دوست داشتی؟
رمان اتاق کاهگلی اثر سروش.م

رمان اتاق کاهگلی

  • به قلم سروش.م
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۵۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 75.8K 👁
  • 140 ❤️
  • 117 💬

خلاصه رمان :

یک اتاق کاهگلی که هر کسی در اون اقامت میکنه اتفاق های بدی براش می افته … یک اتاق نفرین شده … با اتفاق هایی که قبل و بعدش می افته .

قسمتی از متن رمان اتاق کاهگلی

پدرش کمی اخم هایش تو زفت ...
- این ها که مهم نیست ... یه خونه براش میگیریم ... مادر یزرگ و خاله اش و عمو هاش و عمه هاش و چند تا از دایی هاش هم اونجا هستن ... تنها نیست که ...
- آره ولی نه خیلی با اون ها ارتباط داریم ... یک سالی هم که شیراز بودیم فقط به خونه مادر بزرگش سر میزدیم ... یکی باید بالای سرش باشه ...
شیدا از اینکه مادرش این حرف ها را زد کمی ناراحت شد ...
- مامان این جوری نگو ... فقط اون ها که نیستن ... چند تا دوست هم دارم به هم سر میزنیم ... ( کمی خجالت زده) ... تازه سیروان هم هست ...
شعله خنده اش گرفت و سر شوخی را باز کرد ...
- بله پس خانوم دلش جای دیگست ...
- اذیت نکن ...
احمد هم فکری به ذهنش رسید ...
- نه اتفاقا فکر خوبی هم هست ... میره اونجا بیشتر با هم آشنا میشن .... تو این مدت هم به هم دیگه عقدشون می کنیم ...
مادرش کمی از این حرف عصبانی شد ...
- یعنی چی دخترمون بذاریم پیش کسی که دوساله ندیدمش ؟
- یعنی چی نداره ... این ها با هم قرار گذاشتند ... بلاخره که باید هم دیگه رو ببینند و برن سر خونه زندگیشون ... میخوایی تا آخر زندگیشون این یه شهر باشه اون یه شهر ...
شیدا وسط حرفشان پرید ...
- مامان اینجوری نگو ... ما هم دیگه رو دوست داریم ... دوسال برای من صبر کرد ... تو این مدت با هم تلفنی یا اینترنتی در تماس بودیم ... وقتی دو سال باهام در ارتباط بوده و ولم نکرده یعنی راضیه دیگه ... تازه اونجا که برم بیشتر آشنا میشیم ... بابا هم راست میگه نمیشه که همش دور باشیم از هم ...
- میدونم عزیزم ولی ارتباط تلفنی که فقط صدق نمیکنه ... اگه اینجا کنار هم بودیم که من مخالفتی نداشتم ... اصلا اون چرا نمیاد اینجا ؟ ...
- (شیدا کمی در هم و عصبی می شود) اون کجا بیاد کارش اونجاست ... من هم دانشگاهم اونجا افتاده ...
مادرش کمی اخم کرد و رویش را این ور و آنور انداخت ...
- من نمیدونم ... دارم کلافه می شم ...
احمد وسط حرف پرید ...
- بهترین کار اینه که باید کنار هم باشند ... برای این که مشکلی هم پیش نیاد به عقد هم در بیان ... به داداشم و خاله هاش هم میسپارم که مراقب شیدا باشند ... اصلا یه خونه ای اتاقی جدا میگیرم که شیدا هم راحت باشه ...
زهره از جایش بلند شد و به سمت آشپز خانه رفت ...
- دیگه نمیدونم چی بگم شما که برای خودتون می برید و می دوزید ...
• چند ساعت بعد ...
شیدا در اتاقش ، گوشی اش را به دست گرفته و با در حال صحبت کردن با سیروان است ...
- آره ... مامانم کمی ناراحته و دلخوره ... ولی درست میشه ... (با کمی خنده) بابام گفت فعلا با هم عقد کنیم ... آره ... گفت برام تو شیراز جایی پیدا میکنه ... خونه شما؟ ... نه باعث زحمتتون میشه ... آخه ... باشه ... بابام گفت با پدرت و خودت حرف میزنه ... وقتی بیام شیراز برای ثبت نام دانشگاهم و پیدا کردن خونه همراهم میاد ... و وقتی خیالش راحت شد بر میگرده ...
شعله در اتاق شیدا را زد و وارد اتاقش شد ...
- باشه ... بعد تماس میگیرم ... فعلا خداحافظ ... بله ؟
شعله روی تخت شیدا نشست ، شیدا هم کنارش ...
- میخواستم در مورد سیروان باهات صحبت کنم ...
- خب بگو ...
- مطمئنی که میخوایی باهاش ازدواج کنی ...
شیدا کمی از حرف های او کنجکاو شد و البته کمی دلخور ...
- چه طور مگه ؟
- هیچی ... آخه مامان هم راست میگه ... دو سال با تلفن صحبت کردن و اینترنت ... بعد یک دفعه عقد کردن ... یکمی نگران کنندست ...
- نترس خواهر گلم من چیزیم نمیشه ... بابا هم گفت برام یه خونه ای میگیره که کلا تحت امر خودم باشه ... وقتی بخواییم همدیگه رو ببینیم با بابام هماهنگ میکنیم و لحظه به لحظه گزارش میدیم ... تا وقتی که اگه خدا خواست کنار شما باشیم ...
- نه منظورم این نیست ... منظورم اینه که خدایی نکرده اون چیزی که هست همون در نیاد ...
شیدا از این حرفش عصبانی شد از جایش بلند شد ...
- یعنی چی .... شما هم که همش میخوایین جلوی پای آدم سنگ بندازین ... اصلا زندگی خودمه به خودم مربوطه ...
شعله از طرز حرف زدن او ناراحت شد ...
- نه منظورم این نیست ...
شیدا از اتاقش بیرون رفت و در اتاق را محکم بست ، شعله از این قضیه ناراحت شد و روی تخت نشست ...
روز بعد
شیدا در اتاقش است ... پشت کامپیوترش نشسته و دارد و در حال وقت گذرانیست ... همین طور هر از گاهی با موبایلش ور می رود و با سیروان در حال صحبت و اس ام اس دادن است ... احمد از اتاقش شیدا را صدا زد ...
- بله بابا
- بیا اتاق من کارت دادم ...
- اومدم ...
شیدا سیستم کامپیوتر را خاموش کرد و به سراغ پدرش رفت ... به اتاق احمد رسید ... در اتاق را زد و وارد اتاق شد ... پدرش پشت میزش نشسته و در حال انجام امورات کار های عقب افتاده اش هست ...
- بله بابا ..
- بشین روی صندلی کارت دارم ...
صندلی کنار احمد پشت میز است ... آنرا بر داشت و رو به روی احمد نشست ... احمد عینکش را بر برداشت و روی میز گذاشت ... رویش را به شیدا کرد ...
- سه هفته دیگه بیشتر به شروع دانشگاه ها باقی نمونده ... باید چند روز قبل تر هم شیراز باشیم تا برای ثبت نام دانشگاهت هم وقت داشته باشیم با اینکه هنوز وقتشو اعلام نکردن ، به هر حال... یه جایی هم باید برات پیدا کنم این هم خودش چند روز وقت می بره ... از اون ور باید سیروان و خانواده اش رو هم ببینم و باهم صحبت هایی کنیم ...
- باشه ولی مگه قرار نبود برم خوابگاه ؟
- آره ولی بیشتر که فکر کردم دیدم اتاقی یا خانه ای برات بگیرم بهتره ... به هر حال برای انجام دادن این کار ها باید هفته دیگه حرکت کنیم بریم شیراز ...
شیدا از شنیدن این حرف خوشحال شد و لبخندی روی صورتش نمایان شد ...
- خوب اینکه خیلی خوبه ...
- آره ولی حرف های دیگه ای هم هست ...
- از جایش بلند میشود ... کتابی که روی میزش است را بر میدارد و به سمت کتاب خانه اش می رود ...
- تو حالا دیگه دختر بزرگی شدی و با اینکه دانشگاهت شهر دیگه ای افتاده مجبوری زندگی م*س*تقلی داشته باشی .... از طرفی خیالم راحته که اونجا آشنا هست و خیلی تنها نیستی ... از طرف دیگه هم مرد مورد علاقت اونجاست و با این فرصتی که پیش اومده بهتر می تونید هم دیگه رو بشناسید ، اما باز از ما دوری و ما نگرانتیم ... باید بیشتر مراقب خودت باشی... برای اینکه مشکلی پیش نیاد شما رو به عقد موقت هم در میاریم ولی حواست باشه که اسمتون هنوز تو شناسنامه هم نرفته ... پس از امکانی که در اختیارت میذاریم سوء استفاده نکن و مادرت و نا امید نکن ...


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 140 رای
5 ★
62%
4 ★
34%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان اتاق کاهگلی

  • محبت

    0

    دوخطشو خوندم حال نکردم

    ۵ ماه پیش
  • یاوند خان

    3

    من این رمان ۹سال پیش خوندم هنوزم برام جالبه ولی عجب خانواده بی خیالی داشت شیدا و چ حرامزاده ای بود سیروان شیدا نباید بازباهاش میموند،و چ اسراری داشت تو اون اتاق بمونه و مزاحم جن ها بسه وقتی بارها بهش گفتن از اینجا برو پس حقش بود

    ۵ ماه پیش
  • لیلا

    0

    با اینکه همشو خوندم ولی فقط باعث عذاب روحیم شد کاملا بی سر و ته😐

    ۵ ماه پیش
  • انا

    0

    با احترام برای نویسنده ولی بنظرم نمیشه اینو تو دسته ترسناک گذاشت اصلا ترسناک نبود 😐 و خیلیی خیلیی بی سر و ته بود

    ۵ ماه پیش
  • محدثه علیزاده

    1

    رمان خیلی خوب و ترسناکیه مخصوصا جلد دومش خیلی قشنگتره ممنون از شما

    ۵ ماه پیش
  • فریبا

    1

    از اصرار شیدا ک کلا گیر داده بود تو اتاق بمونه و هرچی میگفتن بااینکه براش اتفاقاتی میفتاد باور نمیکرد خوشم نیومد . رمان متوسطی بود ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • حمیرا

    5

    این رمان خیلی ترسناک بود این کلبه واقعی هست منم شنیدم از حوادث هاش که چه بلاهایی سرشون میاره ولی شیدا در کل خدارو فراموش کرده هیچ برای نجاتش ازخدا کمک نمی خواد و به اتاق ویران شده دلبسته شده این شهر به این بزرگی پریناز و ننه بلقیس خودشون جن بودن که همش ناپدیدمیشدن سالها گذشت سهیل رفت پریناز بزرگ نشد

    ۶ ماه پیش
  • Pari

    1

    من خیلی دنبال رمان اتاق کاهگلی بودم برنامتون خیلی عالی و جذاب هست🌹🙏🏽

    ۶ ماه پیش
  • Somayeh

    8

    جلد دومشم عالی بود ولی به پای جلد اول نمیرسید ،، غیر از این ویلای وحشت، هیچ کسان هر سه جلد، اینا بهترین رمانای ترسناک اینترنتین به نظرم ، همچنین نفرین یک جسد و جادو ، البته اینا ترسناکیشون کمتر بود

    ۵ سال پیش
  • اروشا

    1

    هیچکسان تا جلد ۶ ادامه داره

    ۷ ماه پیش
  • ماهی

    0

    کی میاد فصل های بعدی تا ۳ اومده

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    2

    من آخرش نفهمیدم بلقیس و پریناز جن بودن یا محافظ

    ۷ ماه پیش
  • محدثه

    2

    منم خیلی دلم میخواست بدونن پریناز و ننه بلقیس چی بودن کجا بودن ک نبودن

    ۶ ماه پیش
  • غزل

    2

    رمان خوبی بود.واقعا ترسناک بود هم موضوع و هم محتوا خوب بود. فقط یه جاهایی خیلی تکراری و کشدار میشد.و قضیه قتل پدر سیروان زیادی ماست مالی شد😕ساعت مرگ احمد و برادر راننده فاصله زیادی داشت و پزشک قانونی خیلی راحت میفهمه که اونا همدیگرو نکشتن و نفر سومی هم در کاره

    ۶ ماه پیش
  • ستایس

    1

    سلام چقد زیبا و واقعی نوشته شده بودد انگار توی رمان بودمم این اتاق کاهگلی بر اساس واقعیته و من شنیدم چون زیاددد واقعیی نوشته شده و مردم حس میکردن انگار توی رمانن اجازه ندادن فصل دو اینجور بشهه و یکم نویسنده تخلیش کرده:////

    ۸ ماه پیش
  • محمد

    2

    این قسمت رمان مناسفانه جابجایی اسامی بخصوص فرهاد و احمد زیاد بود.ولی رمان جنگیری شیدا بهتر بود.ولی در کل رمان خبی بود و نویسنده خیلی خوب خیالپردازیها رو پیش برده بود.و ممنون از شما

    ۸ ماه پیش
  • Aylar

    1

    جالب بود.........

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    1

    در کل یک رمان متوسط رو به بالا بود ممنون از نویسنده محترم

    ۹ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️