دومینو به قلم آزاده دریکوندی
پارت پنجاه و دوم :
خدمتکار خانه را پس از آنکه غذاهای درخواستیاش را پخته بود، به مرخصی فرستاد و او هم مدام دعایش کرد! تینا میز شام را توی حیاط چیده بود و حالا باید از پدرش دعوت میکرد.
نگاهش را از روی احتیاط سرتاسر حیاط چرخاند و بعد موبایلش را از جیب شلوار جینش بیرون آورد و برای میعاد پیامکی نوشت.
« دوربینها رو خاموش کردم وقتی خبر دادم بیاید داخل»
موبایلش را توی جیبش گذاشت و به سمت سالن اصلی خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Setareh
0هر بار راجب تینا شگفت زده تر میشم😐 دمت گرم نویسنده جان عالیییییی🥰
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربون شما🥰💚💚💚
۲ سال پیشنیلوفر سامانی
0عالی❤️👌🏻
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشmoon
0عالییییی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به خوش برگشتی🤩
۲ سال پیشZahra
0بانو وسهند؟؟؟؟ندومبه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم ندومبه😌
۲ سال پیشنهال
0طفلی بانووو .واقعا چرا محمت حرف دلش نمیزنه که بانو تکلیفش مشخص بشه🤔لطفا محمت و پررنگ کنید ببینیم دلیلش چیه اذیت دخترمون میکنه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فارسی نمیفهمه نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم🤣
۲ سال پیشسهیل
0دمت گرم 😂😂😂😂✋️ بزنش قدش
۲ سال پیشپرنیا
0حرررف حق 😊
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشساناز
0🧡🤎💛💚🩶🤍❤️💜💙🩵
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشسهیل
0👌👌👏👏👏
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشمهلا
0💜💜💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚
۲ سال پیشنسترن
0همه چی ازین داداشی ها شروع میشه😁
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا در خییییلی موارد شروع شده!😂
۲ سال پیشانا
0عالی بود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشم.ر
0😊😚
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
0همه چی از این داداشی ها شروع میشه😔😂