رمان دنیای ماورایی
- به قلم گلشن امریی
- ⏱️۳ ساعت و ۳۸ دقیقه
- 77.1K 👁
- 149 ❤️
- 204 💬
داستان دربارهی یه دخترِ یه دختر که تو عشق شکست میخوره شب که میخوابه اصلا با خودش فکر نمیکنه صبح که از خواب بیدار میشه مکان و زمان و دنیا و سرنوشتش تغییر میکنه دختری که ...
- باشه، بیا بریم به اتاقت تا برات توضیح بدم! دنبالش رفتم تا به یک اتاق رسیدیم.
چهار دختر جوان دراتاق به حالت خمیده یا احترام وایساده بودن.
تراویش روبه دختری که جلوتر از اونها وایساده بود گفت:
- ندیمه پری ایشون بانو وانیا هستن از این به بعد تو ندیمه شخصی ایشون هستی.
پری هم احترامی گذاشت.
-چشم قربان.
و بعد روبه من گفت:
- خوش اومدید بانوی من، من پری ندیمه مخصوص شما هستم هر امری بود در خدمتم.
بعد این حرف به دوتا ندیمه که ردیف دوم بودن گفت:
- منتظر چی هستین در رو براشون باز کنید!
اونهام در رو باز کردن.
من به همراه تراویش به داخل رفتم، یک اتاق کاملاً سلطنتی، یک تشک که یک میز چوبی قهوهای جلوش بود، مکانی برای نشستن من بود و چند تا خرت و پرت.
مشخص بود این اتاق برای زمانی به غیر از استراحتم هست.
یک در اونجا بود رفتم و درش رو باز کردم، درش ریلی بود داخلش یک تخت سلطنتی بود جلوی تخت میز آرایشی بود، دوتا در توی اتاق قرار داشت در اول رو که باز کردم حموم و دستشویی بود در دوم هم اتاق لباس بود.
داخل رفتم و در کمدهاش رو باز کردم پر از لباس، کفش و زیورآلات بود؛ البته از نوع عجیب و غریبش.
بعد از فضولی کردنم یادم افتاد که تراویش اونجا بوده واقعا خجالت کشیدم، ولی باحرفی که تراویش زد از خوش حالی و ذوق مردم. با لحنی پر محبت و عاشقانه گفت:
- الهی به قربون فضولیت خواهری! آفرین همین جوری پیش برو.
به خاطر اینکه تک بچه بودم و عاشق این که یک برادر بزرگتر داشته باشم خیلی ذوق کردم و گفتم:
-چشم داداشی.
دیدم که چشماش برق زد از خوشی و گفت:
- چشمت بیبلا بیا تا برات تعریف کنم.
منم رفتم نشستم رو تشکی که پشت میز بود و اونم نشست روی تشکی که جلوی میز گذاشته بودن، بعد شروع کرد به تعریف کردن:
- سالها پیش یک نفر از امپراطورهای ما به زمین میاد و عاشق دختری میشه با اون ازدواج میکنه و دروازهای برای ورود به این جهان رو برای زمینیها باز کر.
به اون دختر که اسمش مریم بود گفت که ما جزء افراد ماورایی هستیم، اونم قبول کرد و به اینجا اومد.
پریدم وسط حرفش و گفتم دروازه ماورایی؟!
اونم با آرامش گفت:
- سوالات رو در آخر جواب میدم.
بعد ادامه داد:
-همه چیز خوب بود. ملکه مریم صاحب فرزندی شد به نام آرشام، ایشون مثل پدرشون قدرت ماورایی داشتن.
اما یک روز به دلیل یک سری اتفاقها امپراطور دستور داد که دروازه رو ببندن.
بعدها متوجه شدیم ملکه مریم به امپراطور نامردی کردن و از الماس های اینجا به زمین انتقال میدادن.
امپراطور دیگه با ملکه صحبت نکرد ولی حواصشون بهشون بود تا اینکه امپراطور بیمار شدن و فوت کردن، ملکه دووم نیاوردن و بعد از یک هفته ایشون هم فوت کردن.
جانشین ایشون امپراطور شد ایشون همسری از سرزمین خودشون انتخاب کردن.
ایشون بعد از چهار سال صاحب فرزندی شدن که خیلی پاک بود.
ایشون جانشین ملکه اعظم بودن تا این موضوع به گوش مایک امپراطور شیاطین افتاد؛ به اینجا حمله کردن امپراطور دخترشون رو به زمین فرستادن و اون و به خانوادهای که صاحب فرزند نمیشدن دادند.
با این کار شیطان عصبی شد و ایشون رو به همراه ملکه به عنوان گروگان برد و گفت:
- تا زمانی که اون دختر رو بهم ندین اینها پیش من میمونن و شما رو دچار طلسمی میکنم که هرکی قصد داشت عاشق بشه بمیره اینجوری خیلی از افراد مرده بودند، ولی من به دستور امپراطور محافظ اون دختر بودم تا وقتی که بیست سالش شد اون رو با خودم به اینجا بیارم، تا جون مردم رو نجات بده. و اون دختر تو هستی، آره وانیا اون دختر تویی!
با بهت و چشمهایی از حدقه بیرون زده گفتم:
- چی من؟! زده به سرت چی داری میگی؟ اینا همش دروغه اصلاً این چیزایی که تو داری میگی یک افسانه هست، ههع من که باور نمی کنم. فکر کردم عصبی بشه ولی آروم گفت:
- باشه یه چیزی رو نشونت میدم ولی بعدش دیگه باید بدون سوال استراحت کنی و اینکه حرفمو باور کنی!
من هم که فکر میکردم دروغ میگه گفتم:
- باشه.
با تموم شدن حرفم دیدم که تراویش دوتا بال از توی پشتش درآورد.
واقعاً باورم نمیشد یعنی اینها حقیقته؟!
دوتا بال بزرگ سفید خوشگل بلند شدم و رفتم نزدیک تر دستم و بردم سمت بالش.
نه واقعیه یه پرشو کشیدم که تراویش با درد گفت:
- آخ چکار میکنی؟ دردم گرفت.
دیگه مطمئن شدم که همه چیز حقیقت داره. یک لحظه یه چیزی یادم اومد گفتم:
- تو میگی محافظ منی یعنی زمانی که ۱۲ سالم بود و ماشین میخواست بهم بزنه تو بودی که من و کشیدی عقب؟! آخه اونجا کسی نبود که من و نجات بده.
تراویش لبخندی زد.
- آره من بودم. الان هم بگم بهت که برو بخواب که فردا روز سختی هست چون چند الهه قرار بیان و باهات حرف بزنن! راجب چی هم بعداً میفهمی، برو بخواب.
بعد به زور من رو برد سمت اتاق خواب و من و نشوند روی تخت با فشاری که به شونم آورد دراز کشم کرد بعد پتو رو روم انداخت و یک وردی رو خوند که چشمام سنگین شد و خوابم برد یک خواب آروم.
تراویش
به یک خواب آروم و بدون رویا فرستادمش.
تا الان هم به زور جلوی تفکراتش رو دربارهی فرهاد رو گرفتم و همچنین جلوی سوالایی که میخواست ازم بپرسه.
توی خواب خیلی مظلوم بود ولی هیچکس به اندازهی من نمیدونست که علاوه بر مظلوم بودن شیطون و خانم هم هست.
بدون سروصدا بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم از اتاق اصلی هم رد شدم؛ در رو باز کردم و به ندیمه پری گفتم:
- برو پشت در شاید به چیزی لازم داشته باشه حواست بهش باشه نزار کسی بهش آسیب برسونه!
مهرناز
0واییی خیلی قشنگ بوددد خیلی دوسش داشتمممم، ولی خوب یه جاهاییش اصلا با عقل جور درنمیومد ولی اگه اون قسمتارو درنظر نگیریم واقعا رمان قشنگی بودد
۲ هفته پیشYasi
0خیلی دیگه تخیلیه احساس میکنم دارم کتاب داستان بچه های 5 ساله رو میخونم
۳ هفته پیشFatima
1خیلی بی خود بود اصن قشنگ نبود
۴ هفته پیشرمانت از ما بهترون ی
0رمانت از ما بهترون یه رمان شگفت انگیز بود با پایانی بینظیر
۱ ماه پیشمحیا
0کل رمان داشتن صبحونه میخوردن😑جالب بود ولی بیشتر جاهاشو نمیفهمیدم منظورش چیه، شرق و میگرفت غرب میزد
۱ ماه پیشوایییییییییییییییییی
1واییییییییییییییییییی خیلی خوب بوددددد😍😍 در
۱ ماه پیشآیدا
1رمان واقعه خوبی بود :) من با تک تک کلماتش لذت بردم. مرسی از نویسنده عزیز
۳ ماه پیشانیتا
0دختری که در عشق شکست خورده وارده دنیاه جدیدی می شود
۳ ماه پیشخورشید
2خوب بود ولی عالی نه خیلی جاها کامل نبود یا اصلا جالب نبود برا من شاید اگه افسانه ارابلا رو بخونین بفهمین چی میگم
۴ ماه پیشصحرا افشار
0رمان بسیار زیبایی بود اما فقط و فقط شش پارت بی صبرانه منتظر جلد دوم هستم موفق باشین'
۵ ماه پیشمریم
1بعضی جاهاش زیاد گیچ کننده بود ولی به هر حال بد نبود
۵ ماه پیشزینب
0بعضی از جاهاش خیلی بچگونه و مسخره میشد.من ک رد میکردم و نمیخوندم چرا پس اصلا از اون همه سرباز جنگی ک اموزش دادن استفاده نشد...
۶ ماه پیشزهرا
0این رمان از دو رمان مجزا نوشته شده و به نظرم جالبه نیومد چون از اولش آخرش معلوم بود
۷ ماه پیشHany
1واقعا کپی کردن رمان زحمات نویسنده رو از بین میبره این رمان کپی از رمان دیگه ایه وانیا ملکه خواب ها چرا اینجور رمان ها رو میزارید 😶
۸ ماه پیش
الینا
0خیلی رمان قشنگی هست و عاشقش شدم دست نویسنده اش درد نکنه واقعا ازش ممنوم