دوست داشتی؟
رمان بادکنک قرمز اثر هلن ابراهیمی آذر

رمان بادکنک قرمز

  • زبان فارسی
  • 16.9K 👁
  • 153 ❤️
  • 115 💬

خلاصه رمان عاشقانه بادکنک قرمز

اِما دختر موقرمز داستانه که سرگرم پرداخت بدهی های پدر بزرگشه... با شروع به کار کردنش تو یه کافه در وسط پارک، کم کم با یه بادکنک فروش مرموز رو به رو میشه بادکنک فروشی که کسی زیاد باهاش همکلام نمیشه و شایعه های خوبی درموردش پخش نشده و رویارویی عجیب اِما با بادکنک فروش مرموز، شروع داستان اونها رو رقم میزنه.

قسمتی از متن رمان بادکنک قرمز

و کاش واقعا همینطور میبود که میگفتم
لبخندی زد و دستی به موهای تازه بلند شده ام کشید و پر غم لب زد: آخ دختر مو قرمز بیچاره ی من
بعد از خوردن سوپ که صرفا برای گرسنه نبودنمان بود به سوی اتاقم رفتم
اتاقی نه صورتی و نه بنفش، پر وسیله های کهنه و رنگارنگ
بدون عروسک و بدون لوازم آرایشی که برای هر دختری ضروریست البته از نظر دختران دیگر وگرنه من را چه به آرایش؟
مقابل آینه کوچک چسپیده به در حمام قرار گرفتم
چهره ام خسته و از بی خوابی چشمانم به قرمزی میزدند وموهای قرمز رنگم آشفته صورتم را قاب گرفته بودند
یادم است سالها قبل با خود عهد کرده بودم بزرگ که شدم حتما موهای قرمز رنگم را رنگ بزنم و حالا که بزرگ شده ام حتی نمیتوانم درست حسابی به این رویای بچگی فکر بکنم چه برسد به انجامش
البته نه آنکه کار سخت و پیچیده ای باشد فقط دغدغه های بیشمارم فرصت فکر به این چیز ها را از من گرفته اند
اصلا انگار این دغدغه ها فرصت زندگی را هم از من گرفته اند!
کلافه روی تخت خواب دراز کشیدم و چیزی نگذشت که به دنیای مشکی رنگ خواب فرو رفتم
با تکان خوردن بازویم و صدا زدن اسمم توسط مادر بزرگ چشم باز کردم و چند باری پلک زدم تا تصویر واضعی از اطرافم داشته باشم
گیج نگاهش کردم که به آرامی گفت: اِما بلند شو یکی زنگ زده میخواد در مورد کارِت باهات حرف بزنه
کمی فکر کردم که با یاد آوری امروز و آن مرد در پارک آهانی گفتم و از جا بلند شدم و خودم را به تلفن خانه رساندم و آن را به گوشم چسپاندم
_الو
_سلام اِما برای کار زنگ زدم
_سلام... بفرمایید
_اِما میتونی از فردا کارتو شروع کنی. از ساعت 10 صبح کارت شروع میشه. فردا بیا همون پارک جزئیات بیشتر رو بهت میگم
سریع جواب دادم: باشه ممنون
و پس از خداحافظی تلفن را قطع کرد و من خوشحال از تلفن دور شدم
مادر بزرگ هم با لبخند نگاهم میکرد
الان تنها نگرانی ام حقوقش بود
...
دستی به موهایم کشیدم و وارد پارک شدم
قرار بود مرد را همین دور و اطراف ببینم
نگاهی چرخاندم با دیدنش که کنار درختی ایستاده بود به همان طرف حرکت کردم
وقتی نزدیکش شدم صدایش زدم
سمتم برگشت و با دیدنم لبخندی زد و گفت: سلام اِما
سر تکان دادم
_سلام آقای...
_جِیسون
_خوشوختم
جواب داد
_ منم همینطور. همراهم بیا
پشت سرش به راه افتادم همانطور که راه میرفتیم شروع کرد به توضیح دادن
_همونطور که میدونی کارت سخت نیست در واقع هر روز میای و لباس های حیوانات رو میپوشی و تابلویی که بهت میدن رو دستت میگیری
شاید مضخرف ترین شغلی بود که میتوانست وجود داشته باشد و متاسفانه برای من انتخواب دیگری وجود نداشت
آب دهانم را قورت دادم و گفتم
_ کافه دقیقا کجاست آقای جیسون؟
در حالی که دستانش را در جیب کت مشکی رنگش میگذاشت گفت: کمی جلوتر بریم پیداش میکنی
باشه ای گفتم و چند قدمی دیگر که جلو رفتیم کافه ی بزرگی را دیدم
پس قرار بود اینجا باشم
همراه مرد وارد کافه شدیم و از دری سمت راست وارد اتاقی شدیم
مردی که داخل بود کمی نگاهمان کرد و خیره به من و خطاب به آقای جیسون گفت: پیداش کردی جیسون؟
جیسون سر تکان داد و مردی که کت شلواری خوش دوخت تن داشت و هم سن آقای جیسون میبود بر اندازم کرد
از نگاهش هیچ خوشم نمی آمد اما سعی کردم بیخیال باشم
مرد متعجب گفت: این که دختره. یعنی میتونه؟
قبل از اینکه بگذارم جیسون چیزی بگوید جواب دادم
_بله میتونم
مرد خیره ام شد و بعد از چندی سر تکان داد و گفت: خوبه میتونه کارشو شروع کنه
آقای جیسون لبخندی زد و رو به من گفت: پس مبارکه
لبخندی زدم
_ممنون
جیسون رو به مرد که انگار رئیس اینجا بود گفت:مایک فعلا اون یکی لباسو آماده نکردم همون لباس پاندا رو بده تن کنه.. من دیگه میرم
مرد مایک نام سر تکان داد و بعد از خداحافظی سرسری، جیسون از کافه بیرون رفت
او که رفت مایک گفت: اسمت چی بود دختر خانم؟
کمی جابه جا شدم و گفتم: اِما
روی صندلی چرخانش نشست و گفت: اوکی اما. میتونی کارتو شروع کنی. به السا میگم همه چیو بهت بگه
و همان لحظه السا را صدا زد که دختری بیست و چند ساله وارد شد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بادکنک قرمز
  • فهیم

    0

    کاش ادامه میدادی کنجکاو شدم

    ۲ هفته پیش
  • اما

    0

    خیلی خوب بود عاشقش شدم ولی اخرش رو متوجه نشدم چی شد توهم زد؟

    ۳ هفته پیش
  • ماه

    0

    منم با اینکه رمان بیشتر باید ادامه می داشت موافقم ولی رمان قشنگی بود و موضوع خیلی متفاوت وجالبی داشت به نظرم فقط با کمی تغییر میتونست خیلی بهتر بشه

    ۱ ماه پیش
  • لیاء

    0

    رمان بسیار قشنگی هست ولی کاشکی ادامه داشت

    ۲ ماه پیش
  • ندا

    1

    خیلی رمان خوبی بود من که لذت بردم از خوندنش

    ۲ ماه پیش
  • همون قبلی

    0

    فصل دوم رو بنویس که توش همه باهم بمیرن🤣

    ۳ ماه پیش
  • آدمگر

    4

    نویسنده یه سادیسمی به تمام معنا بود اگه شما هم یه مازوخیسمی به تمام معنا هستین رمان عالییه👌 فقط یادتون باشه نوشته هاش کاملا روح دارن. مراقب احساسات قلبتون باشین❤

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    افتضاح وقت تلف کردنع

    ۳ ماه پیش
  • آسو

    1

    رمان خیلی قشنگی بود مخصوصا سوژه ی انتخابی ولی تراژدی های زیاد و غیر منطقی داستان رمان از عالی بودن به خوب بودن رسوند

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    2

    رمان خیلی قشنگی بود کاش بعد برگشت ادوارد یه مقدار رمان ادامه پیدا می کرد اینجوری انگار تا تمام موند ولی خیلی خیلی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • Roya

    0

    فصل دومش ؟

    ۴ ماه پیش
  • الهه

    0

    سلام ممنون از نویسنده می تونست قوی تر باشه .

    ۵ ماه پیش
  • فریده

    0

    قشنگ بود. به نظرم میتونست داستان پخته تری ارائه داده بشه. چیزی که کمی توی ذوقم زد این بود که داستان و کاراکترها طوری پرداخته شده بودن که ایرانی نیستن ولی طرز حرف زدنشون کاملا ایرانی طور بود!

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    1

    خیلی قشنگ بود واقعا لذت بردم ولی ای کاش بعد از اینکه اِما ادوارد دید یکم ادامه پیدا میکرد بنظرم خیلی بهتر میشد اینطوری انگار رمان نصفه موند ولی بازم خیلی عالی بود ♡

    ۵ ماه پیش
  • لیلیوم:

    1

    رمان قشنگی بود که هم اشکت رو در میاورد هم شادت می کرد هم تو رو به خودش معتاد می کرد و من این رمان رو بیش از اندازه دوست دارم ممنونم از نویسنده جون(خواسته ام: اگر بشه فصل دوم هم بنویسی خواهش) خواهش می کنم بنویس(فصل دوم)

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!