - قبلاً هم بهتون گفتم فرمانده که اصل موضوع چیه. فرمانده با غرور محمد را نگاه میکند و من میمانم و حرفی که نمیدانم چه بوده است. محمد درب جعبه را باز میکند و از داخل آن سرنگی را...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 174
محمد هم کنارم مینشیند. با خشم دستم را میگیرد و میگوید: - اون موقع که گفتی باشه باید فکرهات رو میکردی. بعد همراه با دستم آمپول را به برادر احدی و بقیه اسرا تزریق میکند. به دستهایم نگاهی میاندازم. تا صدای ناله برادر احدی بلند میشود، گوشهایم را میگیرم و شروع به جیغ زدن میکنم. ...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 175
فرمانده که پایش را از روی سرم بر میدارد. محمد نزدیکم میشود. مقنعه خاکی را بلند میکند و سرم را فشار میدهد. - بگو غلط کردم، بگو تا همینجا نفست رو نبریدم. با بلندترین صدایی که میتوانم داد میزنم: - تو غلط کردی و اون مرتیکه که چشم به ناموست داره بی غیرت. محمد فشار دستش را بیشتر ...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 176
چند قدمی در دفتر کارم راه میروم تا به افکارم نظم ببخشم. از وقتی جنگ تمام شد، یک نفس راحت کشیدم. با اتمام جنگ، فرمانده که از ناحیه پا آسیب دید، مجبور شد پای آسیب دیده را قطع کند، بازنشسته شد و من... من هم خودم را بازخرید کردم و در تجارتخانه پدر مشغول به کار شدم. شاید کار مورد دلخواهم نیس...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 177
بدون اینکه جواب مادر را بدهم از اتاق خارج میشوم. بدون هدف از در خونه بیرون میزنم. همین طور پیاده به راه میافتم. یک خیابان که از خانه دور میشوم، مردی را همراه زن و دخترش میبینم. شاید اگر بازیهای روزگار طور دیگری رقم خورده بود، امروز من هم... اجازه پیشروی به افکارم نمیدهم. شایدی وجود ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 178
در جنگ میان بخش موذی و دلم، دلم پیروز میشود. نامه را که باز میکنم، اشک شوق از چشمم سرازیر میشود. احمد نامه را با ابراز دلتنگی و سلام شروع کرده است. خبر مهم این نامه تصمیم احمد برای ازدواج است. احمد تصمیم دارد که در نبود پدر مرا به عنوان بزرگترش همراه خانواده برای خواستگاری ببرد. دلم برای ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 179
سید دستش را روی دستم قرار میدهد. - احمد برات چی نوشته؟ نوشته بدون تو خواستگاری نمیرم. فکر میکنی چرا این رو نوشته؟ سری به معنای نمیدانم تکان میدهم. - چون تو سوای همه هستی، محمد. مادرت اگر همه ما رو در جا بکشه، بازم تو برای ما عزیزی. سید فشاری به دستم وارد میکند. - نمید...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان ماه در مه - پارت 180
سید کیف کنار دستش را باز میکند. - چه خوبه که یاد مونده فردی به اسم دختر من وجود داره که با تو نسبتی نداره. یه درصد فکر کن صاحب این عمارت دختر من باشه. بعد تو چطور راحت کلید عمارت دختر من رو داری، وقتی خودت داری اعتراف میکنی که هیچ نسبتی با دختر من نداری. سید یک ابرویش را بالا میدهد. ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش