کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت هفده :
اینبار همزمان دستی به نشانهی خداحافظی تکان دادیم و من در را پشت سرم بستم.
به محض گذشتن از خم پله و ورود به حیاط صدای کوهیار متوقفم کرد.
-صبح بخیر!
به عقب برگشتم. زیر سایهی درخت نارنج، گوشی به دست ایستاده بود. با دیدن تیپ رسمی و کیفدستی چرم آشنایش، ابروهایم ناخودآگاه بالا رفت. زیادی شبیه تمام روزهای بودنش بود.
-سلام!
لبخندی به لبخندم زد و نزدیک شد.
-سلام، با این عجله ک
لطفا صبر کنید...
