پارت یازده :

وقتی مراسم تمام شد، زن‌ها یکی‌یکی آمدند و دستم را بوسیدند، تبریک گفتند، آرزو کردند و رفتند.
اما هیچ‌کس نفهمید که من در آن لحظه نه عروس بودم، نه خوشبخت، نه امیدوار...
ناخواسته چشمم به درب ورودی افتاد و برادرم نادر را با کت و شلوار محلی دیدم؛ چشم‌هایش سرخ بود. سیگار بین انگشتانش می‌سوخت و خودش نمی‌فهمید؛ وقتی نگاهمان گره خورد،
لب‌هایش تکان خورد و بی‌صدا گفت:
- ببخش…
و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    جوری توصیف کردی که واقعاً حس کردم اونجام وبه خاطر دخترمون خیلی ناراحت شدم 😢😭💔

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😢🤧

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    یه جوری توصیف میکنی که تونستم نمای جلویی عمارت رو ببینم واقعا قشنگه💋

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    گناه داره خیلی تحقیر بزرگیه که یه دختر به بدترین شکل راهی جایی غریب بشه که حتی نمیدونی دوستن یا دشمن خوبه لاقل گذاشتن یه لباس سفید عروسی بپوشه به خدا که اگر از ترس آبرو و غرور و اینکه پدرش میخواست شخصا بره اونجا چند تا تیکه بندازه نبود بدون جهیزیه و لباس عروس و... میفرستادنش

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    بیچاره بدون مراسم،بدون خواستگاری،خودش باپای خودش رفت خونه شوهر

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    این غمگین ترین اتفاق برای یک دختره

    ۷ ماه پیش
  • Mahi

    4

    یه حسی بهم میگه مادرشوهر مهرو لنگه دومی بابای مهرو و قراره کلی اذیت کنه دختر ما رو🥲

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    احتمال داره

    ۸ ماه پیش
  • روشنا

    2

    خودم رو قشنگ توی اون صحنه حاضر میدیدم و این مهارت نویسنده رو نشون میده ❤️

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خب خداروشکر قصدم همین بود که اجابت شد

    ۸ ماه پیش
  • لیلا-

    7

    چقدر قشنگ این پارت نوشته شده بود... کاملا تصویرش تو ذهنم نقش بست ، اومدن عروس به عمارت صمصام ها...

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خب خداروشکر قصدم همین بود

    ۸ ماه پیش
  • لیلا-

    2

    اگر میخواستم دوباره به دنیا بیام دوست داشتم تو زمان گذشته و شمال زندگی میکردم و حقیقتا این رمان و توصیفاتش با تصوری که برا میسازه برام خیلی قشنگ و رویاییه💚

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    چه رویای قشنگی و چقدر خوب که تونستم اون حس رو برات تداعی کنم

    ۸ ماه پیش
  • هستی

    1

    احساس میکنم مهرو بدبخت از دست این مادر شوهره هم قراره حساابی غذاب بکشه و نمی دونم چرا حس می کنم دیار قراره از مهرو مراقبت کنه

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قطعا همینطوره

    ۸ ماه پیش
  • Ray

    2

    از مادر شوهره خوشم نیومد امیدوارم که دخترمو بدوسته 😭

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۸ ماه پیش
  • برکه

    1

    وای وای اشرف خان بیوفتی دستم قیمه قیمه تحویلت میگیرن مرتیکه دبه

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🙄🫰 فکر کنم گل گاو زبون اثر نکرده قرص آرامش بخش بخور 😂

    ۸ ماه پیش
  • برکه

    0

    دیگ فایده نداره باید سرم بزنم 😂

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۸ ماه پیش
  • Zahra

    0

    امید ندارم اینجا هم با مهرو خوب باشن چون موقع نشان کردنش لابد رفتار اشرف خان با مهرو رو هم دیدن افسوس

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    باشه اگه دیار بخواد می‌تونه همه چی رو برعکس کنه

    ۸ ماه پیش
  • پونه

    1

    شخصیت مهرو خیلی جالب به قلم کشیده شده. انگار دوتا ساید داره، دختری کم رو و آسیب پذیر که بی احترامی میبینه و سکوت میکنه در برابر حرفا و آسیب های دیگران، و از طرف دیگه روحیه سرکش و شجاعی داره که نمیخواد اینو قبول کنه! باید ببینیم کدوم ساید در نهایت برنده میشه.

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دقیقا آفرین به نکته سنجی چیزی که واقعا می‌خواستم ببینم همین بود 👏

    ۸ ماه پیش
  • معصومه

    3

    بوی مادر شوهر بازی میاد،این فخری از این مادر شوهرا که خون عروس رو میکنن تو شیشه نباشه یه وقت؟هر چند که بعیده همچین نباشه.داشتم فکر میکردم وقتی پدر مهرو هیچ ارزشی برای دخترش قائل نشد و اینطوری فرستادش خونه شوهر، از خانواده دیار چه انتظاری میشه داشت. فقط امیدوارم دیار مرد خوبی باشه

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قول میدم دیار پسر خوبی باشه

    ۸ ماه پیش
  • سرو

    2

    چهره ی دیار دیدن داره وقتی مهرو را ببینه

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره

    ۸ ماه پیش
  • سرو

    1

    دلم برای مهرو میسوزه چه غم انگیز حنابندون رو توصیف کرد اشکم رو درآورد

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ای جانم 🤧

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️