پارت سی و هشتم :
«فصل هفتم: نبش قبر؛ پارهای از گذشته»
دو روز از رفتن سلین میگذشت. برخلاف تصورم که فکر میکردم جو عمارت تغییر کند، تقریباً هیچ اتفاقی پیش نیامد. تازه، حس کردم کاویان از چیزی که بود، بشاشتر هم شد.
کیارش دو روز پیش، ساعتی پس از رفتن سلین، درب اتاقم را زده بود و با سبدی پر از پمادها و محصولات پوستی وارد شده بود. وقتی دید من درباره اینکه نیازی به این کارها نبود غر میزدم، خودش دست ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
