گل یخ روایتگر زندگی پنج دختر جوان از خانواده‌ها و طبقات اجتماعی گوناگون است که به طور اتفاقی راهشان به یکدیگر می‌خورد و سرنوشت‌شان بهم گره زده می‌شود. برخورد اتفاقی هانا (شخصیت اصلی) با یک دختر در مهد کودک و پا گذاشتن به یک رستوران، آغازگر حوادث و رازها و مشکلات پنهان شده پشت شخصیت‌ها است. این رمان سفری به اعماق دردها، رنج‌ها و آسیب‌های اجتماعی نوجوانان و جوانان در یک جامعه بزرگ است که از دیرباز تاکنون ادامه داشته است. هانا و دوستانش باید در مسیر ناامیدی و احساساتی نظیر گناه، طرد شدگی، ترس، تنهایی و... کورسوی امید را بیابند و همین باعث می‌شود از دل تاریکی‌ها و غم‌ها، عشق، دوستی و فداکاری پیدا شود. حالا هانا در میان آشفتگی‌ها و ویرانی‌ها، صدای فریاد خود و دوستانش را دوباره در نوشتن پیدا می‌کند و به همدم همیشگی‌اش باز می‌گردد تا این بار داستان خودشان را بنویسد.

ژانر : اجتماعی، درام، خانوادگی، تراژدی، روانشناختی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۱۸ دقیقه

نویسنده : شادی شرقی پور

ژانر : #درام #اجتماعی #خانوادگی #تراژدی #روانشناختی

خلاصه :

گل یخ روایتگر زندگی پنج دختر جوان از خانواده‌ها و طبقات اجتماعی گوناگون است که به طور اتفاقی راهشان به یکدیگر می‌خورد و سرنوشت‌شان بهم گره زده می‌شود. برخورد اتفاقی هانا (شخصیت اصلی) با یک دختر در مهد کودک و پا گذاشتن به یک رستوران، آغازگر حوادث و رازها و مشکلات پنهان شده پشت شخصیت‌ها است. این داستان مشکلات نوجوانان و جوانان به خصوص دختران در یک جامعه‌ی بزرگ که از دیرباز تاکنون ادامه داشته است را بیان می‌کند.

همچنین داستان روایت کننده‌ی تاثیر پدر و مادر بر افکار و شخصیت فرزند است و این موضوع را تایید می‌کند که برخی‌ها، تنها اسمی از پدر و مادر دارند. هانا نه تنها یک دوست، بلکه حامی، یک گوش شنوا، خواهر و در مواقعی برای دوستانش نقش مادر را ایفا می‌کند. او در عین حال که درگیر مشکلات خانوادگی و روحی خودش است، شاهد رنج کشیدن دوستانش نیز هست. تجربیات خودش، مبتلا شدن به یک بیماری سخت و درگیر شدن با مشکلات دوستانش باعث شد تا هانا دوباره به همدمش یعنی نوشتن بازگردد و این بار داستان خودشان را بنویسد.

مقدمه

ما روی پلی ایستادیم و فکر می‌کردیم بال پروازی که پشت سرمان قرار دارد، ما را نجات می‌دهد اما زمان پریدن که رسید دستی ما را از پشت کشید و به زندگی وادار کرد. به باهم بودن. فقط زمانی که کنار آن‌ها بودم فهمیدم تپش قلب به معنای زنده بودن نیست. هیچ‌کدام از ما واقعا زنده نیستیم. مرگ هم نمی‌تواند واقعا ما را بکشد. مرگِ واقعی، آن بیماری و مشکلی است که مثل سایه بالای سرت می‌ایستد و قطره قطره آب شدنت را تماشا می‌کند. مثل بختک به جانت رخنه می‌کند و تا نابودی کاملت را نبیند تسلیم نمی‌شود.

روحِ ما خیلی وقت پیش مُرده بود. بله، روح بسیار شکننده و آسیب پذیر است و امان از روزی که بمیرد، دیگر جسم اهمیتی ندارد، آن فرد مرده است. اگرچه قلبش هنوز می‌تپد و خون در رگ‌هایش در جریان است و مغزش کار می‌کند.

بنابراین تصمیم گرفتیم بر روح غلبه کنیم. دوباره زنده‌اش کنیم و زندگی را زندگی کنیم. حتی اگر به جایی رسیدیم که زندگی، نهایت طاقت فرسا بودن خود را نشان داد و توان ادامه دادن را بر ما سخت کرد.

البته، شجاعت و عشق همیشه داستان‌های دلنشین و پایانی دلخواه را رقم نمی-زند. همان طور که امید بدون ناامیدی ممکن نخواهد بود و زندگی همیشه جریانی با اتفاقات از پیش تعیین شده نیست.

فصل اول (امید)

امشب هیچ ستاره‌ای در آسمان دیده نمی‌شود اما ابرها جایگاه خود را در آسمان بی‌کران حفظ کرده‌اند. زمانی حس می‌کردم اگر از آن ابرها عبور کنم زندگی آسان‌تر خواهد شد. آرامش ابدی در وجودم حاکم می‌شود و خود را پیدا خواهم کرد. بعد از ابرها، دوباره با آسمان نیلگون مواجه خواهم شد، آسمانی که برخلاف التماس‌هایم رنگ آبی درخشان خود را از دست می‌داد و تبدیل به رنگ‌های صورتی و نارنجی می‌شد و هشداری می‌داد که آماده‌ی غلبه بر افکار و احساساتی باشم که به ذهن و قلبم هجوم می‌آوردند.

وقتی تاریکی بر آسمان چیره می‌شد، باور داشتم که ستاره‌ها شبِ تاریک من را روشن خواهند کرد و ماه به زخم‌هایم التیام می‌بخشد و مرهم می‌شود. اما در شب‌های تاریک من هیچ‌کدام نمایان نمی‌شدند. ابرهای تیره را می‌دیدم که از ماه محافظت می‌کردند. شاید می‌خواستند راه نجاتم را خودم پیدا کنم، نه به وسیله‌ی آن‌ها.

پس به انسان‌ها پناه آوردم. ما راه آرامش خود را از بدو تولد در آغوش انسان-ها پیدا می‌کنیم. ما به یکدیگر متصل هستیم. از زمانی که در آغوش مادر به خواب می‌رویم تا زمانی که در تنگنا قرار می‌گیریم و نفس کشیدن از هر کاری برایمان سخت می‌شود، نیازمند دستانی هستیم که بدانیم در تنهایی جان نمی-سپاریم. چه تلخ و چه شیرین، ما به انسان‌ها نیاز داریم.

مینا به آرامی دستانش را روی قلبش گذاشت. قلبی که پزشکان می‌گفتند ضعیف کار می‌کند اما بسیار مقاوم است. به من خیره شد و گفت: « هانا. می‌شه یکی از نوشته‌هات رو برام بخونی؟ »

سرم را تکان دادم و دفتر سرمه‌ای رنگ که نقش گل آلیوم روی آن خودنمایی می‌کرد را به دست گرفتم. دفتر هدیه‌ای از طرف هلن بود. ورق زدم تا به صفحه‌ای رسیدم که گوشه‌اش تا شده بود.

آن را با صدایی ارام خواندم: « امید در وجود تک تک ما هنوز زنده است. امید بال پروازی است که هنگام پریدن، جلوی سقوط را می‌گیرد. امید گذر ثانیه-ها است که نشان می‌دهد خوب و بد در زندگی گذرا است. امید مانند قرصی برای شفا گرفتن است. امید پای فراری برای نجات است. امید لبخند یک نفر برای مقابله با درد است. امید آن موجود کوچک در حال رشد است که یک دلیل برای زنده ماندن و زندگی کردن به تو می‌‌دهد. و امید... قلبی است که با تپنده بودنش به تو می‌گوید هنوز فرصت زنده بودن و زندگی کردن را داری. »

قطره‌ی اشکی از چشمان مینا روی گونه‌هایش چکید. لبخندی زدم و ادامه دادم: « وقتی قلب تو به سختی داره برای تپیدن می‌جنگه. تو نیز برای او بجنگ. »

در همان لحظه، در باز شد و بچه‌ها تک تک وارد شدند. نیکی با دیدن اشک-های مینا، حالت کلافه‌ای به خود گرفت. چشم‌هایش را در کاسه چرخاند و سپس خطاب به من گفت: « قرار بود مراقبش باشی، نه این‌که بزنی اشکش رو در بیاری. »

هلن سقلمه‌ای به او زد و از مینا پرسید: « نمی‌شه زودتر مرخص بشی؟ »

مینا گفت: « برای این کار باید اجازه‌ی دکتر باشه. »

سارا که تا آن لحظه ساکت بود، سرش را کج کرد و انگشت اشاره‌اش را روی چانه‌اش گذاشت. گفت: « یه فکری دارم ولی ازش مطمئن نیستم. »

کمی تأمل کرد و ادامه داد: « یکم هیجان و استرسش زیاده و شاید برای مینا و هلن خوب نباشه. »

نیکی دستش را روی شانه‌ی مینا انداخت و گفت: « بیخیال. مینا و هلن از من هم سالم‌ترند. چرا الکی اون‌ها رو بیمار نشون می‌دی؟ »

مینا گفت: « خب البته بیمارهستم. اما الان حالم خوبه. داروها اثرشون رو گذاشتن. هر چی که هست بیاید انجامش بدیم. »

نگاه‌ها به سمت من چرخید. شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: « بیاید انجامش بدیم. »

ساعت از نیمه شب گذشته بود. نیکی از اتاق تزریقات، میز وسایل مورد نیاز برای تزریق را دزدید. او در دزدی وسایل و زیر زیرکی فرار کردن حریف نداشت. وسایل را روی میز مینا گذاشت. پتوی نازکی که بیشتر شبیه یک لایه‌ پرده‌ بود را روی میز کشید تا جایی که آن پتو، چرخ‌های میز را هم پوشاند.

وسیله‌ها را به میز برگرداندیم و سپس مینا را در طبقه‌ی پایینِ میز جا دادیم. به علت جثه‌ی ریز او، مشکلی در اندازه بودن میز برای او نداشتیم. سارا از دفتر پرستاران که هیچ‌کس جز خود آنان حق ورود نداشت، روپوش و ماسک پرستاری که برای استراحت به حیاط رفته بود را برداشت. سارا در این موقعیت نقش رهبر را ایفا می‌کرد. همه‌ی این‌ها در چند دقیقه انجام شد و اکنون وقت عملی کردن نقشه بود.

در راهروهای بیمارستان به آرامی قدم می‌زدیم. سارا جلوتر از ما حرکت می-کرد و آن‌قدر در نقشش فرو رفته بود که در راه با چندین پزشک و پرستار احوالپرسی کرد. این کار باعث شد که نیکی نتواند جلوی خنده‌اش را بگیرد.

از ورودی بیمارستان عبور کردیم. مانند پرندگانی که از قفس رها شده‌اند، بی-درنگ دویدیم. مینا پتو را کنار زد و آن را سمت باغچه انداخت. در خیابان و کوچه‌ها دستانمان را به سمت آسمان بلند کردیم و به نقشه‌ی بچگانه‌ی خود که موفق عمل کرد خندیدیم. کفش‌هایمان روی زمین کوبیده می‌شدند و سرنشینان ماشین‌هایی که به ندرت از خیابان عبور می‌کردند، گاه با لبخند و گاه به طرز سرزنش آمیز به ما نگاه می‌کردند. به رستوران قدیمی که خانه‌ی امن ما بود رسیدیم. دستانمان را به زانوها کشیدیم، خم شدیم و نفسی تازه کردیم. هلن و مینا دیرتر به آن‌جا رسیدند. نیکی فریاد زد: « عالی بود! »

حال هلن مساعد نبود اما تظاهر می‌کرد اتفاقی نیفتاده است. هنوز به ماه‌های پایانی بارداری‌اش نزدیک نشده بود و از نظر جسمانی بسیار ضعیف بود. هر بار که حالش بد می‌شد و نگاه‌های نگران مرا می‌دید، خودش را وادار به لبخند زدن و عادی رفتار کردن می‌کرد. نگرانش بودم. نگران هر اتفاقی که ممکن است برایش بیفتد. وقتی برای معاینه به بیمارستان می‌رود، دلم می‌خواهد آخرین نفری باشم که خبرها را می‌شنوم. با همه‌ی این‌ها امیدم هنوز زنده است.

مثل هر شب، در حیاط بزرگ رستوران که متعلق به هلن بود پتوهایی انداختیم و کنارهم خوابیدیم.

تنها سه میز در گوشه و کنار آن وجود داشت. بزرگ‌ترین میز محل دورهمی‌ها و نقشه کشیدن‌هایمان بود. زمانی که برای اولین بار به این مکان آمدیم، همه چیز نابسامان بود. شیشه‌ها لکه دار شده بود. دیوارها آجری بودند و حتی کسی زحمت رنگ کردن آن آجرها را به خود نداده بود. به جز یک میز گرد که وسط گذاشته شده بود، تمام میزها را کثیفی و گرد و خاک پوشانده بودند. هیچ بشقابی وجود نداشت و دسته‌ی همه‌ی قاشق و چنگال‌ها شکسته شده بود. زیر میزها را تارعنکبوت احاطه کرده بود. روی پیشخوان برگه‌های رنگی چسبانده شده بود که هر کدام با دستخطی خاص پر شده بودند. کولر کار نمی‌کرد و سرویس بهداشتی از کثیفی بیش از حد قابل استفاده نبود. حیاط بزرگ رستوران جز خاک روی هم انباشته شده و باغچه‌ای که تمام ریشه‌های تازه آشکار شده‌اش خشکیده بود چیزی نداشت. دست به کار شدیم. من و مینا میزها را تمیز کردیم. هلن آشپزخانه را تمیز کرد. نیکی با غرغر سرویس بهداشتی را تمیز کرد و سارا به حیاطی که تا آن لحظه بی‌روح بود، جانی تازه داد. زمین را با آب از گرد و خاک پاک کرد و به باغچه رسیدگی کرد. گل‌هایی کاشت که امروز نماد زیبایی و طراوت این مکان پوسیده است. با همکاری یکدیگر دیوارها را رنگ کردیم. گوشه‌ای مخصوص به خودمان را انتخاب کردیم و رد دست‌هایمان را روی آن به جا گذاشتیم. سبز، مشکی، زرد، آبی و بنفش.

طبقه‌ی بالای رستوران، یک اتاق بود. تنها جایی که بسیار تمیز و مرتب بود زیرا هلن آن‌جا زندگی می‌کرد. با وجود آن اتاق، ما چمن‌های مصنوعی خریداری کردیم و اطراف حیاط پهن کردیم و شب‌ها را آن‌جا صبح می‌کردیم.

مادرم چند بار تماس گرفت. به او اطلاع دادم که امروز هم به خانه باز نمی-گردم. خوشبختانه خانواده‌ام می‌دانستند تا اطلاع ثانوی باید از خانه دور باشم و می‌دانستند که کنار این چهار احمق حالم بهتر است.

از شدت خستگی، حتی نیاز به صحبت‌های همیشگی قبل از خواب نداشتیم. همگی به اشکال عجیب خوابیده بودند. آرزو می‌کردم کاش مانند آن‌ها بودم.

از جا برخاستم و روی پله‌ی کنار باغچه نشستم. دستی بر گل‌ها کشیدم و به آسمان خیره شدم. در همین حین مینا از خواب بیدار شد. ابتدا اطراف را نگاه کرد و با انگشتش چشمانش را مالش داد. پتو را کنار زد و به طرف من آمد. کنارم نشست و گفت: « امشب هم خوابت نمی‌بره؟ »

گفتم: « نه. »

« می‌خوای قرص‌هات رو بیارم؟ »

« هیچ‌کدوم فایده ندارن. »

زانوهایش را بغل کرد و گفت: « ها‌نا، چی اذیتت می‌کنه؟ چرا هیچ حرفی نمی‌زنی؟ »

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « نمی‌دونم. در واقع حالم خوبه و هیچ مشکلی وجود نداره. اما انگار هیچ چیز خوب نیست. نمی‌تونم باور کنم که الان آرامش دارم و حالم خوبه. »

مینا کمی مکث کرد و گفت: « یادته اوایل دوستی‌مون بهم چی گفتی؟ »

« راستش نه. یادم نمی‌آد. »

خندید. غرق در گذشته شدم. چشمانم را بستم و خودم را ابتدای داستان من و مینا دیدم.

****

چهار سال پیش

خداحافظی مانند جدا کردن تکه‌ای از قلب خود و جا گذاشتن آن در مکان‌ها، انسان‌ها و اشیاء‌های گوناگون است. گاهی مجبور به جدا کردن تکه‌ای از قلب خود می‌شوی. با هر بار انجام دادنش گویی بخشی از یک پازل برای همیشه گم می‌شود و ناقص می‌ماند.

هوای عصرگاه کمی خنک بود. باد ملایمی برگ‌های درختان را به رقص در آورده بود. به علت بارانی که چند ساعت پیش باریده بود، زمین خیس و از عطر دلنشین خاک نم خورده پر شده بود. بند کیفم را محکم در دست گرفته بودم. یک

دستم در جیبم بود و اخم کرده بودم. این‌طور وقت‌ها دلم می‌خواهد حرصم را سر یکی خالی کنم. بعد از استعفا دادن از مهد کودک، حال روحی مناسبی نداشتم. بچه‌ها بی‌قراری می‌کردند و دلیل رفتنم را می‌پرسیدند. آن‌ها شیرین و معصوم بودند. حس گناهی که همراهم بود به من اجازه‌ی ادامه‌ی کار را نمی‌داد. می-ترسیدم آن‌ها از من تأثیر بپذیرند و یا متوجه‌ی حال من شوند. به مادرم زنگ زدم و واقعیت را پنهان کردم. گفتم باعث افتادن یک کودک از تاب و زخمی شدنش شدم و پس از گله و شکایت والدینش، از کار اخراج شدم. چه دروغ مضحکی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی درب مهد، روی یکی از پله‌ها دختری نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. کمی دقت کردم و توانستم صورتش را از لابه‌لای موهای مشکی رنگش ببینم. لاغر بود. تیشرت سبزی به تن داشت و در حال بازی کردن با بند کفشش بود. یک کیف پارچه‌ای نازک روی ساعدش افتاده بود. هنوز برای آمدن والدین خیلی زود بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از او پرسیدم: « عذر می‌خوام. دنبال کسی می‌گردید؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا آورد، چشمانش خسته بود. گویی از خوابی عمیق بیدار شده بود. نگاهی به داخل مهد انداخت و با صدایی آرام گفت: « یک لحظه حس کردم خودم رو این‌جا دیدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌حوصله‌تر از آن بودم که به عمق حرفش فکر کنم. ابرویی بالا انداختم و پوزخند زدم. سپس گفتم: « لطفاً از این‌جا برید. بچه‌ها الان بیرون میان. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دل او را دیوانه خطاب کردم. بی‌تفاوت از کنارش عبور کردم اما ثانیه‌ای بعد صدای برخورد چیزی با زمین را شنیدم. برگشتم و جسم آن دختر که روی زمین افتاده بود را دیدم. زانوهایش خمیده شده بود و رنگ صورتش بی‌شباهت به گچ نبود. ترسی وجودم را در بر گرفت. با سرعت به سمتش دویدم. کیفم را زمین انداختم و شانه‌هایش را گرفتم. بدنش سست بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هی! صدام رو می‌شنوی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندبار صدایش زدم و تکانش دادم اما بیهوش شده بود. در همین حین زنگ مهد به صدا در آمد و بچه‌ها یکی یکی و در حالی که با تعجب به آن دختر نگاه می‌کردند از کنارمان گذشتند. سریعا با اورژانس تماس گرفتم و به عنوان همراه او به بیمارستان رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه نامی از او می‌دانستم و نه نشانی ازش داشتم. کادر بیمارستان باور نمی-کردند که من تنها کسی بودم که گذرم به این آدم افتاده بود و مجبور بودم همراهش به این مکان بیایم. برگه‌ای به من داده شد که تمامی اطلاعات ندانسته از آن دختر را ازم می‌خواستند. برگه را بدون پر کردن تحویل دادم و پرستاران و پزشکان به ناچار منتظر به هوش آمدن او شدند. این‌که بعد از چند ساعت کسی سراغ او را نگرفت غم انگیز به نظر می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راهروی بیمارستان، میان بوی تند الکل و صدای حرکت کردن برانکاردها، روی صندلی به خواب رفتم. در ساعت‌های اولیه شب کابوس‌هایی به سراغم آمدند اما نیمه‌های شب به لطف صداهایی که از اتاق دختر شنیده می‌شد از کابوس‌ها نجات یافتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خشن مردی از پشت در شنیده شد: « همراه من بیا. اون‌جا می‌تونی درست و اصولی درمان بشی. تا کی می‌خوای به این وضعیت ادامه بدی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر در جواب به او گفت: « من با تو هیچ جا نمیام. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« همین‌طور ادامه بده و خودت رو به کشتن بده. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« از کی تا حالا مُرده و زنده بودنم برات مهم شده؟ برو همون‌جایی که بودی، این‌جا بهت احتیاج ندارم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردی قد بلند و درشت هیکل با موها و ریش‌های جو گندمی از اتاق خارج شد و در را با تمام توانش کوبید. از کنارم گذشت و پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن نبودم کاری که می‌خواستم انجام بدهم درست بود یا نه. اما در را باز کردم و وارد اتاقش شدم. ملحفه‌ها بهم خورده بود و میزش کج شده بود. دختر به سمت پنجره دراز کشیده بود و بیرون را تماشا می‌کرد. با لحن تندی گفت: « باز چیه؟ گفتم نمیام. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرفه کردم. دختر سرش را کج کرد و نیم نگاهی به من انداخت. به سمتم چرخید. در کسری از ثانیه چهره‌اش باز شد. لبخند خفیفی زد و گفت: « برنگشتی خونه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« لازم نبود همراهم بمونی. پدر و مادرت تا الان حتما نگرانت شدن. برگرد خونه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت گردنم را لمس کردم. با تردید روی صندلی نشستم و گفتم: « لازم نیست نگران من باشی. به فکر خودت باش. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست اشاره‌ای به سر تا پایش کردم. به نظر بیمار می‌آمد. بدنش بیش از حد لاغر بود و روی میزش برگه‌های نوار قلبی دیده می‌شد. می‌خواستم بپرسم چه مشکلی دارد؟ آیا کمکی از دست من ساخته است؟ چرا کسی به دنبالش نمی‌آید؟ چرا پدرش را طرد کرد؟ بعد با خود گفتم این مسائل چه ارتباطی به من دارد؟ چرا باید اهمیت دهم؟ لبخند دختر پر رنگ‌تر شد و گفت: « متأسفم. وقتی داشتم دنبال خودم می‌گشتم تو رو هم توی دردسر انداختم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا نمی‌دانستم درباره چه چیزی حرف می‌زند. دنبال خود گشتن؟ انگار درباره چیزهایی حرف می‌زد که فقط خودش از آن سر در می‌آورد. سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم: « نمی‌فهمم چی می‌گی. می‌شه بیشتر توضیح بدی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سکوت کرد فهمیدم علاقه‌ای به توضیح دادن ندارد. سرم درد می‌کرد و اتفاقات امروز افکارم را به سلطه در آورده بودند. بیشتر از این توانایی تحلیل کردن نداشتم. نفس عمیقی کشیدم و با لحن تندی گفتم: « خب... هر وقت خواستی دنبال خودت بگردی اول از حال و احوالت مطمئن شو تا یه بدبختی مثل من مجبور نشه از وسط پیاده‌رو جمعت کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برخلاف انتظارم، بلند خندید. نفسش گرفت و چند سرفه‌ی خفیف کرد. سپس گفت: « باشه. ازت ممنونم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« این‌ها رو نگفتم که ازم تشکر کنی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« پس چی می‌خوای؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کردم و گفتم: « ادامه بده. سعی کن خودت رو پیدا کنی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شدم. چرخیدم و از اتاق بیرون آمدم. در طول راه حرف-هایش را مرور و با خود تکرار کردم. بیراه هم نمی‌گفت، دنبال خود گشتن چیز بدی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد همراه با دو لیوان قهوه به بیمارستان برگشتم. آن دختر نه جزوی از خانواده‌ام بود و نه دوستم اما چیزی مرا وادار به برگشتن کرد. یک حس عذاب وجدان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق را زدم و وارد شدم. دخترهم‌چنان روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود. با دیدن من لبخندی زد و گفت: « فکر نمی‌کردم دوباره بیای. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من هم فکر نمی‌کردم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان قهوه را روی میزش گذاشتم و گفتم: « این رو برات گرفتم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش عجیب شد. لبانش را جمع کرد و گفت: « ممنون ولی من نمی‌تونم قهوه بخورم. دکترم برام ممنوعیت گذاشته. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت زده لیوان را از روی میزش برداشتم. اولین دیدار ما چندان خوب نبود و اولین تلاش من برای برقراری ارتباط بدتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: « خودم رو معرفی نکردم. مینا هستم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی که دقت کردم متوجه شدم وقتی لبخند می‌زند، چال گونه‌ی محوی روی گونه‌ی چپش آشکار می‌شود. او همیشه خسته و بی‌حال به نظر می‌رسید اما در عین حال شیطنت و شور و حال خاصی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من هم هانا هستم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هانا. تو خوشگلی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اختیار لبخند زدم. تعریفات یهویی همیشه مرا به وجد می‌آورد و مانند یک کودک ذوق می‌کنم. کنارش روی تخت نشستم و گفتم: « می‌دونی، حس کردم حرف‌هایی که دیروز بهت زدم یکم تند و خشن بود. به خاطر همین... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم را قطع کرد: « عذاب وجدان داری؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا بسیار باهوش بود. سکوت کوتاهی بین‌مان برقرار شد و من به دنبال جملات مناسب برای ادامه‌ی بحث بودم. سرم را تکان دادم و گفتم: « آره. روز خوبی رو سپری نکرده بودم و احساس کلافگی می‌کردم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صمیمانه دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: « مشخص بود. چون اصلا خوش اخلاق نبودی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میزان رک بودنش احساس خجالت کردم. گونه‌هایم سرخ شد و با خود فکر کردم یعنی در دیدار اول ان‌قدر بد به نظر آمدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا دستانش را روی ملحفه‌اش کشید و گفت: « بیخیال این موضوع بشیم. اهل کتاب هستی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« بله. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کیفم کتاب سه‌شنبه‌ها با موری اثر میچ البوم را بیرون آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنش چشمانش برق زد. گفتم: « این کتابی هست که اخیرا می‌خونم. همیشه و هر جا با خودم می‌برمش. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« می‌تونی برام بخونیش؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم و شروع به خواندن کردم. او از شنیدن کتاب‌ها از زبان دیگری لذت می‌برد. موقع گوش دادن مثل کسانی که به یک نغمه گوش می‌دهند، چشمانش را می‌بست و وارد دنیای کتاب می‌شد و لبخند می‌زد. ارتباط ما دقیقه به دقیقه بهتر می‌شد. او مثل یک دوست قدیمی بود. از آن کسانی بود که می‌توانستید به راحتی با او احساس صمیمیت کنید. او یک آدمِ امن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب باهم فیلم تماشا کردیم. یک کتاب را با هم به اتمام رساندیم و از هم خداحافظی کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز سوم با یک پاکت شیرینی به دیدنش رفتم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که این‌گونه مشتاق وارد بیمارستان شوم. مینا هم دیگر با دیدن من تعجب نمی‌کرد. بلکه مانند کسانی که یک آشنای قدیمی می‌بیند، خوشحال می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هانا. تو واقعاً آدم عجیبی هستی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: « فقط چون حس می‌کنم یه نفر باید کنارت باشه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی فردی وارد زندگی‌تان می‌شود و به طور عجیبی یک نخ نامرئی دور دست شما و او پیچیده می‌شود و شما را به یک‌دیگر متصل می‌کند. دلیلش را نمی‌دانید اما نمی‌توانید او را از خود دور کنید. یک حسی می‌گوید او شخصی است که باید کنار خودتان نگه دارید. اگر سرنوشت بخواهد، به هر طریق می-تواند آدم‌ها را به یک‌دیگر متصل کند. اگر سرنوشت نبود، ارتباط ما قطع می‌شد. در عوض فکر می‌کنم سرنوشت ما این بود که با هم آشنا شویم. یا به طور عجیب، آن روز میلی برای صاف کردن دلم و برقراری ارتباط داشتم. یا مثلا از رک بودن و بی‌پروا سخن گفتن مینا خوشم آمده بود. هر چی که بود، تصمیم درست و به جایی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز چهارم به او کمک کردم بایستد و با هم در حیاط بیمارستان قدم زدیم. پاهای نحیفش کمی می‌لرزید و لنگ می‌زد. دستانش را بلند می‌کرد و به بدنش کش و قوس می‌داد. درباره‌ی هوای ابری تابستان صحبت کردیم و سپس از فصل مورد علاقه‌مان برای هم‌دیگر گفتیم. او پاییز را دوست داشت چون در آن فصل متولد شده بود و من بهار را دوست داشتم. بدون هیچ دلیل فقط دوست داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غذایش را برایش بردم و با هم غذا خوردیم. لقمه‌های کوچک در دهانش می-گذاشت و با آن‌که تقریبا نصف بیشتر انسان‌ها از غذای بیمارستان متنفر هستند، او طوری از غذاهای آن‌جا لذت می‌برد که انگار بهترین و خوشمزه‌ترین غذای عمرش را خورده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا مرا مهربان خطاب کرد. تعریف مهربانی برای او ساده بود. مهربانی از نظر او یعنی توجه، کمک و حضور؛ چیزهایی که برای بقیه ساده اما برای او یک دنیا ارزش داشت. کم حرف بود اما شیرین حرف می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا از من می‌خواست خوراکی‌های مورد علاقه‌اش که پزشک آن‌ها را منع کرده بود بخرم و به او بدهم. من آن‌قدر شجاع نبودم که اهل سرپیچی از دستورات باشم اما این کار را انجام دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر مینا از آن روز به بعد دیگر به بیمارستان نیامد. آن مرد بسیار متکبر به نظر می‌رسید و شاید از رد شدن خواسته‌اش توسط مینا ناخشنود بود. تا مدتی از پرسیدن سوالاتی در این باره پرهیز کردم. حتی بیماری‌اش را نپرسیدم. تعریف بیماری از پذیرش و دست و پنجه نرم کردن با آن سخت‌تر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما شماره‌های یک‌دیگر را با هم رد و بدل کردیم. زمانی که به خانه می‌رفتم با من تماس می‌گرفت و ساعت‌ها حرف می‌زد. از خاطرات کودکی‌اش، از پرستار بد اخلاقی که برای تزریق آمده بود، از فضای گرفته‌ی بیمارستان و از هر چیزی که باعث می‌شد صحبت ما ادامه پیدا کند. مینا می‌گفت فضای بیمارستان را طوری می‌شناسد که انگار آن‌جا بزرگ شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز پنجم با برگه‌ای در دستم به اتاقی رفتم اما دیگر خبری از آن دختر با موهای مشکی آشفته نبود. روی میزش برگه‌ای چسبانده شده بود که دستخط مینا روی آن خودنمایی می‌کرد. نوشته بود: « روزی که جلوی مهد دیدمت، حتی فکرش هم نمی‌کردم کسی باشی که این مدت باهام بمونی. مهم‌ترین افراد زندگی‌ام هیچ‌وقت من رو ندیدن و کنارم نموندن به همین خاطر تا حالا از کسی توقعی نداشتم. فکر کنم من یه چیز بزرگ به تو بدهکارم. می‌دونم جلوی خودت رو گرفتی که نپرسی چرا اون روز جلوی مهد نشسته بودم. یه روز بهت می‌گم در عوض قول بده تا اون‌موقع دوستم بمونی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر برگه، آدرس محل سکونتی نوشته شده بود. او منتظر من بود. شاید برای اولین بار منتظر کسی بود. از آن روز به بعد، دیدن مینا فقط یک وظیفه یا اجبار نبود. دیدن مینا تبدیل به بخشی از روزمرگی‌ام شد؛ مثل راه رفتن، مثل نفس کشیدن و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌ها بود که با واژه‌ی دوست بیگانه بودم. دوست از نظرم کلمه‌ای مبهم، دروغین و فاقد معنا بود اما بعد از آشنا شدن با مینا، دوست تبدیل به یک واژه و هزار معنا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌ی او، خانه‌ای ساکت و کوچک اما باصفا بود. خانه‌ای ساکت و ساده با سنگینی بار حرف‌های گفته نشده و رازهای مخفی شده روی دوشش. با هم فیلم تماشا کردیم. کتاب خواندیم و درباره آهنگ‌ها و خوانندگان مورد علاقه‌مان صحبت کردیم. غذا درست کردیم و همراه با آهنگ رقصیدیم. روزی که باران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تابستانی می‌آمد، به اصرار مینا در کوچه‌ها و خیابان‌ها دویدیم و خندیدیم. در همان کوچه‌ها و خیابان‌هایی که مردمش نامهربان اما بارانش با مهربانی گونه‌ها و موهای آشفته‌مان را نوازش می‌کرد. مرا به رستورانی چند قدم دورتر از خانه-اش دعوت کرد. رستوران قدیمی و کهنه بود. صاحبش مردی میانسال و مهربان بود که به گرمی از ما استقبال کرد. بعد از آن روز، دفعات زیادی به آن رستوران می‌رفتیم، چای می‌نوشیدیم، غذا می‌خوردیم و صحبت می‌کردیم. گاهی اوقات دختری با چشمان آبی و زیبا به آن‌جا می‌آمد و به مرد صاحب رستوران کمک می‌کرد. مینا می‌گفت آن دختر یکی از دوستانش است. یک روز که در رستوران، روبه‌روی منظره‌ای نه چندان زیبا نشسته بودیم و به لیوان چای خیره شده بودیم، مینا گفت: « تا حالا شده خودت رو گم کنی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« معلومه. همه‌ی ما این رو تجربه کردیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: « من توی هر دوره از زندگیم که پا گذاشتم، یه بخشی از خودم رو گم کردم. اولین بار شش سالم بود که این اتفاق افتاد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذشته‌ی نامتعارف مینا مانند باری بر روی دوشش بود و شاید من آن شخصی بودم که می‌توانستم به سبک شدنش کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم (غریبه)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا اهل حومه‌ی شهر بود. با یک نقص مادرزادی به دنیا آمد. به گفته‌ی خودش، یک حفره در قلبش دارد که اگر احتیاط نکند، کار دستش می‌دهد. او نقص سپتوم قلب داشت. از بدو تولد، سوراخی در مرکز سپتوم دهلیزی‌اش وجود داشت. پدر و مادرش او را نزد پزشکان بسیاری بردند اما جز دارو درمانی، هیچ چیز دیگر نمی‌توانست به او کمک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به همه چیز دلبسته می‌شد و طاقت از دست دادن چیزی را نداشت. از همان کودکی رویاهای زیادی را در سرش می‌پروراند. در زندگی‌اش هیچ کم و کاستی وجود نداشت. اما مشکلی بزرگ‌تر از مشکلات مادی وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیشه‌ها شکستند. سکوت خانه ار بین رفت. زخم‌ها و خراش‌ها شکل گرفتند و سقف کودکی مینا به یک باره بر سرش آوار شد. مینا بچه‌ی طلاق است. بزرگ-ترین ضربه به یک کودک شش ساله تنها طلاق گرفتن والدینش نبود، بلکه طرد شدن از سمت کوه‌های استواری بود که بر آن‌ها تکیه زده بود و و کل دنیا را با داشتن آن دو، از آن خود می‌دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی تلاش‌هایش برای سرکوب کردن فریادهای پدر و مادرش ناموفق عمل می‌کرد، در اتاقش که سرزمین امن و امانش بود پنهان می‌شد. در را قفل می‌کرد و به موسیقی گوش می‌داد اما حواسش به کل جای دیگری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا می‌گفت او همه چیز را به دوش می‌کشید. به کارهای خانه رسیدگی می-کرد. وقتی مادرش بر اثر قرص‌ها به خواب می‌رفت و پدرش با حال بد به خانه باز می‌گشت، او هر کاری لازم بود انجام می‌داد تا آرامش خانه بهم نخورد. به گمانش این کار باعث می‌شد خانواده‌اش در دستانش بمانند و مانند ماهی لیز نخورند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی چشم باز کرد و خودش را در جلسه‌ی دادگاه دید. میان غریبه‌ها و افسرها و مکالمات خشن و سنگین پدر و مادرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش در حالی که دستش را بالا برده بود فریاد می‌زد: « من بیکارم. به سختی می‌تونم یه شغل خوب پیدا کنم و خرج خورد و خوراک خودم رو بدم. خرج دوا و درمان این بچه رو کی می‌خواد بده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ مینا دست مادرش را پایین کشید و اشاره کرد تا کمی صدایش را پایین بیاورد. مادر صدایش را بالاتر برد و گفت: « آخه مادرِ من، هر چی می‌گم کسی متوجه نمی‌شه. یه زن تنها با یه بچه‌ی مریض چی کار می‌تونه بکنه؟ بهش می‌گم مهریه‌ام رو می‌بخشم فقط مینا رو قبول کن، حرف گوش نمی‌کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ نگاه دلسوزانه‌ای به مینا که در حال گوش دادن به صحبت‌های آن‌ها بود انداخت و خطاب به پدر و مادرش گفت: « خجالت بکشید. جلوی بچه این حرف‌ها چیه که می‌زنید؟ جنگ و دعواتون رو ببرید جای دیگه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار حرفش خریداری نداشت. پدرش قدمی به جلو برداشت و گفت: « مهریه-ات برای خودت. من دارم می‌رم لندن، بچه رو توی شهر غریب به کی بسپرم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش پوزخند زد و گفت: « به همون کسی که باهاش قول و قرار ازدواج گذاشتی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر دستش را بالا برد و سمت مادر رفت. مادربزرگ سریعا میان آن‌ها قرار گرفت و فریاد زد: « تمومش کنید! با هردوتونم! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا باورش نمی‌شد که هردوی آن‌ها برای نپذیرفتن او در حال تلاش بودند. ناخودآگاه خندید و عروسکش را در آغوشش گرفت. در زندگی هیچ‌کدام، این دختر بچه جایی نداشت. مادر بزرگش می‌گفت بچه‌ای که از طرف پدر و مادرش طرد شود، تا ابد از سمت خودش و دیگران نیز طرد می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا بخشی از وجودش را تا ابد در آن خانه، آن خانه، آن اتاق، عروسک‌ها، وسایل و ارزشمندترین آدم‌های زندگی‌اش جا گذاشت. او ماند و مادربزرگ و قلبی که با هر لحظه تپیدنش به او یادآوری می‌کرد که یک قدم بیشتر از دنیایی که برای خود ساخته بود، فاصله گرفته است. پدرش به خارج از کشور مهاجرت کرد و مادرش جایی رفت که تاکنون نیز نتوانسته خبری ازاو بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌ها بعد، هجده ساله بود. مادربزرگش روی تخت بیمارستان، با نفس‌هایی که به شماره افتاده بود، آخرین حرف‌هایش را به مینا زد. همه چیز دز چند ثانیه به پایان رسید و مینا این بار کاملا تنها شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا کودکی‌اش را گم کرد و نوجوانی‌اش هم صرف کار کردن، درس خواندن و به اجبار نفس کشیدن و زندگی کردن شد. هر بار که در کوچه‌ها و خیابان‌ها قدم می‌زد، دنبال تکه‌های گمشده از خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز وقتی از جلوی مهد کودک گذشت، خودش را آن‌جا دید و قلبش لرزید. دختر بچه‌ای با موهای بافته شده، کیف صورتی و چشمانی که برق می‌زد. ایستاد و آن کودک را تماشا کرد اما پس از لحظه‌ای وقتی پلک زد، آن دختر بچه ناپدید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا با خود زمزمه کرد: « کاش همه چیز برات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی عمیق و خفه کننده در فضا حاکم شد. کلمات ناقص و بی‌اهمیت به نظر می‌آمدند. در آن لحظه، مینا مانند شیشه‌ای بود که با یک فشار می‌شکست و خرد می‌شد. باران شروع به باریدن کرد. قطرات ریز با پنجره برخورد می‌کردند و سکوت را از بین می‌بردند. دستم را جلو بردم و به آرامی انگشتان مینا را نوازش کردم. گاهی لمس فیزیکی از هر کلامی تاثیر گذارتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به فنجان چای دوختم و گفتم: « واقعیت اینه که زندگی می‌تونه حتی برای یه بچه هم زیادی بی‌رحم باشه. اون دختر بچه هنوز هم درونِ تو هست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا فکر می‌کرد خودش را گم کرده است و به دنبال آن دختر بچه می‌گشت چون هیچ‌وقت آن‌طور که باید بچگی نکرد. بچگی او شامل تلاش برای زنده ماندن و فراموش کردن خاطرات بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان مینا برق زد. نگاهش را دزدید و به بیرون از پنجره خیره شد و گفت: « اون ادامه داد چون چاره‌ای نداشت. باید قوی می‌موند. قوی موندن اون رو تبدیل به یه آدم پر از درد کرد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطرات باران ریتم خاصی را به وجود آوردند. سرم را بلند کردم و گفتم: « کسایی که قوی‌ان، همیشه بیشترین درد رو می‌کشن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس سنگینی قلبم از خواب بیدار شدم. هوا روشن شده بود و پرتوهای نور در شیشه‌ها منعکس می‌شد و حیاط را نورانی می‌کرد. از دیشب چندین تماس بی-پاسخ از طرف مادرم داشتم. در سکوت از جا برخاستم و به دنبال قرص‌هایم گشتم. احساس می‌کردم دنیا در حال چرخیدن است و دور چشمانم را سیاهی پوشانده بود. با پیدا کردن اولین قرص، به سرعت آن را خوردم. کیفم را بر دوشم انداختم و از رستوران خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم را به جیب زدم و با پاهای لرزان و بی‌رمق راهی خانه شدم. حتی چند قدم نیز برایم اندازه هزار کیلومتر بود. می‌توانستم وسط خیابان زمین بخورم و بیهوش شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانه رسیدم. کلید را در قفل چرخاندم و وارد پذیرایی شدم. پرده‌ها را کنار زدم، از تاریکی متنفر بودم. در حالی که چشم‌هایم از فرط بی‌خوابی می‌سوخت، یک لیوان قهوه ریختم و بدون ایجاد سر و صدا به اتاق رفتم. بعد از دوش گرفتن، پشت میز کارم نشستم و ایمیل‌ها و پیامک‌هایم را چک کردم. از ایمیل تازه خبری نبود. پیامک‌هایی مبنی بر عقب افتادن اقساط، هشدارهای بانک برای عدم پرداخت قسط وام توسط آشنایی که ضامنش شده بودم، دعوت نامه همکاری توسط مدیران و پیشنهاد خانم بیگی برای بازگشت به جایی که چهار سال پیش از آن‌جا استعفا داده بودم به چشم می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر کمی درباره‌ی اسم هانا تحقیق کنید، می‌فهمید که معانی گوناگونی دارد. از جلمه معانی اسم هانا، پناه و امید است. که البته از روزی که در این جهان چشم گشودم، نه امیدی داشتم و نه پناهی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانواده‌ی من بسیار بزرگ بود. در اتاق‌هایی به رنگ آبی و صورتی با تخت-های دو طبقه، یک سالن غذاخوری و یک حیاط با اندکی وسایل بازی شب‌ها را صبح می‌کردیم. تنها خانواده‌ای که هیچ پیوند خونی‌ای با هم نداشتند و به اجبار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار هم زندگی می‌کردند، خانواده‌ی ما بود. اولین کلمه‌ای که به زبان آوردیم، اولین باری که چشمانمان کسی را دید و اولین باری که در آغوش کسی به خواب رفتیم نه در آغوش پدر بود و نه مادر. اما در تمام روزهای زندگی‌مان به پنجره چشم می‌دوختیم و منتظر اشخاصی بودیم که تا قبل از آن هیچ درک خاصی از آن‌ها نداشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این‌جا هیچ‌کس از ابتدا نامی ندارد. گذشته‌اش مانند یک تصویر تار و مبهم است. مانند یک نقاشی که ناقص مانده است. دیگران نمی‌دانند از کجا آمده و چهره‌اش شبیه به کیست؟ در این‌جا اسم‌ها بر اساس قرعه‌کشی و سلایق هر پرستار انتخاب می‌شود. پرستارها نمی‌توانند به یک کودک وابستگی عاطفی پیدا کنند و کودکان نیز نمی‌توانند آن‌ها را به چشم مادر ببینند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقابت ما در مسابقات و برد و باخت در بازی‌ها نبود. در انتخاب شدن توسط پدر و مادرهایی بود که به خانه‌ی سبزِ ما می‌آمدند. هر فردی که از این خانه بیرون می‌رفت، گذشته‌ی خود را در جای جای این‌جا به خاک می‌سپرد و تولدی دوباره را تجربه می‌کرد، گویی از نو متولد شده و گویی هیچ‌وقت بی‌پناه نبوده است. البته موقعیت برای هر فرد متفاوت است. خیلی‌ها ناامیدانه در حالی که یک چمدان و یک بسته از خاطرات و وسایل قدیمی به دست دارند، با خانه‌ی سبز خداحافظی می‌کنند و به سوی آینده‌ای می‌روند که انتهایش نامشخص است و هیچ-کس در این راه پر فراز و نشیب کنارش نیست. خوشبختانه من از قاعده‌ی دوم مستثنی بودم. چشم‌هایم بسته بود و هر چیز کوچکی را معنای خوشبختی و سعادت می‌دانستم. چشم‌هایی مشتاق، یک پدر و مادر شاد و امکاناتی که تا قبل از آن به چشم ندیده بودم مرا وسوسه کرد. وقتی پا به آن خانه گذاشتم همه چیز رنگ دیگری گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من گذشته‌ام را فراموش نکردم. پرستاران و دوستان خانه‌ی سبزم را در خاطرم نگه داشتم و چند عضو جدید به خانواده‌ی بزرگم اضافه کردم. باید این را بگویم که خانه‌ی سبز، اکنون به خانه‌ی ماه و خورشید تغییر نام پیدا کرده است اما برای من تا ابد خانه‌ی سبز باقی خواهد ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم از شنیدن خاطراتم و هر ویژگی کوچک و جزئی از من به وجد می‌آمد. رفتارهایم را زیر نظر می‌گرفت و عادت‌هایم را به خاطر می‌سپرد. انگار کلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وجود من برایش جالب و لذت بخش بود. پدرم مَرد بدی نبود. در سال‌های اولیه محبتش قلبم را گرم می‌کرد. احساس می‌کردم از ابتدا عضو این خانواده بودم و وجودم برای کسی اهمیت داشت. پس از چند سال، پدرم از محبت و توجه بیش از حد مادرم به من خسته شده بود و مدام به او یادآوری می‌کرد که مرا زیادی لوس می‌کند. کمی سرد و سنگین رفتار می‌کرد و من به دلیل سن کم دلیل رفتارهای عجیب و تغییر ناگهانی‌اش را نمی‌دانستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اما... پسری که چشم‌هایش مهربان بود اما قلبش با قلب سایر پسر بچه‌ها فرق داشت. سام، پسر ارشد پدر و مادرم است. مادرم پس از تولد سام، دیگر نمی‌توانست بچه به دنیا بیاورد. پس از چندین بار سقط جنین و حتی به دنیا آمدن یک بچه‌ی مُرده، از بچه دار شدن صرف نظر کرد اما نمی‌توانست رویای داشتن یک فرزند دختر را از سرش بیرون کند. بنابراین من به جمع آن‌ها پیوستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام با بدخلقی از من استقبال کرد. تا زمانی که دستش باز بود از آزار و اذیت کردن من دست بر نمی‌داشت. برای راندن من از خانه، پشیمانی پدر و مادر برای به سرپرستی گرفتن من و بیزار شدن من از خانه و خانواده از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. حتی تحمل نفس کشیدن من در خانه را نداشت. گلدان‌های خانه را می‌شکست و به گردن من می‌انداخت. وقتی در مقابلش می‌ایستادم و از خود دفاع می‌کردم، مرا به انتهای حیاط می‌برد و با موش‌هایی که آن اطراف پرسه می‌زدند تنها می‌گذاشت. وسایلی که پدر و مادرم برایم می‌خریدند را خراب می‌کرد. کتاب‌های درسی و مشق‌هایم را پاره می‌کرد. می‌دانست از تاریکی متنفر هستم و من را به انباری انتهای راهرو می‌بُرد، چراغ‌ها را خاموش می‌کرد و در را قفل می‌کرد. دوچرخه‌ای که پدر برایم خریده بود را به دوستانش داد و روز بعد قطعه‌های باقی مانده‌اش را تحویلم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هر بار تنبیه شدن سام توسط پدر و مادرم، سام از من بیشتر متنفر می‌شد. راستش را بخواهید، گاهی اوقات به برگشتن به خانه‌ی سبز فکر می‌کردم. اما به دلایلی، وابستگی خاصی به آن خانه و به خصوص پدر و مادرم پیدا کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در مدرسه، همکلاسی‌ها و دوستانم مرا بچه‌ی انتخابی صدا می‌زدند. مدام درباره‌ی پرورشگاه و تجربیاتم در آن‌جا سوال می‌پرسیدند. با این موضوع کنارم آمدم. دلیلی برای انکارش نداشتم چون واقعیت زندگی من این بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علاقه داشتم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم. نمی‌خواستم کسی مرا بشناسد یا مجبور شوم قلبم را به روی آن‌ها باز کنم. از آدم‌ها می‌ترسیدم. چند بار امتحان کردم. خواستم از خودم به کسی بگویم چون فکر می‌کردم ارزشش را دارد، اما واقعا ارزشش را نداشت. به همین خاطر نمی‌توانستم یک دوست را برای مدتی طولانی نگه دارم. الان هم که می‌بینید ارتباطم با آن چهار نفر تا الان ادامه پیدا کرده است به این دلیل است که آن‌ها با دیگران فرق دارند. نمی‌خواهم کلیشه‌ای حرف بزنم اما واقعا فرق دارند. آن‌ها برعکس آدم‌هایی که قبلا دیده بودم، اجازه می‌دادند کمی درباره‌ی خودم حرف بزنم. اجازه می‌دادند خودم باشم نه کسی که آن‌ها دوست دارند باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌ها پیش، وقتی از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم، فرصت‌های گوناگون برای رفتن به دانشگاه و ایجاد یک کسب و کار شخصی یا پیدا کردن یک شغل موقت را ارزیابی می‌کردم. مقاله‌هایی از رشته‌های مرتبط با علایقم را می‌خواندم و کپی می‌کردم و برنامه‌هایم را در دفترچه یادداشت می‌نوشتم. اما فرصت‌هایم برای انجام دادنشان را از دست دادم. نمراتم افت شدیدی پیدا کردند و در شناخت علایقم دچار سردرگمی شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرهمی برای سرکوب تنهایی‌ام پیدا کردم. موسیقی گوش دادم و نوشتن را شروع کردم. پول‌هایم را خرج کتاب خریدن می‌کردم. می‌‌خواستم ببینم در کدام شخصیت‌ها، داستان‌ها و در کدام کلمات می‌توانم خودم را پیدا کنم. اول شروع کردم به خالی کردن خشم و احساساتم بر روی کاغذ. بعد فهمیدم کم‌کم دارد از این کار خوشم می‌آید. پس بیشتر نوشتم. آن‌قدر نوشتم که نوشتن تبدیل به بخشی از رومزگی‌ام شد. وقتی خوشحال بودم می‌نوشتم، وقتی غمگین بودم، عصبانی بودم و یا حتی بی حوصله بودم بازهم می‌نوشتم. تا جایی که فهمیدم بدون کاغذ و قلم نمی‌توانم زندگی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت تنهایی بر من غلبه کرد. نشانه‌هایی از اختلالات روحی-روانی در من ظاهر شد اما آن‌ها را انکار می‌کردم و به زبان نمی‌آوردم. افکار مزاحم دورم حصار کشیدند و دیواری بین من و زندگی عادی ساختند. بی آنکه چیزی بگویم و فریاد بزنم، درد را درونم خاموش کردم. شعله‌ای که قصد خاموشی نداشت، با هر جرقه بیشتر روشن می‌شد. ناگهان مانند بمب ساعتی، تمام احساسات جریحه-دار شده در وجودم، آشکارا به زبانم آمدند. فشارهای عصبی، حملات هراس، اضطراب و افسردگی صف به صف در حالاتم پدیدار شدند. گاهی اوقات کارهایی انجام می‌دادم که به نظر نوعی خودآزاری محسوب می‌شدند. از دیدن زخم روی بدنم و آسیب زدن به خودم نمی‌ترسیدم. می‌دانستم رفتارهایم غیر منطقی است اما توان دست برداشتن از آن‌ها را نداشتم. مغزم فرمان را به دست گرفته بود و بر من حکمرانی می‌کرد. گاه کاری انجام می‌دادم که به اراده‌ی من نبود، به اراده‌ی مغزم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یادم می‌آید که آن‌موقع ضعیف خطاب می‌شدم. پله به پله بالا رفتم. جلسات مشاوره و روانشناسی تاثیری نداشتند. رهایی از آن وضع برایم مانند پیدا کردن یک جزیره در اقیانوسی بی‌کران بود. به روانپزشک مراجعه کردم. اکنون قرص‌هایی در اطرافم پراکنده هستند که ازشان متنفر هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای نشان دادن این‌که هنوز سر پا هستم، در مهد کودک شروع به کار کردم اما همان‌طور که گفتم، مدت زیادی در آن‌جا دوام نیاوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌ام را روی میز انداختم و از اتاق بیرون آمدم. ساعت‌ها گذشته بود و خانواده‌ام دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مادرم با دیدن من لبخندی زد و گفت: « فکر کردم خوابی برای همین به اتاقت سر نزدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خیلی وقته که بیدارم، نتونستم بخوابم برای همین اومدم خونه. فکر کردم اتفاق خاصی افتاده چون چند بار زنگ زدی. ولی مثل این‌که مشکلی نیست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه‌ها رد و بدل شدند. پدرم با انگشت روی میز ضرب گرفت و پس از کمی تأمل گفت: « هنوز نظرت درباره‌ی سفر تغییر نکرده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماه‌ها پیش، برنامه‌ی سفر دو هفته‌ای چیده شده بود. همگی به این سفر احتیاج داشتند. مادرم به خاطر مشکلات من و روند درمانم، بسیاری از کارهای مورد علاقه‌ی خود را کنار گذاشت و در حالی که خودش به یک تکیه‌گاه نیاز داشت، پناه من شد. پدرم هر کاری می‌کرد تا لبخند کوچکی روی لبانم نقش ببندد. و سام، او سکوت می‌کرد و خودش را در اتاقش حبس می‌کرد. از این کارش دلخور می‌شدم اما خودم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم روش آدم‌ها در برخورد با غم و درد دیگران متفاوت است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هنوز برای این سفر آماده نبودم. سرم را کج کردم و گفتم: « من این‌جا بمونم بهتره. کارهایی دارم که باید انجاشون بدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام با کلافگی قاشقش را روی میز انداخت و گفت: « بهونه نیار. نمی‌بینی همه‌ی این کارها به خاطر تو داره انجام می‌شه؟ خودت نمی‌خوای یکم از این حال و هوا در بیای. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را کمی بالاتر بردم و پاسخ دادم: « چند بار گفتم از این حرف بدم می-آد، فکر کردی خیلی دوست دارم خودم رو آزار بدم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« پس مشکلت چیه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« زمانش نرسیده. باید یکم خودم رو جمع و جور کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« مهم نیست. می‌خوای بیا نمی‌خوای نیا. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم به سام اشاره کرد تا این بحث را متوقف کند. از روی صندلی بلند شدم و و گفتم: « خیلی عالیه. من از این‌که شماها برید سفر و خوش بگذرونید خوشحال می‌شم. منتظر تماستون هستم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاقم رفتم. مادر و پدرم مرا صدا زدند اما اعتنا نکردم. وسایلم را جمع کردم و کیفم را روی دوشم گذاشتم. در را باز کردم و گفتم: « تا اون‌‌موقع من پیش بچه‌ها می‌مونم. خوش بگذره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه خارج شدم و دوباره به سمت رستوران قدم برداشتم. از این‌که برای خود تصمیمی گرفته بودند خوشحال بودم. طی این سال‌ها تمام تصمیمات‌شان بر پایه‌ی احوالات من بود و به این خاطر بسیاری از کارها را انجام نمی‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب ورودی رستوران باز بود. آن را بستم و از حیاط عبور کردم. رخت خواب‌ها جمع شده بود و صدایی به گوش نمی‌رسید. نیکی صندلی‌ای را به زمین انداخت و درِ شیشه‌ای را باز کرد. چهره‌اش درهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« معلوم هست کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به گوشی‌ام نگاه کردم. سعی کردم روشنش کنم اما انگار خاموش شده بود. گفتم: « ببخشید. گوشی‌ام خاموش شده. چیزی شده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی گفت: « بدون هیچ حرفی گذاشتی رفتی و الان که عصر شده اومدی و تازه می‌پرسی چی شده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه‌ها پشت سر نیکی ایستادند. خبری از هلن نبود. ناگهان دلشوره‌ی عجیبی به جانم افتاد. گفتم: « می‌گید چی شده یا نه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا در حالی چشم‌هایش می‌لرزید گفت: « امیر و پدرش اومدن و هلن رو بردن. فکر کنم اگه دیر کنیم مشکل بزرگی به وجود می‌آد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیف و چمدانم را به زمین انداختم. با تمام توان دویدیم. نباید دیر می‌رسیدیم. هلن به کمک نیاز داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم (درد)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک سال پیش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی برخی انسان‌ها با مشکلاتی که هیچ خط پایانی ندارند گره خورده است. زندگی هلن نیز این‌طور بود. این را از وقتی که دو سال پیش، رستورانی که محل قرار همیشگی من و مینا بود برای همیشه بسته شد فهمیدم. روزی که تابلوی بزرگی بر درب رستوران مبنی بر بسته بودن آن‌جا زده شده بود اما چراغ‌ها و درها همچنان باز بود، به اصرار مینا وارد رستوران شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری که پیراهن چهارخانه گشادی به تن داشت و موهایش به شکل نامرتبی تراشیده شده بود، دستانش را به لبه‌ی روشویی تکیه داده بود و در حال سرفه کردن بود. با شنیدن صدای قدم‌های ما در حالی که چشمانش را بسته بود با صدای بلند گفت: « رستوران بسته‌اس. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا با ناباوری گفت: « هلن! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر چشمانش را باز کرد و به سمت ما برگشت. به چیزی که می‌دیدم باور نداشتم، او همان دختر جوان و زیبایی بود که بعضی روزها برای کمک به صاحب رستوران به این‌جا می‌آمد. دیگر از موهای فر و مشکی رنگش خبری نبود، چشمان آبی و مهربانش به چشمانی وحشی و خشمگین تبدیل شده بود. با دیدن مینا به سمتش دوید و او را محکم بغل کرد. ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت. من مثل مجسمه یک گوشه ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. مینا همان‌طور که به پشت هلن ضربه‌های آرام می‌زد، گفت: « چه اتفاقی افتاده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن سعی داشت تنفسش را منظم کند. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با دست دیگرش پیراهنش را چنگ زد. روی زمین نشست و پاهای لرزانش را تا حد ممکن جمع کرد. او دچار حمله‌ی هراس شده بود، این حالات را خوب می-شناختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها کاری که توانستم بکنم این بود که از آشپزخانه یک لیوان آب برای او بیاورم، جرعه‌ای از آن نوشید و شمرده شمرده گفت: « دیگه تحمل ندارم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرف‌هایش سر در نمی‌آوردم اما نگاه عمیق مینا نشان می‌داد او از همه چیز با خبر است. آرام گفتم: « هلن، بیشتر حرف بزن. حرف زدن کمکت می-کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پشت دست اشک‌هایش را کنار زد و گفت: « ازش فرار کردم و رفتم خونه. ترسیده بودم. می‌خواستم به بقیه بگم چه اتفاقی افتاده ولی ترسیدم. اون‌ها من رو باور نمی‌کنن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمانی برای پرسش سوال و یا درخواست شرح بیشتر ماجرا نبود. او آسیب دیده بود. اشک‌هایش بی‌وقفه بر گونه‌هایش می‌چکید و خودش را مانند گهواره تاب می‌داد. آرزو می‌کردم که ای کاش چیزی بالاتر از کلمات وجود داشت. کلمات بسیار ناچیز و ناکافی هستند. خصوصا برای توصیف و یا کمک برای بهبودی حال. هر کلمه‌ای که در ذهنم رفت و آمد می‌کرد مرا بسیار خجالت زده می‌کرد چون حس ترحم را می‌داد. او نیاز به ترحم نداشت. به همین دلیل از این-که هیچ کلمه‌ای به زبان نمی‌آوردم و فقط تماشاگر آن اشک‌ها بودم خجالت می-کشیدم. او نیاز به یک آغوش داشت. آغوشی گرم و امن، آغوشی که به او اطمینان دهد از این به بعد هیچ اتفاقی نمی‌افتد و او تحت حفاظت است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش قدم برداشتم و در آغوش گرفتمش. نفس‌هایش آرام و شانه‌هایش نرم شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن همان شب در طبقه‌ی دوم رستوران که اتاقش بود به خواب رفت. جسم خسته و مریض و چشمان بی‌رمقش به او اجازه‌ی بیدار ماندن نمی‌داد. تب شدیدی داشت. مینا به او قرص داد و من مدام دستمال خیس بر روی پیشانی‌اش می-گذاشتم. بالای سرش نشستیم تا وقتی کامل و راحت خوابید. در نیمه‌های شب کابوس می‌دید. عرق سرد بر روی پیشانی‌اش می‌نشست و خودش را تکان می-داد. وقتی با وحشت از خواب می‌پرید، مینا نوازشش می‌کرد و او دوباره به خواب می‌رفت. آرزو می‌کردم ای کاش منم می‌توانستم سرم را روی پاهای مینا بگذارم و او نوازشم کند تا خوابم ببرد. من هنوز بیدار بودم. قرص‌های خواب‌آور برای من حکم آدامس‌های کوچکی را داشت که مردم بر سر عادت آن‌ها را می-خورند و در عرض چند ثانیه مزه‌ی شیرینی‌اش از بین می‌رود. در همین حد بی-فایده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هلن نگاه کردم. میان خواب و بیدار سپری می‌کرد. گفتم چرا باید اهمیت دهم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با حس چکیدن قطرات آب بر روی صورتم بیدار شدم. آب از سقف چکه می‌کرد. شاید به سختی توانسته بودم چهار ساعت بخوابم. دستانم را به صورتم کشیدم. لباس کهنه و آبی رنگم در اثر خوابیدن بر روی زمین چروکیده شده بود و رد نقش و نگارهای برجسته‌ی فرش ایرانی روی دست‌هایم مانده بود. به نظرمی‌آمد خواب عمیقی داشته‌ام اما همچنان خسته بودم. گریه نکرده بودم اما چشمانم پف کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا در حال درست کردن صبحانه بود و هلن بی‌اشتها به میز نامرتبی که فقط پنیر و کره در آن وجود داشت نگاه می‌کرد. بعد از صبحانه برای پیاده روی به بیرون رفتیم. مینا می‌گفت این فعالیت مورد علاقه‌ی هلن است. به یک کافه رستوران رفتیم و مینا با آب و تاب داستان آشنایی من و خودش را برای هلن تعریف کرد. هلن به من لقب فرشته‌ی نجات را داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد، برای غذا دادن به گربه‌های خیابان مسافت زیادی را طی کردیم. هلن با محبت گربه‌ها را نوازش می‌کرد و با آن‌ها صحبت می‌کرد. وقتی آن‌ها را می-دید، لبخند کوچکی بر لبانش نقش می‌بست. ارتباط من و هلن بیشتر شد. نوشته-هایم را به او نشان دادم. مانند کسی که شیء ارزشمندی را به دست می‌گیرند، با احتیاط برگه‌ها را به سینه‌اش می‌چسباند و به تک تک نوشته‌ها واکنش نشان می-داد. از من قول گرفت تا نوشته‌ای مختص به خودش را به عنوان هدیه به او بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوری هلن از محیط خانواده و ماندن در رستوران و البته تلاش‌های من و مینا برای بهبودی حال او تا حدودی موثر عمل کرد. بیشتر لبخند می‌زد و کم‌تر در افکارش غرق می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از محلق شدن سارا و نیکی به جمع ما، خود را مشغول به سر و سامان دادن طبقه‌ی پایین رستوران کردیم. هلن دیگر وقتی برای فکر کردن به چیز دیگری را نداشت. بعد از چند ماه، هلن به خانه برگشت. این تصمیم به خواست خودش بود. در آن مدت، مینا کمی از گذشته‌ی هلن را برایم تعریف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر و مادر هلن وقتی کم‌تر از یک سال داشت، در تصادف جان سپردند. در خانواده‌اش دعوایی به پا شده بود و هیچ‌کس نمی‌خواست مسئولیت بزرگ کردن او را گردن بگیرد. این دعوا تا جایی ادامه داشت که می‌خواستند هلن را به پرورشگاه بسپرند. در آخر، دایی و زندایی‌اش که تا قبل از آن بچه‌ای نداشتند، سرپرستی او را برعهده گرفتند. برای جلوگیری از دلشکستگی هلن، تا سال‌ها از گفتن واقعیت در مورد پدر و مادر واقعی او پرهیز کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داییِ هلن یا همان پدرش، با تمام وجودش به او عشق می‌ورزید اما زندایی یا همان مادرش نمی‌توانست با این واقعیت که هلن بچه‌ی بیولوژیکی آن‌ها نیست کنار بیاید. روزهایی که پدر هلن برای ماموریت کاری به خارج از شهر سفر می‌کرد، هلن با کوچک‌ترین کارها توسط مادرش تنبیه می‌شد. مادرش از او کار می‌کشید و هلن برای دوست داشته شدن و پذیرفته شدن، چاره‌ای جز پذیرش شرایط خود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا می‌گفت هلن هیچ‌وقت به خواست خود عمل نکرد. بر خلاف علاقه‌اش در کلاس باله و تکواندو شرکت کرد. مادرش عکس خوانندگان و آلبوم‌های موسیقی-ای که می‌خرید را دور می‌انداخت. به خاطر مادرش از دوستانش فاصله گرفت. به خواست مادرش در دبیرستان درس خواند در حالی که قلب و روحش در هنرستان، میان قلم و بوم نقاشی بود. هلن می‌دانست که یک توجه طلب است و این ویژگی از نظر سایرین کمی مضحک است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن از دیده‌ی مادرش، تبدیل به یک برده شده بود. برده‌ای که راهی جز اطاعت نداشت. زندانی دور او را گرفته بود و با آرزوهایش تنها یک قدم فاصله داشت. زمانی که هجده سالش شد، مادرش زندانی که اسیرش شده بود را آزاد کرد اما دنیا از او به بی‌رحمانه‌ترین شکل استقبال کرد. کابوس روز و شب هلن پسری بود که مثل یک سایه زیر نظر او بود. امیر، پسر عمه‌اش. امیر به ظاهر خودش را عاشق و دلباخته‌ی هلن نشان می‌داد اما او یک عاشق نبود. او درگیر احساسات سمی و خطرناک نسبت به هلن شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن از احساسات امیر با خبر بود؛ می‌دانست او درگیر هوس شده است. عشق و هوس هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند. هوس می‌تواند تبدیل به هیولایی شود که در قالب عشق ظاهر می‌شود و تشخیصش کار چندان دشواری نیست. باور این

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موضوع تنها برای مادر هلن دشوار بود به همین دلیل هلن هیچ‌وقت حرفی نمی-زد چون مادرش حرف‌های او را باور نمی‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبی که بین او و مادرش بر سر همین موضوع دعوایی به پا شده بود، مادرش نتوانست جلوی خود را بگیرد و واقعیت در مورد پدر و مادر واقعی هلن را به او گفت. هلن تا چند هفته به خاطر شوکی که بهش وارد شده بود صحبت نمی‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی از رفتن هلن به خانه‌اش می‌گذشت. تلنفش را جواب نمی‌داد و پیام-هایی که در گروه پنج نفره‌مان می‌فرستادیم هم بی‌جواب می‌گذاشت. برایش نوشتم: « سلام. مدتی می‌شه که ازت خبری نیست. من و بچه‌ها نگرانت هستیم. هر زمان این پیام رو دیدی لطفا بهم زنگ بزن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه بعد، شماره‌ی هلن بر روی صفحه‌ی گوشی‌ام افتاد. لبخند زدم و جواب دادم: « چه عجب! کجا بودی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ناآشنایی از یک دختر به گوش رسید: « عذر می‌خوام. شما دوست هلن هستید؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کردم و گفتم: « بله. شما؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چیزی نمی‌تونم بگم. آدرس بیمارستانی رو براتون می‌فرستم. اگه می‌تونید سریع بیاید. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این‌که اجازه‌ی صحبت بیشتری بدهد، تماس را قطع کرد. دستانم یخ کردند و احساس گیجی کردم. بعد از خبر دادن به بچه‌ها، سریع راهی بیمارستان شدیم. سکوت سرد و خشنی در بیمارستان حاکم بود. هیچ صدای گریه و یا فریادی شنیده نمی‌شد. بیمارستان یک فصل سرد است، مانند زمستان. هیچ رحم و انصافی ندارد. شاید به همین خاطر است که هر وقت در این مکان قدم می‌گذارم، انگار کسی سطل آب سردی بر تنم می‌ریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از راهروی بخش بستری‌های بخش عبور کردیم. مینا که جلوتر از همه حرکت می‌کرد، لحظه‌ای ایستاد و به تماشای چیزی در پشت شیشه پرداخت. دختری که روی تختی با ملحفه و لحاف سفید خوابیده بود، هلن بود. سرم‌های متعددی به دستانش وصل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بودند. گونه‌هایش برجسته شده بود و رد ناخن‌های تیزی بر گردنش آشکارا نمایان بود. حتی از دفعه‌ی اولی که او را دیده بودم نیز شکسته‌تر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را باز کرد. آن دریا، وسیع آرام اما بارانی بود. هلن با دیدن ما، دستانش را به میله‌های تخت تکیه داد و خودش را بالا کشید. اشک در چشمان نیکی حلقه زد و آرام گفت: « هلن! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن دستانش را بر گوش‌هایش گذاشت و جیغ زد. با تمام توانش جیغ زد. پرستاران تک به تک وارد اتاقش شدند و سعی در آرام کردنش داشتند. یکی شانه‌هایش را گرفته بود و یکی دیگر به سرمش آرامبخش تزریق می‌کرد. هلن پرستاران را پس می‌زد و سرش را به طرفین تکان می‌داد. گویی دیوانه شده بود. نگاهم پایین‌تر رفت. لباس بیمارستان تا روی زانوهایش بود و پاهای برهنه و رد کبودی روی آن‌ها بیشتر از همه چیز نمایان بود. طوری گریه می‌کرد که انگار خون از چشم‌هایش جاری می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری دستش را روی شانه‌ام گذاشت. برگشتم و نگاهش کردم. با صدای آرامی گفت: « متاسفم که دیر خبرتون کردم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا پرسید: « کی این اتفاق افتاد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« دیشب. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به وضوح فرو ریختن قلب مینا را دیدم. نیکی زیر لب اسم امیر را آورد و فحشی نثارش کرد. سارا انگشتانش را لای موهایش برد و روی صندلی نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هلن خاموش شد. به پرستاری که از اتاق بیرون آمد گفتم: « می‌تونیم بریم داخل؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« فقط یک نفر اجازه داره بره. اونم به مدت پنج دقیقه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. مینا از روی زمین بلند شد. جلوی او را گرفتم چون با رفتن مینا به داخل اتاق وضع بدتر می‌شد. گفتم: « مینا. لطفا. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی شانه‌ی مینا را گرفت و او را روی صندلی نشاند. به آرامی در را بار کردم و وارد شدم. کنار تخت هلن ایستادم. چشمانش را دوباره باز کرد و بدون هیچ حرفی فقط به من خیره شد. با صدایی خش‌دار که به سختی شنیده می‌شد گفت: « هانا... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضی که در گلویم بود را سرکوب کردم و گفتم: « تقصیر تو نیست هلن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه‌اش شدت گرفت. آن‌قدر چشم‌هایش را فشار داد و دستش را به صورتش کشید که کبودی‌های بنفش رنگی روی صورتش آشکار شد. خواستم مچ دستش را بگیرم که صدای خفیفی از گلویش خارج شد. مچ دستش با باند پیچیده شده بود، کمی که دقت کردم دیدم باند پیچی دور دستش تقریبا پاره شده است و از رگش خون جاری می‌شود. انگار موفق نشده بود کاری که می‌خواست را انجام دهد. گفتم: « هلن. چی‌کار کردی؟ داری خودت رو نابود می‌کنی. این کار رو نکن. تو هنوز فرصت داری. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست چپم را گرفت و فشرد. با لحن تندی گفت: « همه چیز تموم شد هانا! من حتی نتونستم از خودم دفاع کنم و حالا همه چیز تموم شد. می‌فهمی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم. طوری به من نگاه می‌کرد که انگار شخصی از یک دنیای دیگر را تماشا می‌کرد. در نگاهش نوعی التماس و خواهش بود. از این‌که کاری از دستم بر نمی‌آمد عصبی می‌شدم. دوست داشتم قدرت این را داشتم تا او را آرام کنم. حال هلن خوب نبود و من به این فکر می‌کردم که عمق این درد چه‌قدر است که همه جای بدنش درد می‌کند در حالی که دردش از زخم‌ها و کبودی‌های روی بدنش نیست. انگار از درد گلوله‌ای که به او اصابت نکرده است رنج می‌کشد و حتی نمی‌داند راه درمان این درد چیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌توانم حدس بزنم که هلن به چه چیزی فکر می‌کند. او فکر می‌کند بدنش به گند کشیده شده است و هیچ شستشویی نمی‌تواند آن را مثل سابق به او برگرداند. هیچ‌وقت قرار نیست عشقی را تجربه کند. وقتی به یک مَرد نگاه می‌کند، نمی-تواند ته مانده‌ی خشم و نفرتش را پنهان کند. اصلا می‌تواند به صورت آدم‌های اطرافش نگاه کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم پرستار را صدا کنم که مادر هلن وارد اتاق شد. سگرمه‌هایش درهم بود. به سرعت به سمت هلن رفت. قبل از این‌که بتوانم کاری کنم، سیلی محکمی بر صورتش زد و غضبناک فریاد زد: « خجالت بکش. صدات رو انداختی توی سرت که همون یک ذره آبرو و حیایی که برات مونده رو هم به باد بدی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه‌ی هلن تبدیل به ضجه شد. نفس نفس می‌زد و سرش را تکان می‌داد. سعی کردم خشم خود را کنترل کنم. نفسم را بیرون دادم و خطاب به مادرش گفتم: « لطفا برید بیرون. اون حالش خوب نیست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پرخاشگری دستش را روی سینه‌ام گذاشت و مرا به طرف دیوار هلن داد. گفت: « تو دیگه کدوم خری هستی؟ گول این رو نخور. همش ادا در میاره. خودش هم می‌دونه چه غلطی کرده و الان داره مظلوم نمایی می‌کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش با چشمانش انگار داشت هلن را خفه می‌کرد. هلن حتی نمی‌خواست به صورت او نگاه کند. موهایش را روی صورتش ریخت و فقط گریه کرد. مادرش با نفرت مچ دستش را بالا آورد و به خونی که جاری می‌شد نگاه کرد، سرش را با تاسف تکان داد و گفت: « به همین سادگی قرار نیست خلاص بشی. از امروز با هر نفسی که می‌کشی، هزار بار می‌میری و زنده می‌شی. کسی هم نیست که کمکت کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستاران وارد اتاق شدند و با فریاد، همه‌ی ما را از اتاق بیرون کردند. مادرش قبل از این‌که کامل از اتاق خارج شود گفت: « فقط صبر کن برگردی خونه. می‌دونم باهات چی کار کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر هلن در راهرو دوید. بازوی همسرش را گرفت و پنهانی به او چیزی گفت که نتوانستم بشنوم. چند دقیقه بعد، هلن دوباره با زور آرامبخش به خواب رفت. مچ دستش را دوباره باند پیچی کردند. مینا ساعت‌ها بدون وقفه گریه کرد. دختری که با من تماس گرفته بود کنارم نشست. او خواهر امیر، الهام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از او درباره‌ی اتفاقات دیشب پرسیدم. هر چند شنیدنش بسیار سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌ی پدر و مادر الهام دو طبقه است. شبی که خانواده‌ها گرد هم آمده بودند، به اصرار مادر هلن برای گردش و خرید به بیرون رفتند اما هلن در لحظات آخر از رفتن صرف نظر کرد و تصمیم گرفت در خانه بماند. نمی‌دانست که امیر در طبقه‌ی بالا است. و در نهایت چیزی که نباید می‌شد اتفاق افتاد. همه‌ی اتفاقات به همین ناگهانی اتفاق می‌افتند. هیچ چیز پیچیده‌ای در رابطه با این اتفاقات وجود ندارد. کسی نمی‌داند چه موقع قرار است حادثه‌ای برایش پیش بیاید. الهام خود را سرزنش می‌کرد، می‌گفت اگر آن روز او نیز کنار هلن می‌ماند، همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد و هلن امروز روی تخت بیمارستان با این حال نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام نگاه‌های سنگین ما به خود را حس کرد و تصمیم گرفت بیمارستان را ترک کند. نیکی نزدیک‌تر آمد و گفت: « ما باید چی کار کنیم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: « اون خوب می‌شه. ما فقط کمکش می‌کنیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد با صدای شکستن شیشه از خواب پریدیم. من و مینا گیج و مست خواب به یکدیگر نگاه کردیم تا این‌که نگاه‌ماه به اتاق هلن افتاد. هلن گلدان کنار میزش را شکسته بود و تیزی شیشه را روی رگ دستش گذاشته بود. مینا از جا پرید و با ترس نزدیک هلن شد. پشت سرش به راه افتادم و با نگاهم دست لرزان هلن که از آن خون می‌چکید را دنبال کردم. مینا در یک لحظه قدم بلندی برداشت و سعی کرد شیشه را از دستش بگیرد. هلن مقاومت کرد اما در آخر تسلیم شد و مینا توانست شیشه را بگیرد. تکه شیشه، کف دست مینا و هلن را برید و قطرات خون روی لحاف سفید چکه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی و سارا که پشت سرم در حال حرکت بودند با دور شدن شیشه از دست هلن، به سمتش رفتند و او را در آغوش کشیدند. هلن آن‌ها را پس زد و با صدای خش‌داری فریاد زد: « به من دست نزنید! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا و نیکی دستان‌شان را به حالت تسلیم بالا بردند. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. مات و مبهوت شده بودیم. سارا ملتمسانه گفت: « هلن. خواهش می‌کنم، هر چه قدر می‌خوای فریاد بزن یا گریه کن اما این‌جوری به خودت آسیب نزن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن چشمان پف کرده و قرمز شده‌اش را به سارا دوخت اما چیزی نگفت. به صورتش نگریستم. پوستش رنگ پریده بود. موهایش در اثرعرق کردن بیش از حد روی پیشانی‌اش ریخته بودند. انگار روحش مُرده بود. فقط این حقیقت که قلب و مغزش کار می‌کرد و نفس می‌کشید می‌توانست ما را به این باور برساند که او هنوز زنده است. وقتی به او دقت می‌کردم، می‌دیدم با هلنی که قبلا می‌شناختم بسیار تفاوت دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستاران و پزشکان ما را از اتاق بیرون کردند. نیکی صورتش را در سینه‌ام فرو برد و چشمانش را بست. او را محکم بغل کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ساعت بعد، ماموران و پزشکانی از پزشکی قانونی به اتاق هلن رفتند. پرده‌ها را کشیدند و دید ما را بسته کردند. صدای گریه‌های هلن آن‌قدر بلند شده بود که صدایش تا طبقات دیگر نیز می‌رسید. قلبم با هر فریادی که می‌زد بیشتر فشرده می‌شد. حدود یک ساعت بعد، پزشکان از اتاق خارج شدند. هلن دیگر گریه نمی‌کرد، فقط با بی‌حسی به بیرون از پنجره خیره شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر و مادر هلن دیگر به بیمارستان نیامدند. از مادرش چنین چیزی انتظار می‌رفت اما نمی‌توانستم پدرش را درک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب، بچه‌ها تک به تک وارد اتاق هلن شدند و با او صحبت کردند. هلن به ندرت پاسخ می‌داد و اغلب به جواب‌های کوتاه بسنده می‌کرد. نوبت من شد. در زدم و وارد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی مشکی رنگ کنارش نشستم. کمی تأمل کردم و گفتم: « موری شوارتز رو می‌شناسی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این‌که به من نگاه کند پاسخ داد: « نه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« پس از الان می‌تونی شروع کنی به شناختنش. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از مکثی کوتاه ادامه دادم: « موری شوارتز یک جمله‌ای گفته که من خیلی دوستش دارم. "اگر در احساسات غرق شوی، اگر به درون احساسات شیرجه بروی، آن را به طور کامل تجربه می‌کنی. می‌دانی که درد چه معنایی دارد. می-دانی عشق چیست. می‌دانی اندوه کدام است. تنها در این صورت است که می-توانی بگویی "بسیار خوب. این احساس را تجربه کردم، این احساس را شناختم، حالا می‌خواهم برای لحظاتی از این احساس منفصل شوم." »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام گفت: « خب. این یعنی چی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« یعنی همه‌ی احساساتی که الان توی وجودت جمع شدن طبیعیه و می‌تونی به درون اون‌ها شیرجه بری. اما نباید غرق بشی و فکر کنی زندگی‌ات به پایان رسیده. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« متاسفم هانا. اما تو من رو درک نمی‌کنی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. بچه‌ها از پشت شیشه نظاره‌گر ما بودند. با سر به آن‌ها اشاره کردم و گفتم: « به اون بچه‌ها و به من نگاه کن. همه‌ی ما گذشته‌ی سخت و مزخرفی داشتیم. شاید نتونیم این چیزی که الان تجربه کردی رو درک کنیم اما حداقل همه‌ی ما می‌دونیم که درد، چه حسی داره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی به سمتش خم شدم و ادامه دادم: « تو کسایی رو داری که بهت اهمیت می-دن و برای هر کاری که بخوای انجام بدی، مثل کوه پشتت هستن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن به آن‌ها نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درمان روحی که آسیب دیده است بیشتر از درمان یک جسم آسیب دیده یا یک زخم و جراحت زمان می‌برد. حال هلن در گذشت زمان به طور کامل خوب نشد اما حداقل به مرگ و آسیب زدن به خودش فکر نمی‌کرد. او پذیرفت که حالش به مرور زمان بهتر می‌شود. چون زمان دارویی است که اثربخشی‌اش از هر دارویی در جهان کندتر است. فقط باید صبر کرد. نمی‌دانم چه کسی گفته است که زمان همه چیز را درست می‌کند. زمان "همه چیز" را درست نمی‌کند. زمان به شرایط و به حالی که داریم بهبود می‌بخشد و همین برای ادامه دادن و زندگی کردن کافی است. همین که امروز نیم درصد با دیروز فرق داریم کافی است. خاصیت زمان همین است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت‌ها برایش کتاب می‌خواندم، هر چند مطمئن نبودم حواسش به من است یا نه اما امیدوار بودم که بتوانم لحظاتی او را از زندگی واقعی‌اش دور کنم و به دنیای دیگری ببرم. کاری که خودم همیشه انجام می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد هلن از بیمارستان مرخص شد. سارا و نیکی بازوهای او را گرفته بودند چون پاهایش به اندازه کافی یارای ایستادن و قدم برداشتن نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش ترک خورده و سفید بود. زیر چشمانش گود افتاده بود و هرازگاهی سرش گیج می‌رفت و چشمانش تار می‌دید. لاغرتر از قبل شده بود و زانوهایش در راه کمی خم می‌شد.از بخش بستری‌ها که عبور کردیم، مردی مسن صدایم زد. برگشتم و با پدر هلن مواجه شدم. هلن با هر سختی‌ای که بود، تندتر حرکت کرد تا با او چشم در چشم نشود. رویارویی با هر شخصی از خانواده‌اش برایش خجالت آور و سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد گفت: « ممنونم که این مدت مراقب هلن بودید. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت گوشم را لمس کردم و گفتم: « خواهش می‌کنم. البته اگه هلن حمایت و مراقبت یکی از اعضای خانواده‌اش رو هم می‌دید حالش بهتر می‌شد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش را بگویم، برای گفتن این جمله هزاران بار با خودم کلنجار رفتم اما اگر نمی‌گفتم هم عذاب وجدان دامانم را می‌گرفت. مرد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. بند کیف کمری‌اش را لمس کرد و به سرامیک بیمارستان که تکه تکه شده بود نگاه کرد. کمی منتظر ماندم و سپس گفتم: « اگر امری ندارید، من برم. بچه‌ها منتظرم هستن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا آورد و کلیدی به سمتم گرفت. یک جا کلیدی به شکل همبرگر به آن آویزان بود. گفت: « این کلید یدک رستورانه. به جز من و هلن هیچ‌کس این کلید رو نداشت اما الان می‌خوام این کلید رو بدم به شما. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاوانه نگاهش کردم. ادامه داد: « تا اطلاع ثانوی هلن باید تو رستوران بمونه. اوضاع خونه بهم ریخته‌اس و حتی همسرم خبر نداره که من اومدم این‌جا. تا زمانی که این آشفتگی درون خانواده کمی فروکش کنه، هلن اون‌جا بمونه بهتره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوار شدم. کلید را گرفتم و تشکر کردم. چند قدم برداشتم که گفت: « به هلن بگید هر وقت خواست بهم زنگ بزنه. هر موقع که بخواد من میام پیشش. بگید پدرش منتظرش هست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و سرم را تکان دادم. در راه بیش از هزار بار به آن کلیدها نگاه کردم. خاطراتی را به یاد آوردم که هلن در کنار پدرش سفارش مشتری‌ها را تحویل می‌داد، جلوی ورودی رستوران می‌ایستاد و به کسانی که وارد می‌شدند خوش آمد می‌گفت و کسانی که از آن‌جا خارج می‌شدند را دعوت به حضور دوباره می‌کرد. به یاد لبخند دلنشینی که انگار بر لبانش حک شده بود افتادم. احتمالا مادرش یک بار هم برای خوشحالی او تلاش نکرد چون نمی‌دانست لبخندش چه‌قدر شیرین و معصومانه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رستوران رسیدیم. هوای دلگیر اواخر تابستان در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پا گذاشته بود. این هوا نوید یک پاییز به ظاهر زیبا اما دلگیر را می‌داد. رستوران در آن چند روز بدون وجود هلن، انگار خودش را گم کرده بود. انگار تبدیل به یک مکان غریبه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز اول، هلن صحبت نمی‌کرد. در روز تنها یک وعده غذا به اجبار می-خورد و به جز دراز کشیدن بر روی تختش و تماشا کردن حرکت برگ‌های درختان، کار دیگری انجام نمی‌داد. انگار سایه‌ای از ترس و افسردگی او را احاطه کرده بود. یک بار وقتی داشتم گلدان جلوی پنجره را آب می‌دادم، شنیدم که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب چیزی را زمزمه می‌کرد. می‌گفت احساس می‌کند در حال مُردن است. اما به او گفتم که اگر مرگ به همین راحتی‌ها بود، تا حالا همه‌ی ما مُرده بودیم. شنیده‌ای که می‌گویند دردی که تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر شب، برای اولین بار زنگ رستوران به صدا در آمد. دمپایی پوشیدم و به سمت در رفتم. وقتی در را باز کردم در کمال تعجب مادر هلن به همراه الهام و مادر امیر را دیدم. پیش از این‌که حرفی بزنم، مرا کنار زدند و وارد حیاط شدند. مادر هلن با لحن تندی گفت: « اون دختره‌ی بی‌حیا کجاست؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه‌ها از روی صندلی بلند شدند. وقتی آن سه نفر از پله‌ها بالا رفتند، همراه-شان دویدیم. مادر هلن درب اتاق هلن را با خشونت باز کرد. چشمان هلن بسته بود و می‌دانستم که خودش را به خواب زده است. مادرش بالای سرش ایستاد. پوزخند زد و گفت: « آره بخواب، ما توی اون محله از نگاه‌های در و همسایه آب شدیم و تو این‌جا راحت خوابیدی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی روبه‌روی او ایستاد و با لحن محکمی گفت: « طوری حرف می‌زنید انگار حال هلن از همه بهتره. چرا به جای هلن، یقه‌ی اون پسر چشم چرون رو نمی‌گیرید؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر امیر با شنیدن این حرف گر گرفت و انگار که به او توهین کرده باشند، چشمانش گشاد شد و گفت: « مواظب حرف زدنت باش. پسر من اگه یه اشتباه توی عمرش کرده باشه، این بوده که گول این دختر و عشوه‌هاش رو خورده. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن چشمانش را باز کرد. دستش را به لبه‌ی تختش تکیه داد و نشست. آرام خطاب به ما گفت: « بچه‌ها، برید بیرون. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی سرش را چرخاند و متعجب گفت: « چی می‌گی هلن؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن چشمانش را روی هم فشرد و گفت: « لطفا، برید بیرون. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست نیکی را گرفتم و به همراه بقیه بچه‌ها از اتاق خارج شدیم. نیکی هم‌چنان سعی داشت دست مرا پس بزند و رو به درب بسته شده گفت: « برید مغزهاتون رو شستشو بدید احمق‌ها! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی دهانش را گرفتم و به او چشم غره رفتم. سارا گوش خود را به در چسباند و پس از لحظه‌ای گفت: « چرا هیچ صدایی نمی‌آد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی به پیروی از او، گوشش را به در چسباند. علارغم تلاش‌های آن‌ها، چیزی از پشت در به گوش نمی‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقایقی بعد، در با شدت باز شد و نیکی و سارا هر دو به طور اتفاقی در آغوش الهام و مادرش افتادند. خجالت زده از آن دو جدا شدند و سرشان را پایین انداختند. آن سه نفر پشت چشمی نازک کردند و از کنارمان گذشتند. مادر هلن قبل از این‌که از اولین پله پایین برود با صدای بلند گفت: « فقط تا زمانی که گواهی پزشکی قانونی برسه بهت فرصت می‌دم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌ها پایین رفتند. به سمت هلن رفتیم و کنارش نشستیم. هلن در حال مرتب کردن لباس‌هایش بود. دستی به زخمی که روی گردنش بود کشید و در پتو خزید. سارا پرسید: « چی شد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن سرش را تکان داد و دوباره چشمانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز دیگر به همین منوال گذشت. شب‌ها بار تجربه‌ی سختی که پشت سر گذاشت بر قلبش سنگینی می‌کرد و مانند یک کودک گریه می‌کرد. قرص می‌خورد و ساعات طولانی می‌خوابید. مینا پیشنهاد می‌کرد که به پیاده‌روی بروند. سارا می‌خواست با هم موسیقی گوش دهند. نیکی دفتر طراحی‌اش را مقابلش می‌گذاشت و از او می‌خواست با هم طراحی کنند اما هلن به هیچ‌کدام از این کارها علاقه‌ای نشان نمی‌‌داد. گاهی اوقات به من یادآوری می‌کرد تا به گلدانی که جلوی پنجره گذاشته بود آب بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی به اتاقش رفتم. کنارش نشستم و گفتم: « هلن؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسخ داد: « می‌خوای یکی دیگه رو بهم معرفی کنی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوتاه خندیدم و گفتم: « نه. یادته بهت قول داده بودم یک روز یک نوشته‌ی مخصوص به خودت برات بنویسم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش برق زدند. آرنجش را به بالشت تکیه داد و گفت: « آره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« برات یک چیزی نوشتم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه‌ای که دستم بود را مقابلش گرفتم. نگاهی به آن کرد و گفت: « خودت برام بخون. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلویم را صاف کردم و خواندم: « زندگی چیست؟ کسی به درک کاملی از زندگی رسیده است؟ هر کس تعریفات گوناگونی از زندگی و چیزهای مختلف دارد. شاید تعریف درد نیز از نظر دیگران متفاوت باشد. وزن چیزهایی که روی دوش ما هستند از آنچه به زبان می‌آوریم بیشتر است. بخشی از زندگی با همین بارهای سنگین گره خورده‌‌اند. پس مانند کسی که در دل دریا گرفتار دام شده است، باید دست و پا بزنیم تا رها شویم. کسی جز خودمان نمی‌تواند به ما درس دوام آوردن بدهد. باید تجربه کنیم تا بفهمیم زندگی تا وقتی به مرز مرگ رسیده‌ایم، یا اینکه مانند روحی مُرده در کالبدی زنده شده‌ایم و یا تبدیل به اسکلتی بی‌جان شده‌ایم هم‌چنان ادامه دارد. زندگی بابت درد و رنجی که به ما می‌دهد، هیچ مسئولیتی را گردن نمی‌گیرد. انگار خانه‌ای به ما تحویل می‌دهد که به اندازه‌ی هر غم و غصه‌ای که به ما تحمیل می‌کند، روی دیوارها و شیشه‌هایش ترک و شکستگی وجود دارد و در آخر این ما هستیم که جهنم را باید تبدیل به بهشت کنیم و خانه‌ی ارواح مُرده را تبدیل به باغ کنیم. امیدوارم شبِ تاریکِ تو تبدیل به روز روشن شود. امیدوارم پایان این غروبِ تلخ، طلوعِ شیرین باشد. امیدوارم دلیلی پشت همه‌ی این سختی‌ها باشد و امیدوارم این دردها تو را قوی‌تر از همیشه کنند. امیدوارم تصمیم بگیری که به خودت، زندگی کردن را هدیه دهی. امیدوارم نه با ترس، بلکه با جسارت و شجاعت تمام زندگی کنی. برای دختری که می‌دانم زورش از زور روزگار و مشکلاتش بیشتر است، من و بچه-ها تلاش می‌کنیم تا به تو یک لبخند هدیه دهیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند کردم. گونه‌هایش از اشک خیس شده بودند. لبخند کمرنگی زد و بعد از مدت‌ها مرا در آغوش گرفت. او گرم بود. گرمای وجودش مانند گرمای قلبش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی گذشت و بالاخره، گواهی پزشکی قانونی به دست هلن رسید. امید تازه‌ای وجودش را در بر گرفت. روزی که لباس‌هایش را پوشید و راهی خانه-اش شد، ما نیز به همراهش رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌ی پدر و مادر هلن در یک کوچه‌ی بن بست قرار دارد. خانه‌های آن اطراف بسیار کهنه و قدیمی هستند. دیوارها فرسوده و زمین آسفالت نشده است. با هر قدم، مشتی خاک جا به جا می‌شد. با این حال خانه‌ی آن‌ها یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. سارا در راه مدام خم می‌شد تا خرده سنگ و خاک درون کفش خاکستری رنگش را تمیز کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از حیاط خانه عبور کردیم، هلن درب را گشود و مقابل چشمان پدر، مادر و خانواده‌ی امیر گواهی پزشکی قانونی را روی میز پرت کرد. شجاعتش را جمع کرد و گفت: « من اون کسی نیستم که شماها تصورش کردید. کسی هم نیستم که کوتاه بیام. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون نگاه کردن، به پسری که روی مبل لم داده بود اشاره کرد. او را شناختم. امیر بود. با سر و وضعی آشفته و موهای نامرتبی که روی پیشانی‌اش ریخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن گفت: « اگه تا الان صبر کردم به‌خاطر این بود که بهتون ثابت کنم اونی که باید مجازات و طرد بشه من نیستم، این پسره‌ی... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را خورد و قطره‌ی اشکی که روی گونه‌اش چکیده بود را پس زد. پدر هلن گواهی را از روی میز برداشت و با تک نگاهی به آن، غضبناک به امیر خیره شده. به سمتش رفت و یقه‌ی او را چسبید. فریاد زد: « تو... تو چه غلطی کردی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانواده سعی در آرام کردن پدر و جدا کردن او از امیر داشتند. هلن خونسردانه گواهی را برداشت و از خانه بیرون رفت. ما نیز به دنبالش رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی به شانه‌ی هلن ضربه‌ی زد و گفت: « حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن دوباره به آن برگه نگاهی انداخت و سکوت کرد. می‌خواست شکایت‌نامه‌ای علیه امیر تنظیم کند. کار چندان راحتی نبود زیرا چندین ماه برای تشکیل پرونده و بررسی آن زمان می‌برد اما هلن انگیزه‌ی لازم را برای شروع و تمام کردن این ماجرا داشت. او شجاعت کافی را به‌دست آورده بود. درد او را تبدیل به یک آدم قوی‌تر و سرسخت‌تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ماه گذشت. پرونده در دادسرا در حال بررسی بود. در این مدت امیر چند بار برای بازپرسی احضار شد. وضعیت خانواده‌ی هلن و امیر نیز مثل سابق بود. گاهی درگیری و بحث پیش می‌آمد و گاهی جو آرام می‌شد. هلن با پدرش تماس گرفت و آن‌ها در رستوران با یکدیگر ملاقات کردند. گه‌گاه حالش بد می‌شد. وقتی غذای خاصی می‌خورد سریعا بالا می‌آورد، بی‌حال می‌شد و فقط می‌خوابید. می‌گفت مشکل از معده‌اش است. اصرار می‌کردیم تا به دکتر مراجعه کند اما کوتاه نمی‌آمد و با دمنوش و دارو سعی می‌کرد خودش را درمان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی که به اجبار سارا به دکتر رفتند، یک روز آفتابی و گرم بود. مینا و نیکی منچ بازی می‌کردند و من سرگرم کتاب خواندن بودم که در رستوران باز شد و آن دو وارد شدند. چهره‌ی هلن رنگ پریده و چهره‌ی سارا خالی از حس بود. بلند شدم و گفتم: « چی‌شد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن برگه‌ی سونوگرافی‌ را سمتم گرفت و گفت: « من... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی نگاهی به برگه کرد. پس از این‌که مطمئن شد نمی‌تواند از آن سر در بیاورد گفت: « دختر بگو دیگه چی‌شد؟ چرا نسیه حرف می‌زنی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا برگه را از دستش گرفت و خطاب به نیکی گفت: « نگاه کن احمق، هلن بارداره! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موجود کوچکی در شکم هلن در حال رشد بود. نمی‌دانستم در آن موقعیت چه بگویم، ابراز خوشحالی کنم و تبریک بگویم، یا ناراحت شوم و دلداری‌اش دهم. منتظر واکنش هلن ماندم. چهره‌ی هلن خنثی بود اما نور امید از چشمانش پیدا بود. شاید فقط از این‌که دوباره تنها شود، فرزندش از او متنفر شود یا بخت بد خودش را به ارث ببرد می‌ترسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیکی مردد گفت: « می‌خوای که... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن حرفش را قطع کرد و گفت: « می‌خوام نگه‌اش دارم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید آن موجود کوچک دلیلی برای ادامه‌ی زندگی و جنگیدن به هلن داده بود. مینا لبخند کمرنگی زد و نیکی به ذوق و شوق آمد. اما من... ترسی در نگاه و رفتار هلن می‌دیدم، ترسی که نمی‌دانستم از چه و برای چه بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن دست در کیفش برد و دفتر سرمه‌ای رنگی با نقش گل آلیوم به من داد و گفت: « از این به بعد، جای نوشته‌هات این‌جاست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفتر را با دو دستم گرفتم و لبخند بزرگی زدم. او را با احتیاط در آغوش گرفتم و موهایش را نوازش کردم. موهایش بوی لیمو می‌داد. دستش را روی شکمش گذاشت و با انگشت‌هایش، کودکش را آرام نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل جدیدی از زندگی هلن آغاز شد، فصلی از شجاعت، امید، قوی بودن و مقابله با درد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل چهارم (پایداری)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن عاشق بچه‌ها است. می‌گفت دوست دارد روزی ادامه‌ی تحصیل دهد و در مهد کودک مشغول به کار شود. حالا که فرزند خودش را دارد، می‌داند که دیگر تنها نیست. می‌داند ادامه‌ی تحصیل و مهد کودک اهمیتی ندارد وقتی که کل خانواده و دنیایش، در وجودش در حال رشد است. او قطعا مادر فوق‌العاده‌ای می‌شود. مادری که خودش مهر و محبتی از سمت مادرش ندید اما عاشقانه کودکش را می‌پرستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ ورودی خانه‌ی پدر و مادر هلن نیمه باز بود. همراه بچه‌ها وارد خانه شدیم. ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقات بالا به گوش رسید. سرعت‌مان را دو برابر کردیم و از پله‌ها بالا رفتیم. قلبم در سینه‌ام محکم می‌کوبید. آخرین باری که این صدا را شنیدیم به سختی توانستیم هلن را از مرگ نجات دهیم. در خانه صداهای فریادی به گوش می‌رسید. مینا می‌خواست داخل برود اما بازویش را گرفتم و متوقفش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردی که به نظر می‌آمد پدر امیر باشد گفت: « تو رسما آبرو و حیثیت خانواده‌امون رو گرفتی توی دستت و می‌خوای به فناش بدی. یا می‌ری اون شکایت رو پس می‌گیری یا بچه رو می‌اندازی! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش در حالی که سعی می‌کرد خود را آرام جلوه دهد گفت: « دخترم، ما هرچی می‌گیم به صلاح خودت هست. خودت از این‌که مردم چه‌جوری بهت نگاه می‌کنن خجالت نمی‌کشی؟ اصلا از این‌که اینجا روبه‌روی ما ایستادی و داری حرف از بچه می‌زنی خجالت نمی‌کشی؟ بچه رو بنداز وگرنه... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرگ یک کودک برای آن‌ها مانند له کردن یک مورچه وسط خیابان، آسان و کم اهمیت بود. او هم یک انسان است. مانند فرزندان خودشان، او هم فرزند شخصی است. او نوه‌ی آن‌ها است. فقط چون اختیاری از خود ندارد و پا به این دنیا نگذاشته است، گمان کرده‌اند که او انسان نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن تکه شیشه‌ی آینه‌ای که شکسته شده بود را برداشت، تمام بدنش می‌لرزید و دندان‌هایش به هم برخورد می‌کردند. تکه شیشه را روی شاهرگش گذاشت و فریاد زد: « مگه چه گناهی کردم؟ من فقط از این خجالت می‌کشم که مغز شما این‌قدر پوسیده‌اس و نسبت به یک بچه بی‌رحم هستید. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی تازه کرد و ادامه داد: « اگه می‌خواید این بچه بمیره، من هم همراهش می‌میرم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرِ امیر به سمت هلن رفت. با لحن تندی گفت: « هم خر رو می‌خوای هم خرما. نه دختر جون این‌طوری نمی‌شه؛ یا بچه یا شکایت. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوری سر و صدا و داد و فریاد در جریان بود که هر لحظه امکان داشت جیغ بزنم. از دعوا و داد و بیداد بیزار بودم چون یادآور دعواهای خانوادگی خودمان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر جلو آمد، انگشت اشاره‌اش را به پیشانی هلن فشار داد و گفت: « از چه بچه‌ای حرف می‌زنی؟ اون بچه حتی قبل از این‌که به دنیا بیاد یه هویت نامقبول داره. کاری نکن که هممون پشیمون بشیم. اگه به این کارهات ادامه بدی من اون بچه رو با دستای خودم نابود می‌کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن قدمی به عقب رفت. درمانده به اعضای خانواده‌اش نگاه کرد. برای چند ثانیه هیچکس یک کلمه نیز سخن نگفت. هلن سرش را پایین انداخت. دیگر گریه نمی‌کرد، به نظر می‌آمد کاملا بی‌حس شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن دستی به صورتش کشید و با صدای لرزان گفت: « شکایتم رو پس نمی‌گیرم. تا زمانی که من زنده‌ام، بچه‌ام هم زنده می‌مونه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سکوت حکم فرما شد. الهام از آشپزخانه به سمت هلن رفت و لیوان آبی سمتش گرفت. گفت: « عزیزم، این رو بخور که کمی آروم بگیری. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن لیوان را پس زد و با سر اشاره کرد که نمی‌خواهد بخورد. الهام نیم نگاهی به مادرش انداخت و بیشتر اصرار کرد: « این همه فشار برای بچه هم خوب نیست. اگه حالت بد می‌شه اون‌وقت ما چی‌کار کنیم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن با اکراه لیوان را گرفت و آب را یک نفس نوشید. خواست به سمت ما بیاید که صدای کفش‌هایی که با پله‌ها برخورد می‌کرد به گوش رسید. پدر هلن با چهره‌ای خسته در جمع حاضر شد. چشم‌هایش قرمز، دستانش مشت شده و پیشانی‌اش در اثر خشم چروکیده شده بود. کیفش را بر زمین کوبید، دست هلن را گرفت و همراه خود به طرف درب خروجی برد. مادر هلن عصبی همسرش را نگاه می‌کرد. الهام جلوی امیر ایستاد و دستانش را طوری باز کرد که انگار می-خواست از او محافظت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر هلن ثانیه‌ای ایستاد، برگشت و گفت: « از این به بعد، اگر ببینم یکی از شما باعث آزار و اذیت هلن شدید، خودم به حساب تک تک‌تون رسیدگی می‌کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به امیر اشاره کرد و ادامه داد: « با شما هم کلی کار دارم. منتظر باش. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از منزل هلن خارج شدیم. پدرش سوئیچ ماشین را به من داد تا رانندگی کنم. در راه، هلن لحظه‌ای از آغوش پدرش جدا نشد و گریه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر هلن، همیشه حضور کم‌رنگ و بی‌اهمیتی در این موقعیت‌ها دارد، اما همین حضور گه‌گاه و اطمینان خاطر از این‌که در هر شرایطی طرف دخترش است، باعث می‌شد هلن قوت قلب بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رستوران بیشتر از هر وقت دیگری در سکوت خفه کننده‌ای غرق شده بود. پدر هلن کل شب را در کنار دخترش ماند و سپس وقتی هلن به خواب رفت راهی خانه‌اش شد. وقتی داشتم رخت خوابم را کنار تخت هلن می‌انداختم متوجه سرخی صورتش شدم. دستم را دراز کردم و روی پیشانی‌اش گذاشتم. بشدت داغ و عرق کرده بود. ترسیده او را تکان دادم و صدایش زدم: « هلن؟ هلن بیدار شو! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ثانیه‌های اول بیدار نمی‌شد، وقتی بیشتر تکانش دادم کمی ناله کرد و سپس با حالت گیجی سرش را تکان داد و چشمانش را کمی باز کرد. از پشت او را گرفتم و روی تخت نشاندمش. خطاب به نیکی که در طبقه‌ی پایین بود، داد زدم: « نیکی، یه ماشین بگیر. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن سرفه کرد و از دهانش کف بیرون زد. بیشتر ترسیدم و با یک دستمال دهانش را پاک کردم. نیکی سراسیمه از پله‌ها بالا آمد و با دیدن وضعیت هلن، مضطرب گفت: « چی‌شده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش فریاد زدم: « نمی‌بینی حالش خوب نیست؟ زود باش یه ماشین بگیر. باید بریم بیمارستان. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و از پله‌ها پایین رفت. هلن مدام بیهوش می‌شد و دوباره به هوش می‌آمد. سرش را روی زانوهایم گذاشتم. از روی میز کنار تخت، لیوان آب را برداشتم و چند قطره روی صورتش پاشیدم. دستمال را روی دهانش گذاشتم و ضربه‌های آرام به صورتش می‌زدم تا بیدار بماند. پس از رسیدن ماشین، به سختی هلن را کول کردم و او را سوار ماشین کردم. به علت نبودِ جا در ماشین، سارا در رستوران ماند و ما راهی بیمارستان شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به بیمارستان رسیدیم. هلن را دوباره کول کردم و از پرستاران خواستم تا برانکارد بیاورند. وقتی هلن را در حالی که روی برانکارد بود به سمت بخش اورژانس می‌بردند، دکتراز راه رسید و با دیدن حال هلن، به سرعت شروع به معاینه‌ی او کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر اخم کرد و رو به ما فریاد زد: « به این چی دادید؟ قرصی دارویی چیزی خورده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی از جا پریدیم. مضطرب به یکدیگر نگاه کردیم. از وقتی هلن از خانه‌ی پدر و مادرش بیرون آمد چیزی نخورده بود. شانه‌هایم را بالا انداختم که نیکی گفت: « از عصر تا الان فقط یک لیوان آب خورده. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مینا نگاه کردم. حدس می‌زدم او نیز به همان چیزی فکر می‌کرد که من فکر می‌کردم. در دل به الهام لعنت فرستادم. دکتر نفسش را کلافه بیرون داد. با دست به اتاقی اشاره کرد و خطاب به پرستاران گفت: « ببریدش توی اون اتاق تا من بیام. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بالای شانه‌اش به ما نگاه کرد و گفت: « برید دعا کنید برای بچه‌اش مشکلی پیش نیاد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم یخ کردند. روی صندلی نشستم و به اتاق و پرده‌ای که کشیده شده بود خیره شدم. مینا در سالن مدام می‌چرخید و با کنار رفتن هر پرده‌ای، از جا می‌پرید و سرک می‌کشید. نیکی سرش را به شانه‌ام تکیه داده بود، یا چرت می‌زد و یا با سر و صدای کودکانی که تحت معاینه بودند از خواب می‌پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا به سمت من آمد و گفت: « به نظرت به پدرش خبر بدیم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« دیوونه شدی؟ نصفه شب زنگ بزنیم بهش بگیم دخترت تو بیمارستانه که بیچاره سکته می‌کنه »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین، دکتر پرده را کنار زد و به سمت ما آمد. سراسیمه دورش حلقه زدیم و حال هلن را جویا شدیم. نیکی خواب‌آلود پرسید: « چی شده بود دکتر؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر دستانش را در جیبش فرو برد و گفت: « قرص، همش زیر سر قرص‌هایی هست که خورده. اگه یکم دیرتر می‌آوردیدش ممکن بود بچه بمیره. باید معده‌اش رو شستشو بدیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا نیشخند عصبی‌ای زد و گفت: « هلن که قرص نمی‌خوره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر شانه‌هایش را بالا انداخت و با عجله به سمت پرستاری رفت که او را صدا می‌زد. چند ساعت گذشت و بعد از شستشوی معده، هلن را به اتاق بازگرداندند. دور تخت هلن جمع شدیم و منتظر ماندیم تا به هوش بیاید. وقتی چشمانش را باز کرد اولین چیزی که پرسید این بود: « حال بچه خوبه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم. دستی که سِرُم به آن وصل بود را روی سرش گذاشت و با صدای خسته‌ای گفت: « سرم درد می‌کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا پتو را روی هلن کشید و گفت: « این روزها خیلی کم می‌خوابی. استراحت کن. بعداً با هم حرف می‌زنیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع، آن شب فرصتی برای حرف زدن پیدا نکردیم. با الهام تماس گرفتم اما پاسخگو نبود. وقتی هوا گرگ و میش شد دکتر به هلن اجازه‌ی مرخصی داد. پدر هلن، صبح زود برای انجام یک ماموریت به خارج از شهر رفت. به توصیه‌ی او، زمانی که همگی ما در رستوران هستیم درب رستوران را قفل می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصرگاه صدای زنگ رستوران بلند شد. دست از آبیاری گل‌های باغچه برداشتم و در را باز کردم. الهام کف کفش‌هایش را به زمین می‌سابید و خودش را تاب می‌داد. با باز شدن در سرش را بلند کرد. لبخندی تصنعی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیسه‌ی پارچه‌ای که در دستش بود را به سمت من گرفت و گفت: « مادرم این رو برای هلن درست کرده. گفت خوب نیست که زن حامله گرسنه بمونه یا غذای درست و حسابی نخوره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه شکاکم را به او دوختم. دست به سینه شدم و گفتم: « خیلی ممنون، پیش از این از لطف و محبت شما بی‌نصیب نموندیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و من را کنار زد. وارد رستوران شد با قدم‌های بلند سمت آشپزخانه رفت. بطری آبی از یخچال بیرون آورد و در لیوان ریخت. هلن از پله‌ها پایین آمد و رد نگاهم را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن الهام یک تای ابرویش را بالا انداخت. وقتی چشم الهام به هلن افتاد لبخند دندان نمایی زد و او را در آغوش گرفت. هلن خودش را از او جدا کرد و گفت: « تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام کیسه‌ی در دستش را بالا آورد و گفت: « برات غذا آوردم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن کیسه را از دستش گرفت و بدون مکث آن را در سطل زباله انداخت. به سمت الهام برگشت و یقه‌ی لباسش را گرفت و گفت: « شماها چه جور آدمایی هستید؟ به خاطر شماها نزدیک بود دیشب هم من و هم بچه‌ام بمیریم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام خندید و یقه‌اش را از دست هلن جدا کرد. کمی لباسش را تکاند و خونسردانه گفت: « الکی بزرگش نکن؛ اون‌قدر خطرناک نبود که بچه‌ات بمیره. فقط یک هشدار بود برای این‌که بهت بگم داری راه اشتباهی می‌ری. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مینا، سارا و نیکی از پله‌ها پایین آمدند و نظاره‌گر آن‌ها شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام نیم نگاهی به بچه‌ها انداخت و ادامه داد: « حالا که بچه رو می‌خوای. شکایتت رو پس بگیر و بذار هممون مثل آدم زندگی کنیم. اگه بخوای همین‌طور ادامه بدی بلاهای بدتری سرت میاد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلن پوزخند زد و پاسخ داد: « خب؟ من رو از چی می‌ترسونی؟ این دفعه لابد می‌خواید خودم رو هم بُکشید. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« امیر دنبالته. اگه پیدات کنه خودت و این‌جا و همه‌ی کسایی که این‌جا هستن رو با هم آتیش می‌زنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام به من نگاه کرد. سپس کیفش را از روی میز برداشت و از کنارم گذشت. پس از این‌که از رستوران خارج شد، هلن روی یکی از پله‌ها نشست و به نقطه مبهمی خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کنم درگیر یک تراژدی کلیشه‌ای شده‌ام. اگر با مادرم صحبت می-کردم طبیعتا می‌گفت هر چه سریع‌تر از رستوران خارج شوم و به خانه بازگردم، ماندن در رستوران برایم خطرناک است و ممکن است بلایی سرم بیاید. از این حرف‌هایی که مادرها وقتی نگران فرزندشان هستند می‌زنند. اما این خودخواهی محض است. بدون حرف از رستوران خارج شدم و به سمت ساحل راهی شدم. همیشه وقتی فضایی آزارم می‌داد در ساحل به دنبال آرامش می‌گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دویدن از پشت سرم به گوش رسید. وقتی برگشتم سارا را دیدم که به سرعت به سمتم می‌آمد. وقتی به من رسید ایستاد و نفسی تازه کرد. سپس گفت: « من هم می‌تونم همراهت بیام؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به ساحل رسیدیم، روی تخته سنگی نشستیم و کفش‌هایمان را کنارمان گذاشتیم. پرتوی نور خورشید که کم جان شده بود، روی دریا انعکاس یافته بود. شن‌های ساحل، نمکی و پر زرق و برق بودند. انتهای دریا، موجی خروشان درحال آمدن به سمت ساحل بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفترم را بیرون آوردم و شروع به نوشتن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" زندگی برای یک نفر پلی می‌سازد تا از رودخانه عبور کند و برای نفر بعدی آن پل را خراب می‌کند تا مجبور به شنا کردن و دست و پا زدن برای رسیدن به آن طرف رودخانه شود. زندگی بازی کردن را دوست دارد. هیچ عدالتی وجود ندارد که زندگی مردم را یکنواخت کند، مثل همین امروز که شاید برای میلیون‌ها آدم متفاوت، میلیون‌ها اتفاق متفاوت افتاده باشد. "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا که به دفتر خیره شده بود و نوشته‌ام را می‌خواند، سرش را بلند کرد و گفت: « می‌خواستم یه چیزی بهت بگم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسشگرانه نگاهش کردم. کمی مکث کرد و گفت: « یه کار توی بیمارستان پیدا کردم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتاقانه و متعجب به طرفش چرخیدم. لبخند بزرگی بر صورتم نمایان شد و گفتم: « این که عالیه! چه کاری؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گردنش را لمس کرد. انگار از چیزی که می‌خواست بگوید خجالت می‌کشید. پس از چند ثانیه بدون این‌که با من چشم در چشم شود گفت: « البته چیز خاصی نیست. مثلاً... دور و بر رو تمیز می‌کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه حرفش نشدم اما سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. پرسیدم: « دور و بر رو تمیز می‌کنی؟ یعنی چی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و گفت: « منظورم اینه که، توالت رو می‌شورم و زمین رو طِی می‌کشم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم پر کشید. متعجب به او خیره شدم که گفت: « این‌جوری نگاهم نکن. من حتی دیپلم هم ندارم بنابراین همین که این کار هم بهم دادن و در ازاش بهم پول می‌دن از سرم هم زیاده. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس دلیل این‌که در چند روز اخیر وقتی بعد از چند ساعت به رستوران باز می‌گشت، هر روز لباس‌هایش را چند دست می‌شست و دوش می‌گرفت این بود. این وضعیت تاسف‌بار بود اما چاره‌ی دیگری وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: « همین که از یه نقطه‌ای شروع کردی و برای زندگی‌ات تلاش می‌کنی خیلی اهمیت و ارزش داره. مطمئنم در آینده می‌تونی درس بخونی و کار بهتری پیدا کنی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و سرش را تکان داد. کمی من و من کرد و گفت: « دلیل این‌که همراهت اومدم این نبود. خواستم بهت بگم... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با موهایش بازی کرد و پس از کلنجار رفتن با خود بالاخره گفت: « من پول می‌خوام. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس دلیل این‌که می‌خواست مرا همراهی کند همین بود. تعجبی نداشت چون او سارا بود. سارایی که فکر و ذکر و دغدغه‌اش تنها پول بود. البته تقصیری هم ندارد. وضع او از همه‌ی ما بدتر است. سارا در فقر بزرگ شده است. پول در جایگاه اول نیازهای زندگی‌اش قرار دارد. البته فکر نمی‌کنم این ویژگی فقط مختص سارا باشد. فقر تو را به بازی می‌گیرد و اگر نتوانی در این بازی پیروز شوی، جامعه تو را آدمی ضعیف خطاب می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و گفتم: « این که خجالت نداره. رفتیم رستوران بهم یادآوری کن تا یکم بهت پول بدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بابت کارش نیز خیالم راحت بود. تا زمانی که از راه درست پول به دست برسد، هیچ کاری عار نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌ام را از کیفم بیرون آوردم. قبل از آنکه شماره‌ی مادرم را بگیرم. پیامی از طرف سام دریافت کردم. عکسی سه نفره در یک جنگل با درختان بلند قامت و زمینی سرسبز بود. سام زیر عکس نوشته بود "خوشحالم از این‌که نیومدی."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و از تماس با مادرم اجتناب کردم. حال آن‌ها خوب بود و همین برای آسوده خاطر کردنِ من کافی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین پیامی از طرف نیکی دریافت کردم. نوشته بود "بیا ببین چی پیدا کردیم." کنار پیامش حدود هفت هشت تا ایموجی تعجب قرار داده بود. با آنکه می‌دانستم حتما چیز خاصی نیست اما از نشستن در ساحل و نگاه کردن به مردم خسته شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همراه سارا دوباره به رستوران برگشتیم، همگی در حیاط نشسته بودند. نیکی برگه‌ای به دست داشت و با دیدن ما به سرعت به سمت‌مان آمد، دستش را دور گردن سارا انداخت و برگه را به طرف صورتش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آگهی گمشده‌ای به نام سارا و خصوصیاتی که کاملا مربوط به سارا بود. به همراه مژدگانی برای کسی که بتواند او را پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با وحشت برگه را از دست نیکی قاپید و به آن نگریست. دستش را روی دهانش گذاشت و برگه را کمی مچاله کرد. سپس زیر لب گفت: « بدبخت شدم. پیدام می‌کنه! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا گمشده نبود، فراری بود. فراری‌ای که به طور تصادفی راهش به رستوران خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل پنجم (مهمان)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!