دوست داشتی؟
رمان شکنجه (جلد دوم) اثر فرناز.ر

رمان شکنجه (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 77.5K 👁
  • 203 ❤️
  • 182 💬

خلاصه رمان معمایی شکنجه (جلد دوم)

دلربا که با شهریار زمانی مرد مغرور و با جذبه ی واحد کناری اشنا شده و حسی به او در دل دارد با یک اتفاق به هم می ریزد و خود را از او دور می کند.. اما همه چیز همانطور نمی ماند و این دو باز هم سر راه هم قرار می گیرند و اتفاقات نابی را تجربه می کنند. پایان خوش

قسمتی از متن رمان شکنجه (جلد دوم)

پس فقط بخاطرِ شادی آمده بود !
دلم طاقت نیاورد .در همان حال پرسیدم :
_کجاست ؟
***
شادی در ماشین منتظرمان بود .با دیدن من ،در ماشین را باز کرد و پایین پرید .رویِ زانو نشستم و دستهایم را برایش باز کردم .خود را در آغوشم رها کرد و با بغض گفت:
_دلربا جون !سلام
رویِ موهایش را بوسه زدم و گفتم :
_سلام عزیزدلم .
دستهیاش را دورِ گردنم حلقه کرد .
_چرا منو تنها گذاشتی ؟
نگاهم به پشتِ سر شادی افتاد .به جایی که او ایستاده بود .به اویی که داشت سیگار میکشید !همان سیگاری که گفت بی خاصیت شده !حتما این روزها باز هم خاصیتش را پیدا کرده بود !
_مجبور شدم عزیزم .
لبهایش را غنچه کرد و گفت :
_قول داده بودی هیچ وقت نری !
قول !چه بد که باید زیرِ قولم میزدم شادیِ من !
رویِ گونه اش دست کشیدم و گفتم :
_بعضی وقتا نمیشه آدم رویِ قولش بمونه .
اخم کرد و گفت :
_یعنی شمام میخوای مثلِ مامانم تنهام بذاری و بری ؟آره ؟
با بیچارگی به شهریار نگاه کردم !کاش نجاتم بدهد !
سیگارش را زیرپچا له کرد و جلو آمد .دستهایش را رویِ شانه هایِ شادی گذاشت و او را عقب کشید :
_اذیتشون نکن .
شادی بُغ کرده ،عقب رفت و با ناراحتی از من روی برگرداند .کاش میشد کاری کنم .کاش راهی بود .کاش زندگی این بازی ها را با من و ما در نمی آورد !آنوقت دیگر مجبور نمیشدم زیرِ قولم بزنم !
صدایِ شهریار با جذبه و محکم ،در گوشهایم پیچید :
_هیچکس جایی نمیره !
چشم و ابرویی برایش آمدم و دستم را رویِ شانه شادی نهادم:
_شادی . . عزیزم ؟
جوابم را نداد .فین فینی کرد !خودش را لوس کرده بود !
با فشار آوردن به شانه اش به سمتِ خودم برگرداندمش و گفتم :
_میشه منو نگاه کنی ؟
درحالیکه چهره اش از ناراحتی درهم شده بود ،نگاهم کرد .
_میای بغلم ؟
با تعجب نگاهم کرد .
_بغلم میکنی ؟یعنی دوستم داری ؟
پلک هایم را به نشانه تایید هم زدم .
_این چه سوالیه جوجه ؟!
خندیدم .خندید .
دستم را پشتِ کتفش گذاشتم و به آغوشم کشیدمش.محکم فشارش دادم و گفتم :
_مگه میشه جوجه رو دوست نداشت ؟مخصوصا جوجه ی به این خوشگلی !
ذوق کرد و خندید .
_آفرین دخترِ خوب !همیشه بخند .دیگه نبیینم اخم کنی ها !
با مظلومیت نگاهم کرد و گفت :
_اگه بذاری پیشت بمونم اخم نمیکنم.
نگاهش کردم .عمیق .با مهربانی .
_میخوای پیشِ من بمونی ؟
_خیلی میخوام.
نگاه کردم .به شهریار .به شهریاری که دست به سینه به ماشینش تکیه زده بود و به صحبت هایمان انگار که گوش میداد !این را از نگاهمان که با هم تلقی کرد فهمیدم .تعجب داشت .آن اوایل که تازه شناخته بودمش ،زورش می آمد که حتی جوابِ سوالت را هم بدهد !اما حالا داشت به مکالمه من و شادی گوش میداد .
_ببین اگه بابات اجازه میده ،شب بیا بریم پیشِ من ؟
به سمتِ شهر یار بازگشت و گفت:
_بابایی بابابایی ،اجازه میدی ؟
شهریار نگاهش کرد .برخلاف همیشه ،این اواخر دخترش را نگاه میکرد .
_باشه .
شادی با خوشحالی گفت :
_آخ جون !خیلی خوب شد !مرسی بابا جون !
لبخندِ بیجانی به شهریار زدم .آن تبِ داغم با دیدنِ شادی فروکش کرده بود .دیگر انقدر دلم نمیخواست فرار کنم .کمی آرام شده بودم .هرچیزی هم که شده بود،شادی این بین بی تقصیر بود و من دوستش داشتم !
سوار ماشین شدیم و شهریار ما را به هتلی که در آن مستقر بودم برد .دیگر هیچ حرفی نزد .یک طوری بود .باز رفته بود در لاکِ خودش !من هم میلی به حرف زدن نداشتم .اصلا دوست نداشتم بار دیگری با او هم صحبت شوم !دلخور و عصبی بودم .خیلی هم بودم.
جلویِ در پیاده شدیم .دست شادی را گرفتم و گفتم:
_امشب رو بمونه ،بعدا خواستی بیا ببرش !
سرش را تکان داد .سیگار آتش زد .اعصاب نداشت میفهمیدم .خوب حالاتش را میفهمیدم !


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شکنجه (جلد دوم)
  • محدثه

    0

    عالییییی بود خیلی دوست داشتم

    ۱ ماه پیش
  • Mona

    1

    بهترین و فوق العاده ترین رمانی بود که خوندم دست نویسنده عزیزم درد نکنه که همچین رمان فوق العاده ای نوشته واقعا خسته نباشید نویسنده عزیز 🥰🥰🥰🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    فوق العاده بود اینقدر غرقش شدم که دو روزه تمومش کردم عالی بود از هر جهت و زاویه ممنونم بابت نوشتن این رمان قشنگ نویسنده جان🥰❤️

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    خیلی رمانش عالی بود، عالی هم براش کمه👌👌👌

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    عااالی دست نویسنده درد نکنه بهترین رمانی بود که تا حالا خوندم❤️🥰 افسوس که تمام شد🥺

    ۲ ماه پیش
  • Fatima

    0

    هر دو جلد بسیار عالی و اموزنده خیلی حرفه ای و خفن نوشته شده بود دست نویسندش درد نکنه ❤️🥹

    ۲ ماه پیش
  • بیتا

    2

    عالی بود، بی نظیر بود، دلم گرفت از تموم شدنش، دلتنگ شهریار و دلربا میشم😢اولین رمانی بود از این نویسنده عزیز ک خوندم، هر دو جلد عالی بود، جای هیچ انتقادی نداشت،، واقعا ممنونم و خسته نباشید🌸

    ۲ ماه پیش
  • ساغرم

    0

    مرحبا .بسیار عالی وزیبا .خسته نباشید . قلم جادویی دارین .

    ۳ ماه پیش
  • ایدا

    0

    قلم نویسنده واقعا بی نظیر بود داستانش یخورده طولانی شد اما حرفه ای ادمو جذب میکنه عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی قشنگ بی نهاییییت بخونید حتما

    ۳ ماه پیش
  • Mobina

    0

    رمان زیبایی بود با ذهن خلاق نویسنده روح گرفته بود همینطوری ادامه بده

    ۳ ماه پیش
  • مهرو

    0

    عالی بود.فوق العاده

    ۳ ماه پیش
  • شیلا

    0

    رمان قشنگی بود بسیار لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • Sepideh

    1

    رمان بسیار خوب وعالی بود،مدت ها بود که هیچ رمانی جذبم نکرده بود اما هر دو جلد رو در کمتر از دو روز تموم کردم ونهایت لذت رو بردم،مچکرم از نویسنده بابت این قلم قوی ودلنشین وساخت چنین فضای جذابی داخل رمان،قلمتون پر مهر ومانا باشه عزیزم🤍🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • .....

    2

    رمان خوبی بود ولی قسمت اخرش که باز سحر برگشت و فلان یکم کلیشه ای بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!