پارت ششم :

از تاریکی بیرون آمد و با سری کج شده آرام‌ گفت:
-میدونی...کارن امروز وقتی داشتم‌ باز داشت میشدم یه چیزایی گفت...
با چشمانی گرد شده کمی به دیواره چسبیدم که ادامه داد:
-گفت با همین...اوم هرچند خودم حدس میزدم
گفت...خبرداشتی که تمام مدت دارن مثل موش آزمایشگاهی ازم استفاده
می کنن و تهش برم‌ میگردونن به اون جا و هیچی نگفتی.
بغض کرده گفتم:
-بزار توضیح بدم...
روبه رویم ای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️