رمان هرم ارکیده به قلم ملینا درویشی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۱ دقیقه ۴۹ ثانیه
بویی تلخ و هوایی دم کرده، به مراتب وارد ریههایش میشد. همچون شخصی که تخم مرغ گندیدهای بوییده باشد، بینیاش را چین داد و پلکهایش چروک شدند.
نور خورشیدِ در آغوشِ مه، بازتابش را از پنجرهها بر پارکتهای چوبی مینشاند و بر روی آنها، دو مستطیل طویل و اریب میساخت؛ که یکی، قامت او را پوشش میداد.
غلت زد و پایین تنهاش همچون کوهی سنگریزه، در پی بالا تنهاش کش آمد. این انرژی تحلیل رفته، گرچه ناآشنا و غریب به نظر میرسید، اما سنگینیاش تا نوک پایش حس میشد.
هنگامی که غلتید، لغزیدن سردیِ سطحی گویا پارچهای، باعث مورمور شدن پوستش شد. اندک توانش را جمع کرد و به سختی پلک گشود.
حتی همان نور کمرمق خورشید صبحگاهی، مانند تیغی تیز، عنبیههای تیلهایِ او را نشانه گرفت که در این تاریکی، میان طوسی و یشمی در نوسان بودند.
چشم تنگ کرد. در دهانش، حس عجیبی خودنمایی میکرد. آنقدری خشک بود که انگار هیچ آبی در بدنش وجود ندارد. احساسی که زبانش در آن دهانِ به سان کویر داشت، برایش هیچ خوشایند نبود.
در آن سمفونی تیره و تار، در میان ذهن کاملاً خالیاش، ندایی در سرش نجوا کرد:«چیزی درست نیست.»
اما او نمیدانست چه چیزی!
_صبح بخیر، عشق من.
به گوش رسیدن صدای مردانهی کایدن که سرخوشی کاملاً درونش هویدا بود، چشمهای او را به سوی خود تاباند. به ثانیه نکشید که چشمانش گرد شد و ناباوری بیش از گیجی، در تیلهایهایش رخ نمایاند.
ناخواسته بوی تندی که به الکل شباهت داشت را در میان هوای خفهی اتاق، استنشاق کرد. گویی آن بو هرچه عطر دیگر بود را هل میداد تا خود را به او برساند و بگوید:«تو در جایی هستی که نباید باشی!»
وزنش را بر آرنجهایش سوار کرد و نیمخیز شد. اما گویی بر بدنش خرسی سوار بود که آنقدر سنگین حس میشد. وضعیتش را از نظر گذراند. آن سطح سردی که چندی پیش بر پوستش میلغزید، ملحفهای سپید بود که حالا از شانه به زیر ترقوه هایش سُر میخورد.
سر سنگینش، هر آن قصد فرود آمدن داشت و بر گردنش لق میزد. ناگهان موجی سرخ و داغ، بر رگ به رگ تنش رد دواند. از درون داغ شد، همانند دیگ آب جوشی بر روی آتش!
چیزی درست نبود، زیرا او سردیِ ملحفه را بیش از حد بر پوستش حس میکرد!
کف دستش را به سینه چسباند و ملحفه را همانجا بند کرد تا بیش از آن پایین نیفتد. درکی کوبنده و نو، همچون پتکی بر سرش فرود آمد و گویی تک به تک استخوان هایش را شکست.
او...برهنه بود!
بار سنگین هوایی که نمیدانست در کجای ریههایش حبس بود، از میان لبهای خشک و ترک خوردهاش خارج شد. چشمانش به گذر هر ثانیه، درشت و درشتتر شدند. لبهای خشکش را گشود و سوال هولناکی که بر ذهنش سایه افکنده بود را به زبان آورد:
_من... اینجا.. چیکار میکنم؟
واژهها را از فرط ناباوری، با مکث ادا کرد. این سوال، سنگین بود. حتی سنگینتر از چشمهایش که بر نقطهای متمرکز نمیشدند. منزجرکننده بود. حتی منزجرکنندهتر از طعم تلخی که بر صحرای دهانش جاری بود.
همه چیز به تدریج داشت حالش را به هم میزد. در معدهاش احساس پیچش میکرد. اما کایدن، گوشهی لبش را بالا کشید. پرههای بینیاش از چیزی مانند غرور، پهن شدند. برقی که بر تیلههای قهوهایاش نشست، نشان از سرگرمی میداد. همچون کودکی تخس که عروسک کسی را دزدیده و کاملاً راضی، قصد بازی با آن را داشته باشد.
آن عروسک، آنا بود؛ و گویا او اکنون قصد داشت با آنا خوش بگذراند!
آنا، چشم از دنیای رازآلود عنبیههای کایدن گرفت. نگاهش را در سرتاسر اتاق گرداند. کپهی لباسهای دخترانهای، در کنج دیوار گچی، از نظرش گذر کرد. لباسهایی که متعلق به او بودند. لباس هایی که نمیدانست چگونه از تنش جدا شده بودند!
میز کوتاهی که پیکهای مشروب، زیر سیگاری و چند بطری نوشیدنی به شکل مفتضحانهای بهم ریخته، روی و کنارش جا خوش کرده بودند، تا حدودی میتوانست به افکار ناپایدارش که مجنونانه از این سو به آن سو میدویدند پاسخ بدهد.
موجی از نفرت، خشم و استیصال، همچون سیلابی در طوفان، به چشمانش هجوم آورد و آنها را نم بخشید. او اکنون احساس عروسکی را داشت که گویا در شب گذشته، حسابی به دست عروسک گردانش به بازی گرفته شده بود!
خشم و درماندگی در رگهایش جوانه زدند و به دستی که ملحفه را در چنگ میفشرد رسیدند. آن را بالا کشید و بدنش که اکنون برایش گویی پوشیده در لجن بود را از نگاه آشنای مقابلش پنهان کرد.
اشک شور و شفافش، با مزاحمت، چشمانش را تا لبالب فتح کرد. صدایش گویی از اعماق چاه برخواسته و به گوش مرد مقابلش میرسید. از میان دندانهایش، به قرینهی گرگی زخمی، واژهها را مانند تفی سرشار از ننگ بر صورت کایدن پرتاب کرد:
_باهام... چیکار کردی؟
چانهاش لرزید. بوی متعفنی که از دهانش خارج شد، بینی خودش را نیز سوزاند. گامهای کایدن پیش روی کرده و ضجهی پارکتها را در زیر خود دفن کردند.
اما آنا، به تضاد، خود را روی تشک عقب کشید. هنگامی که ستون فقرات خمیدهاش سردیِ گچ را لمس کرد، فریاد دیوارها را شنید که میگفتند، او... به انتها رسیده است.
یکی از زانوان کایدن، با وسواسی نسبت به لمس تشکی که آنا چندی پیش روی آن خوابیده بود، بر زمین نشست. ساعدش را بند زانوی دیگر کرد؛ همانند شکارچیای در دل دشتهای سیاه. گویی که چشمانش چراغ قوهاش بود و خنجرش دندانش. نیشخند شیطنتآمیزش را کمی جمع کرد تا شاید با لحن قاطعتری وجود آنا را برش بزند:
_فقط چندتا قرص توی نوشیدنیت حل کردم. همه چیز رو برات راحتتر کردم آنا..
آنا از درون آتش گرفته و از بیرون یخ زد. قطره اشکی از چشم چپش فرود آمد و ساعدش را خیس کرد. اما یقین داشت حتی اگر دریا بگرید، کثافتی که تنش دیشب در آن خوابیده بود، پاک نخواهد شد!
علاوه بر بوهای مشمئزکننده و هوای دم کردهی اتاق، عطری سنگینتر بر تمام وجودش نشسته بود که هزاران برابر قویتر و منزجر کنندهتر از آنها بود؛ عطری که مطمئن بود تنها خودش آن را استشمام میکند!
هوش و حواسش پارهپاره به قفسههای ذهنش بازگشتند. مانند صفحات کتابی که کنار یکدیگر مینشینند و آغاز تا پایان آن را رقم میزنند. شب گذشته را به یاد آورد. شبی که قرار بود شاید برای هزارمین بار با کایدن به هم بزند؛ اما کایدن او را به داخل خانه کشید و سعی در حل مشکلاتشان با صحبت داشت.
آنا به یاد آورد لیوانی را که کایدن برای فروکش خشمش به او تعارف کرد؛ به یاد آورد لحظهای که آن را سر کشید!
در این بازیابیِ زهرآلودِ خاطراتش، صدایی در سرش نجوا کرد:«دوباره بازی خوردی.»
گوشش سوت کشید. دیگر پس از آن را به یاد نمیآورد.
گویی تخته سنگی بر قفسهی سینهاش سوار بود که آنقدر تنفس را برایش دشوار میکرد. داشت جانش را با هر ذره اکسیژن میبرد!
ملحفه را کشید و بدنی که مورد استفاده قرار گرفته بود، اینک کامل میان پارچههای سرد و سفید پنهان شد. چند گلولهی دیگر از چشمش قصد سقوط کرده و سطح رختخواب را خیس کردند.
دردی ناشیانه داشت پوست به گوشت، گوشت به استخوانش را تسلیم خود میکرد. دردی که ناتوانیِ او را در برابر نیروی خود فریاد میزد.
دوباره مخدر مصرف کرده بود.
برایش فرقی نمیکرد خواسته یا ناخواسته؛ تنها میدانست اینک بدنش در حال پردازش تبعات لذتی است که شامگاه گذشته، تجربه کرده است.
کایدن را نگریست؛ موهای شلختهی خرمایی و نمورش از حمام را. میدانست او چیزی مصرف نکرده که اینچنین هوشیار است.
بینیاش را بالا کشید و ناخواسته، تصویری عاجزانه از خود را به نمایش گذاشت. موج خشمش از درماندگی پیشی گرفته و به لبهی پرتگاه رسید. دست راستش از میان شکاف ملحفه بیرون خزید. اما ده سانت بالا نیامده، توقف کرد.
شکار شدن دستش توسط نگاه کایدن را دید. آن را مشت کرد. ناخن های کوتاه و مرتبش به قرینهی حیوانی درنده، پوست کف دستش را فتح کردند؛ و به قطع خطوطی به جا گذاشتند!
تمام وجودش خواستار کوبیده شدن دستش بر صورت او بود. اما تمامش نیز میدانست که اینگونه، تنها وضعیتش دشوارتر میشود. اگر آنا یکی میزد، کایدن ده تا میزد؛ و مسجل بود که زور کایدن بر او غالب میشد. بدنی که اکنون در دردِ خماری آشفته بود، قطعاً توان پذیرش تبعات واکنشهای سرکشانهاش را نداشت.
هنگامی که دستش عقب رفت، خنثیای از چهرهی کایدن رخت بست و گویی مجدد سرگرم شد. آنا احساس میکرد مطیع بودنش تغذیهای برای روح اوست. همانند لاشخوری که از لاشههای رها شده در صحرا تغذیه میکند؛ یا زالویی که خون میمکد. برای آنا جای تاسف داشت که تشابهات کایدن در دستهی حیوانات بیشتر بود تا آدمیان! یا شاید هم تنها خودش علاقهمند بود حیوانات ناخوشایند را به او نسبت دهد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملحفه را محکمتر از پیش چسبید. اما در موقعیتی که اکنون در آن بود، این واکنش را احمقانه میدانست. برخاست. پاهای برهنهاش بر پارکتها پیشروی کردند. از زیر سایهی پنجره گذشت. میزی که کایدن بساط دیشب را بر آن پهن کرده بود را دور زد. شلخته بود، مانند تمام زندگی صاحبش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا روبهروی دیوار و کپهی لباسهایش نشست. احساس درد و سرمای آشنایی که میخواست دیگر هیچگاه تجربه نشود، وبایی بر بدنش شده بود. آنا از اعتیاد فرار میکرد. اما کایدن همیشه او را در چنین موقعیت هایی قرار میداد: وسوسه به مصرف.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز نالهی چوبهای قدیمی، متوجه برخاستن کایدن شد. میدانست او چیزی که میخواست را به دست آورده است. پس دیگر دلیلی برای لجاجتش نمیدید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_برو بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزش در صدایش مشهود بود. لرزشی که بیانگر تلاشش برای بازپسگیریِ خودش بود. برای جمع کردن تکه های شکستهاش که لبههای تیزشان، همیشه دستانش را زخمی میکردند. زخمهایی نامرئی که گویی وجودی جز آنا، آنها را نمیدید. آنا راضی بود که منظرهی مقابل چشمانش، گچ ترک خوردهی دیوار است؛ نه چهرهی او!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_فکر میکنم باید یه تجدید نظری بکنی. میفهمی که چی میگم..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجداییشان را اشاره کرده بود. همچون همیشه، کایدن راههای بسیاری برای نگه داشتن آنا در این رابطه داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفتنش بیش از حد طول کشید و این بیشتر آنا را کلافه و آزرده میکرد. به بیان دیگر، همهی اقدامات کایدن او را آزرده میکردند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویا منتظر پاسخ بود؛ اما آنا ترجیح میداد دهانش را ببندد تا بوی الکل، مجدد مشامش را یادآور نشود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصوت بسته شدن درب، سکوتشان را شکافت. آنا بلافاصله چنگالش را از ملحفه جدا کرد. سرمایی که از پنجرهی باز به داخل گریز میزد، پوست برهنهاش را مورمور کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پشت دست، صورت خیسش را پاک کرد. اما کاری از پیش نبرد. تنها خیسیِ اشکها را از صورت به پشت دستش منتقل کرد. لباسها را از یکدیگر جدا کرد. با وجود تن نعشهاش، کوشید تا به فرایند سرعت ببخشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلوز سیاه و جذبش را بر تن پوشاند. نمیدانست کایدن چه به خوردش داده که اینگونه او را از پا انداخته است. تنها میدانست هرچه بود، جدید بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیتوانست درک کند که چرا کایدن او را در آستانهی مصرف مخدر قرار میدهد. تنها میدانست که پس از آن، از خود متنفر میشود و دلش میخواهد برای تنبیه، آسیبی به خود بزند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشلوار جین اسکینیاش را پوشید و بوت های بلندش را به پا کرد. پاشنههایشان یقیناً انتخاب خوبی برای گامهای لغزندهاش نبودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر ازا پنداشت که اگر معتاد میشد، دیا قطعاً او را میکشت و ریموند نیز جنازهاش را به خاک میسپرد. پس تنها در ذهن تکرار میکرد که درد را فراموش کرده و اصلاً به مصرف مجدد فکر نکند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گشودن درب، کایدن مقابل چشمان باریک و بیرمقش جا خوش کرد. سرش را به مشتش تکیه داده و پا روی پا انداخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من که میدونم دلت میخواد آنا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام به نظر میرسید. هالهی پیروزی احاطهاش کرده بود. هالهای که آنا را مچاله و مچالهتر میکرد. گویی از آن مبل خاکستری رنگ، یک سایهی تیره در خانه ساطع میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیخوای چندتاش رو با خودت ببری؟ با دوست دخترم مجانی حساب میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخندش صدا داشت و صدایش نیرویی شد برای سفت شدن فک آنا. آنا در دل با تمسخر به جملهی پایانی او پوزخند زد. زیرا تا کنون نیز همیشه بخشی از حقوقش را به او اختصاص میداد و صراحتاً، کایدن از آن به درستی استفاده نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا، بینگاه، از کنار آینهی قدی گذر کرد. میدانست سر تا پایش نشان از خماری میدهد؛ ولیکن نیازی به تماشا نبود. پاهایش به ازای هر قدم، به سستی بر زمین بند میشدند و نوای پاشنههایش در راهرو روانه میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کوبیدن درب خروجی، جملههای آزار دهندهی کایدن برایش به خاموشی گرایید. بوتهای چرمیاش بر سنگ فرش های خیس و باران خوردهی مقابل خانه لغزیدند. بوی خاک نمناک را استشمام کرد. دیگر در اسارت خانهی کایدن نبود. اما حتی پیادهرو نیز، زندان به نظر میرسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنش که در ضعیف ترین حالت قرار داشت با پیچیدن هر بادی، گویی تازیانه میخورد. گامهایش در امتداد کوچه سرازیر شدند. باد گیسوان بلند و قرمزش را میتاباند؛ یک رقص مضحک و مزاحم در میان حال پریشانش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب بارانی که از سقفهای شیروانی به پایین چکه میکرد و بوته هایی که در برابر باد گویی در حال کنده شدن از دل خاک بودند، در نظرش پشیزی اهمیت نداشتند. تنها دلش میخواست باد او را مانند بوتهها از جا بکند. اما به گونهای که نفسش نیز قطع شود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم پلهی سفید را بالا رفت. زنگ کنار درب را فشرد. به لطف باد، هر قطره اشکش از چهره پاک شده بود. صوت چرخیدن دستگیره و سپس پیچش لولاهای روغن نخوردهی خانه به گوش رسید. قامتی کمی بلندتر از خودش، مقابلش نقش بست. سر سنگینش را به زحمت بالا آورد و دید که چشمان غوطهور در رگهای سرخ خواهرش، شیپور جنگ مینوازند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباد وزید و گیسوان قرمز دیا با خشمِ نمایانش همپیمان شدند. موهایی که تارهای سپیدشان، حرفهای بسیاری برای گفتن داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرنگ نکرد. چنگالش را گرد بازوی بیجان آنا آویخت و تقریباً او را به داخل خانه پرتاب کرد. مشخص بود که با یک نگاه، همه چیز را فهمیده است. گویا علاقهای نیز به مقدمه چینی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا با گرفتن لبهی میز چوبی و پایه بلند، تعادلش را حفظ کرد. اما تعادل آن را برهم زد. مجسمهها بر سطح میز لق زدند و با ضرب بسته شدن درب، هم آوا شدند. از قرار معلوم، دیا مشت خشمش را به درب بینوا تحمیل کرده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای لخت و قرمز آنا آشفته شده و بر دوشش روان شده بودند. تنش مخاطرهآمیزی در هوای ورودی موج میزند. آنا هنوز خود را باز نیافته بود که مجدد، فشار ناخنهای دیا بر همان ناحیه سوار شد و او را سوی خود چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچنگالش که جدا شد، بلافاصله نیروی محکمی نیمی از صورت آنا را با خود برد. نالهای عاجزانه از لبش بیرون پرید. صوت سیلی در این میان، بانگی زهرآلود و تلخ بود. آنا به دلیل ضعف از الکل و مخدر، همچون پر سقوط کرد و شقیقهاش به لبهی همان میز کوبیده شد. با پهلو بر روی زمین افتاد. دیگر هیچ صدایی شنیده نمیشد. همه چیز به سرعت رخ داده بود. با وجود اینکه منتظر چنین چیزی بود، سبب نشد از شوکه شدنش جلوگیری شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهایش که از همان ابتدای بامداد خشک و ترک خورده بودند، با بهانهی آن کشیدهی محکم، شکافتند. خون سرخ رنگش بهسان جانش جاری شد. درد در نیمهی بدنش نعره زد و با تمام زور او را به جاری شدن مجدد اشکهایش وادار کرد. اما تنها گونهاش را از داخل گزید. قصد نداشت در برابر تنبیهش ترحم بخرد. اگر دیا این کار را نمیکرد، او قطعاً تلافی اقدامات کایدن را بر بدن خودش تمام میکرد. آن خشم باید به یک روشی عقده میگشود و مسلماً، پیامد هایش برای آنا مهم نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدردی که بدتر بود، احساس آلودگی نسبت به بدنش بود؛ و چون این اتفاق به دست آشنایی صورت گرفته بود، همزمان احساس میکرد در حال بزرگنمایی مسئله است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا قدمی پیشروی کرد. اما آنا کف دستش را نشانش داد. دستی که رد ناخنهایش همچنان بر آن آشکار بود. خطوطی که دم از ناجور بودن زندگی در پس دربهای این خانه میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باشه... میفهمم..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواست آرامش کند. نه برای خودش، او پوستش نسبت به شماتتها کلفت شده بود. اما آن جمله پس از اینکه هر بار با خرابکاری دیگری عجین میشد، تاثیرش را به کل از دست داده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیز جدیدی در نگاه دیا نسبت به دستش، سوسو زد. نگاهش بیش از حد انتظار، بر دست آنا ثابت ماند. آنا وزنش را بر دستانش سوار کرد و نشست. زیرا احساس میکرد با پخش زمین ماندن، کمی بیش از حد ماتمزده به نظر میرسد. درد جسمش در برابر درد قلبش، همچون همیشه بازنده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض بالا آوردن سرش، چشمان سیاه دیا که پردهای خیس بر خود کشیده بودند، غرق در رگههایی خونین، سبب درهم رفتن ابروهای آنا شدند. انسداد در تک به تک عضلات صورت دیا واضح بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حرومزادهی عوضی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا تقریبا جیغ زد. پوست سپیدش اکنون به سرخی میگرایید. مشتش منقبض و ناخنهایش سفید شده بودند. صدایش از خشم و استیصال میلرزید و دل آنا را نیز میلرزاند. نه برای خودش، برای خواهرش. آنا هیچگاه نمیخواست دیگران را ناراحت کند. دیا که دیگر جای خود داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساسِ بودنِ باری اضافه بر دوش او، آتش تنفر از خودش را مجدد در دلش روشن کرد. همچون گُر گرفتن زغالهایی که برای خاموشی، با باد خاموش شده بودند نه آب؛ و هر آن قصد سوختن داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_احمق! دیوونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا ناسزاها را بیدرنگ پشت یکدیگر قطار میکرد. اما به وضوح بغض کرده بود. شوریِ بغضش با تندیِ حرفهایش در تضاد بود. ولیکن این برای آنا جالب بود! زیرا اویی که کتک میزد بغض میکرد و اویی که کتک میخورد، بی حرکت بر زمین نشسته بود. نه شکایتی در کار بود و نه اشکی. از جانب آنا، تنها سکوت بود؛ سکوت و پذیرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا با بیقراری دو دستش را بند پیشانیاش کرد. گیسوان قرمز و کمی سفید شدهاش که نسبتا بلند بودند، کنار رفتند. به جای آنا ترجیح داد به سقف خیره شود. مشخص بود علاوه بر جنگ با خواهرش، با خودش نیز میجنگد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما آنا به این فکر میکرد که اگر جای او بود، پس از تأدیب خواهر کوچکترش، حداقل نمیگریست. تنها نگاهی سرد و تهی روانهاش میکرد. درست مانند زمانهایی که کایدن این کار را انجام میداد. آن نگاه همیشه به آنا یادآور میشد که... مقصر است. تنها او مقصر است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_لعنت بهت، آنا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی حتی دیوارها صحبتهای او را چندین مرتبه در خود طنینانداز میکردند تا مبادا از گوش آنا جا بمانند. گویا خانه نیز قصد داشت تبدیل به محکمه شود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا با پشت دست بر لبش که از خون خیس شده بود کشید. چسبیدن خون بر دستش را به مزه کردنش ترجیح میداد. خونش تقریباً طعم آهن و گوشت خام داشت. چیزی سرد و در عین حال گرم. بارها آن را چشیده بود و نظرش راجع به افتضاح بودنش، تفاوتی نکرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه طعم خون را تحلیل میکرد، احساس نادانی کرد. هنگامی که مطمئن شد ضربهی دیگری در کار نیست، دستانش را بند زمین و زانویش کرد و برخاست. از عطر خون دم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا دست از گلایه با خود و کائنات برداشت. عنبیههای مشکیاش را با غضب، سوی آنا پرتاب کرد. خشم و درماندگی درونشان مشهود بود. چشمههایی که آنا را خستهتر از همیشه میساختند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوش گذشته، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کنایه ابرو کج کرده و به گردن آنا اشاره کرد. آنا با اینکه نمیتوانست آنجا را ببیند، کاملاً میدانست منظور او چیست. میدانست پس از دیشب اگر بر گردن کبودی نداشت، جای تعجب بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وجود اینکه از صبح خود را از هر آینهای دریغ کرده بود، شوکه نشد. اخلاقهای کایدن را میشناخت. کایدن برای او مانند هندزفریِ گره خوردهاش بود. در نهایت، باز میشد. و حال... این نهایت بود. دیگر هیچ گرهی میانشان وجود نداشت؛ و همین، همه چیز را دشوارتر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها میخواست دیا گمان کند همه چیز به انتخاب خودش بوده است. میدانست اگر دیا بفهمد کایدن او را چیزخور کرده، تنها اوضاع را برای خود بدتر و طاقت فرساتر کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را به میز پایه بلندی که کنار درب قرار داشت تکیه داد. سردیِ چوبش را با کف دست بغل گرفت. دردی در شقیقه و بازوانش میپیچید که بدنش را بیجانتر از پیش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنون در اوج یأس و درماندگی پرسه میزد. دلش میخواست این دریای پیش رویش، روزی به ساحل برسد؛ اما دیگران هر بار قایقش را سنگ میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرمای سیلی تضاد بسیاری با پوست یخ زدهاش داشت و سوزش لبش، همه با یکدیگر عجین میشدند تا حتی نوک انگشتانش نیز سوزن سوزن شوند_نشانی از کم خونیاش_
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا در صورتش خم شد و تقریباً فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مگه نگفتی میری باهاش بهم بزنی؟ هان؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرایش مشخص بود که دیا بیش از او، برای پایان آن رابطه لحظه شماری میکند. دیا بارها با کایدن در این باره گفتگو داشت و او نیز مانند آنا، میباخت. زیرا کایدن میگفت هرگاه آنا بخواهد، تمامش میکند؛ در حالی که از سویی دیگر، او را تحت فشار قرار میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا پاسخی نداد. در واقع، پاسخی نداشت که بدهد. جوهر از کتابچهی دفاعیهاش به انزوا گرا زده بود. دلش نمیخواست دیا مدام بهم زدن با کایدن را یادآوری کند؛ آن هم هنگامی که او هربار شکست میخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم های کم رمقش، توانایی تمرکز نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالم بده، دیا..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش نیز نمیدانست چگونه آنقدر عاجزانه کلمات را ادا کرد. اما ابروان دیا بیشتر گره خوردند. آنا دلیلش را نمیدانست. دیا همان بازوی نگون بختش را مجدد به چنگال آویخت و او را همچون مشتی رخت چرک، به دنبال خود کشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراهپله را گذراندند. از زیر نور ضعیف خورشید که از پنجرههای طویل بازتاب میشد، گذر کردند. ذرات ریز هوا در زیر بازتاب نور قابل مشاهده بودند. ذراتی که بی توجه به جو حبس شده درون دیوارها، به ملایمت این سو و آن سو را کشف میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای آنا عطر اینجا با عطر همیشگی خانهی کایدن، تفاوت بسیاری داشت. این از معدود عطرهایی بود که علاوه بر آنا، بقیه نیز قادر به استشمامش بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سرعت افزون گامهای دیا، حرکت آنا نیز سرعت یافت. احساس خواب آلودگی مزمنی بر سر و هوشش غالب بود. دیا او را به داخل حمام هل داد. دستگیرهی درب به دیوار داخلی کوبیده شد. کنون دیوارهای تیرهی خانه، جایشان را به موزائیکهای سفیدی دادند که در برخی قسمتها، زرد شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر خنک و ملیح خوشبو کننده از هر سو زبانه میکشید. نگاه آنا بر وان کوچکی که هیچگاه ظاهر جالبی نداشت ثابت ماند. سپیدیِ همه چیز چشمش را میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا فشاری که دیا به کمرش وارد کرد، مقابل وان بر زانو نشست. یا به عبارت دیگر، بر زانو افتاد. کاری کرد تا کاملاً تسلیم شده و طالب صلح به نظر برسد. دیا باید آرام میشد. اگر آرام میشد، شاید آنا میتوانست برای لحظاتی واقعاً نفس بکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردی موزائیک به تنش نیش میزد. دیا سردوش را جدا کرد و روی یک زانو، کنارش نشست. عطر زنانهای که گویا به سینهاش پاشیده بود، اینک در فاصلهی نزدیکی با آنا قرار داشت. همچون حال اکنونش، ادکلنش نیز کمی تند بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردوش را به دست چپ داد و با دست دیگر، شیر را تا آخرین میزان سرما پیچاند. سپس سردوش را به دست راست داد و آب از آن بر دیوارهی وان سرازیر شد. صوت ریزش آب، فضای کوچک حمام را پر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا با دست چپش موهای بسیار بلند و قرمز او را جمع کرد. سرش را به جلو خم کرد. هنگامی که آب یخ بر صورت آنا فواره زد، لحظهای نفسش رفت. هینی کشید. دهانش را برای نفس کشیدن باز کرد که مقدم شد با دخول آب سرد و شور به دهان خشکش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب از صورتش سرازیر میشد و درون وان میریخت. اما دیا با ابروان خمیده، به تردیدش بها نمیداد. یک دست آنا بی اختیار لباس دیا و دیگری لبهی وان را در چنگ فشرد. آب حتی بلوز یقه گردش را نیز خیس کرد و مقداری به درونش سرازیر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرما وجودش را دربرگرفت و دیگر بدنش بیاختیار به رعشه افتاد. در آن میان، چند قطره اشک داغ به همراه آب سرد از صورتش چکیده و درون وان ریختند. با سرعتی نامحسوس که سبب شد از چشم دیا دور بمانند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا دلش نمیخواست لوس یا ضعیف به نظر برسد. آنچه که به نظر میرسید، برایش مهمتر از آنچه بود که در درونش لانه کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزخم لبش میسوخت و گزگز میکرد. اما تاثیر آب بر گونهی ملتهب و سرخش کمی التیام بخش بود. پس از چند دقیقه، دیا شیر آب را پیچاند. نالههای بریدهبریده، با لرزشی که هوا را میشکست، از دهان آنا بیرون میجهیدند. قطرات سرد، چکه میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر بدنش نیروی زهرآلودی سوار شده بود که دلش میخواست بر همان موزائیک های سرد همچون حلزون در خود بپیچد تا بلکه درد و ضعفش آرام بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی که دیا با آن موهای آنا را گرفته بود، اینک تا بالای مچش خیس شده بود. اما گویا برایش اهمیتی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا چند مرتبه سرفه کرد. دیا حولهای طوسی آورد و بر سر و شانهی او انداخت. اینک هوشیاریاش به واسطهی دوش آب یخ، کاملا بازگشته بود. دیا او را رو به خود چرخاند و شروع به خشک کردن صورت و موهایش کرد. اما سر آنا پایین افتاده بود و توانایی دیدن چهرهی او را نداشت. بیشتر، دلش نمیخواست که ببیند. زیرا دیا تنها کبودی گردنش را میدید. نمیدید در پرتوی چشمان سردش، چه گذر کرده است. او اینک بیش از درمان زخم هایش، درک شدن را طلب میکرد و آن را نمییافت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو فقط یه بار دیگه اون عوضی رو ببین... میاندازمت توی خیابونها تا سگ لرز بزنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر فریادهای پیشینش را بر سر سنگین او سوار نمیکرد. آنا تضاد لحن و جملهی دیا را متوجه میشد. حتی تضاد با ملایمت و وسواسی که در خشک کردن سر و روی او به خرج میداد را. میدانست دیا در تلاش است بیش از این به او آسیب نزند؛ میدانست از نظر او، تا همینقدر کافیست. نگرانیای که دیا برای پنهان کردنش در تلاش بود، کاملاً در صدایش مشهود بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرات آب از نوک بینی و چتریهای آنا بر روی شلوارش چکه میکردند. اطمینان داشت که لباسهایش را دور خواهد انداخت و دیگر هرگز آنها را نخواهد دید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش میخواست در جواب دیا بگوید من هم از این خانه سهم دارم؛ اما نیازی نبود. دیا او را از خانه بیرون نمیکرد. هرچه میشد، آنا خواهرش بود. خواهر کوچکتری که حس مالکیت و مادرانهی خاصی به او داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا میدانست حداقل توسط او دور انداخته نخواهد شد. اما در بهبههی زندگیاش، در گیر و دار این منجلاب، چنین چیزی برایش مسکن نبود. بلکه در پست ترین نقطهی ذهنش جای میگرفت. زیرا برای او منفیها همیشه جلوتر از مثبتها بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا برخاست و او را از کتف بلند کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا برو خماری بکش بدبخت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا آرنج لامپ زرد حمام را خاموش کرد. آنا بدنش را به دست دیا تکیه داد و هم قدم با او، از حمام خارج شد. اما دلش میخواست بدنش با او تماس نداشته باشد. دلش میخواست بگوید تا چه حد احساس وسیله بودن میکند؛ تا چه حد احساس میکند پاره به پارهی تنش کثیف است و با هزاران لیتر آب پاک نخواهد شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیسیِ بلوزش پیراهن دیا را نیز نمدار میکرد. عطر تند و زنانهی او بیش از پیش استشمام میشد. از راهپله بالا رفتند. خرناس چوب زیر پایشان به گونهای بود که انگار هر آن قصد فرو ریختن داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پولی که از شیرینی پزیِ قدیمیِ مادربزرگ به دست میآوردند، نه توان خرید خانهی بهتری داشتند و نه توان بازسازی این خانه را. بنابراین باید با خرناس این چوبها نیز، دوست میشدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طبقه دوم رسیدند. دیا درب اتاق او را گشود. عطر شمعهای معطری که روز قبل آنها را روشن کرده بود، در فضا باقی مانده بودند و ندای دیوارهایی آشنا را میدادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا از دیا جدا شد و او نیز مقاومتی نکرد. سقف شیروانی اتاقش، اکنون هوا را برایش خفقانآور میکرد و دیگر نشانگر مکانی دنج نبود. بر لبهی تختش نشست. تشک پایین رفت و صدای قژقژش در سر آنا ویراژ داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا انگشتانش را با یکدیگر بازی داد. بوتهایش را جفت کرد و بینیاش را بالا کشید. چند مرتبه سکسکه کرد. حولهی طوسی از سرش سُر خورد و بر روی شانوانش افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا پس از نیمنگاهی ولیکن دقیق به آنا، سوی کمد او رفت. چوب درب سمت راستش همراه با صوت نابهنجاری گشوده شد. آنا نمیدانست دیا دارد چه میکند. ذهنش تنها در یک جا ثابت بود. اینکه او در شب گذشته، به شکل بسیار بدجنسانهای توسط دوست پسرش مورد سو استفاده قرار گرفته بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناسزاهایی بدتر از آنهایی که دیا بارش کرده بود را مشت کرد و به خود زد. زیرا شاید اگر قصد بهم زدن با او را نداشت، کایدن چنین کاری نمیکرد. آنا کایدن را عصبانی کرده بود و کایدن نیز برای هزارمین بار به او ثابت کرد که این عمل، نابخشودنی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپارچههای متفاوتی کنار دستش بر روی تخت سقوط کردند. دیا نشست. دست در بند بوت های او برد و گرههای پاپیونیشان را باز کرد. یک به یکشان را از پای او بیرون کشید. پاهای آنا مزین با جوراب های سفید و لبههای دالبریشان، بر زمین نشستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا برخاست و به سمتش خم شد. دو دستش را از پایین، بند لبهی بلوز کرد. اما تا قصد بالا کشیدنش را داشت، آنا دستش را روی دست او گذاشت و متوقفش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها توانست همان کلمه را در سریع ترین حالت بگوید تا او متوقف شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا عقب کشید. گیج آنا را نگاه کرد. آنا میدانست که دیا نوجوانی تا به اکنونش را صرف مراقبت از او کرده است. میدانست که آنها حتی با یکدیگر حمام کردهاند و چیزی نزدیکتر از رابطهی خواهرانه میانشان پابرجاست؛ و نیز میدانست با این واکنش، دیا قطعاً گمان خواهد کرد به خاطر سیلی و دوش آب سردی که به قصد بازگردانی هوشیاریاش بود، از او رنجیده و قصد قهر کردن دارد. در حالی که آنها در حال حاضر برای آنا اهمیت کمتری داشتند و او را نیز نرنجانده بودند. اما نمیتوانست اجازه دهد هنگامی که چنین احساس منزجرکنندهای نسبت به بدنش دارد، دیا او را ببیند یا لمسش کند. شاید به زمان احتياج داشت تا با خودش کنار بیاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خود تلقین کرد که آن، تنها شبی عادی بود که با دوست پسرش سپری کرد و از قضا بر روی مخدر سوار بود. این سو استفاده نبود. کایدن فقط کارهای معمولی را با روشهای غیر معمولی انجام میداد؛ او نباید آن ماجرا را بزرگ میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خود یادآور شد که باید با همه چیز کنار بیاید؛ که اگر نیاید، بیشتر از پیش از خود متنفر میشود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خودم درشون میارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایشان با یکدیگر تلاقی کردند. اما همچون مرز بین دریا و ساحل بودند، مرز بین دشت و صحرا. همچون رنگ چشمهایشان، دیا شبیه او نبود و او نیز شبیه دیا نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا با نگاهی به او، به خود یادآور شد که هر دو در این مسابقه بازندهاند. هر دو به شکلی اسفناک، در این زندگی گرفتار شدهاند. نامزد دیا هنگامی که متوجه شد دیا نابارور است او را ترک کرد. آنا نیز کایدن را میشناخت؛ کسی که عمراً با او به ازدواج میرسید. اما نمیدانست چرا گاهی اوقات کایدن او را با همسرش اشتباه میگرفت. یا شاید، بیشتر اوقات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا حوله را از گِرد گردن آنا جدا کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باشه..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید پاسخ داد. از نظر دور شد و درب را پشت سرش بست. بیش از این نگذاشت آنا برق غم که ضمیری گنگ میان خودش و آنا داشت را ببیند. احتمال آنا درست بود. دیا گمان کرده بود که او قصد قهر کردن دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا کمرش را به عقب هل داد و بر تخت پهن شد. آه خستهای از سینهاش بیرون خزید. شقیقهای که در حین سیلی به میز پایه بلند کوبیده شده بود را ماساژ داد. دردش زیر فشار انگشت سبابه و میانیاش بیشتر شد. میدانست که آن ضربه، به زودی کبودیِ سبز یا بنفشی به جا خواهد گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانگونه که بر تخت دراز کشیده بود، انتهای بلوز سیاهش را گرفت و از تن جدایش کرد. سطح پوست خیسش برق میزد. بلوز منفور را به سمت راست پرتاب کرد که محکم به کمد دیواری خورد و سقوط کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباقی لباس هایش را همانگونه تعویض کرد. به خاطر سپرد که بعداً کیسهای آورده و آنها را در سطل زبالهی کوچه بیاندازد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت پاتختی رفت. درب قوطی قرصهای آرام بخشش را چرخاند. کجش کرد و دو قرص سفید و گرد که خط شکستی در وسط خود داشتند، بر کف دستش افتادند. آنگاه بود که دید فشار ناخنهایش بر کف دستش ردهایی عمیق انداخته است. اما او این خراشهای کوچک را خودزنی محسوب نمیکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقوطی را بر روی پاتختی گذاشت و ورقهی آلمینیومی قرصهای آهنش را برداشت. به خود یادآور شد که باید مراقب فقر آهن و کم خونیاش باشد؛ زیرا برای کار کردن و پول در آوردن، جسم و نیرویش اهمیت زیادی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پاره شدن روکش براق قرص به دل سکوت دهن کجی کرد. قرص قهوهای کنار قرصهای سفید افتاد. مشتش را بالا برد. همه را در دهان پرت کرد و پیش از چشیدن مزهی بیشتر، بطری آب معدنی را سر کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود را روی تخت انداخت. همچون جنین در خود پتو پیچ شد. سرمای تنش در آغوش پتویش به تدریج ناتوان شد. حس نرمیِ پتو بر پوستش را دوست داشت. پلک فشرد. باید میخوابید؛ تا شاید هنگامی که برخواست، بوی تعفن از بدنش پاک شده باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباران به شیشه میزد. ضربات کوبندهاش آسمان شب را میشکافت. مانند دیگر اهالی پیندِل گِست، بارانهای وقت و بیوقتش در فصول آخر سال، برای آنا عادت شده بودند. اما با کوبش هر قطرهی درشتی به شیشه، نیرویی به سمفونی عذابآوری که در جریان بود بخشیده میشد. عطر شمعهای معطری که مجدد روشن شده بودند، تأثیر زیادی بر افزایش آرامش آنا نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش بر موبایلی که در دست داشت خم شده بود. خیرهی اعلانات جدید؛ یا به بیان دیگر، میخکوب شدهی آنها بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بیا خونهم، عشق من.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتیلهایهایش قفل اکانت فرستندهی پیام بودند. اکانتی سیو شده با یک استیکر قلب سرخ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرد و ضعفی که داشت، نسبت به صبح تا حد بسیاری بهبود یافته بود. میدانست بیشک برای این درخواست، دلیل کمی نیست. این یعنی کایدن کاملاً از ساعات تأثیر آن قرصها آگاه بود و همهی برنامهها توسط او از قبل ریخته شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر بالا آورد. چشم از قلب سرخی که حسی غریب را درونش تداعی میکرد گرفت. دیا از ظهر به شیرینی پزی رفته بود. به آنا گفته بود با این حالش نیاز نیست کار کند و باید در خانه استراحت کند. از دید دیگر، گویا دوری را فرصتی برای بهبود تنشی که بینشان ایجاد شده بود میدید. به نظر میرسید تحمل صورت ترکیدهی آنا برایش جالب به نظر نمیرسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا زمانی هم که رفت، در طول صحبت یا چشم میدزدید و یا نگاهش سراسر اغماض بود. سه باری نیز به آنا تأکید کرد از خانه خارج نشود. و او اکنون در حال مشاهدهی یک دعوتنامه بود. مانند موشی که یک تله را مینگرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباران وحشیانهتر میکوبید و بادِ مزین با صاعقه همراهیاش میکرد. گویی همه فریاد میزدند تا آنا زودتر تصمیم بگیرد. شهروندها به قطع، صبح فردا شاهد چندین درخت شکسته در خیابانها میبودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا پاهایش را از شدت سرما با جورابهای پشمی پوشانده بود. زیرا شوفاژ اتاقش خراب بود. نمیدانست از سرماست یا اضطراب، هرچه بود، او هردو را داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایش را به یکدیگر سایید و لطافت پارچهی پشمیشان را بیشتر احساس کرد. نرمی و لطافت؛ تنها احساس خوبی که در این اتاق به بدنش منتقل میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانست اولویت با انجام درخواست دیا است یا کایدن. اگر هرکدام را پشت گوش میانداخت، به نوعی متفاوت با عواقبی روبهرو میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو گره کرد. لبانش از فرط تمرکز به یکدیگر فشرده شدند. کلافه بود که انگار همه برای تحت فشار قرار دادنش اتحاد کردهاند. گویا همه تنها بلد بودند زندگیاش را از اینی که بود، دشوارتر سازند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناخن بر روی نمایشگر موبایل ضرب گرفت. حتی اهمیتی نمیداد که بر رویش خش بیافتد یا نه. از بیرون صاعقه زد و پیش از صدا، نورش دیده شد. گویا صاعقه نیز قصد داشت او را هول کند. رفتنش نزد کایدن در این هوای نابسامان، برایش ضروری به نظر نمیرسید؛ آن هم در این جدالی که همچنان بینشان نفس میکشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا ترجیح میداد کایدن نداند او به خواستهی دیا بیش از خودش توجه کرده است. اگر میفهمید، عصبانی میشد. و آنا نیز ترجیح میداد هنگامی که آدمها عصبانی میشوند، در گوشهای پناه بگیرد و شاهد آن نباشد. او همیشه مانند ذرت معیوبی بود که مانند دیگران در ماهیتابه قشقرق به پا نمیکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتانش بر کلیدهای بیصدای کیبورد به حرکت در آمدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«وضع هوا خیلی بده، فردا میام.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکمهی ارسال را فشرد. سپس موبایل را خاموش کرد و بر روی پاتختی گذاشت. احتمال میداد کایدن آن پاسخ را به معنای دلخوریاش از بلایی که او بر سرش آورده بود تلقی کند. او هم بدش نمیآمد سرکش به نظر برسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبروز عصبانیت از راه دور برایش بسیار آسانتر از بروز حضوریاش بود. در دعواهای رو در رو، مضطرب میشد. کنار آمدن با کیبورد و پیامکها برای روحیهی منزوی و اجتماع گریز او آسانتر بود. آنا راههای آسان را میپسندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانست ادامه دادن با کایدن، همچون رابطهی درخت و تبر است. میدانست، زیرا او به دلیل احمق بودنش در این رابطه نمانده بود. میدانست که او و کایدن هیچگاه ما نخواهند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نه جرعت فرار داشت و نه شجاعت ایستادگی. او در میان گرگهای این شهر، بره ترین بود. در میان چاقوها قاشقی بی سلاح بود و در میان ماشینها، گاریِ قراضه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصوت اعلان موبایل، از پاسخ کایدن خبر میداد. اما در میان ریزش باران و صاعقه، آن صدا به فراموشی سپرده شد. آنا دستش را سوی موبایل دراز نکرد. میدانست کایدن طوماری از تهدید برایش نوشته است. پس ترجیح میداد در زیر سایهی انزوایش بماند و آنها را نخواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبودن در لانهی تاریک بیخبری را به قدم زدن در پیچک های آگاهی ترجیح میداد. این برایش یک فرار تمسخرآمیز و آگاهانه بود؛ یک انتخاب که بیشتر به تنازع بقا شباهت داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی شوینده و خوشبوکننده فضای کوچک سرویس را پر کرده بود. صوت تهویهی هوا، تنها صدایی بود که به گوش میرسید. پس از پوشاندن سیاهی زیر چشمانش با کانسیلر، از پشت لکه های آینه، به انعکاس خود چشم دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو دستش بند روشویی بود و چند دقیقهای میشد که به عنبیههای خود خیره شده بود. به دلیل زیادیِ رنگ سفید در سرویس، چشمهایش به رنگ آبی روشنی در آمده بودند. قطرات آب از بینی و چانهاش به پایین چکه میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمش از زخم لب پایینش گذشت و سوی گردنش سرازیر شد؛ سوی کبودیهایی که هرگز آنها را عاشقانه نمیپنداشت. آنها بیشتر برایش بیانگر آزاری بودند که هر روزه پشت سر میگذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست در کیف لوازم آرایشش برد و شروع به پوشاندن کبودی کرد. سردیِ کرم پودر بر گردنش نشست. همانند رد ملیح دست دیا بر گونهاش، آن رد را نیز پوشاند. دلش نمیخواست بیش از این آن لکه را ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نه... وایسا..»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصداهای نامفهومی از طبقهی پایین به گوشش میرسید. سکوت سرد سرویس، در زیر نور لامپ زردش، متزلزل و پرتنش شد. سکوتی که تا چندی پیش، کاملاً خالی به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلوازمش را با بیتوجهی در کیف انداخت. درب فندقی رنگ سرویس را تا نیمه باز کرد. صدا واضحتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«رِیموند!..»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن آن نام، گویی همان درب را به سینهاش کوبیدند. خارج شدنش از سرویس مصادف شد با کوبش محکم درب آن. اما آنا توجهی نکرد. از لانهی سرد و ساکتی که در آن بود بیرون خزید. کلیک کفش های تختش در میان دیوارها پیچید. سراسیمه از پلهها سرازیر شد. ابرو درهم کشید و فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نکن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانسداد محکم مشتهایش، ندا از اضطرابی پنهان بود. ریموند را دید و او نیز متقابلاً به آنا چشم دوخت. چشم در چشم شدند و گویی دیا از بازی خارج شد. گویا قرار بود توپ تنها میان ریموند و آنا پاس داده شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس اینجایی..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگامهای بلندش سوی پلکانی که آنا تنها نیمی از آن را طی کرده بود آمدند و از قالیچهی سرخ رنگ گذر کردند. پارکتهای قهوهایِ سوخته همیشه زیر کفشهای مردانهی او بیشتر جیغ میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای پرکلاغی و مواجش با هر گامِ محکمش بالا میپریدند. آنقدر محکم گام برمیداشت که گویی میخواست بر روی جنازهی آنا گام بردارد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا فرزتر عمل کرد. زودتر از ریموند جلو رفت و راه او را سد کرد. دستانش را مانند صلیب باز کرد و تقریباً جیغ زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ولش کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرشار از التماس، استیصال و بهت. آنا با سرعتی تحلیل رفته، پلهای پایین رفت. هنگامی که دیا آنگونه سپر میشد، بدین معنا بود که آتش دامن او را نگرفته است؛ بلکه گویا این بوی سوختن دامن خودش بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این احتمال قوی، دیگر فریاد نزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزهای زیادی بود که میتوانست ریموند را عصبانی کند و آنا نیز کوله باری از آنها را با خود حمل میکرد. نمیدانست کدامش سوژهی برادر ناتنیاش شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند پارچهی سفید آستین دیا را در دست گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_برو اونور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اطمینان لب زد. گویی معتقد بود هرچه اراده کند، باید همان شود. اما دیا تکان نخورد. سمفونی تنش آلودی هر سه فرزند این خانوادهی از یکدیگر پاشیده را در خود غرق کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا با دستی بند نردهی چوبی، در میان پلهها خشک شده بود. نمیدانست پیشروی به نفعش است یا به ضرر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند پیراهن دیا را رها کرد. پیش از اینکه قدمی عقب گرد کند، عنبیههای مشکیاش آنا را نظاره کردند. خشمگین بود و این در چهرهاش هیچ هویدا نبود؛ و همین... ترسناکتر به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتانش ردی از گوشهی لب تا چانهاش را چند مرتبه طی کردند. آنا صدای نفسهای دیا را به وضوح میشنید. ریموند به نوک کفش هایش خیره بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بیا پایین آنا، کاریت ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش مانند نجوایی در دل آتش بود. اما آنا به دروغ بودن آن جمله یقین داشت. مگر میشد برای هیچکاری بیخبر به اینجا بیاید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمستقیم به نیم رخش زل زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من کاری نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اینکه کاری کرده یا نکرده بود ثانیهای فکر نکرد. تنها در آن موضع دلش میخواست دروغی ببافد و رها شود. دروغ و پنهان کاری برای او همیشه آسانتر از لمس لبهی تیز حقیقت بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما گوشهی لب ریموند، به طرز خفیفی کش آمد. سپس نیشخندش صدادار شد؛ درحالی که همچنان به پارکت خیره بود. گویا داشت با خود دو دوتا چهارتا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ببین بچه... من توی پنج ثانیه میتونم بیام اونجا. خودت مثل آدم بیا پایین. باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب که باز کرد گویی نواری تکراری بارها و بارها برای آنا پخش میشد. صدایش هرگز بالا نمیرفت؛ اما همان نجوای آرام، سرمای استخوان سوزی برای دختر جوان بود. حداقل شاید اگر میدانست ماجرا از چه قرار است، اینقدر پریشان نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی میگی؟ داره میگه کاری نکرده! من خودم همیشه پیششم مگه میشه من نفهمم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا نمیدانست موضوع چیست؛ اما میدانست دیا نیز دست به دروغ برده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند سر بلند کرد و عنبیههای سیاهش، معطوف دیا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو که بیست و چهار ساعته پیشش نیستی؛ چی میگی این وسط برای من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلب آنا مانند گنجشک در سینهاش میکوبید. دیا ساکت شد. ریموند مجدد او را رها کرد و به آنا چشم دوخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آنا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش گویی در روح آنا نفوذ میکردند؛ شاید هم دیوارهای دفاعی او بیش از حد ضعیف شده بودند. آنا هالهی خاکستریِ اطراف ریموند را اینک بیش از همیشه احساس میکرد. همه چیز فریاد میزد که به دردسر افتاده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره پلهها را با وقفهی بسیار، پایین رفت. به آخری که رسید، دیا میان او و ریموند ایستاد و اجازهی نزدیکی بیشتر را نداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اون معتاد نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرف دیا، مشت محکمی بر دهان او شد. به کل لال شد و قصد هر حرف دیگری که داشت، به سرعت پر کشید. گویی در یک آن، پاهایش تا زانو در بیچارگی فرو رفت. تنها یک چیز را میدانست. اینکه کایدن، زهره چشم گرفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مگه خودش زبون نداره که تو خودت رو انداختی وسط؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتُن صدای ریموند، کاملاً کنترل شده و پایین بود؛ در تضاد کاملی با چهرهی رنگ پریده و چشمهای گرد شدهی آنا. آنا سعی کرد از همان آب گلآلود ماهی بگیرد و از لو دادن بیشتر خود جلوگیری کند. ابروانش با گیجی در یکدیگر تنیده شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوانمود کرد از افترا شوکه است، نه از لو رفتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبش وحشیانه میکوبید؛ مانند گنجشکی که عقاب دیده باشد. نشستن عرق بر کف دستها و تیغهی کمرش را به وضوح حس میکرد. او در حال ذوب شدن بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگمان میکرد امروز را راحت پشت سر خواهد گذاشت؛ اما گویا اشتباه میکرد. ریموند سرش را به سمت چپ کج کرد و به جای دیا، آنای مبهوت را نگریست. خونسرد، گویی کوهی بود که هیچ تیری توان شکستنش را نداشت. آنقدر مطمئن که گویی حتماً آنچه میخواست را به دست میآورد. آن هم در زمانی که آنا رفتهرفته فرو میپاشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آنا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش مانند نشستن برف بر زمین بود. اما آن صدای بم و آرامش برای آنا بلندتر از هر زنگی بود. گویا قصد نداشت برای واکنش تقلبی و بهت زدهی او ذرهای توجه قائل شود. گویا ریموند به دنبال حرفی کامل و دقیق بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا ابرو گره کرد و چهرهای رنجیده از تهمت اعتیاد را به نمایش گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من معتاد نیستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین کمابیش درست بود. او هنوز به مواد مخدر معتاد نشده بود؛ اما آن قاطعیتی که در صدایش ریخت به گونهای بود که انگار تا به حال ذرهای هم مصرف نکرده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند برای چند ثانیه، همچون عکس بیحرکت ماند. حتی پلک هم نزد. چرم ژاکت مشکیاش در زیر نور لوستر اندکی میدرخشید. نور بر زوایا و بریدگیهای صورتش سایه میانداخت و تصویری دقیق به جا میگذاشت. چشم راستش در زیر سایهی موهای سیاهش فرو رفته بود و بر جدیتش میافزود. گویی این، یک صحنهی عکسبرداری از او بود. نه یک دادگاه به قصد استیضاح آنا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز نظر آنا، شاید اگر سروان نمیشد، سوژهی خوبی برای نقاشی یا عکاسی بود. و شاید اگر سروان نمیشد، آن جذبه و هوش آزاردهندهاش مزاحمتی در این میان نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنها یک گامش برای رسیدن به دیا کافی بود. با ساعد او را کنار زد و بازوی آنا را گرفت. بیمقدمه او را دنبال خود کشید و به سوی درب خروجی روانه شد. بدن آنا در پشتش سکندری خورد و با منبع سرعت او، لاجرم به حرکت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چیکار میکنی، رِی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خودش را نمیشناخت؛ خشدار، شکسته، همچون کسی که در استخر آب یخ سقوط کرده باشد. با تمام توان به دست او مشت زد. دوباره و دوباره. اما بیشتر دست خودش از سختی بازوی ورزیده او درد گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفشهای دیا در پشت سرشان با ضربانهای محکمی بر زمین کوبیده میشدند. آشوب در فضا قلمداد میکرد. هوا برای تنفس سنگین شده بود. از قالیچهی کهنه و سرخرنگ عبور کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ریموند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما او گویی پنبه در گوش کرده بود. پاسخ هیچکدام از تقلاها و فریادهای آنا یا دیا را نمیداد. درب را با یک دست باز کرد و سوز سرمای کوچه، به راحتی از بلوز نازک آنا عبور کرد. تنش یخ زد و چشمانش از خشکیِ باد سوختند. اگر چنین نشده بود، قصد داشت امشب را به دیدن کایدن برود. اما گویا او طاقت نیاورده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر چشم همسایهای به آن کوچهی کمنور میخورد، یقین میداشت که این یک آدمربایی است. اما گزارش جرم یک پلیس، در هر حالتی مضحک بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کجا میبریش؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا برای رسیدن به گامهای پرسرعت او میدوید. ریموند بینگاه به پشت سرش، صدایش را کمی بلندتر از زمزمههای پیشین کرد تا به گوش او برسد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آزمایش میده. اگه منفی بود، برش میگردونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی چیزی در سینهی آنا ترکید. همانند یک حباب سنگین که تمام اکسیژن جسمش را در خود حبس کرده بود. دست از کشیدن خود به عقب برای رهایی از چنگال او برداشت. آوار شدن تمام افکار، مغزش را له کرد. او همین دو شب قبل قرص خورده بود. واضح بود که نتیجهی آزمایشش مثبت میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهای دیا نیز درست مانند آنا، به زمین میخ شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_وایسا... یعنی چی ری؟..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباد موهای قرمزش را به عقب هل داد و گردن کشیدهاش را نمایان کرد. ریموند و آنا به موتور سیاهی که در آن سوی کوچه پارک شده بود رسیدند. آنا همچون مجسمه، به دنبال او کشیده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند با دست چپ او را گرفت و با دست راست، کلاه کاسکت مشکی را بلند کرد. اما همچنان خون در رگهای آنا یخ بسته بود. میدانست به جای خارج شدن از چنگال ریموند، باید او را متقاعد به نرفتن کند. اما نمیدانست چگونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند دست آنا را کشید و او را مقابل خود قرار داد. سپس با دو دست، کلاه کاسکت را بر موهای قرمزش که به راست میدویدند سوار کرد. عطر خنکش از این فاصله، قویتر از لمس دستانش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مگه راست نمیگه؟ مشکلت چیه دیا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلاه را بر سر آنا محکم کرد. ذهن آنا بر خلاف بدن خشک شدهاش، گردبادی را سپری میکرد. هرچه ورق میزد، به جوابی برای جلوگیری از دادن آزمایش نمیرسید. میتوانست بگوید تفریحی مصرف میکند. اما به رغم ادعای چندی پیشش، هم دروغگو میشد و هم مصرفکننده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواست از کایدن بگوید، اما او قطعاً اغراق نمیکرد و این آنا بود که احتمالاً توسط ریموند باور نمیشد. آنا اصلاً قصد نداشت او را عصبانی کند و عواقبش را ببیند. تنها دلش میخواست در کنج اتاقش مچاله شود و با بیچارگیهایش سر و کله بزند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیا دست از مترسک ماندن برداشت و به سمت موتور روانه شد. باد، برگهای خشک پاییزی را از زمین بلند میکرد و آنها را در جاهای دیگری مینشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ری..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای دیا میلرزید. عنبیههایش متزلزل و غرق در ناباوری بودند. نیمنگاهی حوالهی آنا کرد. مشهود بود بین گفتن حقیقت و درخواست بیخیال شدن ریموند، با سکوت کردن، گیر کرده است. دوراهیای که آنا نیز در آن به سر میبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند سوار موتور شد و با سر به آنا اشاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_سوار شو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان سیاهش بیش از عادت همیشگی، بر عنبیههای او که در سیاهی شب و شکاف کلاه میدرخشیدند، ثابت ماندند. لحظهای تأمل کرد. سپس دستش را بند لبهی ژاکتش کرد، درش آورد و سوی سینهی آنا پرتابش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بپوش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا با دو دست ژاکت را چسبید و مانع سقوطش شد. سردی دستانش با چرم ژاکت تفاوت زیادی نداشت. با درنگ به آن چشم دوخت. اما بالاخره آن را بر تن نشاند و خود را از سرمای باد خلاص کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر سرد ریموند کنون گویی بر تنش چسبیده بود. ولیکن ژاکت به شکل بدقوارهای بر بدنش ایستاده بود و آستینهایش تا ابتدای انگشتانش را میپوشاندند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان درمانده و بهتزدهاش از میان شکاف کلاه کاسکت، به ریموند زنجیر شده بودند. در میان سیاهی همه چیز، تنها آن دو تیله میدرخشیدند. تیلههایی که اکنون، طوسی دیده میشدند. ریموند در جواب انفعال آنا، سر کج کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پا نداری کوچولو؟ خودم باید بشونمت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن صفت را با تمسخر به او نسبت داد. واضح بود جثهی ریزنقش آنا در برابر او که صبح به صبح باشگاهش را رها نمیکرد، کوچک به نظر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باید داد بزنم آنا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام و دقیق واژهها را بر زبان میراند. انگار نه انگار که در پس تکبهتک، تهدیدی وجود داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا سنگینی نگاه دیا را بر خود حس میکرد. میدانست او در انتظار است بداند آنا چه برنامهای دارد. اما آنا هیچ برنامهای نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسش به فلز سرد داخل کلاه تلنگر زد. دیگر فکر نکرد. دیگر در میان اوراق ذهنش به دنبال راه چاره نگشت. دست بر شانهی ریموند گذاشت و ترکش نشست. موتور ذرهای زیر وزنش پایین نرفت. سنگینی نگاه دیا لحظهای از او دور نماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشکم تختش به تن محکم او چسبید. به جای گرما، سرما قلمداد میکرد. بدنش در این سالهای اخیر لاغر و لاغرتر شده بود و مصرف مخدر نیز نقش موثری در آن داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا طمأنینه، دستانش را باز کرد و دو طرف ژاکت چرم او را گرفت. آنا از موتور بیزار بود. رد شدن از فاصلهای نزدیک با ماشینها و حجم سنگین بادی که به بدنش کوبیده میشد، به او استرس میداد. اعتماد به تعادلِ تنها دو تایر، شدیداً عذابآور به نظر میرسید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرکت دست ریموند، موتور غرولند کرد و روشن شد. لرزش آن را در زیر پایینتنهاش احساس کرد. دیا با تردید، گامی به عقب برداشت و جا را برای رفتن آنها باز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا آخرین نگاه را به دیای مبهوت انداخت و مجدد روبرو را نگریست. تایرها به ناگه از کوچه کنده شدند. محکم، قدرتمند؛ به همراه نیرویی غرنده که گویی از پشت، موتور را هل میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا ریموند را سفت چسبید. به گمانش ریموند قطعاً میدانست از موتور خوشش نمیآید؛ اما با این وجود با موتور عزیزکردهاش به استقبال آمده بود! اکنون نیز به گونهای وانمود میکرد که گویی بدن منقبض آنا برایش غیرقابل درک است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشک او در این بازی، بازیکن بدجنس و با سیاستی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا نیز زیاد به این نزدیکی با ریموند علاقهمند نبود. موج سنگین باد که گویی از جنس جسم بود نه گاز، بر قامتشان مشت میکوبید. موتور بین لاینهای خیابان، در خلاف جهت، هوا را میشکافت. آنا میتوانست سرازیر شدن آدرنالین را در خط به خط بدنش لمس کند. میتوانست احساس کند که دل و رودهاش به گونهای ناموزون در هم میپیچند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچراغهای شهرداری، هرکدام در عرض چند ثانیه از دیدرس خارج میشدند. اما صف طویل چراغها تمامی نداشت؛ درست مانند صف نگرانیهای آنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در لحظهای بعد، به دور از انتظار، ریموند سرعت موتور را کاهش داد. نفس حبس شدهی آنا از دهانش خارج شد. ماشینها و اندک موتورها از کنارشان نعره میکشیدند. بعضی سبقت گرفته و بعضی از ریموندِ سوار بر اسب سیاهش عقب میماندند. انگار مسابقهای به راه بود که آنا هیچ درکی از آن نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما عطر یخ مانند ریموند، در میان تمام المانهای به سرعت گذرا، وجودی ماندنی بود. گویی کلاویهها در آن رایحه، عطر گیاهان کوهستانی خشک شده را مینواختند. در عین نزدیکی، سرد و دور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تقلای نفسهای آنا که از دهانش بیرون میجهید، در کلاه کاسکت حبس میشد و به گوشش میرسید. ریموند در خیابانی دیگر پیچید و موتور کمی کج شد. آنا نفس عمیقی کشید و پس از تنها چند جملهی پیشینش، لب گشود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از کی شنیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش را اندکی بالا برد تا در این مسابقهی نعرهها، بتواند به گوش ریموند برسد. ریموند مکث کرد. کمی سرش را به سوی عقب متمایل کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یکی توی باشگاه برات مواد آورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست راستش در جیبش فرو رفت و سپس با قوطیِ سفید رنگی خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_دیگه دماغت رو هم اذیت نمیکنی، نه؟ یه راست چند تا میندازی بالا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلب آنا یک مرتبه محکم تپید. خشم و احساس خجالت از طعنهی او، تمام وجودش را گزید و سوزاند. ریموند به گونهای واژه میچید که گویی راجع به مبحثی روزمره و عادی صحبت میکند، نه اعتیاد خواهرش! و این برای آنا از هزاران فریاد، تهدیدآمیزتر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش گرد شدند. خوشحال بود که ریموند نمیتوانست صورتش را ببیند. گرچه مهر سکوتی که بر دهانش کوبیده شده بود از چشم او دور نمیماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ایـ.. این... این مال من نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در آن لحظه دلش میخواست چهرهی ریموند را ببیند. تا بفهمد باورش کرده است یا نه. ولیکن در اوج بیچارگی یقین داشت که دفاعش ذرهای باورپذیر نبوده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو زیاد به من دروغ میگی. من فقط وقتی آزمایشت منفی بشه باور میکنم. الان هم خیلی لطف کردم که خودم رو آروم نگه داشتم و بدون اینکه منتظر جوابت باشم، نزدم توی دهنت تا دیگه از این کارها نکنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنت میگذاشت و همین سبب میشد ترس و درماندگی آنا، به تدریج جایش را به حرص بدهد. آزرده بود. زیرا دیگران با خواهر یا برادرشان مواد مصرف میکردند اما خانوادهی نصفه و نیمهی او اینگونه بابت چند قرص قشقرق به راه میانداختند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آن لحظه دلش میخواست مصرف کردن یا نکردنش، هرچه آسیب در پی داشته باشد، تنها به خودش مربوط باشد نه دیا یا او!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بزن کنار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش از ناتوانی در برابر حواسی که مجبور به تجربهشان بود، گرفته و بم شده بود. بودن بر روی موتور نیز به بیقراریاش افزوده بود و طاقتش را طاق میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند جوابی نداد و آنا مجبور به تکرار جملهاش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بزن کنار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیسوان قرمز و بلندش که از زیر کلاه پریشان شده بودند، با باد به عقب کشیده شدند و گردنش را تقدیم سرمای خیابان کردند. موهای مواج و سیاه ریموند نیز همین حال را سپری میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبر لبریز شدهاش بر تحمل و سکوتش غالب شد. نفس تند و عمیقی کشید و دل به دریا زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من بعضی وقتا مصرف میکنم. ولی اونی که این قرصها رو بهت داده از طرف من نبوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقیقت را تف کرد و خود را راحت؛ بیخبر از آتشی که به جان او انداخت. تا جملهاش تمام شد، موتور با شتاب کنار خیابان ترمز کرد و آنا به کمر او کوبیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای ترمز، همچون کوبش بر طبلِ هیاهو در دل دشت بود. خطر نهیب زد. آنا تردید نکرد. بلافاصله پیاده شد. کلاه کاسکت را از سر برداشت و به کنار جدول پرتابش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریموند چنگالش را سوی کمرش دراز کرد؛ اما او سریعتر بود و گریخت. از جدول بالا پرید و خیابان در پشت گام هایش کوچک و کوچکتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمبوتهایش بر آسفالت کوبیده شدند. باد میان ژاکت پیچ زد و عطر ریموند با وجود نبودش، همچون هالهای آنا را احاطه کرد. تصمیم گرفت فریاد زده شدن نامش را نشنود. در دل تاریکی غرق شد؛ سیاهیای که چراغهای احاطهکنندهی خیابان، توانایی روشن کردنش را نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود نیز نمیدانست کجا میرود. تنها میدوید. مشت میفشرد و ناخنش را در پوستش فرو میکرد. دلش میخواست کوبش هر گامش به جای آسفالت، بر تن کایدن باشد. بر تن اویی که تنها کارش، بیشتر حل کردن آنا در منجلاب بود و گویا با نجات و کمک، میانهی خوبی نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشمش از وحشت و استیصالش پیشی گرفته بود و به سوی مقصدی نامرئی هدایتش میکرد. از همهشان خسته شده بود؛ حتی از دیا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکایدن نمیفهمید که نمیخواهد با او بماند، دیا نمیفهمید بودن با کایدن به خواست او نیست و ریموند نمیفهمید مصرف قرص دست خودش نبوده است. هیچکس هیچ چیز را نمیفهمید و او نیز میخواست آنها را نفهمد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواست همه را در این شهر گم کند. بدش نمیآمد به این بدن آلوده، آسیبی وارد شود. فرود مشت، لگد، حتی تیزیِ یک خنجر، برایش مهم نبود. زیرا خودش هم از اسارت در این بدن بیزار بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویا روح و تنش سالها بود که راه جدایی را در پیش گرفته بودند. بدنش تنها چیزِ متعلق به او بود و آنا آن را کثیف میدانست. این اوج بیچارگی بود و او به خوبی آن را لمس میکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر کوچهی تنگ و تاریکی سرازیر شد که در انتهایش، نور ضعیفی به چشم میخورد. حتی از بودن یا نبودن ریموند در پشت سرش آگاه نبود. اما همچنان عطر او را با خود حمل میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسنفس میزد و ضعف به تدریج از سرعت دویدنش میکاست. دلش میخواست بمیرد و دیگر نالهی نفسش را نشنود. صدای نفس کشیدنش برایش همچون کشیده شدن چنگال بر کف بشقابی سرامیکی بود. از شنیدنش دیوانه میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کوچه خارج شد. از قرار معلوم آن نوری که چندی پیش دیده بود، یک خیابان جدید بود. دیگر نمیدوید. در امتداد خیابان، در زیر بازتاب نور های زرد و سفید، قدم میزد. قدمهایی که هرکدام صبر لبریز شدهاش، خشم فروخوردهاش و درماندگیاش را بر زمین میریختند. رفتهرفته جمع شده، جوی شده و مانعی بر سر گام هایش شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش لبالب از اشک شدند و دیدش را تار کردند. ماشینها پس از نشانه گرفتن او با چراغهایشان، بیدرنگ از کنارش میگذشتند. هیچ چیز و هیچکس در این شهر ارزش و اهمیتی برای او قائل نبود و این برایش مسجل بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بمیر.. بمیر... بمیر!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای غریبه در سرش خودخوری میکرد. دیگر سرد و آرام نبود؛ ضجه میزد. گویی چنگی مدام بر دیوارههای ذهنش خراش میانداخت. باد به اشکهایی که بر صورتش روانه میشدند برخورد کرد و گویی قصد منجمد کردن پوستش را داشت. ماشینها چراغهایشان را بیدریغ بر صورت آشفتهاش میانداختند. اما انگار او را نمیدیدند و با سرعتی یکسان از کنارش میگذشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکندری خورد و گامهای سبکش بر کنارهی جدول لق زد. از عجز در برابر مشکلات زندگی به ستوه آمده بود. تا استخوان لمس میکرد که دیگران از زجر کشیدنش لذت میبرند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه و آشفته، همچون پری سبک به جلو میتاخت. زیرا هیچگاه کافی نبود و هیچگاه پذیرفته نمیشد. او حتی توانایی راضی کردن خودش را هم نداشت! پس چرا دیگران باید برایش ارزشی قائل میشدند؟ چرا باید وجود میداشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرد مستطیلهای سفید و آبیِ جدول، همانند جریان آبی آرام، از گوشهی چشمان خیسش میگذشت. دیگر ضربات شوکهای چندی پیش، در سکوت و انزوای این پناهگاه غریب مدفون شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش میخواست رد استفاده را از روی این روح و بدن متعفن، پاک کند. دلش میخواست این کیسه بوکسی که برای دیگران علم شده بود را له کند. برای... همیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرکت ایستاد. باران پاییزی پیندلگست، مزین با ضعف و عجین با سرمای استخوان سوزش، فرود آمد. قطراتِ بسیار ریز و کوچکش، بر سر شهروندان و رهگذران روانه شد. گویا ابرها دیرتر از آنا قصد گریستن کرده بودند؛ تنها چیزی که قدمی پیشتر در آن داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازدمش بخارهای سفیدی به هوا میفرستاد. ماشینها با سرعت به سمت چپش روانه میشدند و خیابان را میدریدند. در این ساعت از شب، خیابانهای پیندلگست از همیشه شلوغتر بودند. اکنون، این دقیقا همان چیزی بود که او میخواست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی جلو رفت. بوی باران قویتر شد. شاخسار از باد تازیانه میخوردند و قطرات خنکی که بر رویشان نشسته بود را با بیتابی بر شهر میپاشیدند. تایرهای خیس از فاصلهی یک قدمیاش گذر میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفیالواقع، اشتباهترین افکار برای آنا درستترین بودند. او نمیخواست به آدمها و مشکلات فرصت پیروزی بدهد. حتی شده با کنار رفتن از دور مسابقات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر اشکی نریخت. او بالاخره، کاری را کرد که با تمام وجود میخواست. بیآنکه به خود فرصت تغییر دیدگاه بدهد، مانند پرندهای رها شده از قفس، در دل خیابان پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیغ ترمز، ناقوسی کرکننده در سمفونی زهرآلود خیابان بود. وحشت و تلاطم، چیزی قویتر از باد و بوران شد. ابرها گویی ماتم میباریدند. ثانیهای نگذشت که نیرویی سخت، سنگین و سرد از سمت راست به او کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای بعد ضربهای دیگر، و سپس، آسفالت خیس گونهی یخزدهاش را خراشید. همه چیز اریب و تار شد. چراغها چشمهای شیشهایاش را نیش میزدند. خیسیِ چیزی را در زیر سر و لابهلای مو هایش احساس کرد. خون بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله، بوی خون علاوه بر بوی آسفالت، زیر بینی سردش پیچید؛ ترکیبی که بوی بیچارگی میداد. نفس بریدهاش، مملو از آرامشی غریب، بخاری نو ساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموجوداتِ بیتفاوت و بیخیال چندی پیش را نگریست که نزدیک میشدند. اما توان دیدن چهرههایشان را نداشت. نواهای مبهم و نامفهوم پسزمینه، توانایی شکستن هالهای که توسط آن احاطه میشد را نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهالهی سیاه بیشتر و بیشتر پیشروی کرد و در نهایت، دیدش را تیره کرد. سیاهی، اولین چیزی بود که دید، و آخرین چیزی که میخواست ببیند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبویی خنک، آمیخته با پاکیزگی و چیزی شبیه به ضدعفونی کننده؛ زیر شامهاش پیچ و تاب خورد. از هوای سبک با تنفسی نه چندان آسان دم گرفت. دم... و بازدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خشخش نفسهایش را گویی در سرش میشنید. سینهاش، به سنگینی کوهی آهن، با تعلل بالا و پایین میرفت. در پس پلکهایش با وجود چشمهای بسته، روشنیای را احساس میکرد؛ نوری آزاردهنده و در عین حال ملموس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی حواسس از بدنش جدا بودند که آنگونه احساس سبکی و سنگینی میکرد. صداهای ناواضحی گویی در کنار گوش هایش زمزمه میکردند؛ اما قادر به درکشان نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره بخشی از بدنش را با بالا پریدن ناخودآگاه انگشت دستش، احساس کرد. بزاق دهانش به سختی در گلوی خشکش پایین رفت. بیش از هر چیز، احساس تشنگی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا، نزدیکتر شد. کوشید تا پلکهایش را بالا بکشد. بالاخره پس از چندی، نوری مستقیماً با عنبیههایش برخورد کرد. همه چیز، تار بود. آن نور قدرتمند بر هرچه در دیدرسش بود غالب میشد و مردمکهایش را ریز میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش را چرخاند. همه چیز سپید و محو در نور بود. در میان این هوای سبک، تنها وزن سنگین، جسمش بود. کوشید به بدنش تکانی دهد. انگشت دست و پایش را کمی حرکت داد؛ و در برابر، پوشش پارچهای ناآشنا را بر تنش احساس کرد. جنسی نازک و خنک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوهی از سوالات پوچ و گنگ در سرش جای میگرفتند و او گویا حتی قادر به تأمل نبود. هرچه بود سوال بود و جواب، هیچ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایهای تیره، در تضاد با هرچه که میدید، نگاهش به سپیدی را سد کرد. دیدش اندکی واضح شد. صدا کمی واضح شد. بخشی از سایه به چشمانش نزدیک شد و به چپ و راست حرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_منو میبینید؟... خانم؟..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک زد، چند بار. سایه به دختری مو بلوند مانند شد. آنا لبهایش را باز کرد و تازه متوجه خشکیشان شد. نالهای نامفهوم از میان لبانش خروج کرد و در هوا شناور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حواستون با منه؟ صدای من رو میشنوید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن صدای زیر و لطیف، مجدد تکرار شد. لب گشود. کوشید تا چیزی بگوید. اما چشمهی انرژی و رمقش گویی تماماً تحلیل رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مـ... من..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهای دختر به تدریج بالا رفتند. گویا قصد داشت او را به حرف زدن تشویق کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کـ... کـ..ـجام...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحروف، بیرمق، قطعه به قطعه چسبیدند و نوایش را ساختند. صدایش آنقدر ضعیف و خشدار بود که خود نیز تعجب کرد. چشمانش از نور تنگ شدند. بدنش بسیار سنگین احساس میشد؛ سنگینیای عجین با درد و چیزی مانند خلسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شما تصادف کردید، اما نگران نباشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروانش را در هم کشید. اطراف را نگریست؛ نور و دیوارهای سپید، تختها، دستگاهها... او در بیمارستان بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما هیچ چیز را به خاطر نمیآورد. نمیدانست چگونه کارش به این اتاقک سرد و بیرنگ کشیده شده است. پیش از همهی اینها، قصد داشت به دهان و گلوی خشکش آبی برساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آب..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچندی بعد، صدای شره کردن آب به گوشش رسید. پس از انتظاری که برایش بیش از اندازه طول کشید، آن شخص با لیوانی در دست، در کنارش خم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنا نفهمید او چه کرد. اما ناگهان کمرش خم شد و در حالت نیمهنشسته قرار گرفت. درد از تیغهی کمر تا مچ پایش زبانه کشید. چهرهاش درهم رفت. پرستار لیوان یک بار مصرف را به لبانش چسباند و کمی آن را خم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرههایی سرد بر لب و زبان خشکش سرازیر شدند. چند تایی راه چانه را طی کردند و به پایین چکیدند. همچون روییدن شاخهای، گویی جان به تنش بازگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به جلو خم کرد و آب بیشتری در دهانش سرازیر شد. احساس سرازیر شدن هر جرعه در گلویش را حریصانه دوست داشت. هنگامی که لیوان را تا نیمه سر کشید، به سطح نرمی که در پشتش قرار داشت تکیه زد و سنگینی چیزی که محکم دور سرش پیچیده شده بود را حس کرد. دختر عقب رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_لطفاً صبر کنید تا برم دکتر رو بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر پاسخ نماند و صدای گامهای سبکش با بسته شدن درب، به خاموشی گرایید. آنا قصد داشت سوالات بیشتری بپرسد. اما او رفته بود. خسته، سقف را نگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر زیر آن ملحفهی سفید، احساس راحتی و گرما میکرد. واژهی تصادف را در سر هجی کرد. همزمان، سرش را چرخاند و اطراف را از نظر گذراند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو تخت خالی در سمت راستش وجود داشتند و بر تختی سمت چپش، شخصی خوابیده بود. همه چیز همچنان در لایهای از تاری، محو بود. تمرکز دیدش به جای شخص کنارش، بر سِرمی که بالای سرش بود قرار گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطراتی شفاف و بیرنگ، با فاصلهی زمانیای منظم سقوط میکردند و از لولهای نازک، وارد بدنش میشدند. اما برخلاف دست چپش، دست راستش که به گردن آویزان و بر سینهاش خوابیده بود، در پیلهای سپید پیچیده شده بود. در چیزی سرد، محکم، و سنگین. تیر میکشید و میسوخت. دستش... شکسته بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا مشاهدهی دست گچگرفتهاش، چهره درهم کشید. بهت و آشفتگی درونش حلول کرد. اینکه آن دست، دست راستش بود، او را به پرتگاه سوق داد. او ابزار گذراندن زندگی را از دست داده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکار در شیرینی پزی تماماً به دستهایش وابسته بود. حال که دست راستش را از دست داده بود، گویی ستونی از زندگی خود و خواهرش کم شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاشش برای برخاستن از تخت فلزی و تماماً سپید، با نالهای سراسر عجز به انتها رسیده. با ضعف لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ببـ..ـخشید..؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما پاسخی نیامد. به شخص سمت چپش نگاه کرد. پایش در قلابی آویزان و تا زانو در گچ بود. به نظر مرده میآمد که هیچ نشانی از حیات در خود نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از چندی، درب گشوده شد. سایهای دیگر، اما رعناتر و ورزیدهتر در قاب ظاهر شد. او نیز سپیدپوش دیگری بود. گامهای سنگینش را به مقصد تخت آنا برداشت. در برابر، عطر یخزدهای همچون برگ لیمو ترش یا نارنج خشک شده، به نزدیک پیشروی کرد. شامهی آنا خنک شد. اما همواره ذهنش درگیر جملهی آن دختر بود. تصادف... واژهای مهلک و سنگین، همچون حال اکنونش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب... روزتون بخیر خانم اریکسون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصوتی بم، سرد و آرام، همانند پری در مقابل گوشهای آنا شناور شد. پری که گرچه سبک و بیهیاهو بود، اما نگاه او را به خود جلب کرد. ولیکن پس از چند ثانیه، آنا ذرهای برای حضور مرد مقابلش اهمیت قائل نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرا صفحات گمشده از حافظهاش گویا داشتند پدیدار میشدند. تئاتری در پس پیشانیاش آغاز شد. از قفسهی خاطرات دور و نزدیک، آنچه یادآور گذشتهای نزدیکتر بودند به پرواز درآمده و ورق میخوردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«من بعضی وقتا مصرف میکنم. ولی اونی که این قرصها رو بهت داده از طرف من نبوده!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش گوشهای متمرکز نمیشد. صدای فریادهای ریموند که در دل ویراژ و غرش ماشینها خفه میشدند را میشنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آنـا!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآشفتگی و پریشانی همانند یک سونامی سنگین به دامنش چنگ زد. با تقلا از دهان دم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بمیر.. بمیر... بمیر!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو قرار بود... بمیرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خانم؟... میشه لطفاً من رو نگاه کنید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم از دیوار سفید گرفت و مرد مقابلش را نگریست. همچنان به طور کامل او را واضح نمیدید و داشت کلافه میشد. اما جزئیات چهرهی او را کاوید. بینی یونانی و زاویههای نچندان تیز صورتش را.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد با انگشت سبابه، عینک فلزیاش را به بالا هل داد. فریمهای مستطیلی و باریکش بر چشمان آبیاش قرار گرفتند. انعکاس چراغها بر شیشهی عینکش نشسته بود. عنبیههایش، همچون اقیانوسی آرام و بیتلاطم بودند. تضادی که به تمام تلاطمهای زندگی آنا دهنکجی میکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من... چرا.. زنـ..ـدم؟..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضی همانند یک سنگ تیز و بزرگ، به گلویش آویخت. چشمان روشنش نم گرفتند. نفس کشیدن در هوایی که تا چندی پیش سبک بود، سخت شد. قطرهای اشک از چشم چپش به گونهاش نیش زد. پزشک با خونسردی تمام، گویی که هزاران ساعت زمان داشت، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میخواستی خودکشی کنی، درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای هر واژه زمان قائل شده بود و میگذاشت در ذهن آنا، به درک برسند. اما گویی یخ بر قامت بیجان او ریخت. واقعهای که برایش همانند راز بود، اینک از دهان یک غریبه جاری شده بود. این، درست مانند گم شدن کلید گاوصندوق افکار بود. افکاری که سادهترینشان برای آنا محرمانهترین بودند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبانش بند آمد. سکوت کرد. دیگر جزء بیجانی از اتاق به نظر میرسید. مرد به تخته شاسی در دستش چشم دوخت و مجدد آنا را نگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بهت پیشنهاد میکنم بیخیالش بشی. اگر فلج بشی، زندگی خیلی افتضاحتر پیش میره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهی چشمان آنا تنگ شد. ناگهان مردمکهاش کش آمدند. جملهی پایانی او، مشت شده، در سرش کوبیده شد. قلبش به سان طبل کوبید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیروی عاجزش را به پا فرستاد و کمی آن را بلند کرد. پای برهنهاش که چند سانت بالا آمد، نفس آسودهای نامحسوس از بینیاش خارج شد. مرد بیچرخش سر، نگاهش را به دنبال هر حرکت آنا میفرستاد. اما بر حرکت پایش که رسید، چند لحظه طول کشید تا به چهرهی او بازگردد. رنگی نقادانه بر چشمان آبیاش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_و تو فلج نشدی. ادامهی جملهم این بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه خونسردش، تیلهای های سبز آنا را لمس میکرد. اما در مردمکهای سیاهش چیزی ناآشنا و شک برانگیز نشسته بود و آنا این را احساس میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای چند لحظه، نگاه آن پزشک او را از ناامیدی و درماندگی نسبت به خودکشی ناموفقش، بازداشت. اما یادآور که شد، اشک دیگری برخلاف میل، گونهاش را خیس و براق کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
