خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل و دوم :
ولش کن دیگه بتول، اجازه بده منم این نور چشمی رو از نزدیک ببینم.بیا اینجا ببینمت عزیز دل هاجر،ای خدا تو چه قدر خوشگلی...مگه نه بتول؟چشماشو ببین چه خوشگله ...هزار قل هو الله ...هزار الله اکبر....
در کمال حیرت و تعجبِ من، خم شد و گونه ام را بوسید و بعد سفت و سخت بغلم کرد:
_ چه خوب که برگشتی اینجا عزیزم. به خونه ی خودت خوش اومدی دختر نازم.
آخ که داشتم زیر سنگینی مهر و محبت هایشان کمر
لطفا صبر کنید...
