لیست کلیه پارتهای رمان خیمه شب بازی : پارت های 1 تا 8
تعداد کل پارت های منتشر شده : 8
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 1
موهایم را با کامل جمع کردم و و روی شانه ی چپم ریختم. نگاه آرامم را از آینه جدا کردم و برگشتم و صدای جیغ خانومِ پنلوپه باعث شد عصبی دوباره موهایم را پشت سرم بریزم و لباس عروسِ دست و پا گیر را دوباره در تنم رَصَد کردم دنباله سفید و بلند لباس عروس را به چنگ گرفتم و از اتاق خارج شدم. وارد سالن شد...
بروزرسانی در : ۱۳۱۶ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 2
نفس نفس زنان در امتداد خیابان می دویدم و به عابران تنه می زدم و بغض در گلویم جولان می داد. -می گیرمت! ماشن های پلیس از کنارم گذشتند و هم زمان کارن و نگهبان وارد خیابان اصلی شدند به چهار راه رسیدم و صدای بوق ماشین ها در سرم پژواک می شد و دستم را به کاپوت ماشینی که فاصله چندانی نداشت گذاشتم و رو...
بروزرسانی در : ۱۳۱۶ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 3
مسیر باز هم در سکوت گذشت. هیچ یک گویا حرفی برای گفتن نداشتیم. به آسمان خیره شدم،این مسیر هرچه که بود. قرار نبود آسان باشد سخت بود خیلی سخت. -خیلی پرونده ها زیر دستم اومدن و رفتن ولی هیچ وقت یک نفر در این حد نچسبیده بود به قضیه. صدای کارن سکوت ماشین را بر هم شکست و سرم را به سمتش برگرداندم و ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۵ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 4
آن ها نقشه می کشیدند که چه طور در مهمانی حاضر شوند و آن مردکی که با آن سازمان دست دارد را بگیرند. و من در کنارشان ایستاده و فقط تماشا می کردم. در کنارِ هوشِ سردین و ارتباطات جرمی و یوجین من اگر حرفی می زدم به یقین گاف محسوب می شد. نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله ها رفتم که در باز شد و کارن داخل...
بروزرسانی در : ۱۳۱۴ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 5
کمی دروغ هم به جایی که بر نمی خورد! هردو با هم عصبی از اتاق خارج شدند و من چشمان نیمه بازم را به اطراف دوختم بی شک راه فراری نبود! تنم درد می کرد...استخوان هایم بیشتر... سرم هزیان داشت و تب هم داشتم... که اگه نداشتم این همه سوختن از چه بود؟ کلا جمعمان جمع بود...من و درد هایم و درد هایم و من...
بروزرسانی در : ۱۳۱۳ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 6
از تاریکی بیرون آمد و با سری کج شده آرام گفت: -میدونی...کارن امروز وقتی داشتم باز داشت میشدم یه چیزایی گفت... با چشمانی گرد شده کمی به دیواره چسبیدم که ادامه داد: -گفت با همین...اوم هرچند خودم حدس میزدم گفت...خبرداشتی که تمام مدت دارن مثل موش آزمایشگاهی ازم استفاده می کنن و تهش برم میگرد...
بروزرسانی در : ۱۳۱۲ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 7
محکم به سینه اش کوبیدم و جیغ زدم: -سردین! -چه دستای سنگینی داری آنشرلی بهت زده نگاهش کردم که چشمانش را باز کرد و دست بند کمرم کرد و خیره به چشمانم عمیق و آرام گفت: -کجای دنیا دیدی وقتی یه نفر رو سپر جلوت کردی تو تیر بخوری!؟ بهت زده سربرگرداندم و با دیدن آن مردی که سردین گرفته بودش چشمانم گرد...
بروزرسانی در : ۱۳۱۱ روز پیش
-
رمان خیمه شب بازی - پارت 8
خشک شده نگاهش کردم... خواستم جوابش را بدهم که صدای تیر اندازی در سرم پیچید و وحشت زده چرخیدم همه به آسمان زل زده بودند چند قدم عقب رفتم و فاصله گرفتم هلیکوپتر مامورین پلیس روبه روی پشت بام ایستاده و به جایی رگ بار شلیک می کرد سردین درست گفته بود....آن ها بالا بودند منتظر هلیکوپترشان بودند...
بروزرسانی در : ۱۳۱۰ روز پیش
- 1