خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل و یک :
حیاطی که مطمئن بودم ۴۰ تا ماشین توی آن جا میشد.
آن قدر بزرگ و دلباز بود.
همانطور یک لنگ پا ؛ با کمی فاصله از در حیاط و دیوار پشت سرم ایستاده بودم که نگاه همان پسر به سمت من چرخید و جلو آمد.
_ سلام...چرا اونجا ایستادین؟ بفرمایید داخل...
یک لبخند کمرنگ محض احترام روی لب هایم کاشتم و هنوز قدم اول را به جلو برنداشته بودم که صدا و تصویر سبحان نزدیک شد.
_ شهریار جان؛
لطفا صبر کنید...
