پارت نود و سوم :
با سخن مهران همه نفس آسوده ای کشیدند. نیلرام با سقوط اولین سری از اشک هایش، سمت ریوند قدم برداشت. رفت تا او را در آغوش بکشد و عطر تنش را استشمام کند. اما با رسیدن به ریوند، قهرمان دو قدم عقب رفت و با بدنی که میلرزید دستش را جلو آورد. مانع نزدیک شدن نیلرام گشت و با وحشت خیره به چشم های آن دختر خونی آشفته که خستگی را فریاد میزد، بلند گفت:
- نزدیک نشو مهربانو... نزدیک نشو!
بعد درد شدید
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درسته
۴ هفته پیشپریا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قلبم خونه😞
۲ ماه پیشسهیل۲۹
0دنیای پارسه دیگر جادوی ندارد 😭🤯😭
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😞 قلبم
۲ ماه پیشکلثوم
0دلم واسه لیان وبی کران تنگ میشه😔😔😔
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هیع منم
۲ ماه پیشکلثوم
0فاطمه بانو لطفا هرسه جلدجادوی کهن روبه چاپ برسون حیفه واقعا
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انشالله اگر زندگی یاری کنه
۲ ماه پیشکلثوم
0ریوندهم ممکنه ب کار موردعلاقش روبیاره
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره، این نکته مثبتشه
۲ ماه پیشکلثوم
0بنظرم نیلرام کاردرستی کردچون جادومحدودیت داشت واونجوری مردم تکونی نمیخوردن وباعث پیشرفت خودشون نمیشدن جنگها درهرزمان ومکان ممکنه رخ بدن
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم دیدگاه جدید و تازه ایه. ولی خب بازم من تنبلی رو با جادو بیشتر دوست دارم تا موفقیت بدون جادو😁
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0مطمئنم جادو دوباره شکل میگیره چون ما تو قلبمون احساسش میکنیم