پارت چهارم :

شروع به نفرین خودم کردم، ای کاش اسب ثریا یا نادر را برای آمدن به اینجا برمی‌داشتم تا زودتر رسیده و قبل از غروب و تاریکی نیز برمی‌گشتم.

اما زهی خیال باطل که تمامی این‌ها فکر بود و من احمق، دیگر هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم.

با ترس و لرز ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!