پارت هشتاد و هفتم :
همانطور که از کنار مردم ناامید و اهریمنان هراسان و پرعطش که بوی گوشت زنده و تازه به مشامشان خورده بود، میگذشت با خود گفت شاید به جای آشوزوشت و شیرماه باید برای همه یک مرغ آمین درخواست میکرد. اما همان موقع، صدایی در ذهنش پیچید.
- صدایت را میشنوم ارباب!
نیلرام با شنیدن صدای لیان، ناخواسته لبخند کمرنگی بر لبش نشست. یکی از گلیم گوش ها مشکوک به او خیره شد و لبخندش را نگریست. نیل
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

طوفان
0پس شاهرخ نفوذی بود دیدی درست گفتم ایول به حس ششم