پارت سوم :

لبخند پرمهری به رویش زدم و باشه‌ای آرام گفتم، نسیرن ده ساله و شیرزاد پنج ساله نیز بازیگوشانه به جمع پیوستند؛ ثریا همسر نادر که در سه ماه آخر بارداری‌اش بود نیز کنار شیرزاد نشست و با خستگی از بابت شکم بزرگش شروع به سخن گفتن با من کرد که من نیز بی‌رمق و بی‌حوصله جوابش را می‌دادم. سر آخر با آمدن اشرف خان و همسرش نقره، ثریا ساکت شد، حاج بابا بعد از گفتن بسم الله و اشاره به میز از همه خواست مشغول شوند که همینطور هم شد.
دلم مانند سیر و سرکه می‌جوشید و بیشتر به غذا ناخونک می‌زدم، اینکه بتوانم برای اولین بار دیار را ببینم انگار وجودم را به تلاطم انداخته بود.
او را دیدم چه بگویم؟ چطور رفتار کنم؟ بر سرش فریاد بزنم که دقیقا بیست و سه سال است مرا گرفتار خود ساخته یا با عجز از او بخواهم مرا به عمارت صمصام‌ها ببرد؟ به عهدی که پدربزرگش بسته عمل کند تا حداقل آبروی حاج بابا حفظ شود تا دیگر نیازی نباشد به من سرکوفت بزند که بخاطر نقصم ترشیده‌ام و هیچ‌کس حتی از رعیت‌ها و مردمان دِه مرا به چشم عروس یا همسر نمی‌بیند.
اینجا که مانند رعیتان هستم، چه فرقی می‌کند که اینجا باشم یا آنجا! حداقل اگر آنجا زخم زبان بشنوم دلم نمی‌گیرد چون آنان غریبه‌اند؛ نه اینکه سرکوفت از پدر بشنوم و گهگاهی که سخنانش مادرم را عاصی کرد او نیز بر سرم آوار شود.
با صدای نسبتا خشن حاج بابا به خودم آمدم:
- چرا غذاتو حیف می‌کنی؟ اگه گرسنه نیستی نخور، الان مجبوریم غذا رو بریزیم جلوی سگ...
با صدای معترض نادر، پدرم استفراللهی گفت و از ادامه جمله پرهیز کرد و مادرم آهی کشید، یا او هم از این سخنان خسته شده بود یا از اینکه نمی‌توانست در مقابل اشرف خان از من دفاع کند عاصی! و منی که مثلا عادت داشتم باز هم با این سخن قلبم هزار تکه شد، سم سخنانش گوشم را مسموم کرد و وجودم را کشت! همین را کم داشتم حال برایشان با یک سگ هیچ فرقی نداشتم.
دستانم را آرام از روی میز برداشتم و به زیر بردم، سپس در حالی که سر به زیر افکنده بودم با صدایی که بغض بر آن حاکم شده بود، عذرخواسته و تا اتمام غذا، آرام و بی‌صدا در حالی که سعی داشتم چهره‌ام دیده نشود گریستم.
با بلند شدن حاج بابا، شیرزاد مرا بغل کرد و گفت:
- عمه گریه نکن! قول میدم بزرگ شدم خودم حواسم بهت باشه مثل بابا!
لبخندی زدم، او را در آغوش کشیدم و در حالی که فش‌فش می‌کردم قربان صدقه‌اش رفتم.
نادر در حال کمک کردن به ثریا بود که فرصت را غنیمت شمرده و آرام از پله‌ها پایین رفتم.
در اتاقم را باز کرده و مقابل آینه‌ی کوچک درون اتاقم قرار گرفتم، همیشه به محض گریه نوک بینی و گونه‌هایم سرخ می‌شد و زیر چشمانم خطی قرمز رنگ پیدا می‌گشت.
آهی از اعماق دلم برآوردم که درست همان لحظه درب اتاقم با دو تقه باز گشته و زری در حالی که از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زد گفت:
- فردا... فردا...
دق مرگ شده در حالی که به زوال می‌رفتم گفتم:
- فردا چی؟
زری کامی از هوای اتاق گرفت و گفت:
- فاطما گل گفت... بین همه‌ی قبیله‌ها یه جلسه‌اس که صمصام‌ها هم توش شرکت دارن... اما بعد از صرف ناهار تا قبل غروب آفتابم دیارخان میرن شکار و بعدش...
شکار؟ دیگر نفهمیدم زری چه به هم بافت و از چه گفت، مشخص بود شکارگاه خان‌ها و خان‌زاده‌های قبیله‌های مختلف کجاست، می‌توانستم به آنجا بروم و حال بعدا در مورد اینکه به آن مرد چه بگویم فکر می‌کردم.
***
بعد از صرف ناهار، به اتاقم رفتم و در حالی که آماده می‌شدم رو به زری گفتم:
- من سر سفره یکم سرفه کردم و خودم رو به بی‌حالی و مریضی زدم، پس اگه یک وقت دیر کردم و کسی سراغم رو گرفت بگو مریضم.
زری دل نگران گفت:
- منم باهات بیام خانم کوچی...
میان کلامش پریدم و با اطمینان سخن گفتم:
- نگران نباش زری! می‌دونم اولین بارمه که تنها دارم از عمارت خارج میشم ولی فقط قراره صحبت ساده کنم.
زری سری تکان داد و دگر هیچ نگفت، به شانه‌اش ضربه‌ای زدم و آرام سرم را از لای در بیرون بردم.
نه خدمه‌ای دیده می‌شد نه یَل‌هایی که اکثرا حکم محافظ پدرم اشرف خان را داشتند، مطمئنا همه برای صرف ناهار به مطبخ خانه رفته بودند پس خودم را به در ورودی رساندم.
آن را باز کردم و بعد از بستنش، به سمت جنگل به راه افتادم.
مسیری که آدم عادی، با پای پیاده می‌توانست به مدت چهل دقیقه طی کند را بیشتر از یک ساعت و نیم بود می‌رفتم تا اینکه بالاخره به قسمت مشخص شده‌ای که بر روی تخته‌ای چوب بر روی آن «شکارگاه» نوشته بود رسیدم.
اطرافم را درخت‌های سر به فلک کشیده و صدای حیوانات وحشی پر کرده بود، دروغ چرا یک آن ترسیدم، نکند حیوان درنده‌ای مرا کامل ببلعد؟ هوا رو به تاریکی بود و غروب نزدیک!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    دخترمون از اوناست که دنبال دردسره🤭یا دردسر رو دنبال خودش میکشه؟!

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂🤷

    ۴ ماه پیش
  • آذر

    0

    نویسنده من درست متوجه نشدم چرا با نشان شدن همدیگه، مهرو میگه دیار گرفتارش کرده؟ دوران کودکی و الانش رو تحت تاثیر قرار داده؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بالاخره وقتی نشون کرده بشی از یک سری کارها منع میشی، مثلا چیزی که من شنیدم از هم بازی شدن با پسرها و مواردی از این قبیل!

    ۴ ماه پیش
  • پری

    0

    من خوشم آمد از این رمان تا حالا تشکر از نویسنده خوب این رمان

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم شکر

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    نمیدونم چرا حس بدی نسبت به اینکارش دارم نکنه زایه ش کنه یا اصلابگه نمیخوامش ؟؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    من که هیچی نمی‌دونم

    ۴ ماه پیش
  • موز

    0

    توصیف چهره ی مهرو رو هم میبینیم؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بله که داریم

    ۴ ماه پیش
  • نعنا

    1

    امیدوارم دیار اون آدمی باشه که روش کراش بزنم و هی به عشق خوندن پارت ها تند تند بیام دنیای رماننن

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مطمئن باش شک نکن

    ۴ ماه پیش
  • ناز جنگی 😎

    0

    حس می کنم مهرو دختر خودش نیست چرااااا؟🧐🤔

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    چون آدم بد ذاتیه اشرف خان

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    0

    بنده خدا مهرو چقدررسخته که هر روز این نامهربانی را ببینه، اون پدر چجوری دلش میاد با دخترش که *** ای از وجودش اینجوری رفتار کنه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    واقعا 🙁

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    0

    چه دلی داره تنهایی زده به دلیل جنگل تازه برای مردی که نمیدونه چه شکلیه، اگر برات اتفاقی بیفته چی دختر🥲

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دخترمون دیوونه شده

    ۵ ماه پیش
  • روشنا

    2

    امیدوارم که تعداد همچین پدرایی که باعث رنجش دختراشون میشن کم بشه ، از طرفی هم نگران مهرو ام که تو جنگل نکنه اتفاقی براش بیفته

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🤧

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    1

    ایشالا که خیره و دیار حداقل پشت این بدبخت دربیاد😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    انشالله

    ۵ ماه پیش
  • اسما

    3

    واقعا چرا مامانش هیچی نمیگه این طفلک دخترشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مطمئنا از جنگ لفظی با شوهر خسته شده 🙁

    ۵ ماه پیش
  • Ray

    3

    به به داریم به لحظه رویارویی نزدیک میشیم :)

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    اونم چقدر رویایی

    ۵ ماه پیش
  • zahra

    5

    توروخدا اخلاق دیار خوب باشه فقط خوب باشه بچم دلش بیشتر نشکنه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دست به دعا ببریم؟

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    2

    اتفاقی نیفته🤔🙏

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه انشالله

    ۵ ماه پیش
کپی شد!