لیست کلیه پارتهای رمان دشمن بی نقص : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 82
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 1
دستان مهربانش را یکبار دیگر روی صورتم کشید و پیشانی ام را بوسید .دستانم را دور پهلوهایش گذاشتم و بوی زعفران خوش عطرش را درون ریه فرستادم ... بعد از گذروندن دوسال طرح پرستاری ام به تهران برگشتم و اول از همه پیش بی بی مریم امدم . _دلم براتون تنگ شده بود بی بی ... چایی خوشرنگی با عطر دل انگیر هل و د...
بروزرسانی در : ۱۷۱۵ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 2
_خوبم عمه _شنیدی برسام نامزد کرده ؟نامزدش خارجیه خیلی خوشگله و پیچی به گردنش داد و نشست روی صندلی .راستش را بخواهید بغض کردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:بله شنیدم عمه جون الهی خوشبخت بشن _خیلی ناراحت شدم یکهفته به عقدت ولت کردو رفت ،نگو از اول عاشق یکی دیگه بوده ... لبخند تلخی زدم ،...
بروزرسانی در : ۱۷۱۲ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 3
صدامو کمی بالا اوردم و در حالی که اشکهایم بند نمی امدند گفتم :تو منو ول کردی رفتی پیش اون زن ،بااین که میدونستی میری خواستی لباس عروس بپوشم اخه تو چقدر پستی ....چرا از من ،از احساساتم سو استفاده کردی ،برسام من دختر غریبه نبودم دختر عموت بودم چرا با من اینکارو کردی ؟ تکانی خورد،چشمانش غمگین بود ...
بروزرسانی در : ۱۷۱۱ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 4
کنار دکتر می ایستم و بهش میگم: _دیسترس تنفسی داره دکتر مکثی میکنه و میگه :باید درخواست مشاوره بدم با سرویس بیهوشی ...باید اینتوبه بشه . باید بره اتاق عمل ... بعد از انجام دادن کار های مریض ...کمی خیالم راحت شد چون تحت شرایط بدی نفس میکشید ... نگاه دکتر کردم که داشت مریض ها رو معاینه میکر...
بروزرسانی در : ۱۷۰۵ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 5
اما محکم و با غرور داخل میشوم ...نگاهی به دور و اطرافم می اندازم و خداروشکر میکنم که اون دخترک ان جا نیست ... جو سنگینی به وجود امده بود با صدای بی بی به خودم می ایم ... _از وقتی بچه بودی عاشق کبوترا بودی ...یادمه وقتی بابات اون گنجه رو برات درست کرد ،حسابی خوشهال بودی ..اما همش مادرت با بابات ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۴ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 6
************** صبح از خواب بیدار شدم ...تصمیم را گرفته بودم باید از این عشق دل میکندم ... لباس شبی که اماده کرده بودم را روی تختم میگذارم . از اتاقم بیرون میروم و نگاهم به میز صبحونه ایی میفته که مرجان حاضر کرده ... لبخندی میزنم و سوت زنان سمت میز میروم ... مامان از داخل ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۸ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 7
سوار ماشین شدیم و با مامان به سمت ارایشگاه راه افتادیم .باز هم سر چهار راه همیشگی زیبا رو دیدم که داشت گل میفروخت .... کاش دیگر بچه کاری نباشد تا انقدر سختی بکشد بخاطر یه لقمه نون ...زیبایی که نتوانست درس بخواند و مثل همیشه سر این چهار راه می ایستاد ،تا گلهای رز ونرگسش را بفروشد. _مهشید بانو یه...
بروزرسانی در : ۱۶۹۷ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 8
و مادر که حالا قطره اشکی از گوشه چشمش میریزد.... تاپ تاپ قلبم و هجوم افکاری که انگاری راه خود را گم کرده بودند ،انچنان از خود بی خودم میکردکه میخواستم همانجا پشت همین دیواری که ایستادم بمیرم ... یعنی ان بچه کیست ؟منم یا ساره ؟من در ان لحظه حتی خودم و درد هایم را فراموش کردم ....نه من نمیخواهم ا...
بروزرسانی در : ۱۶۹۱ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 9
با خستگی زیاد داخل اتاقم شدم امروز روز پر ماجرایی بود... مامان در اتاقم را باز میکند و با اخم بهم نگاه میکند:ستو ....خود سر شدی ...نگفتی این مادر زلیل شده ات از نگرانی مرد؟انوقت شب تو تاریکی لواسون از باغ زدی بیرون ،خیر نبینی ستو ...الاهی به زمین گرم بشینی ستو ....من باید از بی بی بشنوم تو از ا...
بروزرسانی در : ۱۶۹۰ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 10
بعد از رفتن پسر عمو،انگار پسر خان روستا خواهرمو سر زمین دیده بودو یه دل نه صد دل عاشقش شده بود . وقتی میاد خاستگاری خواهرم گل افروز ،اقام جرعت نمیکنه بگه این دختر نشون شده اس ...اره همچی تو روستا پخش میشه ...اما خب پسر خان توجه نکرده بود. خواهرمم که از پسر عمو خوشش نمی امد ،با دیدن ثروت اربابم...
بروزرسانی در : ۱۶۸۴ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 11
هعی ...بلاخره پسر عمو خاستگاری کرد و باهم ازدواج کردیم....بابک من ...دستمون خالی بودو مجبور بودم کنار مادرم زندگی کنم ..هرروز دخالت میکرد تو زندگیم ...هر روز به بابک تهمت میزد ،یه روز میگفت دزدی کرده ...یه روز میگفت به خواهرام چشم داره ،چی بگم که ما یه روز خوش با مادرم نداشتیم.... بابام که از...
بروزرسانی در : ۱۶۸۳ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 12
اما من در ان واحد پر از حس کنجکاوی بودم ،خواستم از پله ها برم بالا که حس کنجکاوی یاهمون فضولی خودمون بهم غلبه کرد ،در ورودی که مشرف به حیاط امارت میشه رو باز کردم واروم اروم طوری که پشتش به من بود از پله ها اومدم پایین و قبل از این که منو ببینه پشت دیوار سمت استخر قایم شدم . گوشمو تیز کردم .......
بروزرسانی در : ۱۶۷۷ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 13
نگاه تیز ابی اش را روی چشمانم میچرخاند و به لبانم نگاه میکند ....جلوتر می اید اما سریع عقب میکشد ...دست زیر زانوانم میگذارد و منی که دیگر چیزی نمیفهمم ...تن سردم محتاج گرمای تن اوشده است...از پله ها بالا میبرم و با ارنجش در اتاقم را باز میکند ... و من را روی تخت میگذارد ...داخل حمام میشود و منی ...
بروزرسانی در : ۱۶۷۶ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 14
نزدیکم میشه و میگه :واسه این که نمیری _چرا باید بمیرم ؟ _ادمایی هستن که از مرگ تو خیلی چیرا عایدشون میشه _مثلا چی؟من چی دارم که به نفعشون باشه ... _چیزی نداری،اما یه کینه قدیمی ممکنه بهت اسیب بزنه .. _مثلا تو میتونی از من محافظت کنی؟ _بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی میتونم ازت مراقبت کنم ... ...
بروزرسانی در : ۱۶۷۰ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 15
نگاهی به دور تا دور پاساژ میکنم ...و لباس صورتی جذبم میکند ....تقریبا شبیه لباس عروس و کمربند چرم صورتی که دورش پیچیده شده بودو استینش به صورت کج روی بازوی مانکن افتاده بود ... نگاهش با نگاه من یکی میشود وچشمش برق میزند ... _خیلی سلیقت خوبه _مرسی _دیگه از انتخاب من معلومه ...شنیدم داشتی به...
بروزرسانی در : ۱۶۶۹ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 16
از دستش میگیرم و تشکر میکند واسه امروز ... شب بخیر میگویم و با لبخند سمت اتاقم میروم ... با همان لباسها روی تخت ولو میشم و عطر گل و عمیق درون ریه هام میفرستم ... و من قشنگترین حس را امشب تجربه میکنم ... ********************* صبح با صدای مامان بیدار میشم که داشت با تلفن ص...
بروزرسانی در : ۱۶۶۳ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 17
کارم که تموم میشه به اتاقم بر میگردمو دوش میگیرم ... و ترجیح میدم از اتاق بیرون نرم و شنوده حرفای سارعه و مامانم نباشم .... کم کم حوصلم سر میره وتصمیم میگیرم واسه مهمونیه فردالباس بخرمو ،وقت ارایشگاه بگیرم از اشرف خانوم ... از خونه بیرون میزنم و سمت بهترین پاساژ شهر میرم و لباسی که مد نظرمه و ...
بروزرسانی در : ۱۶۶۲ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 18
اون شب به بدترین شکل ممکن گذشت واینازی که فهمیدم خواهر زنه سابق فرهادعه که از الیسا مراقبت میکنه و مامان الیسا مدیرعامل یه شرکت بزرگ تو خارج از کشورعه و من هنوز نفهمیدم چرا الیسا روی صندلی چرخدارعه و دلیل جدایی فرهاد و زنش چیه .... هر چی پیش بی بی نشستم تا ازش حرف بکشم ،انگار نه انگار ،یه کلمه...
بروزرسانی در : ۱۶۵۶ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 19
حالا نه این که از اون عشقای اتیشی یا عمیق نه من فقط میگم نوع دوسداشتم به فرهاد فرق میکنه ...فرهاد خیلی گنگ و جذابه ...اخلاقش ...مراقبت از من اونموقعی که مریض بودم و بیرون رفتنمان واقعا دوسداشتنی بود...میگویم دوسداشتم فرق داره بخاطر اینکه یه طور خیلی دلنشین و عمیق جذب فرهاد شدم ...انگار همچی فرق ...
بروزرسانی در : ۱۶۵۵ روز پیش
-
رمان دشمن بی نقص - پارت 20
فردای روز ازمایش وقتی جواب مثبت شد ،به محضر رفتیم و رسما باهم ازدواج کردیم .بی بی هم به عنوان بزرگتر کنارمان بود . اخر شب هم او با دخترش برگشتن امریکا .... حسم حس خوبی نبود ،احساس میکردم منجمد شدم و میان اقیانوس در حال دست و پا زدن هستم .... بازهم در خواب پدربزرگ را میدیدم که به کسی شلیک میکند...
بروزرسانی در : ۱۶۴۹ روز پیش
