کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت سوم :
حال کسی را داشت که به مسلخگاه میبرند. داغ آن وصلت نامیمون و ترس از عاقبتش به کنار، فلسفهی آن حنابندان کذایی را هیچ جوره درک نمیکرد! انگار حتی ملوک هم با زبان بیزبانی سعی داشت به قدر یک روز هم که شده، دختر را از آن حجلهی مرگبار دورتر نگه دارد که سرسختانه برای آن ادای رسم، پافشاری کرده بود!
نگاهش از زیر آن تور سرخ به اطراف کشیده شد. فضای کوچک اتاق پر بود از زنانی که خود هر کدام گوشهای از بدبختی را به دوش میکشیدند و باز برای سرآغاز بدبختی دختری دیگر، هلهله میکردند! شاید هم به خیال خود خوشبخت بودند و تنها او بود که بعد از ده سال زندگی میان آن جماعت، به هیچ چیز آن زندگی نکبت خو نگرفته بود، نه به بودن پدری که بود و نبودش فرقی نداشت و نه به نبود مادری که او را برای نجات خودش به سادگی پشت سر گذاشته بود!
نفس پر از بغضش را بیصدا بیرون فرستاد و با همراهی ملوک روی تک صندلی اتاق جای گرفت. همان صندلی چوبی که معلوم نبود از خانهی کدام همسایهای به آن مراسم راه پیدا کرده بود و آنقدر مستعمل بود که به محض نشستن گوشهی دامنش را نخکش کرد و او بیخیال آن لباس عاریه که باز هم از میان لباسهای فائزه به تنش رفته بود، نگاه به دستان لرزانش داد.
نگاهش به لاک ماسیده روی ناخنهایش بود اما گوشش به صدای زمزمهی زنان اطراف که هر کدام تعبیری از آن وصلت داشتند. تعدادی معتقد بودند اسفندیار خود دل از کف داده و دختر را به وصال خود کشانده است و عدهای با اطمینان به چیزی اشاره میکردند که حتی تصورش هم بند بند وجودش را میلرزاند!
میان آن همه صدا، عاقبتِ لیلا چیزی بود که مثل یک تصویر تمام قد جلوی چشمانش رژه میرفت و دلش را در سینه مچاله میکرد. یک روزی لیلا جای او روی آن صندلی نشسته بود و تنها تفاوتش آن بود که لیلا به خیال خود به وصال کسی که دوستش داشت میرفت و او قرار بود در بهترین حالت به وصال اکوان دیوی به نام اسفندیار برسد! کسی که از هر نظر شهرهی عام و خاص بود و آوازهی قاچاقهای ریز و درشتش از مواد گرفته تا دختران نوبالغ از هیچکس پنهان نبود!
هیچکس نمیدانست معاملهای که درست یک ماه پیش، در آن شب شوم تابستانی و میان تنها اتاق انتهای حیاط، بین جهان و اسفندیار بسته شده بود، از چه قرار بود که نحسیاش مستقیم دامن او را گرفته بود. اما هر چه که بود ظاهرا برخلاف هربار اینبار اسفندیار قصد داشت، دخترک را کاملا قانونی به عقد خود درآورد و اینکه بعد از آن چه عاقبتی در انتظارش بود، چیزی بود که سبب زمزمهی زنان محل و ترس او بود!
ورود ناغافل اسفندیار با آن هیکل درشت و چشمان روشنی که از سلول به سلولش شرارت میبارید، صدای همهمهی زنان را به یکباره ساکت کرد و لرز را بار دیگر به جانش انداخت. بیآنکه متوجه باشد، همانطور که نگاهش به قدمهای اسفندیار و نزدیک شدنش با آن جورابهای سفید چرکمرد شده بود، زیر لب شروع به صدا زدن نام خدا کرد.
خدا خدا کردنش تنها چند ثانیه به درازا کشید، اسفندیار درست به یک قدمیاش رسیده بود و بوی تند عرقش تمام شامهاش را با حالی بد پر کرد. چانهاش را تا جایی که امکان داشت به سینهاش رساند تا برای لحظهای حتی چشم در چشمش نشود. دست زمخت اسفندیار اما بیمکث به سمت تور سرخ کشیده شد. اما قبل از آنکه تور از روی صورتش کنار برود، صدای خشک و هشدارمانند ملوک متوقفش کرد:
-هی شازده! هروقت عقدش کردی بیا رونمایی عروست، فعلا همین کفایت میکنه!
پوزخند پر صدای اسفندیار گوشش را پر کرد و همزمان که تور در کسری از ثانیه از روی موهای رنگ شبق و صورت رنگپریدهاش کنار کشیده شد، خطاب به هشدار ملوک گفت:
-برای من اِن قٌلت نیا زنک! همینکه به این دمبل و دیمبولتون رضا دادم کلاتو بنداز بالا، وگرنه من همین الانم صاحابشم و میتونم ببرمش!
بعد نگاهی پر تمسخر و دریده به زنان و دختران داخل اتاق انداخت و باز رو به ملوک ادامه داد:
-فکر نکن خبریه و میذارم بازم برا من طاقچه بالا بذاریش، هر چی قر و فر دارید همین امشب بریزید که فردا شب از از این خبرا نیست! عاقد که بره، این خوشگله هم با من میاد و خلاص!
حین گفتن آخرین جملاتش دستش بند چانهی ظریف دختر شد. با لبخندی تهوعآور نگاهش چرخی روی صورت دختر زد و دست آخر به خال گوشهی لبهایش رسید! فشاری که از دست مرد به چانهاش میرسید در کنار نگاه پرمکثش، تهوع ناشی از استرسش را بیشتر میکرد. همان باعث شد دستش با تنفر بالا بیاید و با تمام قوا، دست اسفندیار را پس بزند و بعد بیاراده با تمام انزجارش لب زد:
-دست کثیفتو بکش!
نگاهش با تمام نفرتش به صورت اسفندیار دوخته شد. شاید آخرین تلاش بیحاصلش برای ابراز نارضایتیاش بود، به قدری جان به لب بود که حتی صدای هین کشیده شده توسط زنها و اخمهای درهم اسفندیار هم نتوانست جلوی ابراز تنفرش را بگیرد! برخلاف چیزی که انتظار داشت اسفندیار به جای خشمگین شدن، تنها پوزخندی زد و در حالی که نفسش را با حرص بیرون میفرستاد، کمی به سمتش خم شد و جوریکه فقط دختر بشنود، زمزمه کرد:
-حیف که فعلا باید بی خط و خش نگهت دارم!
بعد هم بیآنکه به نگاه زنان اطراف و نگاه ترسیده دختر اهمیتی بدهد، با چند قدم بلند و قلدرمآبانه از اتاق خارج شده بود! به محض خروجش، پچ پچ ها بالا گرفت و تن دختر بیرمقتر از تمام آن چندوقت روی صندلی افتاد. در آن لحظه و با جملهای که با تن صدای اسفندیار توی سرش همچون ناقوس مرگ صدا میکرد، صدای همهمهی اطرافیانش رنگ باخته بود.
دیگر از یک چیز مطمئن بود، اینکه سرنوشت او و لیلا از یک خمیره بود و حقیقت زنندهی آن فکر کافی بود تا بدون آنکه تسلطی روی احوالش داشته باشد، چشمانش سیاهی برود و دیگر چیزی نفهمد....
*******
لطفا صبر کنید...
