دوست داشتی؟
رمان شکنجه اثر فرناز.ر

رمان شکنجه

  • زبان فارسی
  • 100.1K 👁
  • 211 ❤️
  • 138 💬

خلاصه رمان معمایی شکنجه

دلربا با عشقی کورکورانه،به خواستگاری برهان جواب مثبت می دهد و با او وارد زندگی مشترک می شود.بی آنکه بداند این زندگی چه چیزهای عجیبی را برایش به ارمغان می اورد ... پایان خوش

قسمتی از متن رمان شکنجه

چشم هایش را چرخ داد و گفت :
_اه اه !چه پررو !هنوز نیومده داره غدبازی درمیاره .خاک بر سر ساده ت !مگ قحطی شوهره ؟
دستم را روی گردنم کشیدم و گفتم :
_شوهر هست اما اونا برهان نیستن .
نزدیکم شد و با انگشت اشاره اش ،پیشانی ام را نشانه گرفت :
_اینجات کار نمیکنه .آمپر سوزونده !با دو تا شاخه گل و چندتا نگاه خرت کرد رفت ؟!
چشمهای سبزش جلوی چشمهایم ظاهر شدند .چشمهایش خرم کرده بودند !
_بغیر از اون پسر خوبیه .
لبخند ژکوندیزد و گفت :
_از کجا میدونی ؟دوست دانیاله درست ولی تو که نمیشناسیش .تو ظاهر همه خوبن .انقدرم بی عرضه ای که نتونستی چن وقت باهاش مراوده کنی !
_تو که میدونی اهلش نبودم !
آدامسش را به شدت جویید :
_مگه اهل بودن میخواد ؟چندبار میرفتین بیرون حداقل چند کلمه حرف میزدین !بابا شاید پسره مورد دار باشه !
چشم غره ای برایش رفتم و خواستم چیزی بگویم که صدای باز شدن در اتاق آمد .پریزاد روی صندلی ای که چندی قبل برهان نشسته بود لم داده بود و نیم سانت هم جابجا نشد .
صدای دانیال ،او را از جا پراند !
_میشه بگی امشب چرا انقدر بلبل زبونی کردی ؟
صاف روی صندلی نشست و فکش از جویدن بازایستاد !چهره ی درهم دانیال نشان از عصبانیتش داشت ،لحظه ای نگاهش رنگ ترسگرفت اما زود موضعش را حفظ کرد.
_میشه بگی به شما چه ربطی داره ؟
فک دانیال جابجا شد .قدمی به جلو برداشت و گفت :
_آبرو برامون نذاشتین !هرچند میدونم همش زیر سر تویه پریزاد خانوم !
پریزاد تندی از روی صندلی بلند شد و سینه به سینه دانیال ایستاد !
_حرف زدن تو دهات شما جرمه ؟
چشم های دانیال وق زده بیرون آمد !با نگاهم به پریزاد التماس کردم اما امکان نداشت او کم بیاورد !گفتم :
_داداش پریزاد تقصیری نداشت .من خندیدم نه اون .
نگاه دانیال اینبار مرا نشانه گرفت :
_من میدونم تو بی دلیل تو مجلس به این مهمی نمیخندی!
باز به پریزاد نگاه کرد و اینبار با لحن مسخره ای رو به او گفت :
_واقعا تورو پری زاییده ؟!بیشتر بهت میخوره دیو زاد باشی !
خنده ام گرفت اما زود خودم را کنترل کردم .پره های بینی پریزاد باز و بسته میشد و چشمهایش از حدقه در آمده بود .
در یک حرکت ،با کف دست تخت سینه دانیال کوبید و گفت :
_آره دیو زادم !حالام برو کنار تا این دیو خشن نخوردتت !
این را گفت و در مقابل چشم های متعجب دانیال و منی که از خنده رو به انفجار بودم ،اتاق را ترک کرد .
دانیال نگاهی به من انداخت و با بهت گفت :
_این دیگه کیه !
********
روی مبل ،روبروی عمو سهراب نشسته بودم و سرم را پایین گرفته بودم .چون میدانستم هر چه هست ،راجب برهان و من است .شرمم میشد در چشمانش نگاه کنم و او نظرم را بپرسد !
دستهای عمو جلو آمدند و سرانگشتانم را لمس کردند .عمو بوی پدر میداد ،بوی مهر میداد ،بوی مهربانی .صدایش گوشم را نوازش داد :
_دخترم ؟
وقتی مرا دخترم میخواند ،حس میکردم پدرم مرا صدا میکرد .صدا همان صدا بود ..مهربانی همان مهربانی بود !رگ همان رگ بود !
_جانم عمو جان ؟
سرم را بالا گرفتم و نگاهی مختصر به چشمانش انداختم و بعد به یقه پیراهنش رساندم ..
_تو این یک هفته که از خانواده سخایی مهلت گرفتیم ،من و برادرت با وجود شناختی که از این خانواده داشتیم ،درموردشون تحقیق کردیم .خداروشکر چیز بدی راجبشون نشنیدیم .برهان پسر خوب و سر به راهیه خداروشکر .آدم های خاکی ای هستن ،خانواده ی سالمین .
در دلم عروسی بر پا بود .چقدر خوب بود که عمو این حرف ها را میزد .چقدر خوب بود که نتایج تحقیقاتشان خوب از آب در آمده بود!
_فقط ..
نگاهم را مستاصل بالا آوردم و به چشمان عمو دوختم .این "فقط کمی مرا ترساند !
_برادرت میگه که برهان یه اخلاق های خاصی داره !بعضی وقتا خیلی زود جوش میاره و تند میشه .تو میتونی با این اخلاقش ،کناربیای ؟با در نظر گرفتن اینکه ممکنه اذیت بشی ؟میتونی صبوری کنی ؟گذشت کنی ؟
میتوانستم ؟باید میتوانستم .من برهان را با تمام بدی هایش میخواستم .من برهان را میخواستم !در آن لحظه ،چشمم جز برهان نمیدید و گوشم جز اسم او نمیشنید ،کر و کور شده بودم .
_میتونم عمو .
عمو اما راضی نشده بود .بار دیگر پرسید :
_میتونی ؟مطمئنی پشیمون نمیشی ؟
با قاطعیت بیشتری گفتم :
_میتونم .
اینبار گفت :
_ببین دخترم ،تو هنوز خیلی جوونی ،دلیلی نداره بخوای با اولین خواستگارت ازدواج کنی .اینو بدون که ازدواج یکی از مهم ترین تصمیم های زندگیه ،یه عمر زندگیه دخترم .زود تصمیم نگیر !اگه تو بخوای من برادرت رو راضی میکنم تا چند ماه نامزد بمونید و همو بیشتر بشناسید .
بدون فکر ،گفتم :
_نه عمو .من نمیخوام اسم برهان روم باشه و بعد یدفعه همچی بهم بخوره .
عمو شماتت بار نگاهم کرد .حق داشت ،خیلی هم حق داشت اما من نمیتوانستم این فرصت بدست آمده را از دست بدهم .نمیتوانستم برهان که برایم همچون مروارید گرانبهایی بود ،از دست بدهم .با ناچاری گفت :
_انشاا..که خیره .
**


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شکنجه
  • MONA

    0

    رمانت خیلی قشنگ بود 🥰🥰🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    6

    خوب اگه جلد دوم داره لطفا بزارید

    ۶ سال پیش
  • هرمیس

    0

    نام جلد دوم شکنجه همینه فقط سرچ کنید

    ۴ سال پیش
  • سمی

    0

    خیلی رمان خوبی بود واقعا قلم نویسنده عالی بود بیشتر جذب قلمش شدم. لطفا اگ کسی میدونه بگه جلد دومش کجا میشه خوند

    ۲ ماه پیش
  • بیتا

    2

    عالی، قلم قوی، بی نقص و بدون یک کلمه ایراد.. خسته نباشید واقعی به نویسنده عزیز، امیدوارم جلد دوم هم مثل این جلد زیبا و بی نقص باشه

    ۳ ماه پیش
  • آرینا

    0

    حتمااا پیشنهاد میکنم بخونید این رمان رو،هر دو فصل عالین و ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو دارن❤️

    ۵ ماه پیش
  • رومینا

    0

    فصل دومش کجاس اسمش رز سفیده

    ۳ ماه پیش
  • ساغرم

    0

    تا اینجا خوب بود ای کاش در مورد هر ازدواجش زیاد وقت می گذاشتی واسه نوشتنش .روانشناسی و روان درمانی در این مورد بیشتر باید نوشته می شد زود تموم کردی هر کدام از ازدواجش خودش یک کتاب رمان می شدحیف

    ۳ ماه پیش
  • دلربا

    66

    چه جالب اسمش مث من دلرباس پس تقدیر همه دلربا ها مثل همه😔منم شب ازدواجم نامزدم ایست قلبی کردتنهام گذاشت اونقدر بی وفا بود که شب عروسی پرواز کردهشت ساله که فقط دارم زجر میکشم بهترین شب زندگیم شدسیاه

    ۵ سال پیش
  • .

    7

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نادیا

    13

    عزیزدلم 💔😞 خدا بهت صبر بده

    ۵ سال پیش
  • فاطیما

    22

    عزیزم بسیار اندوهگین شدم براتون، امیدوارم بعداز گذشت زمان، الان حالت بهتر شده باشه و به آرامش رسیده باشی، خدا رحمت کنه نامزدت رو 🥺

    ۴ سال پیش
  • Neda H.f

    12

    عزیزدلم خیلی سخته،همه ی ما مدت کوتاهی این جهان تجربه میکنیم،سعی کن با نامه نوشتن براش تو قلبت کم کم ازش خداحافظی کنی و به خودت فرصت دوباره بدی،ما وقتی عزیزانمون از دست میدیم اونا منتظر خوشبختی ما هستن

    ۴ سال پیش
  • ؟

    6

    عزیزم حتما یه حکمتی توش بوده خدا هیچ وقت بد کسی رو تمیخواد ا شاید اگر ازدواج میکردی یه اتفاق خیلی بدی میوفتاد با خودت همیشه این کلمه رو تکرار کن اروم میشی

    ۴ سال پیش
  • بارانشام

    2

    خیلی ناراحت شدم خدابه صبر بده

    ۲ سال پیش
  • دانیلا

    5

    عزیییزم....بمیرم برات...خیلی ناراحت شدم😔...خدا بهت صبر بده🖤

    ۲ سال پیش
  • اوج

    0

    خدا رحمتش کنه. خدا بهتون صبر بده

    ۷ ماه پیش
  • مونا

    0

    بمیرم عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    59

    داره میگه ۸ سال پیش نامزد بود نه دیشب چرا رمان نخونه¿ اوم مشخصه بچه ای چون فقط ی جمله گفت نه کل زندگیشو🚶 ♀️

    ۵ سال پیش
  • سحر

    30

    متاسفم برات چون نامزدش مرده نباید زندگی کنه با کیا شدم ۸۰ میلیون عوض این ک روحیه بدی ب طرف اون اومده تا با یکم رمان خوندن از حوادث تلخ گذشتش کم بشه

    ۴ سال پیش
  • Ati

    13

    چه حرف مسخره ای میزنی،چه ربطی داشت،دو روز نیس فوت شده که چند ساله

    ۴ سال پیش
  • ramzi

    6

    چ بی ربط بود حرفت

    ۴ سال پیش
  • آرام

    5

    وقتی ۸ سال بگذره میخوای همچنان خودشو نابود کنه و افسرده و داغون بشینه یه گوشه خونه هیچکار نکنه؟ زندگی چی میشه پس؟

    ۴ سال پیش
  • لاوین

    8

    ببخشیدااا ولی به تو ربطی نداره! ۸سال پیش نامزدش فوت شده حق نداره زندگی کنه؟ به رمان خوندن چه ربطی داره؟ اصلا به تو چه؟؟؟

    ۴ سال پیش
  • ramzi

    2

    چ ربطی داره بچه جون،میگه هشت سال پیش، مگه قراره هرکی مرد ادمای زنده هم پشتشون بمیرن؟😕

    ۳ سال پیش
  • ناهید

    2

    اقتضای سنته اما ن در ابن حددیگه.دخترجان اولش گف۸سال پیش بعدشم مگه رمان خوندن چ عیبی داره ؟؟بعدم ی جمله گف داستان تعریف نکرد.بنظرم بری پی درس ومشقت بهتره

    ۳ سال پیش
  • رمان زیاد جالبی نبود

    4

    رمان زیاد جالبی نبود باید با همون داستان برهان و دلربا تموم میشد

    ۱ سال پیش
  • غزل

    1

    اتفاقا چیزی که داستان رو جذاب کرد همین زیادی ادامه دار نشدن رابطه برهان و دلربا بود وگرنه مثل تمام داستان های کلیشه ای با یه پایان خوش یا تلخ به پایان می رسید

    ۴ ماه پیش
  • .....

    0

    اولاش یکم حرص درار بود ولی خب در ادامه خیلی قشنگ شد

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    3

    برخلاف نظرات بقیه تا قسمت ۷ خوندم و رفتم قسمت آخر و برام جذاب نبود دیگه خیلی خیلی فانتزی بود همه عاشق دلربا بودن هر روز یه بلا بر سرش نازل میشد طرفم سربزنگاه به دادش می رسید فقط قلم نویسنده خوب و نسبتا قوی بود .

    ۴ ماه پیش
  • روشا

    0

    واقعا یکی از بینظیر ترین رمان هایی بود که خوندم دست مریزاد به نویسند قهار با قلم بسیار قوییش پیچش داستان طوریه که نتونی چشم ازش برداری عاشق قلمت شدم

    ۵ ماه پیش
  • کمال بانو

    1

    به نظر منم رمان خوبی بود و ارزش خوندن داشت.👌 امیدوادم جلد دومشم ارزش وقت گذاشتن داشته باشه.😊

    ۵ ماه پیش
  • Rana

    1

    واقعا قشنگ بود و باعث شد یه شب کامل نخوابم کاش میدونستم جلد دوم کی میاد؟ واقعا توی این شرایط سخت و غیر قابل تحملی که دارم تنها چیزی بود که فکرم رو درگیر خودش کرد

    ۵ ماه پیش
  • ساحل محمدی

    1

    سلام خیلی خوب بود فصل دوم کی میاد

    ۶ ماه پیش
  • ملیس

    1

    فصل دوم داخل برنامه هست

    ۶ ماه پیش
  • سالیا

    0

    سلام اسم فصل دوم چیه همون شکنجه؟

    ۵ ماه پیش
  • ملیس

    0

    بله اسم فصل دوم شکنجه

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    0

    منم با ی مرد روانی پارانویید ازدواج کردم هم خودم نا بود شدم ارثشو به بچه ها هم داد کلا به فنا رفتم. ولی نمی دونم چرا نهشخصیت دلربا به دلم ننشست

    ۶ ماه پیش
  • .....

    0

    اینقدر از دست این دختره دلربا عصبی شدم که دیگه ادامه ندادم دختره احمق شورشو دراورده

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!