دوست داشتی؟
رمان تمام ناتمام من اثر دریا عبدالعلی زاده

رمان تمام ناتمام من

  • زبان فارسی
  • 59.6K 👁
  • 15 ❤️
  • 16 💬

خلاصه رمان عاشقانه تمام ناتمام من

عاشـــقے دیوانه میخواهمـ تماشاڪن مــــرا... بےپناهمـ خانه میخواهمـ تماشاڪن مــــرا... سالها درانتظارت دل به دریا بسته امـ... آتشمـ پــروانه میخواهمـ تماشاڪن مــــرا...

قسمتی از متن رمان تمام ناتمام من

عمه بوداما من که گفته بودم شب کمی دیرترمیروم!!!
تلفنم رابرداشتمومجددا برقراری تماس را زدم
به حیاط بیمارستان رفتم
باحرفی که عمه زد دمیاد مقابل چشمانم تیره وتارشدونمیدانم درآن تاریکی پایم به کجاگیرکردو کنترلم را ازدست دادم وباسر در حال سقوط به زمین بودم که احساس کردم دربین زمین وهوا معلقم،آری!
معلق بودم دستانم رابه موقع گرفته بود
سرم رابالا آوردم تا ناجی ام راببینم که بادیدنش چشمانم گردشدند:خوبیدخانوم دکتر؟
عمه هم مدام حالم رامیپرسید:ممنون بابت کمکتون
-جانم عمه،خوبم
-گفتم که کنسل کنید
-من هنوزآمادگی ندارم...؛من واقعا دلیل اسرارشمارونمیفهمم
-من امروزصبح به خودشم گفتم
-اصلامگه فرقی میکنه چه امشب چه فرداشب وقتی که جوابم منفیه
باصدای بغض آلودی گفتم:همینی که گفتم،ببخشیدمن بایدبرم
آنقدرعصبی بودم که نفهمیدم پظت سرم است،درست پشت سرم درنیمکت نشسته بود
آمدم که بروم،باصدایش متوقف شدم:نمیدونستم دکتراهم دادمیزنن
ناگهان لبخندی مهمان گوشه لبم شدوگفتم:خب لابد دکترا انسان نیستن
دودستش رابه نشانه تسلیم بالاآوردو:ببخشیدقصدتوهین نداشتم
نفس عمیقی کشیدموگفتم:مهم نیست.
لباسهایم راعوض کردموازبیمارستان خارج شدم
درپیاده روسنگین قدم برمیداشتم
همیشه ازهوای کاملاتاریک واهمه داشتم،امااین باربخاطراتفاقات درحال وقوع بود
من اوراهرگزنخواهم بخشید،هرگز
قدم میزدم وبه آینده شومی که میتوانستم باایمان داشته باشم فکرمیکردم که برای لحظه ای حس کردم ماشینی دنبالم میکند
عصبی شدموبه هوای آنکه ایمان باشدبه سمتش یورش بردم که ناگهان پاهایم میخکوب شدند...
دو تا پسر که ارازلی ازسرتاپایشان مشخص بود
با ابروهایی که مرتب ترازابروهای من بودوشلوارواباس تنگشان وزنجیرهایی که به خودآویزان کرده بودند،از۲۰۶پیاده شدند:برسونیمتون خانوم....
خنده های کریه شان کافی بودتا امشب وتمام بدبختی هایم رایکجابالا بیاورم...
نزدیک میشدند..اطراف رابراندازکردم پرنده هاهم اعتصاب کرده بودندوچراغهای نزدیک بیمارستان که به علت اتصال روشن وخاموش میشدنداینبارازشانس من نگون بخت همگی خاموشی مطلق گزیده بودند،ازشدت واهمه توان دم بازدم نداشتمونفسهایم روبه شمارش میرفت
که ناگهان ماشینی همانند شیهه ی اسب ترمزکرد
ازماشین پیاده شد
اواینجاچکارمیکرد،گویا امروزقصدداشت ناجی نگون بختی هایم شود
یقه کتش رامرتب کردوریلکس جلو آمد
نزدیک شد،نزدیک ترشد وناگهان دست مشت شده اش قاب صورت یکی ازآنان شد
دیگری قصد آوارشدن روی سرش راداشت که باسرچنان ضربه ای به صورتش واردکردکه صدای خُردشدن استخوان های صورتش گوشم راقلقلک داد
باخودگفتم اگرزنده بماندقطعاضربه مغزی میشود
دوباره یقه کتش رامرتب کردُ باصدایی که زیروبمم رابه رعشه انداخت فریاددکشید:گمشیدآشغالا....
تلوتلوخوران ازروی زمین بلندشدندوبه سمت ماشین رفتند،دیگری که قصدکوتاه آمدن نداشت درحالیکه خون گوشه لبش راباانگشتش پاک میکردباترس ولرزگفت:مثلااگه نریم چی میشه؟
س*ی*ن*ه ستبرکردُباصلابت توأم باخشم گفت:قِیمَت همین امشب پخش میشه
-باشه بابا باشه گفتم مثلا...
-بــــــــزن به چــــــــااااااڪ
قلبم درحال انفجاربود،دستم راکه روی قلبم چنبره زده بودبرداشتم
درحالیکه یقه ی کتش رامرتب میکردآهسته به سمتم آمد،گویا این کارهمیشگیش بود
درمقابلم زانوزد.....
فصل دوم
آهسته وآسوده پرسید:خوبیدخانوم دکتر؟
آرامشی که درسوالش موج میزدباعث آرامش خاطرم شد:بله خوبم،وبه خاطراینکه باز...
بادستش حکم مگوصادرکردوبایک لبخندپاسخم گفت:مهم نیست
-میخوایدکمکتون کنم؟
تازه متوجه موقعیت شدموسریع بلندشدم:نه نه ممنون
مانتوام رابه هوای خاکی شدن تکاندمومیخواستم به راهم ادامه دهم که محکم پرسید:کجاخانوم دکتر؟
تامتوجه نگاه سوالیم شدبرای رفع سوءتفاهم درحالیکه یکی ازچشمانش راریزمیکردوکمی باچاشنی لبخندترکیب میکردگفت:اگه بازمزاحماپیداشون بشن،ازکجامعلوم یکی مثل من پیدامیشه وکمکتون میکنه؟
دلم نمیخواست ازاودرخواست کمک کنم،به قول معروف چوب خطم پرشده بوداماحرف حساب جواب نداشت وحال موقع لجبازی نبود:پس میشه بگیدچکاربایدبکنم؟
با اطمینان گفت:اگه اجازه بدید،من میرسونمتون
دررا گشودوخود درجایش نشست،خجالت زده درماشینش نشستم،کمی که ازبیمارستان دورشدیم مودبانه پرسید:میتونم بپرسم خانوم دکترازکدوم طرف بایدبرم؟
بعدازگفتن نشانی بی هیچ حرفی راه افتاد،مدتی بعدنزدیک خانه توقف کردوگفت:این میان....من آرتین هستم،آرتین پژوهش
رسم ادب حکم میکردکه من نیز گویای هویتم شوم:آواهستم،آواشکیبا
آمدم ازماشین پیاده شوم که گفتم:بازم ممنونم بابت کمکتون....یعنی کمکاتون..
سری به نشانه ادب تکان داد...
ازماشین پیاده شدموبه سمت خانه میرفتم که صدایم کرد:درضمن خانوم دکتر...ازاین پس اگه خواستین پیاده برگردیداونم تنها(دوانگشتش رابه پیشانیش زدو):خبرم کنید


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تمام ناتمام من
  • سلین

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • گلی

    0

    ماجرای آوا و اختلاص آرتین چه بود چرا توی رمان نبود

    ۱۰ ماه پیش
  • گلی

    1

    رمان خوبی بود ولی کاش نمیگفتین شادی فوت شده من خیلی خوشحال شدم که زنده شد و بچه دار شد ⭐

    ۱۰ ماه پیش
  • hosna

    1

    خوب بود ولی خیلی سرسری از موضوعات میگذشت و بهتر بود از زبان ارتین هم مینوشت و اینکه چرا به اوا خیانت کرد، چرا اختلاص کرد و خیلی چراهای دیگه و اگه یکم داستانروطولانی تر مینوشت بهتر بود

    ۲ سال پیش
  • سوگل

    3

    مزخرف ترررررین

    ۲ سال پیش
  • ؟؟؟

    2

    افتضاح معلوم نیس کی به کیه اخرش هم سرسری رد کرد اخه کدوم ادمی با کسی که خیانت کرده و طلاق هم گرفته دباره بدون هیچ بخششی ازدواج میکنه به نظرم شخصیت اصلی داستان دیوونه بود

    ۳ سال پیش
  • هلیا

    2

    افتضاح

    ۳ سال پیش
  • فربد

    0

    خوب و سرگرم کننده..............

    ۳ سال پیش
  • دکتر آینده

    3

    افتضاح بود

    ۳ سال پیش
  • یاسی

    1

    مزخرف ترین رمانی بود که خوندم اصلا سروته نداشت نخونید بهتره😕

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    1

    رمان خوبی بود ولی آوا نباید باده رو قبول می کرد باید می رفت با یکی دیگه ازدواج می کرد

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    4

    یعنی به مولا چرت ترین رمانی هسه که تا حالا خوندم افتضاح بی افتضاح اصلا یه مرتبه چه واوی که جارش زٰ آرتین آرتین مگه اینا طلاق نگرفته بیدن

    ۵ سال پیش
  • ۰۰

    3

    کشکی بدرد نخور افتضاح

    ۵ سال پیش
  • جانان

    1

    من که تا وسطاش خوندم ولی اگه کتابی نبود بهتر بود 😐

    ۵ سال پیش
  • ناز

    4

    رمان جذابی بود قلم قوی داشت ولی چون سرسری گذشته بود نمیتونستی حس و حالشو درک کنی نویسنده واقعا قلم زیبایی داشتند فقط باید با جزئیات تر مینوشتند داستان متفاوتی بود من پسندیدم

    ۶ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!