پارت پنجاه و ششم :

سهند برای چند لحظه‌ی طولانی خیره نگاهش کرد. هرگز دوست نداشت بر سر مصلحت با کسی ازدواج کند چون همیشه عاشق ستایش بود. ستایش عشق اولش بود آن هم در حدود بیست و یک یا بیست و دو سالگی! از همان موقع که عاشقش شد آنقدر کسی به چشمش نیامد که انگار او آدم بود و ستایش حوا!
- بانو دختر فوق العاده‌ایه! مطمئنم تو هم همین نظر رو داری!
کاملا انتظار شنیدن این اسم را داشت! گردنی کج کرد و گفت:
- اتفاقا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دینا

    1

    فکر کنم سورن یه مشکلات روانی داره و سهند اینارو به باباش لو داده

    ۶ ماه پیش
  • asall

    0

    بترکی سهند زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد مصداق بارز توعه

    ۹ ماه پیش
  • Setareh

    0

    آقا این رازهایی که ازشون حرف میزنن چین؟ پس کی میفهمیم؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    تا آخر رمان یه چیزایی از راز سورن مشخص میشه اما به صورت کاملا دقیق و روشن توی رمان مهمیزها

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    اخ احتما موضوع عشقی بود مربوط به سورن سهند هم اومد کار خرا کرد حالا هم که سورن بیخیال نمیشه بنظرم سورن و سهند برای یکبار رو در رو مشکل حل کنن اونم برای همیشه 😎

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ولی خب چشم ندارن همو ببینن😂همون بهتر که دورن وگرنه اینجا بین کاراکترام خون و خون ریزی بشه کی پاسخگوئه؟😔

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    وای خدا نکنه رازش..... چی بگم که اسپویل هم نشه وای نکنه.....🤦🏼 ♀️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی که اسپویل نکردی و متوجه شدم منظورت چیه... واقعا بیا دعا کنیم اونی نباشه که داری بهش فکر می‌کنی🥺🤲🏻

    ۲ سال پیش
  • سین

    0

    وای انگار فیلم سینماییه😂آزاده جون زودتر پارت های بعدیو بذار دارم از کنجکاوی میمیرم🦦

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    والله من اینجا دارم دیوونه میشم دومینو می‌نویسم می‌گم آخی سهند گناه داری... میرم مهمیزها می‌نویسم به سورن میگم خب تو هم حق داری...😂

    ۲ سال پیش
  • سین

    0

    وضع مام همینه نمیدونیم طرف کدومو بگیریم🤣

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    درسته سهند کار خیلی خطرناکی کرده ولی دلم خنک شد 😁

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    منم که اینجا دارم بین این دو کاراکترم پادرمیونی می‌کنم همه‌اش😆

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    😆😆😆

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💙💛🩶💚🤍❤️💜🩵🤎🧡

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • Fafa

    0

    سلام آزاده جون خوش قلمم... چه جذاب شد داستان مشتاق شدم. هر چقدر از قلمت تعریف کنم کم گفتم... شاید باورت نشه انقدر خوب نوشتی که من سرمایی رو ک گفتی حس کردم تمام لحظه ها رو انگار خودم اونجام

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم جانم😍همه‌اش منتظر بودم نوشته باشی از سورن هم بدت میاد😁🤭

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    جالب جالب جالب تر شد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی مرسی مرسی🤭💚

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    سهند خب چیکار سورن داشتی آخه اون روانیه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    و نویسنده هم پشتشه.... اینم بیا و اضافه کن😂

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    آخه سهند احمق وقتی خودت دیدی چقدر راحت آدم میکشه چرا بعد قتل هم انداخت گردنت درس عبرت نگرفتی باز رازشو لو دادی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اتفاقا خودت پاسخ دادی... چون احمقه😂

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    سورن عاشق یکنفر بوده که سهند میدونسه لو میده🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی عاشقتم که اسپویل نکردی و گفتی یکنفر😂😂😂دمت گرم تو راز نگه دار خوبی هستی بخدا😂💚💚💚

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!