دوست داشتی؟
رمان ارباب صدایم کن اثر منا و زینب صادقی

رمان ارباب صدایم کن

  • زبان فارسی
  • 106.8K 👁
  • 286 ❤️
  • 226 💬

خلاصه رمان :

سلنا دختری شاد و شیطونه که برای پزشکی وارد یه روستا میشه که ارباب خشنی داره. دختر داستان ما برای مقابله با ارباب با یه شرط وارد عمارت میشه؛ توی عمارت با آدمای مرموزی رو به رو میشه و از چیزایی سر در میاره که به گذشته ی خانوادش مربوطه و......

قسمتی از متن رمان ارباب صدایم کن

به دوتا مرد کناری اشاره کرد که به طرفم اومدند.
مشتی جلوشون ایستادو گفت:
وایستین..... من باهاش حرف میزنم که همراتون بیاد.
- اما مشتی......
مشتی پرید میون حرفم وگفت:
اما واگر نداره دخترم..... باید همراشون بری.... این دستور اربابه.
با تعجب گفتم: ارباب!!
یعنی ارباب چیکار میتونست با من داشته باشه؟
در هر صورت باید همراشون
میرفتم رو به مشتی گفتم:
میشه وقتی نفیسه بلند شد بهش چیزی نگید،زود برمیگردم.
- باشه.... چیزی بهش نمی گم.
همراه اون سه مرد از بهداری بیرون زدیم.
پشت سرشون حرکت میکردم از بهداری تا امارت ارباب راهی نبود.
خیلی زود به امارت رسیدیم.
وارد محوطه ی امارت شدیم.
از ابتدا تا جلوی پله ها سنگ فرش شده بود.
دور و اطراف امارت گل وگیاه
کاشته بودن که فضای زیبایی
ایجاد کرده بود.
به محض داخل شدنمون به امارت متوجه خدمه ی در حال کار شدم.
بایدم این امارت این همه خدم وحشم داشته باشه وگرنه امارت ارباب نمی شد.
داخل امارت خیلی قشنگ تر
محیط بیرونش بود.
دیوارها پر از قاب های زینتی
بودن که مطمئنا قدمت طولانی داشتن.
محو تماشای قاب ها بودم که
با صدای مرد روبه روم به خودم اومدم.
- برو داخل.......
متوجه ی در باز شده ی سالن
شدم وبه طرف داخل سالن
قدم برداشتم.
سالن تاریک بود ونور کمی فضا رو روشن نگه داشته بود.
میزی مستطیل شکل وسط سالن به چشم میخورد که دور
واطرافش صندلی چیده شده بود.
با صدای فردی به عقب برگشتم.
- منتظرت بودم.
متوجه ی مردی شدم که روی
مبل نشسته بود وبه من نگاه
میکرد به خاطر تاریکی
چهر‌ه‌اش مشخص نبود.
با تعجب گفتم: منتظر من؟!!
بی توجه به سوالم گفت: بگیر بشین.
تحکمی که تو صداش بود باعث شد روی یکی از صندلی ها بشینم.
- دوست ندارم مقدمه چینی
کنم پس زود میرم سر اصل
مطلب.
برای این خواستم بیای اینجا
چون میخوام درمان برادرم رو به عهده بگیری.
چند برابر پولی که قرار بود از کار تو بهداری رو بگیری رو هم بهت میدم.
رو بهش گفتم: اگه منو به خاطر این آوردین اینجا زحمت بیهوده کشیدین.
چون حاضر به انجام این کار نیستم.
در ضمن‌فکر نکنم ارباب زاده تا حالا بدون دکتر بوده باشه؟؟؟
-منم فکر نکنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه.
- من یه پزشکم و وظیفم
درمان مردمه.
دوست ندارم کارمو محدود به یه نفر کنم.
از جام بلند شدم و به طرف در رفتم که با صداش تو جام
وایستادم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ارباب صدایم کن

  • Maryam

    1

    موضوع میتونست خیلی جذاب باشه اما حیف که اینجوری نوشته شد بدون شاخ و برگ دادن به موضوع اصلا موضوع سریع پیش رفتن رمان نیست موضوع اینه نه همچی انگار نصفه گفته شده یا یه خلاصه ازش بود اونم به بدترین شکل

    ۴ هفته پیش
  • مهرناز

    0

    من خودم به شخصه رمان های کوتاه رو دوست دارم و درسته که به خیلی موضوعات توجهی نشد و سریع رد شد و کلی سوال به جا گذاشت، ولی درکل روان قشنگی بود و پیشنهاد میکنم بخونیدش، ممنون از نویسنده🫶

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    1

    رمان خوبی بود بعضی مواقع به جزئیات پرداخته نمیشد وای در کل خوب بود امیدوارم که نویسنده و همکاراش تو کارهای بعدی شون هم موفق باشند💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
  • پریسا

    0

    مضخرف و بدرد نخور

    ۴ ماه پیش
  • Yasna

    1

    از نظر خودم خیلی رمانش چرت بود حالا نویسنده ناراحت نشود ولی شما که رمان می نویسید اگه این اولین رمانته که نوشتی کلا خراب کردی من اصلا رمان را نخوندم و فقط اولشو خوندم آخه یعنی چی طرف مثلا بهداری رو آتیش زده بعد اون توی بهداری بوده و بیهوش شده ولی زنده مونده. کسانی که این رمان کامل خوندن خنگن.

    ۴ ماه پیش
  • Yasna

    3

    و اینکه وقتی رمان می نویسید،لطفاً طبق منطق بنویسید نه اینکه چرت و پرت بهم ببافید، تحویل جامعه بدید. مثلا میتونید برای دوران صفویه ارباهاشون را بنویسید یا..... الان توی کدام روستا ارباب وجود دارد!

    ۴ ماه پیش
  • رقیه

    0

    در نوشتن رمان بیشتر دقت کنید لطفا از این شاخه به آن شاخه میپرین

    ۴ ماه پیش
  • فاطلس

    0

    خیلی عالی دستش درد نکنه رمان خیلی خیلی قشنگی بود فقط ای کاش صحنه های عاشقونش بیشتر بود

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    خیلی چرت فقط همینو می تونم بگم

    ۴ ماه پیش
  • ممنون از نویسنده

    2

    ولی متاسفانه درست رمانتون نوشته نشده کلی موضوع رو حالا یا بریدین یا سانسورش کردین مثلا مردی ک تو بیمارستان با سلنا حرف میزد کی بود؟ جشنی ک قراره بگیرن مناسبتش چی بود؟ ی هفته سلنا مرده بود مگه میشه ندونه عمه خانم ک زندس تارکام چطور سلنا رو پیدا کرد؟ چی بهش گفت ک قبول کرد؟ کلی سوالات هم هست

    ۵ ماه پیش
  • کوثر

    2

    من رمان رو کامل خوندم مثل اول که چرت شروع شد چرتم تموم شد راستش من از رو مان خوشم آمد ولی از اینکه خیلی سری رد میشد خوشم نیامد ی بلاخره نویسنده زحمت کشیده ممنون

    ۵ ماه پیش
  • کوثر

    0

    من کمی ازرومان راخواندم وداستان را زیادی تند پیش میرودکتر مگه خدمت کاره که چایی میاره

    ۵ ماه پیش
  • حلما

    1

    موضوع خوب بود ولی خیلی خیلی علامت سوال تو ذهن خواننده ایجاد میشه و خیلی چیزا مبهم موند رمان صرفا داستان عاشقانش نیست باید روند اتفاقات درست پیش بره تا خواننده بتونه با داستان انس بگیره من که لذت نبردم از خوندنش

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اون جشنی که توی عمارت گرفتن واسه چی بود

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    تا نصفه خوب بود بقیش دیگه هیچی ازش نمیفهمیدی مثلا اون مردی که توی بیمارستان با سلنا حرف زد کی بود اون مدارکی بر الیه عمه خانم بود چی بود چرا نارگل که با سلنا انقدر خوب بود به سلنا خیانت کرد چطوری تارکام سلنا رو پیدا کرد چی به سلنا گفت که تونست سلنا رو راضی کنه تا به عمارت برگرده

    ۵ ماه پیش
  • لیلا

    1

    رمان خوبی بود ولی زیاد واضح نبود من خودم نویسنده ام کسی که این رمانو نوشته باید یکم سعی میکرد مسئله رو برای مخاطبین باز کنه و واضح تر بنویسه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️