پارت هشتاد و پنجم :
حرف رامین اصلا اهمیت نداشت زیرا نیلرام دیگر کار خود را کرده بود. بخاطر فشاری که به خود آورده بود سرش درد می کرد اما مهم نیست. اشکهایش سقوط کردند و او با رضایت قلبی به جای زخم نگریست که حالا دیگر خون نمیآمد. همان موقع که شادی در قلبش رخوت کرد، صدای فریاد ریوند به گوش رسید. صدای ناله و درد!
نیلرام به سرعت چرخید، زانو زده روی زمین ریوند را دید که ران پایش توسط شمشیر بریده شده و حالا ت

لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نیلرام مثلا تو بانوکای بزرگی ولی ببخشید انگار کار خیلی احمقانه ای کردی