دوست داشتی؟
رمان عاشقانه ترین دروغ اثر صنم احمدی

رمان عاشقانه ترین دروغ

  • زبان فارسی
  • 69.3K 👁
  • 74 ❤️
  • 83 💬

خلاصه رمان عاشقانه عاشقانه ترین دروغ

داستان من شاید داستان خیلیا باشه ، کسایی از همین جامعه … کسایی که عاشقن ولی با باور نداشتنه عشقشون و بی اعتمادیشون زندگیشون از هم میپاشه … این داستان از زبون یه پسره که پزشکه ولی عشق و باور نداره و معتقده عاشق نمیشه ، تا اینکه بالاخره اونم عاشق یه دختر میشه یه دختر که زیباییش آدمو مجذوب می کنه ، اما اون دختر یه تله س و پسره اینو نمیدونه تا اینکه ...

قسمتی از متن رمان عاشقانه ترین دروغ

-ببند بهراد من کلا با جنسه مخالف حال نمی کنم داداش.
نیما با شیطتنت گفت:
-جنس مخالف به این خوبی. به این ماهی به این لطیفی
بهراد:اوی زن منو از اینایی که داری میگی حذف کنا
نیما: کی به زن کچل تو کار داره؟
نیما با تارا آشنا بود و چون تو یه دانشکده بودن باهم حسابی صمیمی بودن.
بهراد گوششو پیچوندو گفت:
-اگه الان اینجا بود حالیت می کرد
فرید:نیما دور زن منم خط میکشیا
همه باهم گفتیم:
-زنت؟
- نه منه؟ تا الان که داشتی زار میزدی نامزد داره
فرید:خب به کمکه شما دوستانه عزیز متوجه اشتباهم شدم
و بعد یه لبخند پت و پهن نشون ما 3تا داد
ماهم نه گذاشتیم نه برداشتیم تا پایین دنبالش کردیم. پایین که رسیدیم چون خسته بودیم زود از هم خداحافطی کردیمو رفتیم سمت خونه هامون.ترافیک نبود و زود رسیدم.ماشین و تو پارکینگ زدمو رفتم بالا. بعد از اینکه لباسمو عوض کردم خوابیدم رو تختم با فکره امشب لب خندی زدمو خوابیدم.
صبح ساعت 9 بیدار شدم چون امروز جمعه بود مطب تعطیل بود. ولی یه سر باید می رفتم بیمارستان. صبحانه ای خوردمو اول رفتم باشگاه. ساعت 11 از باشگاه برگشتم.یه دوش گرفتم و حاضر شدم که برم بیمارستان. همیشه سعی می کردم برای سرکار از کت شلوار استفاده کنم. هم رسمی تر بود هم بیشتر بهم میومد.
پس یه کت شلوار مشکی پوشیدم با یه پیراهن مردونه سفید و کروات مشکی.
سریع سمت بیمارستان رفتم. از در بیمارستان که وارد میشیا انگار وارد سالن مد شدی. هزار بار این پرستارارو دعوا کردم که کمتر آرایش کنین بابا. ولی کیه که گوش بده. همچین عشوه میان و کار می کنن هر کی ندونه فکر می کنه فیلم برداریی چیزیه.
سمت اتاقم می رفتم که صدای مهسا رو شنیدم. اووفی کردمو ایستادم. مهسا پزشک بود. هم دانشگاهی بودیم.
دختر خانومیم بود من به عنوان دوست باهاش صمیمی بودم. ولی فقط دوست! اما انگاری مهسا واسه خودش چیزه دیگه ای تصور کرده بود.
چون دیروز بهم پیشنهاد دوستی داد. از این دخترایی که خودشونو سبک می کنن حالم بهم می خوره دختر باید یکم ناز داشته باشه یکم غرور یعنی چی؟
مهسا:فرحان؟
-سلام بگو کار دارم.
مهسا:راجع به پیشنهاد دیروزم....
فکر کردم می خواد معذرت خواهی کنه واسه همین با اشتیاق گفتم:
-خب؟
مهسا آب دهنشو قورت داد و گفت:
مهسا:خب نظرت چیه؟
چشام اندازه نعلبکی گشاد شد و بدون اینکه جوابی بهش بدم با یدونه از اخمای معروفم تنهاش گذاشتم.
کاره زیادی نداشتم.فقط سر زدن به چند تا از مریضا بود که اونم خیلی سریع انجام دادم.
فریدم تو همین بیمارستان منتهی جمعه ها نمیومد. مطبشم تو همون ساختمان پزشکانی بود که من بودم.
کارم که تموم شود یه زنگ به فرید زدم.
-سلام
با صدای خواب آلود گفت:
فرید: هووم؟ بنال
-نکبت خوابی هنوز؟ پاشو لنگ ظهره.
فرید: بابا من تا بچه بودم فکر می کردم اسمم ظهرس بسکه تو و مامانم می گفتین پاشو ظهره.
تک خنده ای زدمو همون جور که سوار ماشین می شودم گفتم:
- به من چه گفتم می خوای بری پیش مهتا خانومت قیافت چپ و چوله نباشه. بگیر بخواب
داشتم قطع می کردم که یهو صدای گورومپی از پشت خط اومد و بعدم صدای داد فرید
-فرید چی شدی؟
فرید(بعد از کمی تاخیر): خب احمق آدم خبر به این مهمی و این جوری یاد آوری می کنه
با خنده گفتم: چه می دونستم تو انقدر هولی.
فرید:خفه هول بودنه تورم میبینیم.
خنده ی تخسی کردمو گفتم پشت گوشتو دیدی عاشقی منم دیدی.
فرید: آره میبینیم حالا.
-فرید داری زیادی زر می زنی. پاشو گمشو یه زنگ به اون بخت برگشته ای که می خواد زنت بشه بزن. بعدم با بچه ها قرار بذاز بریم پاتوق.
فرید:باشه. می گم فرحان داداش واسم دعا کنا.
دلم یجوری شد. فرید از داداشم بهم نزدیک تر بود. اینبار خنده ی مردونه ای کردمو گفتم:
-پشتتم داداش برو از هیچی نترس. امیدت به خدا باشه. کسیم نمیتونه به تو نه بگه آقا فرید.فعلا.
فرید:نوکرتم داداش. میبینمت.فعلا
و بعد قطع کردم. ناها رفتم خونه مامان اینا.کسی اونجا نبود واسه همین با خیال راحت یه ناهاره خوشمزه خوردمو
بعذ از مدت ها تو اتاقه خودم خوابیدم.
با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم. بهراد بود.
-جونم داداش؟ سلام
بهراد: سلام فرحان پاشو بیا پاتوق. این فرید جواب نگرفته داره همرو می خوره انقدر عصبیه.
خنده ای کردمو گفتم اومدم.
یکم بعد پیش فرید اینا بودم.
-سلام


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عاشقانه ترین دروغ
  • زری

    0

    اخرش خیلی چرت بود ولب درکل رمان خوبی بود

    ۲ ماه پیش
  • K.rz

    0

    اخرش اصلا خوب نبود...

    ۳ ماه پیش
  • Pari

    0

    اسم رمان های دیگر نویسنده چیه

    ۴ ماه پیش
  • آرام نوازنده

    2

    آخرش خیلی الکی تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان خیلی جذابی بود

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    1

    قشنگ شروع شد ولی میتونست بهتر تموم شه!

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    0

    خوب شروع شد ولی میتونست خیلی بهتر از اینا تموم شه.بازم دست نویسنده درد نکنه

    ۴ ماه پیش
  • باران

    0

    خیلی بد بود 🤦 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • آنیسا

    0

    عالی بود خیلی دوسش داشتم با اینکه غلط املایی داشت ولی عاشق داستانش شدم ای کاش ادامه داشت فقط تو سه. چهار ساعت شایدم کمتر تمومش کردم فوق العاده بود🩷🫠مرسی از سازندش🩷🩷🩷

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    شمایب که اسمتونم فوضول محلست و واقعا خیلیم بهتون میاد اول اینکه شما اعتماد به سقفتون واقعا بالاست دومم اینکه شما مگه چهره ی بقیه رو دیدین که از پشت چت به اون فرد میگی چهرت زشته یا چشات به صورتت نمیاد واقعا درکت نمیکنم😶

    ۶ ماه پیش
  • fatemeh

    1

    واقعا رمان قشنگی بود و من دوسش داشتم میتونست آخر قشنگتر و طولانی تر تموم شه ولی خب در کل خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • ارام

    1

    بد نبود اما میتونست بهتر باشه وداستانش برای منی که رمان زیاد خوندم زیادی قابل حدس بود و اخرش هم خیلی خلاصه تمون شد

    ۹ ماه پیش
  • Arefe

    0

    دقیقا قابل حدس بود

    ۶ ماه پیش
  • Arefe

    0

    قشنگ بود ولی اینکه خواستن کرشمه رو طوری کتک بزنن ک طبیعی جلوه کنه ولی باعث شدن کلیه دختره از بین بره غیرمنطقی بود و دختره هم خیلی گریه میکرد

    ۶ ماه پیش
  • سوزی

    0

    خوب بود بنظرم

    ۶ ماه پیش
  • Majhool

    0

    داستان خوبی بود ولی اولا میتونست جذابیت بیشتری داشته باشه و دوما اینکه کاش نویسنده سعی می کرد آخرشو طولانی تر و داستان و کشش بده که نداد متأسفانه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!