پارت چهل و دوم :

ستایش پلو را توی دیس کشید و روی میز گذاشت. میکائیل فورا برای خودش غذا کشید و با اشتها و لذت گفت:
- به به! عجب خورشت بادمجونی! مامانت نمیاد؟
ستایش پارچ آب را هم روی میز گذاشت و گفت:
- چرا... الان می‌رم بهش می‌گم بیاد.
دستگیره‌ی مربعی و ضخیمی که تا آن لحظه بیخودی توی دستش مانده بود را روی میز گذاشت و به سمت اتاقی که مادرش در آن بود، رفت.
تهمینه روی تخت خواب نشسته بود و موبایلش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    حالا درسته خیلی به سهند ظلم شده خیلی بهش بدی شده ولی زیاد خوشم ازش نمیاد میکائیل یه چیز دیگس بیشتر از اینکه سهند و دوس داشته باشم دلم براش میسوزه همش هی میگم کاش ستایش ام عاشق میکائیل بشه کم کم، ولی به این باور دارم دقیقا برعکس چیزی میشه که من میخوام 🥲😭😂

    ۹ ماه پیش
  • Roghayyeh

    1

    چقد جنس عاشقی و صبوری میکاییل مثل فرهاده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا میکائیل خیلی عاشق و صبوره🤩

    ۲ سال پیش
  • افکار

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • مهشید

    0

    ای وای سهند آرکاداش فهمید🥲

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سهند آرکاداش که توی کامنت ها می‌گید خیلی بهم می‌چسبه😂

    ۲ سال پیش
  • ر

    0

    وای وای وای وای وای وای وای بر دل سهند و ستایش وایییییی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🥲

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود مثل همیشه قلمت همیشه بدرخش نویسنده عزیز 🌹

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم😍💚

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    امیدوارم عالیه همون طور که رحیم گفته بود قابل اعتماد باشه و بتونه ب سهند کمک کنه چقد حالم برای سهند گرفته شد ،بیچاره تو غربت چه چیزایی رو تحمل میکنه😞😞😞

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره بنده خدا... هیچ لذتی نمی‌تونه از سفرش ببره🥺

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    خدایا همه ی عاشقا بهم برسن.دلم به حالشون سوخت😔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    1

    حقیقتا دلم برای ستایش می سوزه ولی به میکائیل هم حق می دم که بخواد از هر راه ممکن به عشقش برسه اما این راه ، راه بی رحمانه ای بود . بیچاره سهند 😭 امیدوارم حداقل عالیه خانوم بهش کلک نزنه...

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اگه میکائیل نبود قطعا یکی دیگه می‌شد و خدا می‌دونه اون یکی دیگه چجور آدمی بود واسه ستایش💔البته هر کی هم بود از همایونفرها می‌ترسید و جرات آزار دادن نداشت😌

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    🤧😔🤕😵 💫

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💜🧡🤎💛🩶🩵🩵💙❤️💚🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️