لیست کلیه پارتهای رمان دومینو : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان دومینو - پارت 41
سورن سرگرم تعدادی اسناد بود و بررسیشان میکرد. مُهر مخصوص شرکت را روی آنها میکوباند و لوگو همایونفرها روی آنها ثبت میشد. میعاد کمی دورتر از او روی یک مبل تک نفرهی چرمی نشسته بود و با خشم به گوشهای خیره مانده بود. - همچین چیزی اصلا به فکرمم نمیرسید! فکر کن سهند برادر من نیست... میبینی دا...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 42
ستایش پلو را توی دیس کشید و روی میز گذاشت. میکائیل فورا برای خودش غذا کشید و با اشتها و لذت گفت: - به به! عجب خورشت بادمجونی! مامانت نمیاد؟ ستایش پارچ آب را هم روی میز گذاشت و گفت: - چرا... الان میرم بهش میگم بیاد. دستگیرهی مربعی و ضخیمی که تا آن لحظه بیخودی توی دستش مانده بود را روی میز گ...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 43
به لطف خواهرش چندتایی لباس نو و جدید داشت. ویولت گفته بود دوست دارد او را توی لباسهای زیبا و برازنده ببیند چون برای عمه عالیه هم خیلی مهم است! خواهرش گفته بود باید کمی منتظر بمانند تا وکیل پدرشان از سفرش به مصر برگردد و سهند حوصلهاش داشت حسابی سر میرفت! مقابل آینه ایستاده بود و به خودش نگاه...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 44
سهند به نشانهی فهمیدن در سکوت فقط سر تکان داد و نگاهش را پایین آورد. - شما... کلمهاش را کشید و کمی مکث کرد. آب دهانش را بلعید و به چشمان عالیه نگاه نکرد. - شما پول دیه رو جور کردید! بابتش بهتون مدیونم! - این کارو نکردم که بهم مدیون باشی. تو از خون منی! مگه میتونستم بی اهمیت باشم؟ تمام این ...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 45
همهی آدمها نگاهش میکردند... کف دستانش را روی زانوانش گذاشته بود و همهی آنها را زیر چشمی نگاه میکرد. نکند همهی آنها زخم زبانهای ستایش را شنیده باشند؟ شنیده بودند دیگر... وگرنه چه دلیلی داشت نگاهش کنند؟ شنیده بودند او قاتل است! شنیده بودند که او سابقه دارد و موجب نگرانی میشود! شنیده بودند...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 46
شیشه پاکن و دستمال را کنار گذاشت. حالا باید ظرفهای نیمه خیس توی آبچکان را کاملا خشک میکرد و توی کابینت میگذاشت. ریز و درشت کارهای خانه را میکرد و حتی بعضی چیزها را دوباره و بیهوده انجام میداد تا صرفا با میکائیل وقت نگذراند! واقعا مرد بدی در نظرش نمیرسید؛ اما همین که او توی شرکت پدرش کار می...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 47
حالا که ستایش تا آن اندازه تندی کرده بود و حرفهایی که نباید میزد را زده بود دیگر هیچ اشتیاقی به برگشتن نداشت! فکر اینکه کسی انتظار او را نمیکشد آزارش میداد. به نظر خودش که تنهاترین آدم روی زمین بود. رو به هر که میکرد انگار آن آدم دو پای دیگر هم قرض میگرفت و فورا فرار میکرد. نافش را با تنها...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 48
- من چند وقته که اومدم اینجا و از محل زندگی و تمام عادتهام دور افتادم... حالا آخرش اینجوری بشه ویولت؟! ویولت چرخی زد و مقابل سهند ایستاد. احساس کرد وزنههای سنگینی به پاهایش وصل کردهاند و توی مردابی فرو میرود. اگر اموال پدرش صرف امور خیریه میشد دیگر نمیتوانست دستش را به آنها برساند. پلک چپ...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 49
تینا کفشهایش را با نوک انگشتانش گرفت و پاورچین پاورچین از پلهها پایین آمد و به طرف در قدم برداشت. کف پاهای جوراب پوشیدهاش را خیلی آرام بر روی سطح سرامیکهای خانه میگذاشت و تمام تلاشش را میکرد تا هیچ صدایی ایجاد نکند! - کجا میری با این عجله؟! ناگهان مثل یک خط صاف سیخ ایستاد و چرخی خورد. پد...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 50
فرودگاه شلوغ بود؛ اما با حجمی که از دلتنگی برای حسام داشت، خیلی زود توانست او را پیدا کند و به همراه بانو به سمتشان قدم برداشتند. - حسام... حسام و نگار به سمت صدا برگشتند و سهند برای اولین بار توانست آنها را به عنوان زن و شوهر در کنار یکدیگر ببیند. هر دو مرد خندیدند و یکدیگر را برای چند لحظهی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 51
آلبوم عکسهای عروسیشان را باز کرد و نگاهش را روی آنها گرداند. نه خودش خوشحال بود و نه حتی میکائیل! توی هیچ کدام از عکسها هیچ کدامشان لبخندی به لب نداشتند. میکائیل که میگفت دوستش دارد پس چرا حداقل او خوشحال نبود؟ فکر اینکه آن شب از میکائیل دعوت کرد توی اتاقشان بخوابد و او نیامد از خجالت تنش ر...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 52
خدمتکار خانه را پس از آنکه غذاهای درخواستیاش را پخته بود، به مرخصی فرستاد و او هم مدام دعایش کرد! تینا میز شام را توی حیاط چیده بود و حالا باید از پدرش دعوت میکرد. نگاهش را از روی احتیاط سرتاسر حیاط چرخاند و بعد موبایلش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد و برای میعاد پیامکی نوشت. « دوربینها رو...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 53
زنگ کلاس به صدا درآمد و دخترها به ستایش خسته نباشید گفتند. ستایش با لبخند جواب همه را داد و وسایلش را از روی میز جمع کرد تا از کلاس خارج شود و راه دفتر مدرسه را در پیش بگیرد. دخترها توی سالن در دستههای چندتایی جمع شده بودند و هرکسی چیزی میگفت. - شانس رو میبینی؟ حالا اگه ما بودیم! - چه شانسی ...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 54
هدایتی به هیچ کدام از سوالات پلیسها درست و حسابی جواب نداد. به نظرش وقت تلف کردن میآمد... او دخترش را میخواست و با پرسش و پاسخ هم به او نمیرسید. میخواست خودش تمام کوچهها را دانه به دانه بگردد. شمارهی دوستان قدیمی دخترش را گرفت؛ اما پدر و مادرشان میگفتند آنها هم مدرسهاند و در کل هیچ خبری...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 55
- نگران نباش! میعاد هیچ کاری نمیتونه بکنه چون سهند شدیدا محافظت میشه! البته فکر نمیکنم خودش بدونه که یه عده تا این اندازه مراقبشن! سورن بیاهمیت پرسید: - چطور؟ - آخه دورادور پیاش میان و میرن. - حالا مطمئنی آدمهای عمهاش هستن؟ میکائیل باز هم لبهی میز او نشست و با بی خیالی کامل سرش را ب...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 56
سهند برای چند لحظهی طولانی خیره نگاهش کرد. هرگز دوست نداشت بر سر مصلحت با کسی ازدواج کند چون همیشه عاشق ستایش بود. ستایش عشق اولش بود آن هم در حدود بیست و یک یا بیست و دو سالگی! از همان موقع که عاشقش شد آنقدر کسی به چشمش نیامد که انگار او آدم بود و ستایش حوا! - بانو دختر فوق العادهایه! مطمئنم ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 57
هر زمان که تنها بیرون میآمد فقط محض پیاده روی بود! با اینکه بانو زبان ترکی را با او تمرین میکرد؛ اما هنوز هم آنقدری یاد نگرفته بود که بتواند با مردم شهر به درستی ارتباط بگیرد! برای خرید باید با بانو میرفت، گشت و گذارش باید با بانو میبود و هر چیز دیگری... چند شب پیش با محافظینش آشنا شده بود. ...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 58
- جنانب همایونفر؟ خواهرتون تشریف اوردن شما رو ببینن! سورن کمی فکر کرد و خودنویس توی دستش را بیخودی توی دستانش چرخاند و بعد آن را روی میزش انداخت. ستایش آمده بود که او را ببیند... برای اولین بار پس از ازدواجش سراغ برادرش را گرفته بود... برادری که دیگر برایش ابدا دوست داشتنی نبود. - باشه... مشکلی...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 59
دکمهی بالایی کت مشکیاش را بست و به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد. عالیه خانم به بهانهی معرفی برادرزادهاش به دوستان و آشنایان، یک مهمانی بزرگ گرفته بود. در طول تمام دو هفتهای که گذشت، محمت تمام کارخانهی بزرگ را به او نشان داده بود و از همه چیز برایش صحبت میکرد و بانو مثل همیشه مترجمش بود و د...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 60
انگشتانش را به دور دستهی کیفش حلقه کرده و به تینا نگاه میکرد که به خواب رفته بود. نور عصرگاهی از پنجره، به درون اتاق صورتی رنگ او میآمد و فضای دلپذیری ایجاد کرده بود. - بفرمایید بشینید! ستایش با شنیدن صدای پرستار جوان نگاهش را از چهرهی جدید تینا گرفت و نگاهی به اطرافش انداخت تا صندلی مورد ن...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش