پارت چهل و یک :


حیاطی که مطمئن بودم ۴۰ تا ماشین توی آن جا می‌شد.
آن قدر بزرگ و دلباز بود.
همانطور یک لنگ پا ؛ با کمی فاصله از در حیاط و دیوار پشت سرم ایستاده بودم که نگاه همان پسر به سمت من چرخید و جلو آمد.

_ سلام...چرا اونجا ایستادین؟ بفرمایید داخل...

یک لبخند کمرنگ محض احترام روی لب هایم کاشتم و هنوز قدم اول را به جلو برنداشته بودم که صدا و تصویر سبحان نزدیک شد.

_ شهریار جان؛

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!