دوست داشتی؟
رمان چشمهایت اثر کیاندخت ۷۰

رمان چشمهایت

  • زبان فارسی
  • 69K 👁
  • 36 ❤️
  • 16 💬

خلاصه رمان :

مهرآسا پرتو ناخواسته به خاطر یک حماقت وارد یک باند دزدی میشه و تبدیل به یک دزد حرفه ایی میشه… ترازویی به وجود می آید که یک کفه ی آن عشق و کفه ی دیگر آن رفاقت است… کدام یک سنگین تر است؟!

قسمتی از متن رمان چشمهایت

- خبر دارم کافه‌تون رو تعطیل کردن خانومِ سلطانی...
با شنیدن حرفش، رگِ تعصبم بیدار می‌شود و لرزان می‌گویم:
- تعطیل نکردن، تعطیل کردیم!
می‌خندد و عجیب است به‌جای آن‌که عصبی شوم، گوش به صدایش می‌سپارم. یک نوای خاصی دارد؛ مثلِ بارانی که در سکوت روی پنجره‌ی خانه می‌کوبد و هم‌زمان رعد و برقی بنگ خودش را میانِ آرامشِ آدم می‌پراند و قلب را وادار به گرومپ گرومپ کوبیدن می‌کند... آرام اما دلهره‌آور!
- درسته.
دست مابینِ ابروهایم می‌کشم و غرولند می‌کنم:
- پس چی میگین وقتی می‌دونید کافه تعطیله؟
گویا قصدِ صلح دارد که لحنش آرام‌تر می‌شود:
- گوش کنید خانومِ سلطانی؛ دو روز دیگه تولدِ عزیزترین شخصِ زندگیمه، کسی که حاضرم جونم رو واسه‌ش بدم.
عزیزترین شخصِ زندگیِ این آدمِ خوش‌صدا!
من هم دست از وحشی‌گری بر می‌دارم:
- چه کمکی از دست من بر میاد؟
و جواب می‌دهد:
- می‌خوام دوستاش بیان کافه‌ی شما و واسه‌ش جشن بگیرن.
قبل از این‌که چیزی بگویم، اضافه می‌کند:
- شده اون کافه رو واسه یه روز باز کنید، هر چقدر پول بخواید بهتون میدم‌.
از پیشنهادش دوباره ابروهایم بازی‌گوشی می‌کنند و کنارِ هم می‌روند:
- نمی‌شه یعنی نمی‌شه. این‌همه کافه و رستوران توی ماکو ریخته، یکی از اونا رو رزرو کنید!
می‌خواهم تماس را قطع کنم که دوباره مانع می‌شود. گویا صدایش مسخ کننده است:
- ایده‌های دیزاینرتون بهتر از همه‌ست. عزیزترین شخصِ من خودش نمی‌تونه توی اون تولد شرکت کنه و این تنها کاریه که از دستم بر میاد. می‌فهمید دیگه؟
جوری حرفِ آخرش بوی تهدید می‌دهد که واقعاً نمی‌توانم بگویم؛ «نه، نمی‌فهمم.» لب‌هایم به سمتی کج می‌شوند و می‌پرسم:
- واسه ساعت چند می‌خواید رزرو کنید؟
برای پاسخ دادن دست‌دست می‌کند و اما بعدش یک کلمه می‌گوید:
- پنجِ عصر. روزتون به‌خیر.
دیگر صدایی نمی‌آید و وقتی به اسکرین نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که در نهایتِ بی‌ادبی تماس را قطع کرده است! من که قبول نکرده بودم، فقط می‌خواستم زمان‌اش را بدانم و با آذر در میان بگذارم‌اش!
دستم روی شماره‌اش می‌لغزد و می‌خواهم بگویم فعلاً روی ما حساب باز نکند اما پشیمان می‌شوم و دست عقب می‌کشم. موبایل را زیرِ چانه می‌زنم و متفکر در اتاقِ کوچک‌مان جهان‌گردی می‌کنم‌. این مردکِ پرروی طلبکار که انگار پول خونِ پدرش را از همه به ارث دارد دیگر از کجا پیدایش شده بود؟! صدایش، تحکم کلامش و دل‌تنگی‌ام برای کافه‌ی کوچک‌مان، وسوسه‌ام می‌کرد که پیشنهادش را قبول کنم. می‌دانم اگر من بگویم، عمه آذر هم نه نمی‌آورد. بهتر است تا شب فکر کنم و بعد با او در میان‌اش بگذارم.
***
از صبح که با صدای داد و بی‌‌دادهای آتا از خواب پریده‌ام و هیچ چیزی کوفت نکرده‌ام. انتظار دارم زبان بسته با قار و قور کردن‌اش اعلام حضور نکند؟!
نگاهِ خصمانه‌اش را سمتِ من که گوشه‌ای کِز کرده‌ام سوق می‌دهد و بیش‌تر پوستِ کنار ناخن‌هایم را می‌کَنَم.
- اَفرا...
می‌دانم می‌خواهد چه چیزی را برای بارِ هزارم مکرر شود و خودم پیش‌دستی می‌کنم:
- آتا به جونِ خودت قسم کارِ من نیست! چرا باور نمی‌کنی؟
ماه‌بانو که تازه دیشب کمی از اخم‌هایش باز شده بود، رو ترش می‌کند و غر می‌زند:
- اینا قوم‌الظالمین اوشاق جان «بچه جان». مگه کسی رو باور می‌کنن؟!
دوباره میگرن‌ام شدت گرفته و هیچ‌چیزی برایم مهم نیست جز خودِ لاکردارش.
آتا عصبی زیرِ لب چیزی می‌گوید و شقیقه‌هایم را ماساژ می‌دهم. ماه‌بانو جلوتر می‌آید و می‌گوید:
- یاخجیسان؟ «خوبی»
چرا خوب نباشم با این حال و اوضاعی که آتا برایمان ساخته است؟
آتا اهمیتی به حالِ بدم نمی‌دهد و به قول خودش همه‌ی این‌ها فیلم و سریال‌اند:
- پس آب شدن و رفتن توی زمین؟
می‌دانم مدارک و اسنادش کجااَند و اما جرئت گفتنِ فرضیه‌ام را ندارم. روی توسلی جان‌اش زیادی تعصب دارد و کیست که بتواند به او خورده بگیرد، ولی من که می‌دانم کارِ خودِ بشکه‌قیرش است.
لب و لوچه‌ام را آویزان می‌کنم و در حالی که رویِ عضلات خواب رفته‌ام می‌ایستم، حرفم را در لفافه می‌پیچم:
- یه سر برید میدون، شاید دیروز قاطیِ مدارکای تره‌بار، بردیدشون اون‌جا؟
منتظر جوابش نمی‌مانم و دل‌خور به اتاقم می‌روم. روده‌هایم هم آرام و دل‌خور گوشه‌ای نشسته‌اند و بهانه نمی‌گیرند. می‌دانند وقتی دل‌خور باشم زیاد جلوی چشم آتا نمی‌روم و وادار به رفتن‌ام نمی‌کنند.
موهای بلند و بافته شده‌‌ی جلوی سرم را باز می‌کنم و وقتی مطمئن می‌شوم که فر شده‌اند، در صورتم می‌اندازم‌شان. از کیف خاکستری‌ام مسکنی بر می‌دارم و بدون آب قورت‌اش می‌دهم. کمی سرِ دلم سنگین می‌شود و بی‌حال رویِ صندلی می‌نشینم. این هم از عوارضِ روزی یک‌بار در سال صبحانه نخوردن است دیگر! چشم‌هایم را می‌بندم و بعد از نفسِ عمیقی از روی صندلی بلند می‌شوم. خیلی طول نمی‌کشد تا شلوار بگ استایل و مانتوی کوتاهم را بپوشم و آماده شوم. ضد آفتاب رنگی‌ام را به صورتم می‌زنم و دستم سمتِ خطِ چشمم می‌رود. برای کشیدن یک خطِ مرتب و قشنگ وسوسه می‌شوم و اما وهمِ آتا برایم اخم می‌کند. بنده خدا حق دارد، چشم‌هایم اندازه‌ی کافی کشیده و بادامی‌طور هستند دیگر خط چشم زیادی آرایشم را غلیظ نشان می‌دهد. بی‌خیال می‌شوم و به زدنِ یک برق لب کفایت می‌کنم. شالم را روی سرم می‌اندازم و از اتاق بیرون می‌زنم که آتا با دیدنم رو ترش می‌کند:
- کجا به سلامتی؟!
در حالی که محتوایِ کیفم را چک می‌کنم، جوابش را می‌دهم:
- الآن عمه آذر میاد دنبالم یه سر بریم خرید.
کمی از اخمش را کم می‌کند و دیگر چیزی نمی‌گوید. می‌دانم اگر بگوییم قرار است برای یک روز کافه را باز کنیم از آن گیرهای سه‌پیچش می‌دهد و مو به سرم نمی‌گذارد. خدا کند فردا تا شب میدان باشد تا بتوانم به کارم برسم. عجیب است که چرا مسخ شده‌ام. تا دیروز در خیالم اگر کسی از من می‌خواست برای یک‌بار دیگر کافه را باز کنم هیچ‌جوره قبول نمی‌کردم.
و اما امروز می‌خواستم آتا را بپیچانم و کافه را باز کنم! شانه‌ای بالا می‌پرانم و به محضِ دیدنِ ماشینِ آقا که وارد پیچ کوچه می‌شود، به سمتش پا تند می‌کنم. سوار می‌شوم و کیفم را عقبِ ماشین می‌اندازم و سلام و احوال‌پرسیِ گرمی هم با آذر دارم. همان‌طور که دوباره عینک دودی‌اش را روی چشم می‌کشد، پیچِ کوچه را دور می‌زند و عقب‌گرد می‌کند. من هم دوباره کیفم را از عقب بر می‌دارم و عینک دودی‌ام را از آن بر می‌دارم. آن را به چشم می‌زنم و در حالی که یکی از آدامس‌های نعنایی‌ام را می‌جوم، می‌گویم:
- یه دقیقه دیرتر اومده بودی آتا سرم رو می‌خورد.
می‌خندد و دست روی لب‌هایش می‌کشد:
- باز پادگان نظامی راه انداخته بود؟
خوب است خودش قارداش‌اش را می‌شناسد و لازم نیست برایش چند خط توضیح بدهم! به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهم و بحث را عوض می‌کند:
- ماجرای باز کردن کافه چیه؟ باز توبه‌ت شد توبه‌ی گرگ؟!
این‌بار وقتش رسیده است من به حرفش بخندم و گونه‌های برجسته‌اش را نیشگون بگیرم. می‌ترسم این توبه‌های گرگی‌وارم آخر کار دستم بدهند و به مرگم برسانند:
- گیر نده. این سفارش هم پولش خوبه و هم بعدِ مدتی از کسلی در میایم.
بحث پول و حوصله را میان کشیدم چون خودم هم دلیل قبول کردنِ پیشنهادِ آن مردتیکه را نمی‌دانم. از بعدِ آن ماجرای لعنتی، حوصله‌ی دردسرِ جدید را ندارم و محتاطانه‌تر عمل می‌کنم.
با صدایش به خودم می‌آیم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان چشمهایت

  • jojo

    0

    رمان خوبی بود حق معراج عدام بود حق افراوشاهانم یه زندگی آروم

    ۲ ماه پیش
  • افرا

    3

    سلام وقت بخیر. من این رمانو سالها پیش خوندم و وقتی اسمشو دیدم دلم خواست دوباره بخونم ولی الان که دانلود کردم اسم یه کتاب دیگه میاره میشه بپرسم چرا اینجوریه و اگه ممکنه درستش کنین ممنون

    ۱ سال پیش
  • یه

    1

    برای منم همین طوره کسی می دونه چرا اینطوره

    ۱ سال پیش
  • کیمیا

    0

    خدایی چرا آخرش اینطور تموم شد. نه تکلیف رهان معلوم شد، نه اینکه خانواده هاشون یا محمد چیکار میکنن:////

    ۳ سال پیش
  • Sans

    0

    رمان جالبی بود، وبسیار قشنگ، ولی یه سری نکته های ریزی مشکل داشت، چرا زندگی رهان اینقد سخت و جانسوز بود و میشد کمی از دردض کم کرد که لاقل خواننده گریه نکن مث من😂و میشد زندگی کیان و مهراسا رو ادامع داد

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب بود اینکه پای اشتباهاتت وایستی و قوی باشی اما یکم غیر منطقی بود

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    من دو قسمتشو خوندم اصلا هیجان نداره که بکشوندتت برا ادامه داستان

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    0

    سلام خوب بود ارزش خوندن داشت. ولی جاداشت زندگی کیان ومهرآسا رو ادامه بده..💞🌷

    ۳ سال پیش
  • تیسراتیل

    0

    بدک نبود،میتونست بهتر و جذابتر باشه اصلا هیچ هیجانی نداشت! سر و ته رمان فقط چشای خوشکل مهرا و موهای خوش بوشه😂🤦🏼 ♀️نویسنده میتونست عشق و رفاقت رو قشنگتر نشون بده،ولی بازم ممنون

    ۴ سال پیش
  • ماریا

    1

    خسته نباشی نویسنده عزیز بسیار عالی بود ممنون پیشنهاد میکنم بخوانید

    ۴ سال پیش
  • ثنا

    2

    رمان قشنگی بود ولی پر از غم و غصه ، طفلک یه روز خوش ندید ، کیان هم که زده بود رو دست هرچی احمقه خاک بر سرش ، این وسط رهان بدبخت ناکام موند از عشق ، در کل زندگی قشنگی نشد مخصوصا اخرا با اون حماقتا

    ۴ سال پیش
  • رمان باز

    2

    عالی ارزش خوندن رو داره.باتشکر

    ۴ سال پیش
  • رویا

    1

    رمان قشنگی بود

    ۵ سال پیش
  • ۰۰۰

    1

    رمان جذابی بودسپاس ازنویسنده

    ۵ سال پیش
  • دخی بی احساس

    4

    مزخرفففففف من خلاصه رو خوندم پشیمون شدم عشق و رفاقت کدام یک سنگین تر است زرتتتتتتتت فدای اون کتابی گفتنت مولانااااا😤😤😤

    ۶ سال پیش
  • سپیده

    5

    قشنگ بود

    ۶ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️