پارت شصت و یک :
برخلاف دفعات قبل که اکثرا در حال صحبت بودیم؛ سکوتی سنگین توی ماشین بود.
هر دو عمیقا توی فکر بودیم و احتمالا اون هم مثل من دنبال راه چاره بود. صورت منقبض و اخم کمرنگ بین ابروهاش و بیحوصلگیش توی رانندگی برام ناراحت کننده بود. بر عکس اوایلش این اواخر هر وقت که من رو میدید درهم و ناراحت میشد و باعثش من بودم. خواستم صداش بزنم و کمی آرومش کنم اما خب چی میگفتم؟
به سر کوچه رسیدیم و ماش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
افسون
2عزیزمی خسته نباشی ولی بیچاره پردیس جونش ک بابات برادراش داد هنوز این پدرام نتونسته اطلاعات و بگیره باز یک قدم نزدیک شد و گندم این وسط امیدوارم زیاد آسیب نبینه فعلا حس میکنم یخ نقطه ضعف یزرگ واسه پدرام جون ه آخه اسمش و هم که میارن داغ میکنه 😋🤭🤗
۱۸ ساعت پیش♡Boshra♡
0عالی دست شما درد نکنه (✪‿✪)
۱۹ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نورا
0خیلیی خوبهه خسته نباشیی😭💕