دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان هرم ارکیده اثر ملینا درویشی، رمانی عاشقانه و رمانشناختی

رمان هرم ارکیده

  • زبان فارسی
  • 265 👁
  • 6 ❤️
  • 5 💬

خلاصه رمان :

رمان هرم ارکیده | جلد اول نوشته ملینا درویشی، یک رمان عاشقانه، اجتماعی و روانشناختی است. آنا پس از شبی که بدون آگاهی از مصرف مواد مخدر با کایدن گذرانده، دیگر توان ادامه دادن رابطه پیچیده و سمی خود را ندارد. اما ورود برادران بارنز، یک جراح آرام و موقر و یک روانشناس مرموز، همه‌چیز را تغییر می‌دهد و آنا را وارد رابطه‌ای پیچیده میان سه مرد می‌کند.

هنگامی که آنا فهمید شب گذشته را بر اثر مصرف ناآگاهانه‌ی مواد مخدر، با کایدن گذرانده است، تمام صبر و تحملش از آن رابطه‌ی پیچیده و سمی فرو پاشید. اما اصلاً دلش نمی‌خواست که در این بهبهه‌ی ویرانگر و دردآور، آن دو برادر مرموز و عجیب ناظر واژگونی زندگی‌اش باشند. برادران بارنز؛ یک جراح آرام و موقر و روانشناسی دیوانه، در زمینی که کایدن گمان می‌کرد مالکیتش متعلق به اوست، پا گذاشته بودند. مانند یک هشدار، یک زنگ خطر! و حالا این هرم، یک قانون نانوشته داشت: ارکیده محکوم به زندگی بود؛ محکوم به ادامه دادن. اگر پایانی وجود داشت هم، مطمئناً در مالکیت یکی از آن سه نفر بود!

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان هرم ارکیده

به خود تلقین کرد که آن، تنها شبی عادی بود که با دوست پسرش سپری کرد و از قضا بر روی مخدر سوار بود. این سو استفاده نبود. کایدن فقط کارهای معمولی را با روش‌های غیر معمولی انجام می‌داد؛ او نباید آن ماجرا را بزرگ می‌کرد.
به خود یادآور شد که باید با همه چیز کنار بیاید؛ که اگر نیاید، بیشتر از پیش از خود متنفر می‌شود!
_خودم درشون میارم.
چشم‌هایشان با یکدیگر تلاقی کردند. اما همچون مرز بین دریا و ساحل بودند، مرز بین دشت و صحرا. همچون رنگ چشم‌هایشان، دیا شبیه او نبود و او نیز شبیه دیا نبود.
آنا با نگاهی به او، به خود یادآور شد که هر دو در این مسابقه بازنده‌اند. هر دو به شکلی اسفناک، در این زندگی گرفتار شده‌اند. نامزد دیا هنگامی که متوجه شد دیا نابارور است او را ترک کرد. آنا نیز کایدن را می‌شناخت؛ کسی که عمراً با او به ازدواج می‌رسید. اما نمی‌دانست چرا گاهی اوقات کایدن او را با همسرش اشتباه می‌گرفت. یا شاید، بیشتر اوقات!
دیا حوله را از گِرد گردن آنا جدا کرد:
_باشه..
با تردید پاسخ داد. از نظر دور شد و درب را پشت سرش بست. بیش از این نگذاشت آنا برق غم که ضمیری گنگ میان خودش و آنا داشت را ببیند. احتمال آنا درست بود. دیا گمان کرده بود که او قصد قهر کردن دارد.
آنا کمرش را به عقب هل داد و بر تخت پهن شد. آه خسته‌ای از سینه‌اش بیرون خزید. شقیقه‌ای که در حین سیلی به میز پایه بلند کوبیده شده بود را ماساژ داد. دردش زیر فشار انگشت سبابه و میانی‌اش بیشتر شد. می‌دانست که آن ضربه، به زودی کبودیِ سبز یا بنفشی به جا خواهد گذاشت.
همان‌گونه که بر تخت دراز کشیده بود، انتهای بلوز سیاهش را گرفت و از تن جدایش کرد. سطح پوست خیسش برق می‌زد. بلوز منفور را به سمت راست پرتاب کرد که محکم به کمد دیواری خورد و سقوط کرد.
باقی لباس هایش را همانگونه تعویض کرد. به خاطر سپرد که بعداً کیسه‌ای آورده و آنها را در سطل زباله‌ی کوچه بیاندازد!
به سمت پاتختی رفت. درب قوطی قرص‌های آرام بخشش را چرخاند. کجش کرد و دو قرص سفید و گرد که خط شکستی در وسط خود داشتند، بر کف دستش افتادند. آنگاه بود که دید فشار ناخن‌هایش بر کف دستش ردهایی عمیق انداخته است. اما او این خراش‌های کوچک را خودزنی محسوب نمی‌کرد!
قوطی را بر روی پاتختی گذاشت و ورقه‌ی آلمینیومی قرص‌های آهنش را برداشت. به خود یادآور شد که باید مراقب فقر آهن و کم خونی‌اش باشد؛ زیرا برای کار کردن و پول در آوردن، جسم و نیرویش اهمیت زیادی داشت.
صدای پاره شدن روکش براق قرص به دل سکوت دهن کجی کرد. قرص قهوه‌ای کنار قرص‌های سفید افتاد. مشتش را بالا برد. همه را در دهان پرت کرد و پیش از چشیدن مزه‌ی بیشتر، بطری آب معدنی را سر کشید.
خود را روی تخت انداخت. همچون جنین در خود پتو پیچ شد. سرمای تنش در آغوش پتویش به تدریج ناتوان شد. حس نرمیِ پتو بر پوستش را دوست داشت. پلک فشرد. باید می‌خوابید؛ تا شاید هنگامی که برخواست، بوی تعفن از بدنش پاک شده باشد!
****
باران به شیشه می‌زد. ضربات کوبنده‌اش آسمان شب را می‌شکافت. مانند دیگر اهالی پیندِل گِست، باران‌های وقت و بی‌وقتش در فصول آخر سال، برای آنا عادت شده بودند. اما با کوبش هر قطره‌ی درشتی به شیشه، نیرویی به سمفونی عذاب‌آوری که در جریان بود بخشیده می‌شد. عطر شمع‌های معطری که مجدد روشن شده بودند، تأثیر زیادی بر افزایش آرامش آنا نداشتند.
سرش بر موبایلی که در دست داشت خم شده بود. خیره‌ی اعلانات جدید؛ یا به بیان دیگر، میخکوب شده‌ی آنها بود.
«بیا خونه‌م، عشق من.»
تیله‌ای‌هایش قفل اکانت فرستنده‌ی پیام بودند. اکانتی سیو شده با یک استیکر قلب سرخ.
درد و ضعفی که داشت، نسبت به صبح تا حد بسیاری بهبود یافته بود. می‌دانست بی‌شک برای این درخواست، دلیل کمی نیست. این یعنی کایدن کاملاً از ساعات تأثیر آن قرص‌ها آگاه بود و همه‌ی برنامه‌ها توسط او از قبل ریخته شده بودند.
سر بالا آورد. چشم از قلب سرخی که حسی غریب را درونش تداعی می‌کرد گرفت. دیا از ظهر به شیرینی پزی رفته بود. به آنا گفته بود با این حالش نیاز نیست کار کند و باید در خانه استراحت کند. از دید دیگر، گویا دوری را فرصتی برای بهبود تنشی که بین‌شان ایجاد شده بود می‌دید. به نظر می‌رسید تحمل صورت ترکیده‌ی آنا برایش جالب به نظر نمی‌رسید!
تا زمانی هم که رفت، در طول صحبت یا چشم می‌دزدید و یا نگاهش سراسر اغماض بود. سه باری نیز به آنا تأکید کرد از خانه خارج نشود. و او اکنون در حال مشاهده‌ی یک دعوتنامه بود. مانند موشی که یک تله را می‌نگرد.
باران وحشیانه‌تر می‌کوبید و بادِ مزین با صاعقه همراهی‌اش می‌کرد. گویی همه فریاد می‌زدند تا آنا زودتر تصمیم بگیرد. شهروندها به قطع، صبح فردا شاهد چندین درخت شکسته در خیابان‌ها می‌بودند.
آنا پاهایش را از شدت سرما با جوراب‌های پشمی پوشانده بود. زیرا شوفاژ اتاقش خراب بود. نمی‌دانست از سرماست یا اضطراب، هرچه بود، او هردو را داشت!
پاهایش را به یکدیگر سایید و لطافت پارچه‌ی پشمی‌شان را بیشتر احساس کرد. نرمی و لطافت؛ تنها احساس خوبی که در این اتاق به بدنش منتقل می‌شد!
نمی‌دانست اولویت با انجام درخواست دیا است یا کایدن. اگر هرکدام را پشت گوش می‌انداخت، به نوعی متفاوت با عواقبی رو‌به‌رو می‌شد.
ابرو گره کرد. لبانش از فرط تمرکز به یکدیگر فشرده شدند. کلافه بود که انگار همه برای تحت فشار قرار دادنش اتحاد کرده‌اند. گویا همه تنها بلد بودند زندگی‌اش را از اینی که بود، دشوارتر سازند!
با ناخن بر روی نمایشگر موبایل ضرب گرفت. حتی اهمیتی نمی‌داد که بر رویش خش بیافتد یا نه. از بیرون صاعقه زد و پیش از صدا، نورش دیده شد. گویا صاعقه نیز قصد داشت او را هول کند. رفتنش نزد کایدن در این هوای نابسامان، برایش ضروری به نظر نمی‌رسید؛ آن هم در این جدالی که همچنان بینشان نفس می‌کشید!
آنا ترجیح می‌داد کایدن نداند او به خواسته‌ی دیا بیش از خودش توجه کرده است. اگر می‌فهمید، عصبانی می‌شد. و آنا نیز ترجیح می‌داد هنگامی که آدم‌ها عصبانی می‌شوند، در گوشه‌ای پناه بگیرد و شاهد آن نباشد. او همیشه مانند ذرت معیوبی بود که مانند دیگران در ماهیتابه قشقرق به پا نمی‌کرد!
انگشتانش بر کلید‌ها‌ی بی‌صدای کیبورد به حرکت در آمدند.
«وضع هوا خیلی بده، فردا میام.»
دکمه‌ی ارسال را فشرد. سپس موبایل را خاموش کرد و بر روی پاتختی گذاشت. احتمال می‌داد کایدن آن پاسخ را به معنای دلخوری‌اش از بلایی که او بر سرش آورده بود تلقی کند. او هم بدش نمی‌آمد سرکش به نظر برسد.
بروز عصبانیت از راه دور برایش بسیار آسان‌تر از بروز حضوری‌اش بود. در دعواهای رو در رو، مضطرب می‌شد. کنار آمدن با کیبورد و پیامک‌ها برای روحیه‌ی منزوی و اجتماع گریز او آسان‌تر بود. آنا راه‌های آسان را می‌پسندید.
می‌دانست ادامه دادن با کایدن، همچون رابطه‌ی درخت و تبر است. می‌دانست، زیرا او به دلیل احمق بودنش در این رابطه نمانده بود. می‌دانست که او و کایدن هیچ‌گاه ما نخواهند شد.
اما نه جرعت فرار داشت و نه شجاعت ایستادگی. او در میان گرگ‌های این شهر، بره ترین بود. در میان چاقوها قاشقی بی سلاح بود و در میان ماشین‌ها، گاریِ قراضه.
صوت اعلان موبایل، از پاسخ کایدن خبر می‌داد. اما در میان ریزش باران و صاعقه، آن صدا به فراموشی سپرده شد. آنا دستش را سوی موبایل دراز نکرد. می‌دانست کایدن طوماری از تهدید برایش نوشته است. پس ترجیح می‌داد در زیر سایه‌ی انزوایش بماند و آنها را نخواند.
بودن در لانه‌ی تاریک بی‌خبری را به قدم زدن در پیچک های آگاهی ترجیح می‌داد. این برایش یک فرار تمسخرآمیز و آگاهانه بود؛ یک انتخاب که بیشتر به تنازع بقا شباهت داشت!
***
بوی شوینده و خوشبوکننده فضای کوچک سرویس را پر کرده بود. صوت تهویه‌ی هوا، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. پس از پوشاندن سیاهی زیر چشمانش با کانسیلر، از پشت لکه های آینه، به انعکاس خود چشم دوخت.
دو دستش بند روشویی بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که به عنبیه‌های خود خیره شده بود. به دلیل زیادیِ رنگ سفید در سرویس، چشم‌هایش به رنگ آبی روشنی در آمده بودند. قطرات آب از بینی و چانه‌اش به پایین چکه می‌کردند.
چشمش از زخم لب پایینش گذشت و سوی گردنش سرازیر شد؛ سوی کبودی‌هایی که هرگز آنها را عاشقانه نمی‌پنداشت. آنها بیشتر برایش بیانگر آزاری بودند که هر روزه پشت سر می‌گذاشت.
دست در کیف لوازم آرایشش برد و شروع به پوشاندن کبودی کرد. سردیِ کرم پودر بر گردنش نشست. همانند رد ملیح دست دیا بر گونه‌اش، آن رد را نیز پوشاند. دلش نمی‌خواست بیش از این آن لکه را ببیند.
«نه... وایسا..»
صداهای نامفهومی از طبقه‌ی پایین به گوشش می‌رسید. سکوت سرد سرویس، در زیر نور لامپ زردش، متزلزل و پرتنش شد. سکوتی که تا چندی پیش، کاملاً خالی به نظر می‌رسید.
لوازمش را با بی‌توجهی در کیف انداخت. درب فندقی رنگ سرویس را تا نیمه باز کرد. صدا واضح‌تر شد.
«رِیموند!..»
با شنیدن آن نام، گویی همان درب را به سینه‌اش کوبیدند. خارج شدنش از سرویس مصادف شد با کوبش محکم درب آن. اما آنا توجهی نکرد. از لانه‌ی سرد و ساکتی که در آن بود بیرون خزید. کلیک کفش های تختش در میان دیوارها پیچید. سراسیمه از پله‌ها سرازیر شد. ابرو درهم کشید و فریاد زد:
_نکن!
انسداد محکم مشت‌هایش، ندا از اضطرابی پنهان بود. ریموند را دید و او نیز متقابلاً به آنا چشم دوخت. چشم در چشم شدند و گویی دیا از بازی خارج شد. گویا قرار بود توپ تنها میان ریموند و آنا پاس داده شود.
_پس اینجایی..
گام‌های بلندش سوی پلکانی که آنا تنها نیمی از آن را طی کرده بود آمدند و از قالیچه‌ی سرخ رنگ گذر کردند. پارکت‌های قهوه‌ایِ سوخته همیشه زیر کفش‌های مردانه‌ی او بیشتر جیغ می‌زدند.
موهای پرکلاغی و مواجش با هر گامِ محکمش بالا می‌پریدند. آنقدر محکم گام برمی‌داشت که گویی می‌خواست بر روی جنازه‌ی آنا گام بردارد!
دیا فرزتر عمل کرد. زودتر از ریموند جلو رفت و راه او را سد کرد. دستانش را مانند صلیب باز کرد و تقریباً جیغ زد:
_ولش کن!
سرشار از التماس، استیصال و بهت. آنا با سرعتی تحلیل رفته، پله‌ای پایین رفت. هنگامی که دیا آن‌گونه سپر می‌شد، بدین معنا بود که آتش دامن او را نگرفته است؛ بلکه گویا این بوی سوختن دامن خودش بود!
با این احتمال قوی، دیگر فریاد نزد.
_چی شده؟
چیزهای زیادی بود که می‌توانست ریموند را عصبانی کند و آنا نیز کوله باری از آنها را با خود حمل می‌کرد. نمی‌دانست کدامش سوژه‌ی برادر ناتنی‌اش شده است.


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان هرم ارکیده

  • بهار

    0

    رمانت عالیه موفق باشیی😍❤️ 🔥❤️

    ۴ ساعت پیش
  • Nina

    0

    خیلی ممنونم امیدوارم از رمان لذت ببرید💕

    ۲ ساعت پیش
  • ملینا درویشی | نویسنده رمان

    0

    خیلی ممنونم امیدوارم از رمان لذت ببرید💕

    ۲ ساعت پیش
  • ثنا

    0

    عالیه رمانت

    ۴ ساعت پیش
  • ملینا درویشی | نویسنده رمان

    0

    لطف دارید💖

    ۲ ساعت پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️