خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل و چهارم :
_ شرمنده مزاحم شدم. اینم از چمدون شما....
در جواب لطفی که در حقم کرده بود؛ لبخند تشکر آمیزی به رویش زدم :
_ خیلی ممنون از لطفتون.
مردانه دست روی سینه اش گذاشت:
_ خواهش می کنم .کاری چیزی داشتی می تونی به ما و یا ستایش جان بگی...
لبخند هنوز روی لب هایم بود اما نگاهم به سمت ستایشی چرخید که با قیافه ی مزحک و ابروی بالا داده؛ یک طور عجیب و غریبی به سبحان نگاه می کرد.
تعجبم هنو
لطفا صبر کنید...
