پارت چهل و یک :


حیاطی که مطمئن بودم ۴۰ تا ماشین توی آن جا می‌شد.
آن قدر بزرگ و دلباز بود.
همانطور یک لنگ پا ؛ با کمی فاصله از در حیاط و دیوار پشت سرم ایستاده بودم که نگاه همان پسر به سمت من چرخید و جلو آمد.

_ سلام...چرا اونجا ایستادین؟ بفرمایید داخل...

یک لبخند کمرنگ محض احترام روی لب هایم کاشتم و هنوز قدم اول را به جلو برنداشته بودم که صدا و تصویر سبحان نزدیک شد.

_ شهریار جان؛ Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️