پارت یک :

دستان مهربانش را یکبار دیگر روی صورتم کشید و پیشانی ام را بوسید .دستانم را دور پهلوهایش گذاشتم و بوی زعفران خوش عطرش را درون ریه فرستادم ...
بعد از گذروندن دوسال طرح پرستاری ام به تهران برگشتم و اول از همه پیش بی بی مریم امدم .
_دلم براتون تنگ شده بود بی بی ...
چایی خوشرنگی با عطر دل انگیر هل و دارچین روبه رویم گذاشت .
_ماهم دلتنگت بودیم دخترم ...
_چه خبر بی بی همه خوبن ؟
_ساره حامله اس ،احمدم برگشت انگلیس
با خوشهالی گفتم :واقعا بی بی ساره حامله اس
_اره دخترم ،دلش خیلی برات تنگ شده پنج ماه میشه رفتی و یه خبر از خواهرت نگرفتی
دفعه اخری که امدم به خانواده ام سر زدم و ان اتفاقها افتاد بدون این که زنگی بزنم به خوابگاه که در یکی از شهرهای شمالی کشور و منظره خوش اب و هوایی بود برگشتم ....روحیه مناسبی نداشتم وشاید به خودم حق میدادم که هیچ تماسی نگیرم ...
_بی بی تو که از همه چیز خبر داری
_گذشته ها گذشته ستوده ،ببخش مادر 
با نگاهی کلافه بحثو عوض کردم .
_مادرم منتظر بی بی من برم بالا 
_برو عزیزم 
وسایلم را برداشتم واز پله ها بالا رفتم.امارت دوطبقه ایی که عزیز طبقه اول و ما طبقه دوم زندگی میکنیم .
گوشه پله نشستم و سرمو روی زانوانم گذاشتم و از ته اعماقم نفسی عمیق کشیدم ....بعد از پنج ماه روی روبه رو شدن با مادر را ندارم ،بیخبر امدم و حالا نمیدانستم عکس العملش در مقابل ستوده سرکش چیست .
کمی که ارامشم را بدست اوردم ،بلند شدم و از باقی پله ها بالا رفتم‌.
مقابل در ایستادم و با دوتقه به در زدن پایان دادم ‌.
صدای خوابالود مادرم از پشت دراتاقش امد .
_بی بی شمایین؟
سکوت کردم ،چرا نمیگفتم که منم ......
بعد از مکث کوتاهی درو باز کرد وبا دستش چشمانش را مالید ،شاید فکر میکرد که اشتباه دیده است...
_ستوده ....ستوده تویی عزیز دلم ؟
با بغض سرم را بالا پایین کردم و تو اغوشش رفتم .محکم در اغوشش فشردم و من عطر مادرم را درون ریه فرستادم .چقدر دلتنگ بودم ،دلتنگ این اغوش ...من این عطر بهشتی اش راتا ابد دوست دارم ...
_ستوده نگفتی مادرت داغون میشه ،چرا یه زنگ نزدی مادر 
با بغض نالیدم :نتونستم، به ارامش احتیاج داشتم 
نگاهش کردم و ترعه موهای کنار شقیقه اش که سفید شده بود را بوسیدم .
انقدر ذوق زده بود که همش قربان صدقه ام میرفت و ناراحت از این که از دفعه پیش خیلی لاغر تر شدم با شوق گفت:ستوده چی دوست داری بگم مرجان برات درست کنه؟
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
_فسنجون 
_زنگ بزنم ساره ام بیاد؟
_نه لطفا زنگ نزن مامان 
رفتم داخل اتاقم همه چیز مثل قبل مرتب سرجایش بود .روی تختم دراز کشیدم و به خواب عمیقی رفتم .بیدارکه شدم مامانم پایین تختم نشسته بود و همونطور نشسته کنار من خوابش رفته بود .
با لبخند نگاهش کردم ،طولی نکشید که بیدار شد .باهول از جایش بلند شد و گفت :برم ببینم مرجان چیکار فسنجون کرده دفعه قبلی یادش رفته بود پیاز رنده کنه بریزه داخل فسنجون تموم گردوها بوی خامی میدادن....
خندیدمو گفتم:بنده خدا دیگه سنی ازش گذشته مامان
با مکث چینی به چشمش دادو گفت : 
_ستوده عزیزم به دیدن پدرت میری؟
حتی او لیاقت واژه پدر را نداشت با بدجنسی گفتم:نکنه بخشیدیش؟ 
_ستوده دیگه گذشته ،پنج ماه گذشته ....
_ولی من خیانتی که به تو کردو هیچ وقت نمیبخشم ،برای این که ایندمو نابود کرد هیچ وقت نمیبخشمش ...
_ستوده 
با نگاهی پرسشگرانه نگاهش کردم ...
_اون برگشته
_کی؟
_برسام 
برای یک لحظه قلبم از تپش ایستاد .....با بغض گفتم :برگشته؟
سرشو تکون داد و گفت:همین که تا الان پدرت زنده اس بروخداروشکر کن ......برو خداروشکر کن که الان برسام قاتل نیست .
اما من اصلا به این حرفا اهمیت ندادم ،فقط با خودم تکرار میکردم،اون برگشته .....درست موقعی که من اومدم ....
تلفن خانه به صدا در اومد ،مامان تلفن را برداشت و شروع به حرف زدن کرد ‌.
از صحبتهایش فهمیدم که ساره است ....
_داره میاد امارت ...
اصلا وقت روبه رو شدن با خواهرم را نداشتم .نه این که او گناهی داد ،فقط بخاطر اینکه عضوی از ان خانواده است .
مامان غذایم را کشید .اما من اشتهایم را از دست داده بودم ،کاش با برسام روبه رو نشم ،اصلا چرا برگشته ...مگر بعد از گرفتن بورسیه همه چیز را ول نکرد و رفت .مگر مرا صبحی که میخواستیم بریم ازمایش تنها نگذاشت؟
ساره تا من رو دید به اغوشم کشید و بوسید وگفت :سلام خانم پرستار 
با لبخندی غمگین گفتم :سلام
بارها در اغوشم کشید و از این که برگشتم احساس خوشنودی میکرد .......خوشبهالش ،که برسام مرا هر روز میبیند و افسوس که من از دیدنش محرومم ...
چقدر دلم تنگ شده واسه روزهایی که باهم قایم باشک بازی میکردیم‌....من ،برسام ،ساره و امیر علی که حال باهم ازدواج کرده بودند و صاحب بچه ‌‌....
دلم تنگه برای اون ایوون بزرگه که همه میشستیم چای میخوردیم....اما دیگه کسی زیاد حس و حال رفت و امد نداره ...واسه دزدکی ناخنک زدن به کشکای بی بی....واسه دور هم نشستن دور کرسی...واسه سماور روی تاقچه و پنجره های رنگی رنگی ....که بعد از ساخت و ساز امارت دیگه خبری از پنجره های رنگی رنگی نیست ....دیگه تاقچه ایی هم نیست که سماور روش باشه ....برسامی که انقدر همراهم بود که همه مارو به ریش هم بسته بودن ...راستی کی عاشقش شده بودم ؟شاید از همون موقعی که پدرم ازش خواست تا با من ریاضی کار کند و او جای حل معادلات ریاضی برایم از عشق مینوشت...اخ که هنوزم من اون کتاب ریاضی را دارم ....
_حواست کجاست ستوده؟
_هیچ جا عزیزکم ،واقعا نی نی داری ...؟
سرشو تکون داد که با خوشهالی دستم رو روی شکمش کشیدم ...
چینی به بینیش داد و گفت :ببین ستوده باید یه چیزی بهت بگم...
_بگو
_اما نباید اعصبانی بشی‌‌..
اهی از ته دل کشیدمو گفتم :من دیگر از چیزی اعصبانی نمیشم 
_برسام نامزد کرده ...
دنیا دور سرم تاب خورد و حال خرابم گویای ماجرا بود..
بلند شدم و بالای پشتبام رفتم همانجا که گنجه ی کبوتر هایم بود...
همان کبوتر هایی که برسام هیچوقت نزدیکشان نشد اما من با علاقه بهشون رسیدگی میکردم ...
کبوتر سفیدم را در اغوش کشیدم و بهش گفتم :دیدی نوک حنایی برسام برای همیشه ولم کردو رفت ....
دستی روی سرش کشیدم .....
یادمه مامان از این که کبوتر داشتم ناراضی بود و همش غر میزد که دختر کبوتر باز نمیشه ....
اما حالا این دختر با انواع نژاد های کبوتر اشناس ....این دختر الان کبوتر باز قهاریه....
بی بی بخاطر برگشتنم همه رو دعوت کرده بود ....و من از همین الان میدانستم پسر عمویم ونامزدش هم در این میهمانی هستن ‌.
قلبم اتش گرفته بود اما باید قوی باشم تا با این مسئله کنار بیام...دستی به موهایم کشیدم و حالا دختر۲۵ ساله ایی که چند تار موی سفید داخل موهایش خودنمایی میکرد.
بعد از ارایش ،شلوارمشکی و شومیز سفیدم را پوشیدم و موهای لخت خرماییم ام را محکم بالای سرم بستم و پاپیون سفید را دورش پیچاندم ...
پایین رفتم و به خانمی که کارهای مهمانی را انجام میداد کمک کردم .
بی بی نگاهی بهم کرد و گفت:زیبا شدی ...
لبخندی زدمو و چرخی به خودم دادم .خواستم قوی و با اقتدار به نظر برسم .
_ممنون بی بی مریم‌
زنگ خانه به صدا دراومد و مش حسین 
به طرف در رفت ...وای عمه فخری...
 طولی نکشید که وارد خانه شد، تا چشمش به من خورد ،پوزخندی زدو گفت : چطوری ستوده 
_خوبم عمه 
_شنیدی برسام نامزد کرده ؟نامزدش خارجیه خیلی خوشگله 
و پیچی به گردنش داد و نشست روی صندلی .راستش را بخواهید بغض کردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:بله شنیدم عمه جون الهی خوشبخت بشن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    هنوزنخوندمش. چرابازنمیشه🙄🤔

    ۳ سال پیش
  • ٺ

    2

    نویسنده عزیز پیشنهاد میکنم که درباره هر موضوعی بیشتر وقت بزاری یعنی بیشتر درباره اش توضیح بدین اینطوری رمان جذاب تر میشه و به افکار شخصیت هاتون بیشتر پر و بال بدین از هر موضوعی به سادگی گذر نکن

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    🙏⁦❤️⁩بچه ها من فقط دوست ندارم حوصلتون سر بره ...ولی از این به بعد بیشتر راجب یه موضوع مینویسم

    ۵ سال پیش
  • نازی

    0

    یه سوال وقتی رمانو نوشتی پارت پارت نوشتی یا کامل نپشتی بعد گذاشتیش🤔

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    7

    از همین پارت اول از عمه اش و برسام متنفر شدم

    ۵ سال پیش
  • sara

    1

    اکی ولی برسام خیلی کراشه🌚😂💙

    ۴ سال پیش
  • زهراقنبری

    0

    قلمت پایدارعزیزم چقدرقشنگ وجذاب نوشتی تمام شخصیتهاهم خیلی زیبا جاگذاری کردی باخوندن اولین پارت خیلی لذت بردم میرم تابقیه اش روبخونم

    ۵ سال پیش
  • ارغوان

    0

    کی ۱۱ساعت تمام میشه هی فاطمه جون رمانهای دیگتو میگی بخونم..

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    رمان اولم ماه قلب منه .چاپ شده عزیزم .به ایدی تلگرام یااینستاگرامم پیام بدین

    ۵ سال پیش
  • ٺ

    2

    و از اصطلاحات روانشناسی و جمله های کلیشه ای استفاده کن امیدوارم این نظر من و مبنی بر دخالت نزارین 🙏😊 میدونم رمانتون روز به روز بهتر میشه 💫 فقط لطفا زمان پارت گذاری و بیشتر کن مرسی

    ۵ سال پیش
  • پناه

    8

    فاطمه بانو به عنوان یک نویسنده میگم عزیزم هنوز نتونستی احساسات رو خوب بیان کنی یعنی باید جوری بنویسی و اون لحظات رو بیان کنی که خواننده هم درکش کنه از نظرم تنها عیب این پارت همین بود. موفق باشید...💓

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نظرتون؟میشه بپرسم شما نویسنده کدوم رمان هستین؟بعدم این پارت اوله ..اگه جایی تو کلمه ها عیب و ایراد داره بهم بگین

    ۵ سال پیش
  • پناه

    3

    من رمانم رو هنوز منتشر نکردم درواقع قصد دارم تمومش کنم بعد چاپ کنم ولی چند سالی هست که می نویسم. نه عزیزم بقیه ی جاها خیلی خوب و دقیق بود💓خداقوت

    ۵ سال پیش
  • رز مشکی

    2

    پارت اول رو خوندم وبه نظرم رمان خوبیه امیدوارم تا آخر همینطور عالی باشه😉

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    2

    من امروز شروع ب خوندن کردم عزیز دلم نویسنده جان فاطمه جان امیدوارم مانا باشی و موفق 🙏

    ۵ سال پیش
  • آتنا

    6

    الان ساعت ۳:۳۰ صبح هست من پارت اول رو خوندم ولی بنظرم ماجراهای خوبی در انتظار هست (رمان خوبیه)🤞🤪

    ۵ سال پیش
  • فرشته

    8

    خواهشا برسام نقش مقابل ستوده نباشه یکی دیگه بیاد لطفا بیزحمت عکس شخصیت هارو هم بزار

    ۵ سال پیش
  • دریا

    5

    رمان جالبی به نظر میرسه مشتاقم به ادامه اش

    ۵ سال پیش
  • حسنا

    5

    خیلی عذاب اوره کسی رو دوست داشته باشی ولی اون ن.اخه پسره ی الدنگ تو که دختررو دوست نداری غلط میکنی اونو هوایی میکنی😔

    ۵ سال پیش
  • پر پر

    9

    نویسنده عزیز به نظر میاد رمانت جالب باشه فقط عکس شخصیت ها رو هم بزار ممنون😍

    ۵ سال پیش
  • F

    10

    رمان قشنگیه فقط خواهشا دختره از اون هایی نباشه که هرکی هرچی خواست بهش بگهو این هیچی نگه و خودش رو بزنه به اون راه🙏🏻😊و یه خواهش دیگه هم داشتم لطفا عکس شخصیت ها رو بزارید

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️