دوست داشتی؟
رمان هم خون اثر فرناز.ر

رمان هم خون

  • زبان فارسی
  • 74.2K 👁
  • 130 ❤️
  • 70 💬

خلاصه رمان عاشقانه هم خون

قصه ی دو هم خون،قصه ی یک خواهر و برادر .. قصه ی که در ابتدا کمی تلخ مینماید،اما در پس این تلخی،شیرینی جاودانی همراه است ..خواهری فداکار ..دلسوز..به مقابله با بردارش که بیش از حد سرکش شده است میرود .. در این راه،صدمات زیادی به خودش وارد میکند اما دست نمیکشد،به امید آنکه روزی برادرش را نجات دهد .. در این راه درگیر عشقی سوزان میشود ..و خیلی از اتفاقات دیگر که همراهش است ! اما آیا موفق به نجات برادر میشود یا خود هم در آتش می افتد ؟!

قسمتی از متن رمان هم خون

یه پسره بود با یه قیافه متعجب و درهم که داشت من رو نگاه میکرد ...
سعی کردم اعتماد ب نفسم رو از دست ندم..با پررویی گفتم:
_به شما مربوط میشه؟
سرش رو کلافه به طرفین تکون داد و گفت :
_خیلی جالبه .. شما از دیواره خونه بنده رفتید بالا اونوقت میپرسید به من مربوط میشه یا نه ؟
قشنگ رفتم تو بُهت ! این چی میگفت ؟
یعنی صاحبِ اینجاس؟وای مهیـار !
با تته پته گفتم :
_این ..اینجا خونه شماست ؟
در حالیکه داشت سوییچش رو تو دستش تاب میداد گفت :
_ با اجازتون بله .
آب دهنمو قورت دادم. چقد که خجالت کشیدم بماند . اما نمیتونستم هم از کارم منصرف بشم .. باید مهیارو از اونجا میکشیدم بیرون .
_من .. خب من ..
_نکنه دَله دزدی ؟
چشمهاشو ریز کرده بود و بررسیم میکرد ...
_نخیر .
اینو گفتم و بدون توجه بهش پریدم .. داشت وقتم رو میگرفت ..
با کف دستهام فرود اومدم که باعث شد دستهام خراشیده بشه ... از اونور صداشو شنیدم :
_دله دزد که میگن همینه . .
زیر لب فحشی بهش دادم و دوییدم سمتِ خونه ! هه به من میگفت دله دزد !
دوییدم سمتِ خونه ... مثلِ برق .. یا شایدم جت !
سرعتم خیلی زیاد بود ...
حدس میزدم دیر یا زود اونم بیاد داخل .. اما باید زودتر مهیارو نجات میدادم .
به در که رسیدم با دو تا دستم دستگیره رو کشیدم پایین و خودمو پرت کردم تو خونه .
عینِ دیوونه ها تو خونه میدوییدم تا پیداش کنم ..
تو پذیرایی یه کیفِ زنونه رویِ مبل و یه شال رویِ زمین افتاده بود .
گوشم زنگ زد .. اتاق خواب ..
امیدوار بودم دیر نشده باشه .به سمتِ اولین اتاقی که دیدم پر کشیدم و درو باز کردم ..
همونجا سر جام ایستادم .. نفس نفس میزدم .
درست اومده بودم .. و به موقع !
داشت کار به جاهای حساس می کشید که رفتم جلو و بازوشو چنگ زدم و گفتم:
_ تو داری اینجا چـه غلطـی میکنی؟؟؟
اینو گفتم و با خشم زل زدم تو چشماش ... شانس آوردن که زود رسیدم ..
مهیار تند و عصبی نگام میکرد .. انگار زبونش نمیچرخید چیزی بگه ..
لحظاتی سکوت و بعد :
_وایسا ببینم!تـــو این جا چه غلطی میکنی؟؟
سوالِ خودم رو تکرار کرد ..
دختره همونجور زیرلب غُر میزد ..
صدام رو بردم بالاتر :
_اومدم دنبالِ داداش کوچولوم . ده آخه حداقل برو یجایی این گندکاریارو بکن که ازش مطمئنی .. نه جایی که الان صاحبش پشت در وایستاده !
اینو گفتم و ساکت شدم. به وضوح رنگ از چهره ش پرید ..
دختره با صدایِ جیغ جیغیش گفت :
_ مهیار مگه اینجا خونه ی خودت نیست؟
مهیار کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت :
_تو فعلا برو .. بعداً با هم صحبت میکنیم ..
دستم رو زده بودم به کمرم و مثلِ طلبکارا نگاهش میکردم .
نمیدونم چرا هنوز اون پسره که ادعاش میشد صاحبِ این خونه ست نیومده بود داخل ..
دختره با کلی فیسان چیسان و غُرغُر رفت ..
با حرص نشستم رو تخت . مهیار تیشرتش رو تنش کرد .
_ چرا تعقیبم کردی لعنتی ؟
پوفی کردم و گفتم :
_الان وقته این چیزا نیست .بردار بریم.
زودتر از خودش از اتاق خارج شدم . دوست داشتم ببینم اون پسره چی شده ؟! ..
رفتم از خونه بیرون .. تو حیاط رو نگاه کردم .. کسی نبود ..
یعنی چه ؟؟
رفتم بیرون جلویِ در .. دیدم هنوز همونجایی که وایستاده بود،ایستاده .
بهش شک کردم و گفتم:
_اگه میگی که اینجا خونته پس چرا نیومدی داخل ؟
یه پوزخند زد و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هم خون
  • حالا هرچی

    0

    چقدر این بوبو جون، مومون جون گفتن بچه رو مخ بود😒😖

    ۳ هفته پیش
  • جانا

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود همه ی شخصیت ها رودوست داشتم.

    ۳ هفته پیش
  • یاس

    2

    خیلی بچه گونه بود.. اصلا قلم نویسنده پختگی نداشت. به کسایی که رمان زیاد خوندن پیشنهادش نمیکنم

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    چه رمان هایی روپیشنهادمیکنید که نویسنده قلم قوی باشه ورمان آبکی نباشه ممنون میشم بگی🫠

    ۴ هفته پیش
  • رها

    0

    چه رمان هایی روپیشنهادمیکنید که نویسنده قلم قوی باشه ورمان آبکی نباشه ممنون میشم بگی🫠

    ۴ هفته پیش
  • میوانا

    0

    بوها یک رمانی بود اسم شخصیت دختر ایتان بود از یک خانواده مذهبی که باید با پسر ازدواج میکرد اسم پسره علی بود فکر کنم و بردارشوهرش عادل داستانشو خیلی دوست داشتم اسمشو میدونید چیهههه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    انقدر ایراد زیاد داره واقعا نمیدونم کدومو بنویسم تفکرات مسخره لوس بازیای حال بهم زن

    ۶ ماه پیش
  • مصی

    9

    بابا فیلم ترکیشم اینجا کم میاره این دختره مهنا با چند تا پسر بود😂

    ۱۱ ماه پیش
  • اتنا

    4

    آی گل گفتی موافقا بکوبین لایکوووو😅😅😅

    ۱۱ ماه پیش
  • نازنین

    0

    بابا این دیگه چی بود ولی عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • z.h

    1

    خیلییییییییییی قشنگ بوددددد

    ۱ سال پیش
  • abcd

    3

    قسمت دومم و تا اینجا خیلی چرته وادامه شو نمیخونم قلم نویسنده خوبه ولی داستان داغونه

    ۱ سال پیش
  • مریم

    4

    اوایلش رو خیلی دوست داشتم ولی آخرش به نظرم غیر واقعی بود فکر می کنم که برادر این قصه اون طور که نیاز بود کار های خواهرش رو جبران نکرد من خودم زیاد از عاشقانه خوشم نمیاد و بیشتر خانوادگی رو می پسندم و عشقشون به نظرم لوس بود به هر حال هر کسی نظر خودش رو داره

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    خیلی رمان خوبی بود از نویسنده عزیز ممنون

    ۱ سال پیش
  • Mahdiyeh

    0

    رمان قشنگی بود..

    ۱ سال پیش
  • ♡♡

    0

    باسلام ....ازرمان خوشم اومد با اینکه اولش غم انگیز بود ولی پایان شیرین وخوبی داشت وکمی هم به واقعیت نزدیک بودوواقعا رابطه خواهر برادری شون قابل تحسین بود مرسی از نویسنده عزیز❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • خدا قوت نویسنده محت

    2

    خدا قوت نویسنده محترم، اما راستش به دلم ننشست این که خواهر برادر پشتیبان یکدیگر باشند قشنگه، اما داستانش جالب جلو نرفت، خیلی از حرکات و رفتار دور از رضایت خداوند و دور از اخلاق بود

    ۲ سال پیش
  • مینو

    4

    حالم به هم خورد از اینکه دختره رو جای معشوقه ی پسر جا زدین بابا ما مسلمونیم ،حلال و حرام سرتون نمیشه؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!