فرد باشکوه به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هشتم :
نادر مرا از شانهی سالمم گرفت و بلند نمود، سپس در حالی که کنار گوشم زمزمه سر میداد گفت:
- نگران نباش، الان رگ غیرتش بیمورد باد کرده! تا فردا یه کاری میکنم بیای بیرون و به هاشمم میگم با زنش بیان مداوات کنن.
تلخندی زدم و درب اتاق را خودم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Maryam
1واقعا چه پدریه 😭🥺واقعا پدری به خوبیه اون ندیدم 🤥 اگه نادر نبود شاید اشرف خانی که خان براش زیاده اصلا موهاشو میبست به اسب و اسب رو دور عمارت میتازوندش😭