خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل و سوم :
از فشار دستش به روی انگشتان یخ زده ی دستم ؛ ته دلم فرو ریخت.
دست لامصب اش زیادی بزرگ و گرم بود.
از حرارتی که از کف دستش ساطع می شد؛ وجودم آتش گرفت.
برای اولین بار بود که دست نامحرمی را لمس می کردم و خدا مرا بابت این گناه ببخشد. به زور چرخشی به زبانم دادم:
_ خیلی ممنون
از شدت خاری و عذاب وجدانی که راه نفسم را گرفت؛ به زور و با هزار بدبختی آب دهان جمع شده ام را قورت دادم و با حا
لطفا صبر کنید...
