خلاصه رمان عاشقانه دشمن بی نقص
هیچوقت به اونیکه میبینی باور نداشته باش همیشه واقعیت ناشی از حقیقت نیست توی ذهن همه ی ما یه رازایی هست ... یه رازایی که هیچ کس ازش خبرنداره.... آره درسته عین همون چیزایی که توی ذهنته و فقط خودت ازشون باخبری... گاهی هم یه دشمنایی هستن به اسم خانواده که میفتن به جونتو ذره ذره وجودتو میخورن... جوری که مثل پرنسس بزرگت کنن و در اصل اخرش میخوان نقشه ی نابودیتو بکشن.... اما چرا ...؟ که حین این که دوستت داره ،واسه نابودی تو نقشه میکشه!؟ من پرستارم : دختری که با زورگویی های عموش بزرگ شده ...و برای رسیدن به اهدافش میجنگه .... دختری که همیشه جسوره و هیچکس و هیچ چیز نمیتونه مانع لبخندش بشه.... من همونیم که فکر میکنن آبروی خانواده رو میبره .... اما همونجور که گفتم واقعیت،حقیقت نیست.... یه شک هایی این بین وجود داره .... یه رازایی که بعد ۲۵ سال پرده ازش برداشته شده و قراه خیلی چیزارو معلوم کنه....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 82
از سوختگی کمرم بدنم داغ شده بود ....احساس تب شدید داشتم .... مگه میشد ادم این همه شکنجه بشه اما سر پا بمونه ... بخاطر دخترکم قوی موندم ... درد دارم ،حالم خوب نیست ...اما میترسم چشم روچشم بزارم و دخترم از جلوی چشمام دور بشه .... زندگی چه تاوان سختی از من گرفت ... هر کدوم از عزیزام یه گوشه افت...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 81
بعد از دوساعت بلاخره رسیدیم ...چشمام بسته بود و جایی و نمیدیدم ..... اما عطرش یادمه ....زنی که شعله انتقام تو دلش روشن شده بود و میدونستم زهری که به فرهاد ریخته بود کمش بود ...... _ایناز _اخ اخ معلومه که خوب منو میشناسی ....چند سال نبودم اما الان دیگه کارت تمومه ،پشیمونت میکنم از اینکه منو او...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 80
طاقت نیوردم تو خیابونا تا صب پرسه زدم .... فرهاد دنبالم ....مانی و برسامم جاهای دیگه رو میگشتن .... جوری سرگردونم که دیگه حالم دست خودم نیست ... مثل روانیا داد میزنم ... میترسم بلایی که سر الیسا اوردن سر پناه منم بیارن .... اخ خدا چه میکنی با من ؟چ کردی با من... رنگ و روی سفیدم و حال نزارم ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 79
فردا قبل از این که پناه و فرهاد بیدار بشن از خونه زدم بیرون .... یه حس بد و خوبی داشتم ... اما پشیمون نبودم .... به فرهاد پیام دادم ،پناه و خودش به مدرسه ببره ... در خونه رو باز کردم ...برسامو با چشمای قرمز که روی صندلی نشسته بود پیدا کردم ... _هوا سرده ،حداقل یه چیزی مینداختی روت .... _نگر...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
این رمان به اتمام رسیده است و به درخواست نویسنده به علت (چاپ یا ویرایش) تا اطلاع ثانوی امکان مطالعه آن وجود ندارد
اسرا
0سلام فاطمه خانم تصویرپروفایل عوض کردی امیدوارم نویدرمان جدیدباشه
۲ سال پیشsalomeh
در پارت 821سلام خانم سیاوشی. لطفاً اگه میشه تو قسمت آفلاین بذارید رمان رو ، من نتونستم کامل بخونم و کلا 50 پارت خوندم و خیلی ناراحتم . نمیتونم نظری راجب پایان داستان بدم ولی تا اونجایی که خوندم عالی بود.
۳ سال پیشsalomeh
1سلام خانم سیاوشی. کاش می زاشتین کسایی مثل من که نتونستم رمان رو کامل بخونن فرصتی داشته باشن. در کل که من تا پارت ۵۰ خوندم و نمیتونم نظری بدم فقط تا اونجایی که خوندم عالی بود.
۳ سال پیشاسرا
1اگه رمان دیگه نوشتیدتواین برنامه بذاریدخانم سیاوشی
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم وقت کنم حتما رمان جدید مینویسم 😍لطفا پیج منو تو اینستا فالو کنین
۳ سال پیشزهره
در پارت 10هنوزنخوندمش. چرابازنمیشه🙄🤔
۳ سال پیشسوسن
در پارت 821سلام عزیزم بسیار عالی ولی کاش فرهاد نمیمرد کلا تلخ بودن آخر رمان و دوست ندارم چون چند روزی ناراحتم و ذهنم درگیره در کل رمان خوبی بود 🥺👌
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیز دلمم🥹
۳ سال پیشهانا
در پارت 820من دو روز شروع کردم ب خوندن رمان الان تمومش کردم خسته نباشید خوب بود فقط کاش یکم بیشتر ب جزییات میپرداختی واز احساساتشونو بیشتر مینوشتی
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم ویراستاری کنم حتما اضافه میکنم
۳ سال پیشهانا
در پارت 820آهنگ انتخابیت خیلی قشنگ بود ممنون
۳ سال پیشهانا
0من دو روز شروع کردم ب خوندن رمان امروز تمومش کردم خوب بود کاش یکم بیشتر از جزییات میگفتید
۳ سال پیشفری
در پارت 821درسته قشنگتره ولی باید نظر خاننده هم در نظر میگرفتین من الان دردشو با تمام وجود حس میکنم مخصوصا اگر عاشق و معشوق باشیدای کاش فرهاد نمیمرد
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💔💔فرهادم مثل کامیار شد .اونایی که ماه قلب من رو خوندن میدونن
۳ سال پیشنیایش
در پارت 820اما کامیار نقش فرعی بود. تو اون رمان زوج رمان بهم رسیدن اینجا نقش اصلی مرد😔
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم کلا دوسداشتم یه سبک متفاوت با اون رمانم باشه .خودم زیاد فک کردم در مورد برسام و فرهاد
۳ سال پیشفری
در پارت 820ای کاش بجای فرهاد برسام فوت میشد حق ستوده نبود بعد از اون همه سختی بازم غم داشته باشه این یه رمان امادردی که ستوده کشید من دارم واقعی رو میکشم منم همسرم رو از دست دادم ای کاش فرهادنمیمرد قلبم فشرده شد
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیز دلم 😭خدا رحمتشون کنه .ایشالله از این بعد خوشبخت و شاد باشی گلم 💖
۳ سال پیشمهم نیست
در پارت 820دوست داشتم بگم چرا نویسنده جان اینطوری رمان تموم کردی اما زندگی واقعی هم همیشه خوب تموم نمیشه،فقط خیلی دلم گرفت😢😥، آهنگ کاملا هماهنگه😢 خلاصه مرسی نویسنده جان خسته نباشی منتظر رمان بعدیتم.🌹🌹
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💚💖🥹🥹🥹
۳ سال پیشاسرا
در پارت 820این نظرقبل داده بودم الان دیدم ثبت نشده(آهنگ بی نظیرهمخونی داره باکل رمان)امیدوارم رمان بعدی
۳ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۳ سال پیشصدف
در پارت 810ای مانی نامرد و عوضی🤬🤬واقعا که دشمن بی نقص بود🥺بهترین پایان رو داشت کتابت فاطمه جونم🥰🥰
۳ سال پیش

فاطمه
در پارت 780خیلی رمان قشنگی است