پارت هفده :

اینبار همزمان دستی به نشانه‌ی خداحافظی تکان دادیم و من در را پشت سرم بستم.
به محض گذشتن از خم پله و ورود به حیاط صدای کوهیار متوقفم کرد.
-صبح بخیر!
به عقب برگشتم. زیر سایه‌ی درخت نارنج، گوشی به دست ایستاده بود. با دیدن تیپ رسمی و کیف‌دستی چرم آشنایش، ابروهایم ناخودآگاه بالا رفت. زیادی شبیه تمام روزهای بودنش بود.
-سلام!
لبخندی به لبخندم زد و نزدیک شد.
-سلام، با این عجله ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️