پارت دوم :

نفس نفس زنان در امتداد خیابان می دویدم و به عابران تنه می زدم و بغض در گلویم جولان می داد.
-می گیرمت!
ماشن های پلیس از کنارم گذشتند و هم زمان کارن و نگهبان وارد خیابان اصلی شدند
به چهار راه رسیدم و صدای بوق ماشین ها در سرم پژواک می شد و دستم را به کاپوت ماشینی که فاصله چندانی نداشت گذاشتم و روی ترمز زد و وحشت زده نگاهم را به زنی که پشت فرمان بود دوختم فوری عقب گرد کردم و وحشت زده میان عبور با سرعت ماشین ها نگاهم را به کارنی دوختم که از میان ماشین ها با سرعت می گذشت و هر لحظه امکان داشت تصادف کند.
نگهبان هم همین طور!
لحظه نگاهم خیره ی کامیونی شد که فاصله ای با کارن نداشت،با همه ی توانم وحشت زده جیغ زدم:
-کارن!
برگشت و کامیون را در یک قدمی اش دید و با سرعت خودش را به عقب پرت کرد و به موتوری پشت سرش برخورد کرد و کامیون گذشت و من ترسیده از میان ماشین ها گذشتم که صدای هولناک ترمز ماشینی را شنیدم و هم زمان صدای برخورد تصادف و بوق و...
دستی برای تاکسی زرد تکان دادم تا جلو نیاید.
با سرعت به سمت کارن رفتم و داشت موتور را از روی پایش بلند می کرد و کف دستان و آرنجش زخم شده بود موتوری هم از روی زمین بلند شد و نگاهم را به پشت کامیون دوختم.
مردم جمع شده بودنند و ماشین های صدای آژیر ماشین های افراد کارن را از آن طرف می شنیدم قدم های سستم را به سمت محل تصادف هدایت کردم.
از میان ازدهام مردم عبور کردم.خودش بود!
نگهبان بود!خونی و در هم شکسته به پشت روی زمین افتاده بود و راننده ی اتوبوس با گریه برای افسر پلیس ماجرا را تعریف می کرد
-یهو اومد جلو نتونستم جلوش رو بگیرم تصادف کردم..من مسافر دارم.
دستم را جلوی دهنم گذاشتم و ناباور لب زدم:
-بلند شو!
نمی شنید بیهوش بود و خون راه گرفته از کنار پیشانی شکافته شده اش و بوی خون راه گرفته
برایم تداعی کننده ی یک مرگ دیگر بود.
این بار به سمتش خیز گرفتم و شانه اش را تکان دادم و جیغ زدم:
-بلند شو!بگو کی هستی با خواهرم چی کار کردی.
شانه ام‌کشیده شد و دستان قدرت مندی هردو بازویم را گرفت و مرا به عقب کشید صدای کارن را جایی نزدیک گوشم شنیدم:
-هیس آروم باش!
صدای آژیر آمبولانس دوباره به منِ ناباور شوک داد و دوباره تقلا کرده و جیغ زدم:
-ولم کن نمی زارم بمیره باید جواب بده.
کارن این بار دست دور کمرم حلقه کرد و کمی از زمین بلندم کرد و مرا به سمت عقب کشاند به پیاده رو رسیدیم و داد زد:
-این قدر دست و پا نزن.
جیغ زدم و به پشت دستانش چنگ انداختم:
-ولم کن،نزار ببرنش
به سمت ساختمان پرتم کرد و داد زد:
-جیغ جیغ نکن
به دیوار برخورد کردم و دست به شانه ی دردناکم بند کردم و با بغض برگشته و نگاهش کردم و داد زدم:
-اون همه چیز رو می دونه،حتما تو لب تاپ لورا یه چیزی بوده که به خاطرش هم کشتنش هم دوباره برگشته تا پاکش کنه.
با دو انگشت کمی چشمانش را ماساژ داد و با حرص گفت:
-چرا نمی فهمی؟ باید خودت رو کنترل کنی وگرنه تو دردسر میفتی.
عصبی نگاهش کردم درِ ماشین مخصوص پلیسی را باز کرد و عصبی گفت:
-بیا بشین
اشک هایم را پاک کردم و تخص نگاهش کردم و گفتم:
-منم میام اداره!
کمی به آسمان نگه کرد و عصبی دستی به کمرش زد و گفت:
-باشه،جهنم بشین
با حرص در عقب را باز کرده و نشستم کارن رفت و همان پسر برنزه و چشم سبز پشت فرمان نشست و راه افتاد.
قبل از دور شدن برگشتم و نگاهم را به آمبولانس و بعد از آن به کارنی دوختم که هم زمان با حرف زدن با افسر پلیس به سمت عرض خیابان می رفت.
سرم با صندلی تکیه داده و چشم بستم.
-زنده است؟
از آینه نگاه سبزش را به چشمانم دوخت و گفت:
-زنده است،اما انگار وضعیتش بده.
دستم را جلوی چشمانم گذاشتم.
نمیرد همین یک بار را یک آدم بد در این دنیا نمی شود زنده بماند بگوید الیسای من کجاست.
بگوید چرا دزدیدنش من که پولی ندارم،الیسای من که دختر بدی نبود الیسای من که کار بدی نکرد چرا دزدیدنش؟ چون زیبا بود؟ چون معصوم و به نسبت سنش جذاب بود؟ اگر زیبایی اش دلیل بر سیاهی آینده اش است،می خواهم صد سال سیاه زیبا نباشد فقط الیسای مرا برگردانند.
به اداره که رسیدیم پشت سر پسر به سمت اداره رفتم و گفتم:
-هی آقا...ما نباید بریم بیمارستان؟
برگشت سمتم و گفت:
-دامیا اوچو هستم
کامل برگشت و نگاهم کرد و در حال باز کردن در گفت:
-و این که نیازی به رفتن به بیمارستان نیست! تدبیر امنیتی دیده شده خانوم و این که هنوز اتاق عمله
سری تکان دادم و برگشت و در را باز کرد و منتظر شد اول من وارد شوم چه جنتلمن!
با ورودم خنکای داخل اداره باعث شد لبخند کم رنگی گوشه ی لبان خشک و ترک خورده ام بنشیند.
مستقیم از آب سرد کن کمی آب ریختم و یک نفس آب را خوردم و پسرک چشم سبز یا همان دامیا خیره نگاهم کرد نگاهم را ازش جدا کردم و هم زمان در راه رو کارن را دیدم که در حالی که نگاهش به آرنج خراشیده اش بود با افسر کنارش حرف می زد
چند تا دستمال کاغذی روی زخمش گذاشت و مستقیم به سمت اتاقش رفت و من ام پشت سرش وارد اتاق شدم اخم زده برگشت و نگاهم کرد و گفت:
-اجازه دادم بیای داخل؟
روی صندلی نشستم و گفتم:
-منم اجازه نگرفتم!
خواست چیزی بگوید که با شنیدن صدای در سکوت کرد و بعد چند لحظه نگاه عصبی اش را از منِ خیره به خود جدا کرد وگفت:
-بیا
در اتاق باز شد و دامیا به سمتمان آمد و ادای احترامی کرد و لب تاپ را روی میز گذاشت و گفت:
-تا شما دنبال مظنون بودید بچه ها لب تاپ رو آوردن و تنها اثر انگشت مقتول و نگهبان پرورشگاه روی لب تاپ هست برگشت و نگاهم کرد و گفت:
-و اثر انگشت این خانوم
با حرص گفتم:
-من همون جا دست زدم
کارن سری تکان داد و گفت:
-از توش چی پیدا کردید؟
پسر نفسش را کلافه فوت کرد و گفت:
-هیچی،کسی که لب تاپ رو پاک کرده نگهبان نبوده نگهبانه فقط لورا رو کشته اثر انگشتش رو روی همه چیز پیدا کردیم حتی رو تیغ! نگهبانه اون جا بوده تا فضا رو واسه هک آماده کنه
کارن اخم کرده دستمال کاغذی خونی را درون سطل آشغال انداخت و گفت:
-یعنی نگهبانه فقط کاری کرده که یک فرد مجهول لب تاپ رو از دور هک کنه و اطلاعات رو پاک کنه؟ تا ما نتونیم هک رو بشکنیم و اطلاعات رو برگردونیم؟
دامیا سرتکان داد و گفت:
-دقیقا
کارن نیشخندی زد و در لب تاپ رو باز کرد و گفت:
-خب منم هکر خوبیم!
دامیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
-متخصصمونم نتونست کاری کنه قربان،کسی که این لب تاپ رو در حال حاضر هک کرده خیلی قویه،چهار نفر تا حالا نتونستن هک رو بشکنن!
کارن اخم کرده و با سرعت انگشتاتش را روی کیبرد به حرکت در می آورد و هر لحظه گره ی اخمش کور تر می شد.
-مرخصی
دامیا سری تکان داد و از اتاق خارج شد و من نفس عمیقی کشیدم و خیره ی کارن شدم که کل تمرکزش روی کارش بود سعی می کرد هک را بشکند خدا کند بتواند.
لبم را گاز می گیرم کم کم نسبت به او دقیق تر شده بودم به نظرم جذاب و خاص بود دقتش در کارش و آن‌گره ی کور ابروانش برایم جالب بود
نیم ساعتی بود که خیره اش بودم در آخر در لب تاپ را با حرص بست و چنگی به موهایش زد و غرید:
-تا حالا همچین چیزی ندیده بودم نابغه است!
من هم تمام امید داشته و نداشته ام را از دست داده و به کناره های شقیقه ام چنگ زدم و موهام را روبه بالا کشیدم.
-خدا لعنتش کنه.
نگاهش را با تعجب به من دوخت نکند تا به الان متوجه حضورم نشده!
-تو هنوز این جایی!
سر تکان دادم که با اخم تلفن روی میزش را برداشت و شماره ای را گرفت و تلفن را با گوشش چساند و گفت:
-برو دوتا پیتزا بگیر
تلفن را قطع کرد و به منِ متعجب چشم دوخت و گفت:
-شب شده و من گرسنمه تو ام باید گرسنه است باشه!
آرام سری تکان دادم که خسته چشم بست و شقیقه اش را با دو انگشت ماساژ داد
در سکوت خیره اش شدم نیشخندی زدم که یهو از جا پرید و به سمت در رفت.
با بهت بلند شدم و پشت سرش رفتم که ناگهان برگشت که به سینه اش خوردم و با بهت یک قدم به عقب برداشتم چشم ریز کرد و سرش را کمی کج کرد و با حرص گفت:
-شدی دم من؟
با حرص و حق به جانب سرم را بالا گرفتم و گفتم:
-برای پیدا کردن خواهرم دمم می شم!
سکوت کرد و کمی خیره به چشمانم نگاه کرد آن قدر خیرگی نگاهش زیاد شد که لبم را به دندان گرفته و سر پایین انداختم
با حرص بعد از چند لحظه چشم از چشمانم گرفت و پشت کرد و از اتاق خارج شد و من هم پشت سرش رفتم.
روبه دوی افسری که داشت از کنارش می گذشت ایستاد و گفت:
-می خوام واسم جوجی رابرتسون و پیدا کنی.
بیارینش این جا
دختر کمی خیره به کارن نگاه کرد و کمی طول کشید تا از خیرگی نگاهش بگذرد و بعد از چند لحظه با سرعت گفت:
-چشم قربان
کارن سری تکان داد و برگشت و خیره نگاهم کرد و از کنارم گذشت و وارد اتاقش شد چشم از دختری که خیره ی رفتنِ کارن بود گرفتم
پس دادستان در این اداره خوب دلبری می کند!
وارد اتاقش شدم و هم زمان با ورودم سربازی از اتاق خارج شد و کاملا وارد اتاق شدم و روی صندلی نشسته و داشت در جعبه پیتزا را باز می کرد.
پس سرباز پیتزا آورده بود! حتما این اطراف فست فودی ای برای سفارش هست که این قدر سریع آماده شده.
نشستم و دلم ضعف می رفت برای آن جعبه ی اضافه ای که روی میز قرار داشت
همان طور که به تکیه مثلثی شکل پیتزا اش سس قرمز می زد گفت:
-به نظرت در این حد گرسنه ام که دو پیتزا سفارش بدم؟
به اخم های درهمم خیره شد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
-برش دار
مادر همیشه می گفت ایرانی ها تعارف دارند
و همیشه یک چیز را دوبار تعارف می زنند
به رسم کشور مادری ام ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-نه ممنون!
بیخیال شانه ای بالا انداخت و گازی به پیتزا اش زد و گفت:
-هرجور راحتی!
این را که گفت مبهوت و خشک زده خیره اش شدم،شوخی می کند دیگر؟ من گرسنه ام!
دلم مالش می رود و ضعف می رود برای طعم قارچ و پنیرش!
لب هایم آویزان شد که نیشخندی زد و جعبه را به سمتم هول داد و گفت:
-بخور
این بار وقت را تلف نکردم با سرعت جعبه را جلو تر کشیدم و بدون نگاه کردن به چشمان خیره اش در جعبه را باز کردم و با سرعت تکه ای پیتزا را جدا کردم و گاز بزرگی زدم و چشم بستم.
هیچ وقت سس نمی خوردم از آن هایی بودم که برخلاف وضع بد مالی و اوضاع مزخرفم اهل ورزش و متناسب نگه داشتن هیکلم بودم
کلا پنجاه و پنج کیلو بودم و خب قد خیلی بلندی هم نداشتم الیسا حتما از من دست کم ده سانت بلند تر می شد.
باز هم الیسا...بغض در گلویم جولان می دهد قسمتی از گلویم را اشغال می کند این مزاحم همیشگی نه قصد بالا آمدن دارد نه پایین رفتن دوست دارم فریاد بزنم از جانم چه می خواهی...
یادم آمد...من که دیگر جانی ندارم! دارم؟
جز دو تکه ای که خوردم دیگر نمی توانم بخورم
از گلویم پایین نمی رود من در جای گرم و نرمم نشستم و پیتزا کوفت می کنم و خواهر کوچکم ممکن است در بد ترین حالت و گرسنه باشد.
اصلا شاید شکنجه شود
به موهایم چنگ می زنم و آن هارا به بالا هدایت می کنم لخت است و مشکی همیشه روی اعصاب است جنسش درست مثل موهای الیسا است با تفاوت رنگ هایشان.
هرچه او چهره ی معصوم وخوشگلی دارد.
من چشمانم انگار قصد پاچه گیری دارد مادرم می گفت از برق چشمانم می ترسد.
چشمانم مثل آبیِ چشمان الیسا آرام بخش و معصوم نبود مثل چشمان پدرم بود.
قهوه و سبزینه ای مخلوط شده که برق می زند.
اعتقاد دارم زیبا نیستم،گیرا ام!
درست متفاوت با مادرم و الیسا
با صدای ضربه هایی که به در می خورد سر بلند کردم و از افکار درهم و عجیبم فاصله گرفتم.
با اجازه ی کارن در باز شد و اول همان دختر و بعد پسرِ عینکی و تپلی وارد اتاق شد دختر دوباره میخ کارن شد و بعد از چند لحظه با لکنت گفت:
-قربان ...ج‌..جرجی رو آوردم.
کارن بدون نگاه به دختر روبه جرجی گفت:
-دم و دستگاهت رو آوردی؟
پسر عینکی دستی به ته ریش خرمایی اش کشید و اخم آلود گفت:
-آره
کارن باز هم بدون نگاه به دختر گفت:
-ممنون،مرخصی
دختر ناامید نگاهش را از کارن جدا کرد و بعد از ادای احترام از اتاق خارج شد.
پسر که گویا نامش جرجی بود اخم آلود گفت:
-دادستان من نخوام هی من رو به زور بیارید ادارتون باید کی رو ببینم!
کارن اخم زده نگاهش کرد و آستین بولیز مشکی اش را بالا زد و گفت:
-منو!
پسر با حرص روی صندلی روبه رویم نشست و گفت:
-قانع شدم!
به فکر فرو رفتم،دختری که گویا به کارن علاقه داشت زیادی از حد جذاب بود برنزه و چشم های درشت قهوه اش و موهای کوتاه و بامزه ی مشکی و هیکلی که به نظر عالی می آمد
چه طور توجه کارن جلب نشد؟
آن وقت زل می زد در چشمان من و چشم مرا در می آورد؟ کل زمانی که پیتزا می خوردم هم زل زده نگاهم می کرد!
حتی الان هم نگاهم می کند! البته پنهانی و زیر چشمی! همیشه از این قدرتم لذت می بردم بدون دیدن متوجه می شدم که چه کسی و چه زمانی نگاهم می کند.
پسرک تپل و اخم آلود کمی در جایش جابه جا شد و پیراهن چهار خانه اش را کمی از تنش دور کرد انگار گرمش بود خیره نگاهم کرد و گفت:
-این کیه؟
اخم در هم کشاندم و گفتم:
-خودم زبون دارم
ابرویی بالا انداخت و خریدارانه نگاهم کرد و با پوزخند گفت:
-جدی؟ خب تو کی ای؟
منتظر نگاهم کرد به سمتش خم شدم و سنگینی نگاه کارن را حس می کردم با نیشخند گفتم:
-به تو چه؟
کارن بلند زد زیر خنده و دستش را جلوی دهنش گذاشته و شانه هایش می لرزید با تعجب نگاهش کردم پس یاد داشت بخنند! چه جالب!
پسر اخم زده به کارن و بعد به من خیره شد و عصبی گفت:
-خوب گوش کن دادستان،من چهار سال زندان بودم واسه یه پرونده ازم کمک گرفتی عفو خوردم اومدم بیرون تا این جاش درست...ولی...
به سمت کارن خم شد و گفت:
-دلیلی نداره هی بیاریم به زور این جا واست کار کنم.
کارن ابرویی بالا انداخت و با نیشخند گفت:
-نگران نباش پولش رو می گیری،البته اگر بتونی کار رو تموم کنی.
پسر نیشخند مغرورانه ای زد و گفت:
-من بهترین هکر این کشورم خودتم می دونی،کارت رو بگو.
کارن لب تاپ را جلوی پسر گذاشت و گفت:
-می خوام نفوذ کسی که که این لب تاپ رو هک کرده رو از بین ببری و اطلاعتش رو برگردونی.
پسر لپش را باد کرد و با نیشخند گفت:
-واستون زیاد آب می خوره!
کارن اخم زده گفت:
-کارت رو شروع کن
پسر لب تاپ را روشن کرد و با استرس نگاهش می کردم امیدوار بودم موفق شود با همه وجودم دعا می کردم برخلاف چهره اش که شبیه شکمو های تنبل است،باهوش باشد!
عینکش را دوباره روی چشمانش گذاشت و لب تاپ خودش را هم کنارش گذاشت و مشغول شد.
خیره ی او بودم و صدای ساعتِ نصب شده روی دیوارِ پشت کارن حسابی اعصابم را تحریک می کرد.
تیک...تاک...تیک...تاک...لعنت به عقربه ها که هر لحظه نبودش را یاد آوری می کنند.
نبود الیسایی را که دلم برایش عجیب تنگ است و به قول مامان مانند سیر و سرکه می جوشد.
این اصطلاحات ایرانی این روز ها عجیب به حالم می آمد و خوب با حال و روزم جفت و جور بود.
به خودم که آمدم دامیا و آن افسر دختری که در اتاق کنترل بود نیز در اتاق حضور داشتند و همه به پسر زل زده بودیم،در سکوت!
روی پیشانی و شقیقه های پسر قطرات عرق دیده می شد و کارن درجه ی اسپیلیت را بیشتر کرد و پسر ناگهان لبخندی زد و گفت:
-گیرت انداختم!
کارن کف دستش را به میز کوبید و با لبخند گفت:
-آفرین
لبخندی روی لبانم شکل گرفت و دلم از خوشی ضعف رفت نزدیک شده بودمبه الیسا نزدیک شده بودم.
چهره ی پسر ناگهان عصبی و رنگ پریده شد و دست از تایپ کردن برداشت و به موهای کناره ی شقیقه اش چنگ زد و از جا پرید و گفت:
-خدای من!
همه مبهوت و خشک شده نگاهش می کردیم که نگاه خشک شده اش را از لب تاپ جدا کرد و گفت:
-اینی که این لب تاپ رو هک کرده یک آدم عادی نیست!
سرش را تند تند تکان داد و گفت:
-اصلا شاید آدم نیست!
کارن با غیض داد زد:
-مگه نگفتی گرفتیش؟
پسر مبهوت چند بار پلک زد و گفت:
-فکر کردم گرفتمش ولی...یهو دیدم یه ساعته دارم دور خودم می چرخم انگار داشتم خودم رو هک می کردم! در این حد ازش دور بودم! تو عمرم تا به حال همچین چیزی ندیده بودم!
دختری که کنار دامیا بود با بهت گفت:
-دادستان مطمئنید این پسر بهترین هکر کشور؟
پسر عصبی عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:
-من کسایی رو هک کردم که به عقلتم نمیرسه خانوم،نخبه هایی رو هک کردم که تصورشم نمی تونی بکنی ولی این یارو...این...
کارن با حرص گفت:
-مرخصید
دامیا آروم‌گفت:
-قربان!
کارن اما عصبی مشتش را روی میز کوبید و فریاد زد:
-مرخصید!
همه بلند شدن و به سمت در رفتن و من هم بلند شدم.دامیا و دختر که خارج شدن پسر برگشت و نگاهی به کارن انداخت و گفت:
-به عنوان یه خلاف کار و کسی که از پونزده سالگی تو این کاره بهتون یه پیشنهاد می دم.
کارن نگاه سرخش را به چشمان بیخیال
پسر دوخت و پسر ادامه داد:
-این آتیشی که می خواید باهاش بجنگید.
درمانش آب نیست
به چشمان هردویمان زل زد:
-آتیشه
کارن با حرص گفت:
-یعنی چی؟
پسر در را باز کرد و پشت کرد و صدایش را شنیدم:
-با آتیش برید به جنگ آتیش
ناگهان برگشت و زل زده به چشمان کارن گفت:
-البته اگه با آبم بخواید برید سراغش پیشنهاد می کنم یه شاه ماهی باخودتون ببرید.
از اتاق خارج شد و من تنها تصویری که بعد از شنیدن شاه ماهی در ذهنم نقش بسته بود.
چشمان تا به تا و خنده های جوکر وارانه ی کسی بود که به شاه ماهی شهرت داشت!
پشت سر پسر از اتاق خارج شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم را میان دستانم اسیر کردم شلوغی و سر و صدای راه رو اعصابم را متشنج تر می کرد.
فوری بلند شدم و به سمت خروجی حرکت کردم.
نیاز به کمی استراحت داشتم شقیقه هایم داشت از جا در می آمد.
پشت سر پسر بودم و هم زمان با هم از اداره خارج شدیم نگاهم روی کیف لب تاپش خیره ماند عمرا اگر اورا در خیابان می دیدم می فهمیدم که هکر است! تصورم از هکر ها پسرانی لاغر و موهای فرفری و صورتی پر از جوش و لک بود که مدام نوشابه می خوردنند!
کوله ام را دوباره روی دوشم ثابت کردم از اداره دور شده و هم زمان به سمت خیابان اصلی می رفتیم بی خیال نگاه به او شدم و مسیرم را به آن سمت خیابان تغیر دادم درست با پشت کردنم صدای ترمز شدید ماشین و جیغ لاستیک هایی در سرم پیچید و هنوز بوی سوخته ی لاستیک هارا کامل استشمام نکرده بودم که صدای تیر اندازی و خورد شدن شیشه ها باعث شد جیغی بزنم و دستانم را روی سرم بگذارم و وحشت زده پشت موتور پارک شده پناه بگیرم.
این موقع شب کسی درخیابان نبود و تنها منی بودم که لال شده و با چشمانی گرد شده در آن سمت خیابان شاستی بلند مشکی ای را می دیدم‌که در هایش باز شده و سیاه پوشانی با اسلحه های بزرگی مانند کلاشینکف درحال تیر اندازی به سمتی بودنند.
کارشان که تمام شد و صدای آژیر ماشین های پلیس که به گوش رسید دوباره صدای جیغ لاستیک ها در سرم‌تنین انداز شد و شاستی بلند سیاه با سرعت در پیچ خیابان گم شد و سرم را چرخاندم و بلند شدم و کاش بلند نمی شدم.
جسمی خون آلود درست آن سمت خیابان روبه روی مغازه کیف فروشی به زمین افتاده بود.
شیشه های مغازه خورد شده بودنند.
به پاهای بی جانم نیرویی دادم و به سمتش دویدم.
همه جیز مانند خواب بود.
قاصد مرگ شده بودم اولین نفر در صحنه ی جان دادن آدم های این روز هایم پیدایم می شد!
با زانو درست کنارش سقوط کردم و کف دستانم به آسفالت چسبید و کف دستانم سوخت.
دستانم را بلند کردم پر از خورد شیشه بود.
قفسه ی سینه اش بالا و پایین‌ می شد و می لرزید لبانش نیمه باز و خون بالا می آورد.
چشمانش خیس بود و دست لرزانش را آورد و روی صورتم گذاشت سرم خم شد و قطرات اشکم یکی پشت دیگری روی صورت غرق خون او سقوط می کردند.
-ل...و...لیت..ا
دستانش سر خورد و سرم از کنار لب هایش بلند شد.چرا آخرین حرفش این بود؟ چرا لولیتا؟ چشمانش همچنان باز و خیره به من بودنند.
-پ...پاشو
اطرافم شلوغ شده و صدای آژیر ماشین های پلیس را می شنیدم و حضورشان را در کنارم حس می کردم.
اسمش چه بود؟ خدایا به یاد نمی آوردم در نظرم‌تنها پسرک هکر و تپل بود! اما حالا به اسمش احتیاج داشتم تا صدایش کنم تا نخوابد هنوز جوان بود رویا داشت خانواده داشت.
شاید عشقی نیز چشم انتظارش داشت!
به یاد آوردم...نامش را به یاد آوردم:
-ج پرجی!نخواب پاشو.
تکانش می دهم و بازو هایم اسیر دستان قدرتمندی می شود و به عقب کشیده می شوم و هق می زنم و زار می زنم و نفر بعدی کیست؟
این بوی خون چرا تمامی ندارد؟
کارن پشت سرم قرار دارد دستانش دوباره به کمرم قل و زنجیر می شود و من توانایی برای مقاومت ندارم با عجز و نهایت بغضم فریاد می زنم:
-کارن،کشتنش!
از کجا می دانستم صاحب آن دستان قدرتمند کیست؟ نمی دانم فقط بوی عطرش که می گفت این دستان تنها می تواند برای کارنی باشد که خشمش را از نفس نفس زدن هایش کنار گوشم حس می کردم.
برگردانده شدم و کارن بود نگاه سرخش را به چشمانم بخیه زد و رگ های گردنش متورم شده بود.
با گریه جیغ زدم:
-چرا به آمبولانس خبر نمی دید؟
زانوهایم تا شد و او بازو های مرا گرفت و من بازوهای اورا
-کارن چرا کمکش نمی کنید؟
قبل از سقوطم دست دور کمرم بند کرد و مرا بلند کرد و پهلویم را به سینه ی ستبرش تکیه زد و روبه مامورین فریاد زد:
-دوربین هارو فوری چک کنید.چند تا مامور بفرستید بین مسیر اطراف این محدوده گشت بدن.
برگشت سمتم و صورتم را قاب گرفت و با چشم های درشت شده نفس نفس زنان گفت:
-ترسا،ماشینشون چه مدلی بود؟
مبهوت سرم را کج کردم و به جسم بی جان
پسر چشم دوختم.
سرم را با خشونت برگرداند و محکم تر نگهم داشت و داد زد:
-اگه می خوای قاتلاش رو پیدا کنیم بگو ماشینش چی بود؟
چند بار پلک زدم قاتل هایش؟ مگر مرده بود؟
یعنی امکان نداشت مانند فیلم ها بعد از خوردن بیش از ده تیر به جای جای بدنش زنده بماند؟
یک بار هم نمی شد این فیلم های هالیوودی به واقعیت تبدیل شود؟ تکانم داد و صدای آژیر آمبولانس مرا به خود آورد.
-ش...شاستی...یه شاستیِ مشکی.سه تا مرد.س...سیاه پوش.پ...پلاک رو با اسپری سیاه پوشانده بودن.
کارن فوری رهایم کرد دستم را به دیوار بند کردم و دستانم می سوخت.
با سرعت به سمت ماشین آماده گشت رفت و سوار شد و از چشمان غرق اشکم که در پیچ خیابان ناپدید شد برگشتم و به جسد پسر خیره شدم.
آمبولانس آمده و رویش ملافه می کشیدنند.
کل ملافه به خون نشسته بود و دستانم مشت شد و باز هم دستانم سوخت.
میان افرادی که آن جا بودنند همان افسر پلیس تپل با رنگ و روی پریده بی سیم رابه یکی از مامورین داد و به سمتم دوید.
به دستانم خیره شدم غرق خون بود هم خون خودم و هم خونِ آن پسرک بی چاره.
خورده شیشه هارا هم چنان روی پوست دستم حس می کردم و برخی از شیشه ها کف دستانم را عمیق بریده بود و خونش حالم را بیش از گذشته بد کرد.
چشمانم تار شد و دستی دور بازویم پیچید و همان دختر بود.
مرا به سمتی کشاند و حرف می زد و من چیزی نمی شنیدم.
نگاه تارم فقط لباسش را می دید و آرم بزرگ اسمش.سونا...فامیلش را نتوانستم هجی کنم.
سرم گیج رفت و همه چیز در میان سیاهی شب فرو رفت.
***
خیره به بانداژ هر دو دستم با چشمان نیمه بازم گیج گفتم:
-چیزی گفتید؟
دامیا خودکار را کلافه روی میزش پرت کرد و گفت:
-پرسیدم اگر میشه دوباره ماجرا رو تعریف کنید.
چشمانم را با حرص بستم دستانم را جلوی صورتم گرفتم و کمی کف دستانم می سوخت و مسکن ها اثرشان را از دست داده بودنند
-سه بار گفتم ! با هم از اداره خارج شدیم به سمت خیابون اصلی رفتیم هم مسیر بودیم.
پشت سرش بودم و اون من رو اصلا ندیده بود رفتار مشکوکی ام نداشت سرش پایین بود و راهش رو می رفت.
چشمانم را بستم و سرم تیر کشید آمادگی دوباره به خاطر آوردن دوباره ی آن لحظه خون زده را نداشتم.
دامیا کمی نگاهم کرد و سری تکان داد و نگاه سبزش را به چشمان نیمه باز و پف کرده و سرخم دوخت:
-سعی کن دقیق به خاطر بیاری این آخرین باریه که ازت سوال می پرسم و تو می تونی به من کمک کنی تا قاتلاش رو پیدا کنم.
نفسم جایی میان هنجره ام با بغضی تلخ در هم آمیخت و رنگ نگاهم زهر شد و لبم را به دندان گرفتم:
-مسیرمون جدا شد من رفتم سمت دیگه خیابون چند قدم بیشتر نرفته بودم صدای جیغ ترمز رو شنیدم باز شدن در های ماشین و صدای شلیک های پیوسته خورد شدن شیشه برگشتم و فوری پشت یک موتور پنهون شدم من رو ندیدن.
سه نفر بودن یکی پشت فرمون یکی توی ماشین و اون یکی پیاده شده بود.
دامیا هرچه می گفتم را یاد داشت می کرد دستانم برای خودکار به دست گرفتن زیادی آسیب دیده بود.
-خب؟
زبانم را روی لب های خشک و ترک برداشته ام کشیدم:
-اونی که پشت فرمون بود رو ندیدم فقط اونی که پیاده بود رو یادمه یک اصلحه بزرگ دستش بود آستیناش تا آرنج بالا بود و دستکش داشت اما رو دست راستش یک رد بزرگ و قرمز بود همین رو یادمه و ماسک داشتن.
به چشمانم خیره شد و کمی به سمتم متمایل شد و نگاهش کمی ترسناک بود.
-خب اون پسر قبل مرگش باها صحبتم کرد؟ چیزی گفت؟
به چشمان ریز شده اش زل زدم و گیج به سقف زل زدم.
-گفت لولیتا! اسم همون پرونده که دخترا رو میدزدن و مثل عروسک ازشون استفاده می کنن.
دندان روی هم سابید و کلافه چنگی به موهایش زد و هرچه گفتم را یادداشت کرد و گفت:
-می تونید برید ممنون
سری تکان دادم و از جای برخواستم لکه های کوچک خون روی شلوار جین و قسمت پایین بولیزم به رویم دهن کجی می کرد
از اتاقش خارج شدم و به سمت راه روی منتها به سالن اصلی رفتم.
بدون دیدن کارن از اداره خارج شدم و این موقع شب نمی توانستم سوار ماشین های راه شوم.
خطرناک بود آرام آرام به سمت خیابان اصلی قدم برداشتم و نگاهم به بانداژ دستم بود و انگار این روز ها کمی پوست کلفت شده بودم ضربه هارا حس نمی کردم؛سر شده بودم دردم نمی آمد.
با صدای بوق ماشینی درست پشت سرم از جا پریدم و وحشت زده برگشتم.
کارن بود! در ماشین بزرگ و غولش نشسته و موهای در هم بر هم و چشمان سرخش کاملا واضح نشانم می داد تا چه حد مانند من پریشان و عصبی است
به سمتش رفتم و شیشه را پایین کشید و گفت:
-اون همه آدم تو اون اداره کوفتی بیکارن،می گفتی یکی برسونتت با این حالت ساعت سه صبح کجا داری می ری؟
حق داشت
هر لحظه سر گیجه ام بیشتر می شد و سوزش دستم هم مزید بر علت شده بود تا حسابی کلافه شوم.
-به اندازه کافی خودشون سرشون شلوغه
بینی ام را بالا کشیدم که خم شد و در سمت مرا باز کرد و گفت:
-بشین می رسونمت
جای تعارف نداشت نشستم و در را بستم و راه افتاد کمربندم را زدم و سرم را به شیشه تکیه زدم و چشمانم هم چنان نیمه باز بود.
-آدرس...
میان حرفم پرید و بی حوصله گفت:
-آدرست رومی دونم تو پرونده خوندم.
بی شک حافظه قوی ای داشت!چشمان تب دارم را چند لحظه ای بستم خوابم می آمد بعد از بیهوشی و خوردن آن همه مسکن حسابی سست و گیج شده بودم‌
-خوبی؟
چشمانم را باز کردم خیره ام بود و نیم رخم را می نگریست
-بدم
سکوت کرد و چند بار نفس عمیقی کشید و گفت:
-ترسیدم اتفاقی برات بیوفته می دونی که مرگ جورجی حتما ربطی به پرونده الیسا داره درست بعد از خروج از اداره کشتنش.
سر تکان می دهم و شقیقه هایم را با شصتم ماساژ می دهم.پ پشت چراغ قرمز مچ دستانم را گرفت و من اول در تعجب این بودم که وقتی هیچ ماشینی پشت چراغ قرمز نیست چرا ایستادع؟
دادستان بود دیگر! با تعجب به دستانم که در حجم دستانش گم شده بود زل زدم
به بانداژ خیره شد و با شصتش آرام پشت دستم را نوازش کرد:
-بخیه خورده؟
به اجبار نگاهم را از چشمان میخ شده اش به چشمانم جدا کردم و آرام‌ تر از او گفتم:
-دو تا
دست چپم را بلند کردم و گفتم:
-اینم سه تا
چند بار نفس عمیق کشید و گویا کلافه بود.
دستانم را از دستانش دور کردم و دستانش عجیب داغ بود.
و قلبم هم بی قرار شده بود و این مرا به خنده می انداخت الان اصلا وقت این احساسات مزخرف نبود اصلا!
راه افتاد و مسیر خانه را در پیش گرفت و آرام‌گفتم:
-باید یه هکر خوب پیدا کنیم یکی که مخفی باشه تا بلایی که سر جورجی اوردن سرش نیاد.
سر تکان داد و متفکر گفت:
-اگه منظورت سردینِ باید بگم با آوردنش قاطی این ماجرا ها همه چیز رو پیچیده تر می کنیم.
گیج چشمانم را به زور باز نگه داشتم:
-چرا؟
به سمت خیابان منتهی به خانه پیچید و گفت:
-تو این آدما رو نمیشناسی،مخصوصا سردین!
اون قدر باهوش و اون قدر عوضیه که قابل بیان نیست...
آرام خیره به رستوران چینی خانوم چِن گفتم:
-ادمم کشته؟
گوشه ی لبش را به دندان گرفت و چنگی به موهایش زد و گفت:
-باورت میشه پرونده اش سفیده؟ هیچ چیزی ازش نداریم هیچ رد پایی نداره هیچی!
فقط فهمیدیم تو لیست هکرای فوق پیشرفته سازمان خطرناکی بوده به این جرم دستگیر شد.
بعدشم به خاطر این که همه مامورا رو احمق جلوه می داد و هر زمان که دلش می خواست فرار می کرد و جرماش بیشتر شد.
در ضمن حرف زدن باهاش فایده ای نداره...
به این قسمت حرفش که رسید با حرص از لابه لای دندان های غرید:
-و هی می خنده می ره رو موخم!
خنده ام گرفت حق با او بود رو اعصاب ترین آدم قرن می شد این پسرک بی شک
با هدایت من ماشین را درست جلوی در خانه متوقف کرد و برگشت سمتم و گفت:
-مراقب خودت باش فردا میای؟
سر تکان داد و موهایم را به بالا هدایت کردم.
-آره،میام
سر تکان داد و به چشمانم خیره شد و سری برایش تکان دادم
-ممنون
در را باز کردم و خواستم پیاده شوم که بازویم را گرفت و با بهت برگشتم و با تردید و اخم های گره شده اش خیزه ام شد
-چیزی شده؟
کمی خیره نگاهم کرد و برق چشمانش در تاریکی مانند چشمک ستاره بود در دل تاریکی آسمان.
بعد از چند ثانیه آرام‌گفت:
-نمی خوام اتفاق بدی برات بیفته این پرونده با توجه به تجربم بوی...
با نیشخند مبان جمله اش پریدم:
-خون... بوی خون می ده،می دونم!
خیره ام شد و از ماشین پیاده شدم و در را بستم و به سمت خانه به راه افتادم.
هنوز هم بوی خون را حس می کردم.
بعد از ورودم به خانه صدای روشن شدن ماشین را شنیدم و از پله ها بالا رفتم.
آرام وارد خانه شدم و کلید را روی میز انداختم و مستقیم بولیزم را درآوردم و پرت کردم روی میز و خودم را به تخت خوابم رساندم و حتی چراغ خواب را هم روشن نکردم.
تا ملافه را رویم کشیدم پلک هابم را بستم و غرق بی خبری و دنیای خواب شدم.
***
ترجیه دادم قبل از رفتن به اداره چند ساعتی را برای پنه لوپه کار کنم تا حداقل سهمی از پولی که برایم درون حسابی ریخته بود را زود تر از موعود جبران کنم.
دستکش های سفیدی که به دست داشتم مانع دیده شدن بانداژ دور دستانم می شد.
انتهای لباس عروسم را بلند کردم و وارد سالن شدم.
دختر و پسر جوان با دیدنم برخواستن و پنه لوپه با هیجان فنجان قهوه اش را روی میز طلا کوب شده ی جلویش گذاشت و گفت:
-پارچه اش از برزیلِ و مروارید دوزیش تو پاریس انجام شده،جنس پارچه اش نرم و مثل پرِ
چرخی زدم و لبخند زیبایی روی صورتم نشاندم.
دنباله ماهی وارانه ی لباس را دوباره بلند کردم و کمی راه رفتم و صدای تق تق کفش های سفید و پاشنه سوزنی ام را می شنیدم.
صدای دختر روی اعصابم خط تیره کشید.
-اومم،خوشم نیومد از این سبک پیراهنا خوشم نمیاد.
اخم کردم اما هنگام برگشت لبخند اجباری ای زدم و به پنه لوپه و به لبخند ماسیده اش زل زدم.
قبل از پنه لوپه گفتم:
-این جا پیراهن های دنباله دار،کوتاه و دکولته و همه سبک هست عزیزم کافیه انتخاب کنی چه مدلی دوست داری؟
انگار از لحنم خوشش آمد لبخندی زد و موهای بلوندش را پشت گوش زد و گفت:
-از بچهگی عاشق دامنای پف دار بودم.
پنه لوپه لبخند ذوق زده ای تحویلم داد و با هیجان گفت:
-البته،طبقه ی بالا پر از این سبک لباس عروس هاست آن ها به سمت طبقه ی بالا رفتند و نگاهم روی پسر خیره ماند چه قدر لاغر بود!
پسر هم این قدر سیخ؟
کلافه به اتاق پرو رفتم و لباس عروس را درآوردم.
البته با هزار جان کندن این لباس ها حسابی سنگین و عجیب غریب بودنند!
لباس را به یکی از طراحان دادم و سه بار لباس عروس پوشیده بودم و مانند مترسک در سالن راه رفته بودم حسابی کلافه بودم.کیفم را روی دوشم انداختم و بدون خداحافظی از پنه لوپه از ساختمان خارج شدم.
فوری به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم به اداره نزدیک بودم و حدودا بیست دقیقه بعد جلوی اداره ایستاده و نگهبان بازرسی ام می کرد.
وارد شدم و از پله ها بالا رفتم.
در شیشه ای را باز کردم و موج سرمای سالن به صورت داغ و لبریز از التهابم خورد و خنکایش حس خوبی داشت.
به سمت اتاق کارن رفتم و بین راه سونا را دیدم.
همان دختر تپل و مهربان که بعد از غش کردنم کمکم کرده بود با لبخند برای هم سر تکان دادیم و به سمت انتهای راه رو رفتم.
با پشت مشتم چند بار به در ضربه زدم.
-بیا
در را باز کردم و کارن را پشت میزش دیدم.
دستش را به سرش بند کرده و تند تند نفس می کشید.
-بزارش رو میز،سرم داره می ترکه.
هنوز مرا ندیده بود.احتمالا فکر کرده بود یکی از مامورینم.
در را بستم و سرش را بلند کرد و با دیدنم کمی مکث کرد و بعد چند لحظه از گیجی درآمد و گفت:
-فکر کردم سونا است!خوش اومدی
هنوز هم اخم داشت این مردِ جذاب را بی اخم‌نمی شد می شد؟
لبخند محوی زدم و روبه رویش جا گرفتم صدای چند تقه به در و اجازه دادن کارن و باز شدن در هم‌زمان شد با ورود سونای لیوانِ آب به دست.
لبخندی زد و لیوان را روی میز گذاشت و ورقی قرص هم از جیبش در آورد و به سمت کارن گرفت وگفت:
-شانس آوردید ، دامیا قرص داشت.
کارن آرام و با اخم تشکری کرد و سونا چشمان گرد و قهوه ایش را به من دوخت و با لبخند و بعد از با اجازهی از اتاق خارج شد.
کارن قرص را با آب خورد و رو به من گفت:
-دو روزه دارم‌ می گردم.یک هکر دیگه که خیلی عالیه رو شبانه و مخفیانه رفتم آوردم و نتونسته کاری کنه دیگه نمی دونم چی کار کنم!
لبم را گزیدم و انگار تمام امیدم را باید کت بسته تحویل نا امیدی می دادم! این دیگر چه بازی ایست که سرنوشت راه انداخته!
چرا نمی فهمد من توان بازی کردن ندارم!
-نمی دونم چی کار کنم.
با صدایش دوباره سر بلند کردم چند تقه به در خورد و هر دو به در خیره شدیم و کارن اخم زده گفت:
-بیا
در اتاق باز شد و مرد میان سال کت شلوار پوشی وارد اتاق شد و دستی به موهای جوگندمی اش کشید و کارن فوری برخواست و گفت:
-سلام قربان
من هم با توجه به حرکت کارن برخواستم.
مرد نگاه آبی اش را خیره ام کرد و جدی گفت:
-ممنون
و سوالی نگاهم کرد که کارن فوری گفت:
-خواهرِ دختر بچه ی دزدیده شده است.
مرد سری تکان داد و جدی گفت:
-متاسفم خانوم.
آرام و مانند خودش جدی و اخم زده جواب دادم.
-ممنون
با توجه به پرستیژ و احترامی که کارن گذاشت مشخص بود مقامش بالا تر است مانند رئیس پلیسی...چیزی!
مرد رو به کارن گفت:
-هکر رو پیدا کردی؟ من می خوام این لب تاپ تا فردا باز بشه پسر.
کارن روبه رویش ایستاد و من نشستم!
-قربان،همه هکرای خوب رو آوردم کسی نمی تو...
مرد میان حرف کارن پرید:
-نمی تونه نداریم،من از بالا تهت فشارم.
اف بی آی می خواد خودش رو قاطی ماجرا کنه.
هرجور شده این پرونده کوفتی رو حل کن وگرنه مجبورم پرونده رو بدم به یکی دیگه.
کارن کلافه از لابه لای دندانش غرید:
-این پرونده وصله به پرونده لولیتا،من دو ساله روش دارم کار می کنم نمی تونید زحمتم رو به باد بدید دارم تلاشم رو...
باز هم مرد درمیان حرف کارن پرید..چه بی ادب!
-درسته بهتره تلاشت رو بکنی من این لب تاپ رو تا فردا باز شده می خوام.
پشتش را کرد و به سمت در رفت و صدای کارن سکوت اتاق را شکست.
-می خواید این پرونده رو حل کنیم؟
مرد برگشت و چشمان ریز شده اش را به کارن دوخت کارن ادامه داد:
-پس باید با شاه ماهی بریم ماهی گیری!
مرد با چشمان ریز شده کمی کارن را خیره نگاه کرد و ناگهان بلند زد زیر خنده و بعد از چند ثانیه ناگهان خنده اش قطع شد و با حیرت گفت:
-چی گفتی!
کارن نیشخندی زد و به میز تکیه زد و گفت:
-سردین تنها کسیه که از این سازمانا و باندا خوب اطلاعات داره،هکرم هست بهش احتیاج داریم.
مرد با بهت اخم کرد و با صدایی که کمی بلند شده بودگفت:
-تو می دونی چی داری می گی؟
کارن با جدیت گفت:
-کاملا جدی ام و می دونم چی دارم می گم.
انکار هر دو حضور مرا از یاد برده بودنند!
مرد عصبی جلو تر آمد.
-اون‌پسره روانیه!دست من بود دارش می زدم.
به راحتی قبل از دادگاه از تو ماشین فرار کرده بود و وقتی پیداش کردن خیلی راحت تو رستوران نشسته و داشت پیتزا کوفت می کرد!
به چشمان متعجب کارن زل زد و با حرص ادامه داد:
-وقتیم ازش تو بازجویی پرسیدن چرا فرار کرده و اگه فرار کرده چرا توی فضای عمومی راحت نشسته؟ می دونی در جوابشون چی گفت؟
گفت...هوس پیتزا کرده بودم!
ناگهان کف دستش را به میز کوبید و عصبی گفت:
-یه عالمه آدم سر فرارش توبیخ شدن و اون فرار کرده بوده که بره پیتزا بخوره فکر کردی چرا؟ فقط برای این که مارو احمق جلوه بده!
دستم را جلوی دهنم گرفته بودم از بهت زیاد خنده ام گرفته بود بی شک پسرک شاه ماهی نام روی اعصاب تک تک قوه های نظامی راه رفته بود
کارن با ابرو های بالا رفته گفت:
-این ماموریت مهمه،من همه تدابیر امنیتیِ لازم رو انجام می دم فقط کافیه شما قبول کنید اگر این کار رو نکنید ماموریت و کل افتخار بعدش واسه یکی دیگه میشه شما دارید باز نشست می شید به نظرتون شکست تو این ماموریت چه قدر به سابقه اتون لطمه میزنه؟
چشمان مرد برق می زد و انگار تردید داشت.
سرش را تکان داد و در حالی که به سمت در با سرعت قدم برمی داشت گفت:
-تا اخر شب جوابم رو بهت ایمیل می زنم باید اجازه و مجوز خروجش از زندان رو بگیدم!
از اتاق با سرعت خارج شد و من گیج به رفتنش خیره بودم عجب ماموریتی می شد!
برگشتم و کارن کلافه دور زد که با دیدنم متعجب خیره ام شد حدسم درست بود کاملا حضورم را فراموش کرده بودنند.
-لعنتی
با اخم های در همش این را گفت و پشت میزش نشست و گفت:
-خب دیگه همه چیزم فهمیدی حالا می تونی بری تا فردا خبری نیست!
-خبری از نگهبانه نشد،به هوش نیومده؟ اصلا زنده است؟
کارن نگاهش را از پرونده ی روبه رویش جدا کرد و به چشمانم دوخت.
-زنده است،ولی رفته تو کما
کیفم را روی دوشم انداختم وبلند شدم و کلافه گفتم:
-امیدوارم به هوش بیاد اگه بتونه حرف بزنه همه چیز رو می فهمیم.
سری تکان داد و به سمت در رفتم که در ناگهان باز شد و کم‌ مانده بود به صورتم برخورد کند.
فوری خود را عقب کشیدم و جیغ خفه ای کشیدم.
با بهت به فردی که وارد اتاق شده بود نگریستم.
صدای کارن عصبی و پرخاشگرانه بود:
-یوجین!می میری در بزنی؟
یوجین نگاه گردش را از من جدا کرد و گفت:
-عادت کردم خب
رو به من ببخشیدی گفت و با سرعت پوشه ای را روی میز کارن پرت کرد و به سمتم آمد و انگار نه انگار که قصد خروج دارم بازویم را گرفت و مرا روی صندلی نشاند و با سرعت در اتاق را بست و کر کره هارا ام‌کشید و من خیره ی نیم رخش بودم.
سفید و موهایش کمی حالت فر داشت و به کج‌مایل شده بود و سمت راست موهایش ماشین شده بود.چشم های روشن و موهای تیره اش تضاد جالبی داشت هنوز هم معتقد بودم شبیه پسران کره ای و خوش قیافه ی فیلم هاست با تفاوت درشتی چشمانش!
-هیچ معلومه چته؟
صدای کارن را از کنارم شنیدم یوجین بی خیال آستین هایش را بالا زد و پرونده را باز کرد و گفت:
-اگه بدونی چی فهمیدم که میای بغلم می کنی.
کارن چشم ریز کرد و من کنجکاو به جلو متمایل شدم و یوجین از توی پوشه چند تا کاغذ و عکس در آورد و گفت:
-در اصل همش باید توی ازمایشگاه و پزشکی قانونی باشم ولی خب این پرونده رو دوست دارم.
به کارن خیره شد و گفت:
-درست روی مچ هکره یک رد سوختگی دیدم چون برام جالب بود عکس گرفتم.
دیروز بیمارستان بودم تا از ازمایشگاه جواب دی ان ای یکی از جنازه هایی که تو تصادف جاده مرزی سوخته بودن رو بگیرم.
که گفتم یه سرم به نگهبانه که تو کماعه بزنم.
رفتم رو سرش و داشتم با دکترش حرف میزدم که متوجه دستش شدم درست مثل هکره رو دستش رد سوختگی داشت!
با بهت خواستم حرف بزنم که خودش زود تر از من گفت:
-اینم عکساشه
دو تا عکس روی میز گذاشت و با بهت به عکس ها خیره شدم هر دو شکل در هم پیچیده و شبیه به هم سوختگی رد قرمز رنگ و ترسناکی که باعث شد با بهت و حیرت به پشتی صندلی ام تکیه دهم.
-اون شبی که هکره رو کشتن رو دستای کسی که داشت تیر اندازی می کرد این رد قرمز رو دیدم.
یوجین مبهوت کف دستانش را به هم کوبید و گفت:
-خودشه! همشون جزو یک باندن.
آب دهانم را قورت دادم این دیگر چه جور بازی ای بود؟
-پس اگر جورجی از خودشون بوده؟ چرا کشتنش!
یوجین‌ کف دستانش را دوباره با هیجان به هم کوبید و هیجان زده نگاهم کرد و خواست چیزی بگوید که سکوت کرد و با لبخند ماسیده بی حال گفت:
-نمی دونم!
خنده ام گرفت از بهت خنده ام‌گرفته بود!
کارن از جای بلند شد و متفکر گفت:
-درست مثل اون پرونده ی سیگاری که تو کشور ایران حل شد روی مچ دست و پشت گردنِ افراد سازمانشون بارکد خالکوبی می کردن!
اینم حتما همین شکله باید حواسمون و جمع کنیم.
-ولی روی دست لورا که کشتنش هیچ رد سوختگی نبود!
یوجین گیج دستانش را لابه لای موهای فرو کرد و گفت:
-لورا کی بود؟
کارن متفکر جواب داد:
-همون مدیر انتقالی یتیم خونه اسمش لورا است.
یوجین آهانی گفت و متفکر گفت:
-خیلی عجیبه! اگه لورا از اونا نبوده چرا کمک کرده الیسار رو بدزدن؟ و اگه از اونا بوده چرا کشتنش! و اگه جورجی از اونا بوده چرا اونم کشتن!
بی حوصله موهایم را از کناره شقیقه هایم کشیدم این دیگر چه بازی ای بود!
حتی قوانین این بازی ام عجیب بودنند.
تنها چیزی که فهمیدم این بود هر خطا در این باند مجهول مساوی با مرگ بود!
کارن به سمت لب تاپش رفت و من رو به یوجین گفتم:
-وضعیت نگهبانه مثل قبله؟
یوجین سرش را بلند کرد و بیخیال نگاهم کرد:
-آره هنوز تو کماست
لبخند دندان نمایی زد و گفت:
-می خوای شمارت رو بده هرچی شد خبر بدم دوستام تو بیمارستان کار می کنن
با یاد آوری گوشیم اخمی کردم و گفتم:
-گوشیم از دستم شب قبل از دزدیده شدن الیسا افتاد خراب شد دادم تعمیرش کنن یادم رفته بگیرمش شمارم رو می دم فعلا.
سری تکان داد و آی فون نسبتا بزرگی را از جیبش بیرون کشید و شماره ام را گفتم سرم را برگرداندم که دیدم کارن با اخم به یوجین خیره است.
یوجین با بهت خیره به کارن گفت:
-کاریش ندارم به خدا!
کارن تحدید وارانه انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد و یوجین با حرص گفت:
-به جون خودم!
کارن پوفی کشید و با تعجب نگاهشان می کردم که صدای لب تاپ کارن توجهمان را جلب کرد.
خیره به صفحه لب تاپش آرام گفت:
-زود باش،یه بارم که شده کمکم کن.
همان لحظه چشمانش برقی زد و لب تاپ را فوری بست و با لبخند عجیبی گفت:
-اجازه صادر شد!
با بهت گفتم:
-چه اجازه ای؟
کارن خیره به من در حالی که بلند می شد و کتش را از چوب جالباسی برمی داشت گفت:
-اجازه از بالا صادر شده،می تونیم از سردین کمک بگیریم.البته به حفظ تمام جوانب امنیتی.
با هیجان بلند شدم
-واقعا!
سری تکان داد و یوجین متفکر بیشتر در صندلی فرو رفت و لم داده گفت:
-خب احتمالا شاه ماهی در اضای کمک بهتون ازتون یه چیزی می خواد!
کارن سوییجش را از کشوی میزش برداشت و جواب داد
- آره احتمالا می خواد چهار سال باقی مونده از زندانش رو ازاد شه.
با چشمان ریز شده گفتم:
-برای چهار سال زندان بردینش یه زندان فوق پیشرفته و مخصوص خطرناکا!
کارن سری تکان داد و در حال پوشیدن کتش گفت:
-جای یک سالم که باشه اون خطرناکه.پرونده سفیدش خطرناک تر از همه چیزه و این که خیلی راحت از همه زندانا فرار می کنه ام دلیل مکجهیه بدای فرستادنش به زندانِ چاله.
برگشت و روبه یوجین گفت:
-و این که اگه بگه که در اضای کمک آزادی می خواد بهش دروغ می گیم،می گیم بعد کمکش آزاده از کجا می خواد بفهمه؟
شانه ای بالا انداختم،فکر خوبی بود.
کارن رو به یوجین گفت:
-دارم می رم ببینمش،تو میای؟
من هم که رسما گلدان بودم دیگر...!
یوجین بلند شد و عکس هارا از روی میز جمع کرد و درون پوشه اش قرار داد و گفت:
-دوست دارم این شاه ماهی رو یه بارم که شده از نزدیک ببینم،می گن جالبه!
بلند شدم و کاملا جدی و قاطع گفتم:
-منم میام!
هردو برگشتند و با تعجب نگاهم کردنند.
-من بیشتر از تویی که دادستانی و اینی که تو آزمایشگاه و سرد خونه و ..کار می کنه حق دارم اون رو ببینم و اگر راضی نشد راضیش کنم.نیاز به تاکید نیست که اونی که دزدیده شده خواهر منه!
کارن اخم کرده گفت:
-تو عضو ما نیستی،نمی تونم دست تو بگیرم ببرمت همچین زندانی!
ابرو بالا انداختم و با نهایت پرویی با نیشخند گفتم:
-قرار نیست دستم رو بگیری!
ابرو بالا انداخت و یوجین دستش را جلوی دهنش گذاشت تا جلوی خنده اش را بگیرد.
کارن کمی خیره نگاهم کرد و با حرص گفت:
-جهنم...بیا
لبخندی زدم و با هیجان پشت سر آن دو از اتاق خارج شدم.امروز از آن روز هایی بود که احتمالا یک چیزیش بود.از این روز های عجیب و خطرناک
پشت سرشان بودم و صدای آرام یوجین را در کنار کارن شنیدم:
-تو که از این کارا نمی کنی،هنوز تو بهتم به دختره گفتی بیاد باهامون! خبریه؟
لبم را گزیدم و بیخیال فال گوشی شدم و کمی فاصله گرفتم این گوش های تیز گاهی نباید چیز هایی را بشنود که نباید...
اصلا چرا بشنوم و دلم ضعف برود و آخر بفهمم که توهمی بیش نبوده و بی هوده دل بستم؟
همان بهتر ندانم و نشنوم.
از اداره خارج شدیم و کارن با تلفنش مشغول بود و معلوم بود در حال صحبت با همان بالا دستی ها یا همان مرد چشم آبیست.
-بله،حتما قربان معلومه که آزاد نمیشه.بهش دروغ وعده می دیم کل تدابیر امنیتی ام انجام
می شه نگران نباشید من شمارو از همه چیز با خبر می کنم هر شب اطلاعات رو می فرستم.
در های ماشین را باز کرد و علامت داد که ما بشینیم.
یوجین جلو نشست و من هم در عقب را باز کردم و نشستم.
کارن بعد از چند دقیقه حرف زدن و راه رفتن و چندین بار شخم زدن موهایش...
بلاخره سوار شد و بعد از چند لحظه راه افتاد.
جالب این جا بود که از همان اول راه یوجین بی خیال درِ داشبرد را باز کرد و هدفون مشکی رنگی را برداشت و آن را روی گوش هایش گذاشت و به در تکیه زد.
کارن هم که انگار لال به دنیا آمده! نه آهنگی پخش شد و نه هیچ چیز هیجان انگیز دیگری!
من هم که گوشی نداشتم و خوابم هم نمی آمد.
کل مسیر را کز کرده و به اطراف و خیابان های شلوغی که کم کم به جاده ای خلوت تبدیل می شد خیره شدم.
به ساعت مچی ام خیره شدم.حدودا سه ساعت بود که در راه بودیم و من واقعا دلم کمی جیغ و کوباندن سر آن دو را به هم می خواست!
یوجین که خواب بود و کارن هم که انگار نه انگار.
از بچگی عاشق هیجان بودم شاید برای همین ورزش پارکور را در کوچه پس کوچه های پایین شهر با کمک پسر های گروه پارکور محله یاد گرفتم
ورزش جالب و با مزه ای بود حداقل باعث می شد در پانزده سالگی پیتزا را سریع تر به مقصد برسانم!
عاشق دویدن و جیغ زدن و شور و هیجان بودم.
خب هر کس جای من هم بود این گونه و در این شرایط بزرگ می شد هر روزش را در حال دویدن و کار در هر رشته ای می بود مانند من می شد دیگر...نمی شد!
و این حالت کسالت آور را نمی توانستم تحمل کنم و این شد که با هر زور و ضربی که بود خوابیدم
-هی...برو کنار خودم بیدارش می کنم.
-کارن چه مشکلی با من داری رفیق! دختر به این نازی خوابیده بزار خودم بیدارش کنم تو خشنی
-بیا برو اون ور ببینم.
صدای قهقهه ی یوجین را جایی نزدیکم شنیدم و بعد دستی که دور شانه ام حلقه شد.
-ترسا...ترسا
پلک هایم را آرام باز کردم و نگاه خسته و خمارم را به قیریِ سیاه کارن دوختم.
کمی خیره و گنگ به چشمانم زل زد و آرام‌گفت:
-رسیدیم
سری تکان دادم و بازویم را از دستانش آزاد کردم.
بعد از چند ثانیه مکث نگاهش را از چشمانم جدا کرد و فاصله گرفت و با هم از ماشین پیاده شدیم.
دستانم را سایه بان چشمانم کردم و با بهت گفتم:
-این جا دیگه چه جهنمیه!
دور تا دورمان کویر بود و تنها یک ساختمان بسیار بزرگ با دیواره های خاکستری و مشکی قرار داشت هیچ نگهبانی در اطراف ساختمان نبود.
و تنها دوربین های ریز و درشت در نقاط مختلف ساختمان نصب شده بود.
-بهش می گن چاله،هرکی بیاد این جا فرقی با مرده نداره چون هیچ راه ارتباطی با خارج از این جا نداره نه ملاقاتی نه تماس تلفنی!
بهت زده کمی یقه ی تی شرتم را از تنم فاصله دادم و با آن دستم خود را باد می زدم.
داشتم می سوختم گرمای هوا زیادی طاقت فرسا بود.
کارن از کنارم گذشت و من هنوز درگیر اسم چاله بودم،عجب زندانی!
هرسه روبه روی در بسیار بزرگ و سیاه رنگ ایستادیم و کارن دستش را در جیبش فرو کرد و کارتی را بیرون آورد و جلوی چشمی دوربین گرفت چراغ سبز شد و در ها بعد از چند ثانیه باز شدنند.
برخلاف بیرون از زندان هشت نگهبان با لباس های سرتا سر سیاه و کلاه های عجیب آن طرف در با اسلحه های بزرگی ایستاده بودنند.
ترسیده به بازوی کارن چنگ زدم.
کارن نیم نگاهی خرجم کرد و لبخند محوی زد و کارتش را به سمت یکی از همان نگهبان ها گرفت مرد با سرعت کارت را گرفت و با دیدن کارت اخمی کرد و بی سیمش را در آورد و به زبان انگلیسی گفت:
-کد7689
بعد از چند ثانیه مکث صدای خش خشی از بی سیم خارج شد و پس از آن زنی گفت:
-امن
مرد سری تکان داد و ادای احترام نظامی کرد و کارت را به کارن داد و نگهبان ها اسلحه هایشان را پایین آوردنند.
نفس راحتی کشیدم و یوجین آرام دم‌گوشم گفت:
-شبیه فیلم تخیلی هاست!
به ماشین های بزرگ و عجیب پارک شده و پس از آن مامورین زیادی که در محوطه راه می رفتنند خیره شدم:
-شبیه هرچیزی هست جز فیلم!
با همراهی همان مرد غول پیکر با همان بوت های بزرگ و سیاه و کلاه عجیبش به سمت ورودی ساختمان رفتیم و دو نگهبان هم پشت سرمان بودنند!
جلوی ورودی ساختمان یک درگاه شیشه ای وجود داشت.اول کارن رد شد و صدای جیغ دستگاه باعث شد اخم کند و ترسیده گفتم:
-چی شد!
یوجین آرام دم گوشم گفت:
-فلز یاب،سلاح یاب کلا همه چیز یابه!
کارن سوییچ و اسلحه و کمر بند وگوشی اش را تحویل داد و یوجین هم گوشی و کمربندش را درآورد.
به سمت جایگاه شیشه ای رفتم و مرد اخم زده عجیب نگاهم می کرد چند بار پلک زدم و از جایگاه شیشه ای رد شدم.
چیزی به همراه نداشتم نفس راحتی کشیدم و در های بزرگ سفید رنگ باز شدنند و موج عظیمی از سرما به صورتم برخورد کرد و لبخند کج و موجی زدم از جهنم خلاص شدیم.
وارد ساختمان شدیم و دو زنِ نگهبان و دو مرد ایستاده بودنند و لباس هایشان درست شبیه نگهبان های ورودی با تفاوت رنگ خاکستریشان بوددزن به سمتم آمد و نگاهم را به صورت پر از کک و مک های زیر پوستی و بوری بیش از حدش دوختم بی شک مکزیکی نبود.
کل بدنم را بازرسی کرد و کارن و یوجین هم بازرسی شدنند.نگاه متعجبم را به اطراف دوختم.
سالن خالی و سفید رنگ دیوار های سفید.پارکت های سفید انگار نه انگار زندان است!
در های آسانسور انتهای سالن باز شد و مرد کت شلواری و شیک پوشی به سمتمان آمد.
سی ساله به نظر می آمد و عینکی اما چهره ی جذابی داشت.لبخندی زد و با کارن و یوجین دست داد و گفت:
-از مرکز اطلاع دادن که میاید،خوش اومدید اقایون.
سرش را برگرداند و با دیدنم ابرویی بالا انداخت و من هم ابروهایم را بالا انداختم به سمتم آمد و دستش را به سمتم گرفت مردانه دستانم را جلو بردم که دستم را برگرداند و کمی خم شد و پشت دستانم را بوسید و گفت:
-خوش اومدید!
متعجب دستانم را عقب کشیدم از چشمان گربه ای و عجیب غریبش خوشم نیامده بود کلا زیادی صمیمی برخورد کرد،مردک!
کارن اخم زده دستش را پشت کمرم گذاشت و گفت:
-ممنونم،باید سریع تر سردین رو ببینیم ترتیب ملاقات رو بدید لطفا.
مرد لبخند شیک دیگری زد و درحالی که به سمت آسانسور می رفت گفت:
-من جای شما بودم با خودم خانوم نمیاوردم!
دکمه اسانسور را زد و برگشت و چشمکی زد و گفت:
-این جا یکمی خشنه!
متعجب خیره اش شدم‌‌!فکر می کنم رئیس زندان یا حداقل دست راست رئیس بود که این قدر دقیق و از همه چیز اطلاع داشت.
همگی سوار آسانسور شدیم.
تنها یک دکمه در آسانسور وجود داشت و مرد همان را فشرد.
کمی سردم بود و خودم را بغل کردم و شانه هایم را ماساژ دادم مضطرب شده بودم.
احساس خوبی نداشتم همه چیز عجیب به نظر می رسید.
در های آسانسور که باز شد نفس راحتی کشیدم.
اخم کردم از آسانسور خارج شدم و یوجین آرام خم شد و دم گوشم گفت:
-چرا همش اخم می کنی؟
ابرویی بالا انداخت و بی خیال گفت:
-بیخیال سخت نگیر
گره ی اخمانم کور تر شد بیخیال نگاه خیره و لبخند بامزه اش شدم و چشمانم را به اطراف گرداندم.
حیرت زده با چشمان گرد شده گفتم:
-وای!
صدای خنده ی ریز مرد را از پشت سرم شنیدم.
-جالبه مگه نه!هفت صد و شصت و چهار تا زندانی!
گیج چند بار پلک زدم.
-راستی من دنیس هستم
واقعا در همچنین شرایطی فکر می کرد برایم مهم است؟ اسم او چه اهمیتی برایم داشت!
برگشتم و او عینکش را جابه جا کرد و به نظر مرد جذابی می آمد اما شدیدا دلم کوباندن سرش را به دیوار می خواست.تا این همه نگاهم نکند و باعث در هم رفتن بیشتر اخم های کارن نشود!
بیخیال او شدم و دوباره با دقتی نیمه باز به راه رو ی بسیار بزرگ و طویل روبه رویم چشم دوختم.
پر از سلول های بزرگ و عجیب غریب!
نگهبان ها مدام در حال رفت و آمد بودنند و مدام سلول هارا چک می کردنند.
دنیس راه افتاد و گفت:
-بیاید
به قدم های سرعت دادم و با عبور از هر سلول صدای ناخشایندی را می شنیدم و مو به تنم راست می شد سلول ها میله ای نبود مانند اتاق دربسته بودنند و تنها یک مکعب شیشه ای مانند پنجره روی درهایش بود که می توانستی داخل را ببینی.
نگاهم را از شیشه به مردِ هیکلی و کچلی دوختم که صورتش را به شیشه چسبانده و نگاه ترسناکش را به من دوخت و خشک شده نگاهش کردم.زبانش را در آورد و با سری کج شده زبانش را روی شیشه کشید و من وحشت زده به بازوی کسی که کنارم بود چنگ زدم.
-چرا نگاهشون می کنی؟
ترسیده برگشتم و دستم را از بازوی کارن جدا کردم و عصبی بازویم را گرفت و مرا دنبال خودش کشاند تا زود تر از آن راه رو عبور کنیم.
دیگر به سر و صداها توجهی نکردم و پشت سر کارن تقریبا می دویدم.
به انتهای راه رو رسیدیم و دو تن از مامورین جلوی در بزرگ و سیاه رنگی ایستاده بودنند.
-از بتن ساخته شده،نه کسی میره نه کسی میاد!نه صدایی...نه راه فراری
یوجین رو به دنیس گفت:
-همه این کارا فقط برای سردین؟ اون که قاتل نیست فقط هکره!
دنیس برگشت و ابرویی بالا انداخت و با نیشخند گفت:
-این طوری بهتون گفتن!؟
بعد از اتمام جمله اش قهقهه ای زد و به چشمانم زل زد و گفت:
-قسم می خورم نمی دونید با چی طرفید!
خشک شده نگاهش کردم که به سرباز جلویی در علامتی داد و سرباز برگشت و دنیس جلو رفت و جلوی یک صفحه کوچک مانند تبلت ایستاد و صفحه روشن شد و اول چشم های دنیس را اسکن کرد و دنیس دستش را روی صفحه گذاشت و اثر انگشتش را که اسکن کرد صدای مهیبی آمد و در های بزرگ از گشوده شدند.
با باز شدن در همه تنها به صحنه ی روبه رویمان چشم دوختیم.
-لعنتی!
خشک شده چند بار پلک زدم.
با قرار گرفتن دستی دور کمرم به جلو هدایت شدم بدون توجه به کارنی که کنارم ایستاده بود گفتم:
-چرا این طوریش کردن؟
چشمانم از شدت خیرگی سوخت و جمع شدن اشک را درونش چشمانم حس می کردم.
دنیس کف دستانش را به هم کوبید و گفت:
-خب تنها راهمون برای متوقف کردنش همین بود!
خشک شده به وان شیشه ای زل زدم.
درونش پر از آب بود و سردین زیر آب خوابیده بود و تنها سرش به واسته چیزی مانند بالشت زیرش بلند شده و روی آب بود.چشمانش بسته بود و چند سیم دور سرش بسته شده و سوزن هایی در شقیقه هایش فرورفته بودنند.
حتی دستانش هم باز بود اما انگار خواب بود
کلی لوله و سیم از زیر وان شیشه ای درون وان قرار گرفته بودنند و چندین دستگاه اطراف وان بود که به آن لوله ها و سیم ها متصل بودنند.
یوجین مبهوت گفت:
-بی هوشه؟ چرا توی آبه؟
دنیس به سمت سردین رفت و بیخیال گفت:
-آره خوابیده تنها جایی که میشه یک ماهی رو توش هم زنده نگه داشت تو آبه.
سرش را بلند کرد و با نیشخند ادامه داد:
-و تنها راه مهار کردن یک ماهی زرنگ توی آب برقه، اگر ماهیمون بازیگوشی کنه و سربه سرمون بزاره ما ام با این سیم و لوله ها یه کوچولو بهش برق می زنیم!
دستانم را جلوی دهنم گذاشتم و ناباور گفتم:
-شما آدمید؟مگه تا چه حد گناه کرده که حقشه مثل یک مرده تو آب بندازینش؟
برگشت و خیره نگاهم کرد و لبخندی زد و سرش را به صورت سردین نزدیک کرد و گفت:
-هیس...اگه خواب باشه که عذاب نمی کشه.
اون بیداره!همه چیز رو می شنوه ولی به خاطر دارو ها و شوک هایی که بهش دادیم نمی تونه تکون بخوره!
با بهت به وان نزدیک شدم و کارن اخم زده گفت:
-به هوش بیارید،.باید حرف بزنیم‌.
دنیس برگشت و کارن را خیره نگاه کرد و گفت:
-هنوزم باورم نمیشه دستور ملاقات و جتی ازادیش رو داده باشن!این همون پسریه که کم مونده بود کل ماهواره های ناسارو منهدم کنه.
سیستم امنیتی یکی از سازمان های مهم چین رو هک کرده بود.حالا می خوان واسه یه پرونده کوچولو ازادش کنن؟
کارن با حرص و عصبی گفت:
-پرونده کوچولویی که می گی،پرونده یک بانده که روزانه هزاران بچه رو تو ونیا میدزدن و معلوم نیست باهاشون چی کار می کنن!ربات ، وسیله واسه جابه جایی مواد،بمب!
این اجازه از بالا اومده چون می دونن اگر این باند رو نگیرن تبدیل یه چیز فراتر از هر خطری تو این دنیا میشه.
عصبی داد زدم:
-این کارتون حیوانیه چرا مثل بقیه زندانیش نکردین؟بیاریدش بیرون.
ونیس ابرویی بالا انداخت و خیره به سردین گفت:
-چون با بقیه فرق داره.پ درضمن بهتره شما دخالت نکنی خانوم کوچولو این مسائل برای بزرگ تر هاست!
کنار وان ایستادم و به سردین زل زدم و از حرص حرف های دنیس دندان روی هم سابیدم.
پوست سفیدش سفید تر و لب هایش بی رنگ بود.موهای لخت و تکه تکه اش خیس و به بالا سیخ سیخی حالت گرفته بود.
-بعد رفتن ما به هوشش بیارید و بیاریدش اتاق ملاقات.
دنیس از وان فاصله گرفته و پشت به من با نگهبان حرف میزد و کارن و یوجین هم کنارش بودنند نگاهم را از آنها جدا کردم و دوباره به سردین چشم دوختم که چیزی درونم ریخت!
با دهانی نیمه باز به چشمان باز و رنگِ تابه تایشان خیره شدم! چند بار پلک زدم و آرام با نیشخند گفت:
-هیس!
دستی دور کمرم حلقه شد و کارن بدون نگاه کردنم مرا به سمت خروجی هدایت کرد با بهت برگشتم و دوباره به سردین چشم دوختم اما چشمانش را بسته بود!
الان حق داشتم سرم را به دیوار به کوبم یا نه!
از آن جا که خارج شدیم دوباره آن راه روی خوفناک را طی کردیم و من تنها رنگ تابه تای چشمانش را به یاد می آوردم.
یک چشم کاملا آبی!درست رنگ اقیانوس شاید هم‌ کمی روشن تر و براق تر و تیله ی دیگرش درست رنگ قهوه همان قدر داغ و تیره اما درست گوشه های تیله ی قوه ای اش آبی رنگ بود!
چشمان تابه تا و عجیب غریبی که آبی و قهوه ای بود و قهوه اش با آبی اقیانوسش در تیله چپش جمع شده بود و رنگی خارق العاده ساخته بود!
نقص نبود!برای من یکی نقص نبود تا به حال چنین چیزی ندیده بودم! چشمان لنگه به لنگه!
دوباره وارد آسانسور شدیم و تنها یک طبقه پایین آمدیم.
دوباره روبه رویم راه رو بود اما این یکی کوتاه تر و عریض تر.
دنیس دستی به کرواتش کشید و در سفید رنگی را باز کرد و همگی وارد شدیم.
پشت میزی نشست و ما هم روی صندلی ها نشستیم.
اتاق بزرگ و ساده ای که تنها میز مشکی رنگ و صندلی های ستش را درون خود جای داده بود.
متعجب گفتم:
-چرا این جاییم؟
دنیس سرش را بلند کرد و نگاه گربه ای شکلش را به چشمانم دوخت
-این جاییم تا به نگهبانا فرصت بدیم ماهی کوچولومون رو بیارن اتاق بازجویی!
سرش را کمی به جلو متمایل کرد و دستانش را روی میز در هم گره زد و ادامه داد:
-شما که نمی خواید ماهی کوچولو لیز بخوره هممون رو غرق کنه؟
کاملا منظورش مشهود بود خودش هم می دانست که سردین بسی خطرناک تر از هر خطرناکی است و آن وقت این قدر با دمش بازی می کرد؟
کارن اخم کرده کنارم نشسته و نگاهش خیره ی دستان مشت شده روی پایم بود با دستانش مشتم را باز کرد و آرام با انگشت سبابه اش خطوط فرضی ای روی خطوط کف دستانم می کشید احساس بهتری داشتم و حتی لبخند نامحسوسی هم روی لبانم نقش گرفته بود.
گویا کلا کنارِ کارن بودن حس خوبی دارد.
از همان حس های شیرینی که گاهی بک باره تمام بند بند وجودت را فرا می گیرد و طعم همان پشمک های شیرین و صورتی ای را دارد که آهسته آهسته در دهانت آب می شود.
چند ضربه به در خورد و دنیس برخواست و در را باز کرد و از اتاق خارج شد
بعد از چند ثانیه برگشت و گفت:
-همه چیز آماده است.
با برخواستن کارن و یوجین من هم بلند شدم و به بازوی کارن چنگ زدم و با همان اخم های گره زده و لعنتی اش نگاهم کرد و سرش را به معنای نگران نباش برایم تکان داد.
این گونه است دیگر ما تلپاتی حرف می زنیم!
از اتاق خارج شدیم و به انتهای راه رو رفتیم.
دنیس روبه روی در فلزی و بزرگی ایستاد حتی نمی دانستم چه نوع فلزی است! فقط دیوارش جنس همان دیوار سلول سردین بود.
نگهبان های سیاه پوش درهارا باز کردنند و هر چهار نفر وارد شدیم.
اتاق مکعبی شکل و بزرگ تنها یک میز وسط اتاق بود.چهار طرف اتاق دوربین و چیز هایی مانند لیزر بودنند،لیزر های سبز رنگ درست روی سینه و پیشانی سردین را هدف گرفته بودنند.
یوجین آرام گفت:
-این لیرزا چین؟
دنیس با نیشخند خیره به چشمان سردین گفت:
-تا وقتی مثل پسر خوب سرجاش بشینه اون لیزرا سبزن هروقت شلوغ کاری کنه لیزرا قرمز میشن و ماهی کوچولو رو کباب می کنن.
یوجین با هیجان گفت:
-چه باحال
دستای سردین با دستبند بسته شده بودنند و دستانش را روی میز گذاشته بود.
موهایش کمی خیس بودنند و همه رو به بالا و کمی کج حالت گرفته بودنند.بی رنگ و سفید بود و برای همین چشمان رنگی و سردش بیشتر جلوه می کردنند.
سرش را به سمت شانه ی چپش مایل کرده و نگاهمان می کرد زیر چشمانش قرمز بودنند و این ترسناک ترش می کرد.
یوجین و دنیس عقب ایستادنند و دنیس با تمسخر گفت:
-برید بشینید راحت باشید کاری نمی کنه!
بدون ترس و حتی اضطراب به سمت میز رفتم و صندلی پلاستیکی و سفید رنگ را عقب کشیدم و جلویش نشستم.
ابروهای سردین آرام بالا رفت و سرش را بلند کرد و این بار سمت شانه ی راستش کج کرد!
باید اعتراف کنم کمی مضطرب شدم کمی...فقط اندازه ای که کم مانده بود شلوارم را خیس کنم!
آخر مگر یک آدم تا چه اندازه عجیب و ترسناک است؟ فکر نمی کردم جابه جا کردن سر یک آدم از شانه ای به شانه ای و کج کردنش این قدر ترسناک باشد!
موضع خودم را حفظ کردم و کارن درست کنارم نشست و اخم زده به سردین خیره شد.
اما سردین به من خیره بود.
-چه افتخار بزرگی!
صدای خش دار و گرفته اش که سکوت اتاق را شکست ناخدا گاه دستم درست زیر میز مشت شد
خدا لعنتش کند صدایش هم ترسناک بود!
با جمله بعدی اش خیره چشمان لنگه به لنگه اش شدم.
-دادستان...و خواهر کوچولو!
عصبی دندان روی هم سابیدم و کارن غرید:
-بهتره بیشتر گوش کنی تا حرف بزنی!
دنیس نزدیکمان شد و کنارم ایستاد و نگاه تمسخر آمیزش را باز هم به سردین دوخت.
سردین خیره به کارن نگاه کرد و کارن با اخمای در هم گفت:
-برای یک پرونده خیلی مهم به یکی مثل تو نیاز داریم بدون تو نمی تونیم حلش کنیم.
سردین چشمانش را گرد کرد و گفت:
-هووف،این و که خودمم می دونم یه ساعته وقتم رو گرفتی که این رو بگی!
با چشمان گرد شده به این موجود همه چیز دانِ باهوشِ عوضی زل زدم! نمونه کاملی از یک روانیِ خود پرست بود!
کارن با حرص نیشخندی زد و گفت:
-اصلا می دونی راجب کدوم پرونده حرف می زنم؟
سردین بلند خندید و میان قهقهه های ترسناکش ناگهان ساکت شد و به سمتمان کمی خم شد و گفت:
-شک نکن!
به خاطر خم شدن ناگهانی اش ترسیده کمی عقب رفتم و دستان دنیس روی شانه ام نشست و با تمسخر رو به سردین گفت:
-نترس!دستاش بسته است نمی تونه کاری کنه
سردین ابرویی بالا انداخت و بلند خندید باز هم ترسناک و پر از ابهام.
بعد از اتمام خنده زجر آورش ابرویی بالا انداخت و بین خنده های ریز و آرامش دستانش را از زیر میز دراورد و دست بند سفید و باز شده را با انگشت اشاره اش در هوا چرخاند و جایی کنار پای دنیس انداختش و تکیه به صندلی اش داد و گفت:
-اها داشتی راجب دستای بستم حرف می زدی؟ واقعا شرمندم...
دوباره خندید و بین خنده هایش گفت:
-اما من دستام بازه
ناگهان خنده اش میان بهت ما قطع کرد و سرش را کج کرد و با چشمان درشت شده رو به دنیس گفت:
-می دونم احساس بدی داری،اومم اون احساس باعث میشه دریچه های قلبت مدام باز و بسته شن تپش قلبت بالا بره و سیستم عصبیت کمی مختل میشه چشمات کمی میسوزه و دستاتم مشت میشه و همه اینا به خاطر اینه که یه چیزی تو وجودت داد می زنه...که تو یه احمقی!
جمله اخرش را که گفت دوباره خندید و خندید و من به این فکر می کردم که احتمالا ما زندانی اوییم و او زندان بان است!
دنیس عصبی به سمت سردین رفت و جلویش خم شد و داد زد:
-کافیه تکون بخوری تا ببینی لیزرا باهات چیکار می کنن.
سردین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-باور کن بهتر از تو می دونم.
چشمانش را درشت تر از حد معمول کرد و گفت:
-مثلا در حدی احمقی که اومدی تو این فاصله کنار من خم شدی..اوم...اگر یهو تکون بخورم و بخوام حرکت کنم تو ام می سوزی...
سرش را کج کرد و با نیشخند گفت:
-تو که نمی خوای بسوزی؟می خوای؟
دنیس کف دستش را روی میز کوبید و رگ های گردنش متورم و روبه انفجار بود نگاه تحدید آمیزش را به سردین دوخت و از میز فاصله گرفت.
کارن چند بار سرفه کرد و خیره به دستای باز سردین گفت:
-در قبال کمک بهمون برای این پرونده،هرچی که بخوای بهت می دیم دستور از بالاست این ماموریت خیلی برای کشور ها مهمه چون داره فراگیر میشه.
سردین به نوک انگشتانش خیره شد و گفت:
-خب؟
وقتی جوابی دریافت نکرد سرش را بلند کرد و به چشمانمان زل زد و گفت:
-آها...الان باید من تصمیم بگیرم؟
بعد این جملش خندید و من و کارن عصبی نگاهش کردیم مشتاق بودم کل میز را روی سرش بکوبم تا این قدر مارا به تمسخر نگیرد!
بعد از چند لحظه چند بار پلک زد و لبخند مهربانی زد که باعث شد چشمان من و کارن گرد شود
-نه!
نه ای که گفت کاملا محکم و ترسناک بود!
با بهت گفتم:
-نه؟!
کارن با حرص گفت:
-یعنی چی؟ می گم هرچی بخوای بهت می دیم.
سردین بیخیال دست به سینه به صندلی اش تکیه زد و گفت:
-خواسته ای ندارم!
کارن عصبی به سمتش خم شد و آرنجش را روی میز گذاشت و گفت:
-توی زندان یعنی هیچ خواسته ای نداری؟
سردین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه من زندانی ام!
هردو مبهوت سکوت کردیم و خیره اش شدیم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
-نگید که باور کردید من زندانی ام؟
به سمتمان مایل شد و به دستبند باز شده اش که روی زمین افتاده بود اشاره کرد:
-به من می خوره زندانی باشم؟خودم خواستم این جا باشم!
عصبی چند بار پلک زدم و دندان روی هم سابیدم و مشتم را روی میز گذاشتم و به چشمان تابه تای براقش زل زدم:
-هر آدمی یک قیمتی داره،فقط قیمت هرکس فرق داره حالا تو بگو؟قیمتت چه قدره؟
چند بار پلک زد و سرش را کج کرد و گفت:
-من قیمت ندارم قیمت می زارم!
چشم ریز کردم و سرش را کج کرد و گفت:
-قیمتی ام که من می زارم بالا تر از اینه که از پسش بربیاید
کارن عصبی گفت:
-آزادیت؟
سردین خندید و گفت:
-این رو که خودمم بخوام تا آخر هفته بیرونم!
دندان روی هم سابیدم و کارن چشم ریز کرد و گفت:
-آزادی قانونی؟ بعدش راحتی پلیسی دنبالت نیست می تونی یه زندگی راحت داشته باشی.
خیره نگاهمان کرد وصدای آرام و خش دارش سکوت را شکست.
-و اگه زیرش بزنی...
سرش را خم کرد و تن صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
-هرفرد مهمی که تو زندگیت داری رو...پیدا می کنم،و آروم آروم جوری می کشمش و از بین می برمش که با همه وجودت درد از دست دادنش رو حس کنی.
دستای کارن زیر میز مشت شد و دستم را روی مشتش گذاشتم و مشتش آرام آرام باز شد.
سردین نگاه براق و ترسناکش را به چشمانم دوخت و گفت:
-فقط از الان بگم...من با دختر کار نمی کنم!
این را که گفت کل وجودم آتش گرفت و از جایم برخواستم و او با نگاهی پیروز و پر از لذت از عصبی کردنم نگاهم می کرد
-من توی این ماجرا هستم فهمیدی؟
سردین شانه ای بالا انداخت و بی خیال به سقف زل زد.
کارن بلند شد و گفت:
-این موضوع رو حل می کنم تا این ماموریت تموم شه تو باید پیش ما بمونی و هیچ خطایی انجام ندی درغیر این صورت هم می تونیم بهت شلیک کنیم هم بازداشتت کنیم قرارمونم لغو می شه.
سردین خیره کارن را برانداز کرد کارن سری تکان داد و ادامه داد:
-به زودی با رعایت همه تدابیر امنیتی میای بیرون امیدوارم سرقرارمون بمونی.
سردین در سکوت تنها نگاه می کرد.
با فشرده شدن بازوهایم توسط دستان قدرتمند کارن به دنبالش کشیده شدم و از اتاق خارج شدیم و سنگینی نگاه سردین را هنوز هم حس می کردم.
یوجین و دنیس هم خارج شدند و درست بعد از ما چهار تا نگهبان وارد اتاق شدنند.
به سمت آسانسور رفتیم و دنیس عصبی دستی به کرواتش کشید و گفت:
-باورم‌نمیشه!مقامات چه طور این جانی رو آزاد می کنن؟ما این جا به زور کنترلش می کنیم بره اون بیرون یه گند دیگه به بار میاره!
سوار آسانسور شدیم و با نیشخند روبه اویی که از شیشه های آسانسور خیره ام بود گفتم:
-به نظر میومد نتونستین این جا ام کنترلش کنید!
عصبی از لابه لای دندان هایش غرید:
-تنها راه کنترل حیوون هایی مثل اون مرگِ
از لفظ حیوون خوشم نیامد تعصبی نسبت به سردین نداشتم برایم ذره ای اهمیت نداشت.
اما به نظرم آن قدر ها ام بد نبود شاید هم بعد از این که جریانِ نامه ی الیسا را برایمان گفت احساس دِین به او دارم!
از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم.
تا خروجی دنیس به همراهمان آمد.
جلوی درهای بزرگ زندان ایستادیم و دنیس اخم کرده گفت:
-من هنوزم باورم نمیشه!
کارن دستی لابه لای موهای سیاه و در همش فرو کرد.
-آدم خیلی چیزا رو باورش نمیشه.
سری تکان داد و نگاهش را به من دوخت کمی نزدیکم شد و به چشمان گربه ای و سبزش زل زدم دستم را برای فرار از تابش زجر آور افتاب جلوی چشمانم گرفته بودم.
-از آشناییتون خوش حال شدم خانوم.
ابرو بالا انداختم و با نیشخند گفتم:
-اما من نشدم!
لبخند زد و سری تکان داد و فاصله گرفت و کارن اخم کرده کنارمان ایستاد و گفت:
-بریم
با علامت دنیس نگهبان ها درهارا باز کردند.
همگی از زندان خارج شدیم و برگشتم و درهای غول پیکر آرام آرام بسته شدنند و دنیس از بین درها نگاهم کرد و در ها کاملا بسته شدند
کارن با حرص گفت:
-چشم گربه ای
با تعجب برگشتم و رفت سمت ماشینش و در همان حال زیر لب غر می زد:
-فقط به درد لاس زدن با زنا می خوره،احمق
با گیجی نگاهش کردم که عصبی سوار ماشین شد و گفت:
-بشینید دیگه
با یوجین هم زمان به هم خیره شدیم
قطعا سرش به جایی خورده بود! یا کمال هم نشینی با سردین با او اثر کرده بود!
به قول مامان این ضرب المثل های ایرانی را هیچ کجای دنیا نمی شود پیدا کرد!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    3

    عاشق سردین شدم:)

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    خیلی خفن میسازی شخصیتای رمانتوووو

    ۳ سال پیش
کپی شد!