دوست داشتی؟
رمان دنیای ماورایی اثر گلشن امریی

رمان دنیای ماورایی

  • زبان فارسی
  • 79.1K 👁
  • 152 ❤️
  • 223 💬

خلاصه رمان تخیلی دنیای ماورایی

داستان درباره‌ی یه دخترِ یه دختر که تو عشق شکست میخوره شب که میخوابه اصلا با خودش فکر نمیکنه صبح که از خواب بیدار میشه مکان و زمان و دنیا و سرنوشتش تغییر میکنه دختری که ...

قسمتی از متن رمان دنیای ماورایی

-تا جواب سوال‌هام رو ندی ولت نمیکنم.
- باشه، بیا بریم به اتاقت تا برات توضیح بدم! دنبالش رفتم تا به یک اتاق رسیدیم.
چهار دختر جوان دراتاق به حالت خمیده یا احترام وایساده بودن.
تراویش روبه دختری که جلوتر از اون‌ها وایساده بود گفت:
- ندیمه پری ایشون بانو وانیا هستن از این به بعد تو ندیمه شخصی ایشون هستی.
پری هم احترامی گذاشت.
-چشم قربان.
و بعد روبه من گفت:
- خوش اومدید بانوی من، من پری ندیمه مخصوص شما هستم هر امری بود در خدمتم.
بعد این حرف به دوتا ندیمه که ردیف دوم بودن گفت:
- منتظر چی هستین در رو براشون باز کنید!
اون‌هام در رو باز کردن.
من به همراه تراویش به داخل رفتم، یک اتاق کاملاً سلطنتی، یک تشک که یک میز چوبی قهوه‌ای جلوش بود، مکانی برای نشستن من بود و چند تا خرت و پرت.
مشخص بود این اتاق برای زمانی به غیر از استراحتم هست.
یک در اونجا بود رفتم و درش رو باز کردم، درش ریلی بود داخلش یک تخت سلطنتی بود جلوی تخت میز آرایشی بود، دوتا در توی اتاق قرار داشت در اول رو که باز کردم حموم و دستشویی بود در دوم هم اتاق لباس بود.
داخل رفتم و در کمدهاش رو باز کردم پر از لباس، کفش و زیورآلات بود؛ البته از نوع عجیب و غریبش.
بعد از فضولی کردنم یادم افتاد که تراویش اونجا بوده واقعا خجالت کشیدم، ولی باحرفی که تراویش زد از خوش حالی و ذوق مردم. با لحنی پر محبت و عاشقانه گفت:
- الهی به قربون فضولیت خواهری! آفرین همین جوری پیش برو.
به خاطر اینکه تک بچه بودم و عاشق این که یک برادر بزرگتر داشته باشم خیلی ذوق کردم و گفتم:
-چشم داداشی.
دیدم که چشماش برق زد از خوشی و گفت:
- چشمت بی‌بلا بیا تا برات تعریف کنم.
منم رفتم نشستم رو تشکی که پشت میز بود و اونم نشست روی تشکی که جلوی میز گذاشته بودن، بعد شروع کرد به تعریف کردن:
- سالها پیش یک نفر از امپراطورهای ما به زمین میاد و عاشق دختری میشه با اون ازدواج میکنه و دروازه‌ای برای ورود به این جهان رو برای زمینی‌ها باز کر.
به اون دختر که اسمش مریم بود گفت که ما جزء افراد ماورایی هستیم، اونم قبول کرد و به اینجا اومد.
پریدم وسط حرفش و گفتم دروازه ماورایی؟!
اونم با آرامش گفت:
- سوالات رو در آخر جواب میدم.
بعد ادامه داد:
-همه چیز خوب بود. ملکه مریم صاحب فرزندی شد به نام آرشام، ایشون مثل پدرشون قدرت ماورایی داشتن.
اما یک روز به دلیل یک سری اتفاق‌ها امپراطور دستور داد که دروازه رو ببندن.
بعدها متوجه شدیم ملکه مریم به امپراطور نامردی کردن و از الماس های اینجا به زمین انتقال میدادن.
امپراطور دیگه با ملکه صحبت نکرد ولی حواصشون بهشون بود تا اینکه امپراطور بیمار شدن و فوت کردن، ملکه دووم نیاوردن و بعد از یک هفته ایشون هم فوت کردن.
جانشین ایشون امپراطور شد ایشون همسری از سرزمین خودشون انتخاب کردن.
ایشون بعد از چهار سال صاحب فرزندی شدن که خیلی پاک بود.
ایشون جانشین ملکه اعظم بودن تا این موضوع به گوش مایک امپراطور شیاطین افتاد؛ به اینجا حمله کردن امپراطور دخترشون رو به زمین فرستادن و اون و به خانواده‌ای که صاحب فرزند نمیشدن دادند.
با این کار شیطان عصبی شد و ایشون رو به همراه ملکه به عنوان گروگان برد و گفت:
- تا زمانی که اون دختر رو بهم ندین این‌ها پیش من میمونن و شما رو دچار طلسمی میکنم که هرکی قصد داشت عاشق بشه بمیره اینجوری خیلی از افراد مرده بودند، ولی من به دستور امپراطور محافظ اون دختر بودم تا وقتی که بیست سالش شد اون رو با خودم به اینجا بیارم، تا جون مردم رو نجات بده. و اون دختر تو هستی، آره وانیا اون دختر تویی!
با بهت و چشم‌هایی از حدقه بیرون زده گفتم:
- چی من؟! زده به سرت چی داری میگی؟ اینا همش دروغه اصلاً این چیزایی که تو داری میگی یک افسانه هست، ههع من که باور نمی کنم. فکر کردم عصبی بشه ولی آروم گفت:
- باشه یه چیزی رو نشونت میدم ولی بعدش دیگه باید بدون سوال استراحت کنی و اینکه حرفمو باور کنی!
من هم که فکر میکردم دروغ میگه گفتم:
- باشه.
با تموم شدن حرفم دیدم که تراویش دوتا بال از توی پشتش درآورد.
واقعاً باورم نمیشد یعنی این‌ها حقیقته؟!
دوتا بال بزرگ سفید خوشگل بلند شدم و رفتم نزدیک تر دستم و بردم سمت بالش.
نه واقعیه یه پرشو کشیدم که تراویش با درد گفت:
- آخ چکار میکنی؟ دردم گرفت.
دیگه مطمئن شدم که همه چیز حقیقت داره. یک لحظه یه چیزی یادم اومد گفتم:
- تو میگی محافظ منی یعنی زمانی که ۱۲ سالم بود و ماشین می‌خواست بهم بزنه تو بودی که من و کشیدی عقب؟! آخه اونجا کسی نبود که من و نجات بده.
تراویش لبخندی زد.
- آره من بودم. الان هم بگم بهت که برو بخواب که فردا روز سختی هست چون چند الهه قرار بیان و باهات حرف بزنن! راجب چی هم بعداً میفهمی، برو بخواب.
بعد به زور من رو برد سمت اتاق خواب و من و نشوند روی تخت با فشاری که به شونم آورد دراز کشم کرد بعد پتو رو روم انداخت و یک وردی رو خوند که چشمام سنگین شد و خوابم برد یک خواب آروم.
تراویش
به یک خواب آروم و بدون رویا فرستادمش.
تا الان هم به زور جلوی تفکراتش رو درباره‌ی فرهاد رو گرفتم و همچنین جلوی سوالایی که میخواست ازم بپرسه.
توی خواب خیلی مظلوم بود ولی هیچکس به اندازه‌ی من نمی‌دونست که علاوه بر مظلوم بودن شیطون و خانم هم هست.
بدون سروصدا بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم از اتاق اصلی هم رد شدم؛ در رو باز کردم و به ندیمه پری گفتم:
- برو پشت در شاید به چیزی لازم داشته باشه حواست بهش باشه نزار کسی بهش آسیب برسونه!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دنیای ماورایی
  • آتنا

    0

    اولا که کپی بود از رمان وانیا ملکه خواب ها دوما خیلی بیش از اندازه به جزعیات توجه شده بود رمان وانیا ملکه خواب ها که ایشون از کپی کردن خیلی هیجان انگیز ترو بهتره چون نمیتونی اتفاق بعدی رو پیش بینی کنی همشم یا در حال خوردن بودن یا خرید یا تو رستوران و فلافلی یا بستنی و یا خواب بودن خیلی بچگانه بود

    ۲ ماه پیش
  • نیکا

    0

    گلم رمان به این معنی هست که ریز به ریز به جزعیات توجه شود بعدم عزیزم شما اگر ی ماورای شین دیگه غذا نمیخورین یا نمیخوابین یا خرید نمیکنین؟ اونا هم یه موجودی هستند که نفس میکشن شاید انسان نباشن ولی خوب ی موجود زنده که هستند و درباره ی کپی ای که عرض میکنین اکثرن بیشتر رمان های تخیلی شبیه هم هستند

    ۳ هفته پیش
  • آتنا

    0

    اون ارتش بانوان و گارد ویژه بانوان برای چی تشکیل شد ؟

    ۲ ماه پیش
  • نیکا

    0

    برای نجات دادن ملکه ی اعظم و همچنین شکست دادن شیاطین ارتش بانوان برای کاری نبودند فقط به بانوان جنگ را یاد میدادند

    ۳ هفته پیش
  • آتنا

    0

    چرا زمان تو ایرانه بعد دنیای ماوراشون کره ایه

    ۲ ماه پیش
  • Marjan

    0

    واقعاً رمان بسیار زیبا و جذابی بود 🥰😍😍

    ۲ ماه پیش
  • ماهور

    1

    فوق العاده بعد انقدر جرئیات رو گفتی که از اصل داستان غافل شدی. اول من سوارشدم بعدهیراد بعد چه میدونم خوردیم و پوشیدیم و .... اینا چه لزومی داشت ؟ آخر داستان اون کسی که میخواست وانسارو بکشه کی بود؟ خلاصه که افتضاح بود. یادم باشه ازاین نویسنده دیگه هیچی نخونم🤮🤮🤮

    ۲ ماه پیش
  • Maryam

    2

    از نظر کلی خوب بود ولی خیلی جاهاش چرت بود همش درحال خرید کردن و غذا خوردن بودن نه جنگی نه هیجانی خیلی یکنواخت و مسخره بود هی گفتم اخرش قشنگ میشه ولی افتضاح تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    ن تا قسمت ۵ ک خوندم واقعا اندازه چند سال برام گذشت بس ک بی هیجان و بچگانه بود😑 رمان ایرانی بود ولی دنیای ماوراییش منو یاد فیلم کره ای مینداخت و همخونی نداشت اصلا خوشم نیومد حیف وقت

    ۳ ماه پیش
  • الی

    2

    من که خوشم نیومد از همون اول که دیدم شبیه ملکه خواب ها وانیا عه دیگه نخوندم نویسنده می دونم تلاش زیادی کردی ولی سعی کن از این به بعد از ذهنت بنویسی نه از رمان یکی دیگه

    ۳ ماه پیش
  • میا

    3

    مسخره یکنواخت هیجانی نبود اصن و جالب یکم بزرگانه نبود فقط حرف بود

    ۴ ماه پیش
  • شادی

    2

    موضوع کلی زیبا بود ولی جذابیتی که باید رو نداشت،چون نویسنده به جزئیات توجه نکرده بود مثلا پدرمادر وانیا بعد رفتنش چه حالی شدن یااینکه خیلی زود قدرت هاشو به دست اورد و تلاش انچنانی نکردویاچقدزود عاشق هیراد شداصلا حرفی بابتش نزد وکلی اشتباهات که جانمیشه بگم...

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    1

    کاملا چرت و پرت بود یه سری جاهاش تند رد میشد

    ۴ ماه پیش
  • هناس

    4

    ولی بیشترش رو از وانیا ملکه خواب ها کپی شده

    ۴ ماه پیش
  • آلیس

    0

    هوووم خیلی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • Narges

    0

    عالی بود خیلی از رمانش خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    4

    بعضی از جاهاش خیلی بچگونه و مسخره میشد.من ک رد میکردم و نمیخوندم چرا پس اصلا از اون همه سرباز جنگی ک اموزش دادن استفاده نشد...

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    دقیقا👍👍👍

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!