دوست داشتی؟
رمان دشمن بی نقص اثر فاطمه سیاوشی

رمان دشمن بی نقص

  • زبان فارسی
  • 315K 👁
  • 479 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دشمن بی نقص

هیچوقت به اونیکه میبینی باور نداشته باش همیشه واقعیت ناشی از حقیقت نیست توی ذهن همه ی ما یه رازایی هست ... یه رازایی که هیچ کس ازش خبرنداره.... آره درسته عین همون چیزایی که توی ذهنته و فقط خودت ازشون باخبری... گاهی هم یه دشمنایی هستن به اسم خانواده که میفتن به جونتو ذره ذره وجودتو میخورن... جوری که مثل پرنسس بزرگت کنن و در اصل اخرش میخوان نقشه ی نابودیتو بکشن.... اما چرا ...؟ که حین این که دوستت داره ،واسه نابودی تو نقشه میکشه!؟ من پرستارم : دختری که با زورگویی های عموش بزرگ شده ...و برای رسیدن به اهدافش میجنگه .... دختری که همیشه جسوره و هیچکس و هیچ چیز نمیتونه مانع لبخندش بشه.... من همونیم که فکر میکنن آبروی خانواده رو میبره .... اما همونجور که گفتم واقعیت،حقیقت نیست.... یه شک هایی این بین وجود داره .... یه رازایی که بعد ۲۵ سال پرده ازش برداشته شده و قراه خیلی چیزارو معلوم کنه....

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

دستان مهربانش را یکبار دیگر روی صورتم کشید و پیشانی ام را بوسید .دستانم را دور پهلوهایش گذاشتم و بوی زعفران خوش عطرش را درون ریه فرستادم ...
بعد از گذروندن دوسال طرح پرستاری ام به تهران برگشتم و اول از همه پیش بی بی مریم امدم .
_دلم براتون تنگ شده بود بی بی ...
چایی خوشرنگی با عطر دل انگیر هل و دارچین روبه رویم گذاشت .
_ماهم دلتنگت بودیم دخترم ...
_چه خبر بی بی همه خوبن ؟
_ساره حامله اس ،احمدم برگشت انگلیس
با خوشهالی گفتم :واقعا بی بی ساره حامله اس
_اره دخترم ،دلش خیلی برات تنگ شده پنج ماه میشه رفتی و یه خبر از خواهرت نگرفتی
دفعه اخری که امدم به خانواده ام سر زدم و ان اتفاقها افتاد بدون این که زنگی بزنم به خوابگاه که در یکی از شهرهای شمالی کشور و منظره خوش اب و هوایی بود برگشتم ....روحیه مناسبی نداشتم وشاید به خودم حق میدادم که هیچ تماسی نگیرم ...
_بی بی تو که از همه چیز خبر داری
_گذشته ها گذشته ستوده ،ببخش مادر 
با نگاهی کلافه بحثو عوض کردم .
_مادرم منتظر بی بی من برم بالا 
_برو عزیزم 
وسایلم را برداشتم واز پله ها بالا رفتم.امارت دوطبقه ایی که عزیز طبقه اول و ما طبقه دوم زندگی میکنیم .
گوشه پله نشستم و سرمو روی زانوانم گذاشتم و از ته اعماقم نفسی عمیق کشیدم ....بعد از پنج ماه روی روبه رو شدن با مادر را ندارم ،بیخبر امدم و حالا نمیدانستم عکس العملش در مقابل ستوده سرکش چیست .
کمی که ارامشم را بدست اوردم ،بلند شدم و از باقی پله ها بالا رفتم‌.
مقابل در ایستادم و با دوتقه به در زدن پایان دادم ‌.
صدای خوابالود مادرم از پشت دراتاقش امد .
_بی بی شمایین؟
سکوت کردم ،چرا نمیگفتم که منم ......
بعد از مکث کوتاهی درو باز کرد وبا دستش چشمانش را مالید ،شاید فکر میکرد که اشتباه دیده است...
_ستوده ....ستوده تویی عزیز دلم ؟
با بغض سرم را بالا پایین کردم و تو اغوشش رفتم .محکم در اغوشش فشردم و من عطر مادرم را درون ریه فرستادم .چقدر دلتنگ بودم ،دلتنگ این اغوش ...من این عطر بهشتی اش راتا ابد دوست دارم ...
_ستوده نگفتی مادرت داغون میشه ،چرا یه زنگ نزدی مادر 
با بغض نالیدم :نتونستم، به ارامش احتیاج داشتم 
نگاهش کردم و ترعه موهای کنار شقیقه اش که سفید شده بود را بوسیدم .
انقدر ذوق زده بود که همش قربان صدقه ام میرفت و ناراحت از این که از دفعه پیش خیلی لاغر تر شدم با شوق گفت:ستوده چی دوست داری بگم مرجان برات درست کنه؟
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
_فسنجون 
_زنگ بزنم ساره ام بیاد؟
_نه لطفا زنگ نزن مامان 
رفتم داخل اتاقم همه چیز مثل قبل مرتب سرجایش بود .روی تختم دراز کشیدم و به خواب عمیقی رفتم .بیدارکه شدم مامانم پایین تختم نشسته بود و همونطور نشسته کنار من خوابش رفته بود .
با لبخند نگاهش کردم ،طولی نکشید که بیدار شد .باهول از جایش بلند شد و گفت :برم ببینم مرجان چیکار فسنجون کرده دفعه قبلی یادش رفته بود پیاز رنده کنه بریزه داخل فسنجون تموم گردوها بوی خامی میدادن....
خندیدمو گفتم:بنده خدا دیگه سنی ازش گذشته مامان
با مکث چینی به چشمش دادو گفت : 
_ستوده عزیزم به دیدن پدرت میری؟
حتی او لیاقت واژه پدر را نداشت با بدجنسی گفتم:نکنه بخشیدیش؟ 
_ستوده دیگه گذشته ،پنج ماه گذشته ....
_ولی من خیانتی که به تو کردو هیچ وقت نمیبخشم ،برای این که ایندمو نابود کرد هیچ وقت نمیبخشمش ...
_ستوده 
با نگاهی پرسشگرانه نگاهش کردم ...
_اون برگشته
_کی؟
_برسام 
برای یک لحظه قلبم از تپش ایستاد .....با بغض گفتم :برگشته؟
سرشو تکون داد و گفت:همین که تا الان پدرت زنده اس بروخداروشکر کن ......برو خداروشکر کن که الان برسام قاتل نیست .
اما من اصلا به این حرفا اهمیت ندادم ،فقط با خودم تکرار میکردم،اون برگشته .....درست موقعی که من اومدم ....
تلفن خانه به صدا در اومد ،مامان تلفن را برداشت و شروع به حرف زدن کرد ‌.
از صحبتهایش فهمیدم که ساره است ....
_داره میاد امارت ...
اصلا وقت روبه رو شدن با خواهرم را نداشتم .نه این که او گناهی داد ،فقط بخاطر اینکه عضوی از ان خانواده است .
مامان غذایم را کشید .اما من اشتهایم را از دست داده بودم ،کاش با برسام روبه رو نشم ،اصلا چرا برگشته ...مگر بعد از گرفتن بورسیه همه چیز را ول نکرد و رفت .مگر مرا صبحی که میخواستیم بریم ازمایش تنها نگذاشت؟
ساره تا من رو دید به اغوشم کشید و بوسید وگفت :سلام خانم پرستار 
با لبخندی غمگین گفتم :سلام
بارها در اغوشم کشید و از این که برگشتم احساس خوشنودی میکرد .......خوشبهالش ،که برسام مرا هر روز میبیند و افسوس که من از دیدنش محرومم ...
چقدر دلم تنگ شده واسه روزهایی که باهم قایم باشک بازی میکردیم‌....من ،برسام ،ساره و امیر علی که حال باهم ازدواج کرده بودند و صاحب بچه ‌‌....
دلم تنگه برای اون ایوون بزرگه که همه میشستیم چای میخوردیم....اما دیگه کسی زیاد حس و حال رفت و امد نداره ...واسه دزدکی ناخنک زدن به کشکای بی بی....واسه دور هم نشستن دور کرسی...واسه سماور روی تاقچه و پنجره های رنگی رنگی ....که بعد از ساخت و ساز امارت دیگه خبری از پنجره های رنگی رنگی نیست ....دیگه تاقچه ایی هم نیست که سماور روش باشه ....برسامی که انقدر همراهم بود که همه مارو به ریش هم بسته بودن ...راستی کی عاشقش شده بودم ؟شاید از همون موقعی که پدرم ازش خواست تا با من ریاضی کار کند و او جای حل معادلات ریاضی برایم از عشق مینوشت...اخ که هنوزم من اون کتاب ریاضی را دارم ....
_حواست کجاست ستوده؟
_هیچ جا عزیزکم ،واقعا نی نی داری ...؟
سرشو تکون داد که با خوشهالی دستم رو روی شکمش کشیدم ...
چینی به بینیش داد و گفت :ببین ستوده باید یه چیزی بهت بگم...
_بگو
_اما نباید اعصبانی بشی‌‌..
اهی از ته دل کشیدمو گفتم :من دیگر از چیزی اعصبانی نمیشم 
_برسام نامزد کرده ...
دنیا دور سرم تاب خورد و حال خرابم گویای ماجرا بود..
بلند شدم و بالای پشتبام رفتم همانجا که گنجه ی کبوتر هایم بود...
همان کبوتر هایی که برسام هیچوقت نزدیکشان نشد اما من با علاقه بهشون رسیدگی میکردم ...
کبوتر سفیدم را در اغوش کشیدم و بهش گفتم :دیدی نوک حنایی برسام برای همیشه ولم کردو رفت ....
دستی روی سرش کشیدم .....
یادمه مامان از این که کبوتر داشتم ناراضی بود و همش غر میزد که دختر کبوتر باز نمیشه ....
اما حالا این دختر با انواع نژاد های کبوتر اشناس ....این دختر الان کبوتر باز قهاریه....
بی بی بخاطر برگشتنم همه رو دعوت کرده بود ....و من از همین الان میدانستم پسر عمویم ونامزدش هم در این میهمانی هستن ‌.
قلبم اتش گرفته بود اما باید قوی باشم تا با این مسئله کنار بیام...دستی به موهایم کشیدم و حالا دختر۲۵ ساله ایی که چند تار موی سفید داخل موهایش خودنمایی میکرد.
بعد از ارایش ،شلوارمشکی و شومیز سفیدم را پوشیدم و موهای لخت خرماییم ام را محکم بالای سرم بستم و پاپیون سفید را دورش پیچاندم ...
پایین رفتم و به خانمی که کارهای مهمانی را انجام میداد کمک کردم .
بی بی نگاهی بهم کرد و گفت:زیبا شدی ...
لبخندی زدمو و چرخی به خودم دادم .خواستم قوی و با اقتدار به نظر برسم .
_ممنون بی بی مریم‌
زنگ خانه به صدا دراومد و مش حسین 
به طرف در رفت ...وای عمه فخری...
 طولی نکشید که وارد خانه شد، تا چشمش به من خورد ،پوزخندی زدو گفت : چطوری ستوده 
_خوبم عمه 
_شنیدی برسام نامزد کرده ؟نامزدش خارجیه خیلی خوشگله 
و پیچی به گردنش داد و نشست روی صندلی .راستش را بخواهید بغض کردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:بله شنیدم عمه جون الهی خوشبخت بشن

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان دشمن بی نقص
  • فاطمه

    در پارت 780

    خیلی رمان قشنگی است

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    سلام فاطمه خانم تصویرپروفایل عوض کردی امیدوارم نویدرمان جدیدباشه

    ۲ سال پیش
  • salomeh

    در پارت 821

    سلام خانم سیاوشی. لطفاً اگه میشه تو قسمت آفلاین بذارید رمان رو ، من نتونستم کامل بخونم و کلا 50 پارت خوندم و خیلی ناراحتم . نمیتونم نظری راجب پایان داستان بدم ولی تا اونجایی که خوندم عالی بود.

    ۳ سال پیش
  • salomeh

    1

    سلام خانم سیاوشی. کاش می زاشتین کسایی مثل من که نتونستم رمان رو کامل بخونن فرصتی داشته باشن. در کل که من تا پارت ۵۰ خوندم و نمیتونم نظری بدم فقط تا اونجایی که خوندم عالی بود.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    اگه رمان دیگه نوشتیدتواین برنامه بذاریدخانم سیاوشی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم وقت کنم حتما رمان جدید مینویسم 😍لطفا پیج منو تو اینستا فالو کنین

    ۳ سال پیش
  • زهره

    در پارت 10

    هنوزنخوندمش. چرابازنمیشه🙄🤔

    ۳ سال پیش
  • سوسن

    در پارت 821

    سلام عزیزم بسیار عالی ولی کاش فرهاد نمیمرد کلا تلخ بودن آخر رمان و دوست ندارم چون چند روزی ناراحتم و ذهنم درگیره در کل رمان خوبی بود 🥺👌

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیز دلمم🥹

    ۳ سال پیش
  • هانا

    در پارت 820

    من دو روز شروع کردم ب خوندن رمان الان تمومش کردم خسته نباشید خوب بود فقط کاش یکم بیشتر ب جزییات میپرداختی واز احساساتشونو بیشتر مینوشتی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم ویراستاری کنم حتما اضافه میکنم

    ۳ سال پیش
  • هانا

    در پارت 820

    آهنگ انتخابیت خیلی قشنگ بود ممنون

    ۳ سال پیش
  • هانا

    0

    من دو روز شروع کردم ب خوندن رمان امروز تمومش کردم خوب بود کاش یکم بیشتر از جزییات میگفتید

    ۳ سال پیش
  • فری

    در پارت 821

    درسته قشنگتره ولی باید نظر خاننده هم در نظر میگرفتین من الان دردشو با تمام وجود حس میکنم مخصوصا اگر عاشق و معشوق باشیدای کاش فرهاد نمیمرد

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💔💔فرهادم مثل کامیار شد .اونایی که ماه قلب من رو خوندن میدونن

    ۳ سال پیش
  • نیایش

    در پارت 820

    اما کامیار نقش فرعی بود. تو اون رمان زوج رمان بهم رسیدن اینجا نقش اصلی مرد😔

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم کلا دوسداشتم یه سبک متفاوت با اون رمانم باشه .خودم زیاد فک کردم در مورد برسام و فرهاد

    ۳ سال پیش
  • فری

    در پارت 820

    ای کاش بجای فرهاد برسام فوت میشد حق ستوده نبود بعد از اون همه سختی بازم غم داشته باشه این یه رمان امادردی که ستوده کشید من دارم واقعی رو میکشم منم همسرم رو از دست دادم ای کاش فرهادنمیمرد قلبم فشرده شد

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیز دلم 😭خدا رحمتشون کنه .ایشالله از این بعد خوشبخت و شاد باشی گلم 💖

    ۳ سال پیش
  • مهم نیست

    در پارت 820

    دوست داشتم بگم چرا نویسنده جان اینطوری رمان تموم کردی اما زندگی واقعی هم همیشه خوب تموم نمیشه،فقط خیلی دلم گرفت😢😥، آهنگ کاملا هماهنگه😢 خلاصه مرسی نویسنده جان خسته نباشی منتظر رمان بعدیتم.🌹🌹

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💚💖🥹🥹🥹

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 820

    این نظرقبل داده بودم الان دیدم ثبت نشده(آهنگ بی نظیرهمخونی داره باکل رمان)امیدوارم رمان بعدی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۳ سال پیش
  • صدف

    در پارت 810

    ای مانی نامرد و عوضی🤬🤬واقعا که دشمن بی نقص بود🥺بهترین پایان رو داشت کتابت فاطمه جونم🥰🥰

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟