لیست کلیه پارتهای رمان دومینو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان دومینو - پارت 21
چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. در خانه بسته بود؛ اما میتوانست صدای طاهره را بشنود که میعاد را به باد سرزنش گرفته بود. سهند نفس عمیقی گرفت و بازدم آن را از راه دهان خارج کرد. گاهی وقتها خسته میشد... گاهی وقتها ناامید! کی میشد که میعاد به راه بیاید؟ برادر بزرگش بود و واقعا نمیتوانس...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 22
خیابانها شلوغ و پر از رفت و آمد بودند. ترافیکهای سنگین و ماشینهایی که مدام بوق میزدند... میعاد پشت فرمان نشسته بود و توی ازدحام دیگر ماشینها گرفتار بود. انگشتانش را روی فرمان ضرب گرفت و کمی بعد لاینش را عوض کرد و سیلی از بوقها را پشت سرش رها کرد و بیتوجه به اعتراض دیگران راهش را ادامه داد...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 23
ماشین بالاخره توقف کرد و او پیاده شد. ایستاده بود وسط خیابانی که راننده گفته بود اینجا همانجایی است که توی کاغذ نوشته بود! نگاهی به ساعت مچیاش انداخت که عقربههایش هر لحظه داشتند به ساعت یک بعدازظهر نزدیک میشدند. هوا گرم بود و ویولت به این همه لباسی که به خاطر قوانین حجاب پوشیده بود عادت نداش...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 24
- گفتم که دخترم... چند ماهی میشه که فوت شدن! ویولت ناامید چشمانش را بست... حالا باید چه میکرد؟ در فکر این چند ماه سرگردانی و خستگیاش بود که با شنیدن صدای دوبارهی مرد چشمانش را باز کرد. - آقا رحیم خیلی سال پیش فامیلیش رو عوض کرده، سی سالی میشه. به خاطر همینه که کسی به اسم قدیمیش نمیشناستش!...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 25
با هم مسیر پیاده رو را قدم میزدند و حسام همچنان توی فکر بود. دستانش را توی جیبهای شلوار مشکیاش فرو کرده و با سری پایین افتاده به قدمهایش نگاه میکرد. سهندی که میشناخت زیر دست رحیم همیشه حلال بود؛ حالا اینکه به دنیا آمدنش حلال نبود اصلا برای حسام مهم نبود. تنها چیزی که برایش مهم بود این بود ک...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 26
رحیم آخر نامهاش اضافه کرده بود که این موضوع را هیچکس نمیداند و اختیار با سهند است! اینکه به عنوان سهند هدایتی پی سرنوشتش برود و همه را با خبر کند یا همچنان سهند سپهراد به زندگیاش ادامه بدهد! روی چمنهای خیس یک پارک نشسته و زانوانش را با دستانش گرفته بود. به هیاهوی بچهها توی زمین بازی نگاه می...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 27
میدان تره بار شلوغ و پر سر و صدا بود. ستایش شال حریر و نخودی رنگش را روی مانتوی مشکی و بلندش مرتب کرد و یک طرف آن را روی شانهاش انداخت. آفتاب مستقیم سر و صورتش را نشانه گرفته بود و احساس گرما میکرد. از مردی آدرس مغازهای را گرفت که سهند برای آنجا کار میکرد و قدمهایش را همچنان رو به جلو برداش...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 28
سورن روان نویسش را دوباره روی کاغذهای مقابلش رها کرد. یک نخ سیگار از توی پاکت روی میز برداشت و میان لبهایش نگهاش داشت. داشت شعلهی فندکش را زیر سیگارش میگرفت که در اتاقش باز شد و میکائیل داخل آمد. دود خاکستری در اطراف سورن پیچید و چهرهی میکائیل را برایش تار کرد. - به به شاه داماد همایونفرها...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 29
به زحمت چشمانش را باز کرد و به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت که سه و چهل دقیقهی بعدازظهر را نشان میداد. دستانش را بالا برد و تنش را کش و قوسی داد تا کمی بدنش نرم شود. صبح آنقدر زود بیدار شده بود که به خواب ظهرگاهی نیاز داشت! کمی کار بانکی داشت و به خاطر شلوغ بودن بانک آنقدر طول کشید که حسابی خس...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 30
در خانه را پشت سر خودش بست و به طرف ماشینش رفت. سهند گفته بود باید یک مدتی از اینجا برود؛ اما زود بر میگردد... خیلی زود! گفت وقتی برگردد قطعا ازدواج میکنند چون مشکلاتش حل میشوند. گفته بود اموالش را که بگیرد قطعا بر میگردد و ازدواج میکنند. بارها و بارها این را گفت و دستانش را بوسید! ستایش با...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 31
ستایش تند سر چرخاند و این بار حیرت زده به برادرش نگاه کرد. سورن در چند قدمی میز پدرش صاف ایستاده بود و با نگاه او مردمکهایش را به سمتی دیگر چرخاند. - چی داری میگی بابا؟ میکائیل کیه دیگه؟ قفسهی سینهاش به هیجان افتاد و هر چه میگذشت با شدت بیشتری بالا و پایین میشد. مثل یک مجسمه خشکش زده بود ...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 32
به اجبار برخاست و انگشتانش را در هم قفل کرد. منتظر ورود آن مرد ماند و اصلا درک نکرد باید چه بگوید؟ واقعا داشت حوصلهاش سر میرفت. نگاهش را تا چهرهی مردی که توی درگاهی ایستاده بود، بالا برد. غمی توی سیاهی چشمان هردویشان بود! یکی چون مرد مقابلش را دوست نداشت و دیگری چون زن مقابلش عاشق شخص دیگری بو...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 33
میکائیل در سکوت خیره نگاهش کرد و فکر کرد قطعا باید خودش را برای خشمی از سورن حاضر کند! ستایش حالت چهرهاش تغییر کرد و بیخیالی جای خودش را به وحشت داد. نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد. نمیخواست این مرد را نسبت به سهند حساس کند؛ اما کنجکاو بود که جواب یک سوال را بداند! - چرا بهش کمک کردی؟ واسه تو...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 34
فکر میکرد تک فرزند است و حالا فهمیده بود که برادر بزرگتری هم دارد؛ اما اینطور که پیدا بود خیلی نمیتوانست با او صمیمیتی به خرج بدهد! شنیده بود که توی ایران مردم خیلی تماسهای فیزیکی برقرار نمیکنند؛ اما فهمیده بود که سهند دلیل دیگری دارد! احساس مفرط غریبگی با او! - بلایی سرت نیاوردن؟ حالت خوبه...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 35
اسکاج نرم و کف دار را به سطح آخرین بشقاب کشید و بعد آن را آبکشی کرد و توی آبچکان گذاشت. کف دستانش را پر آب کرد و ظرفشویی را شست. دستکشهای زرد را از دستانش کند و کناری انداخت. هیچکس جز او توی خانه نبود و همین بیحوصلهاش کرده بود. آهی کشید و خانه را از نظر گذراند. همه جا تمیز بود و هیچ کاری برای ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 36
ستایش دروغ گفت و نگاهش را به گلهای توی دستش سپرد. میکائیل آهی کشید... فکر کرد در چشم دیگران قطعا یک عروس و داماد افسرده میان یک جمع خوشحال به نظر میرسند! کمی بعد عکاس به سراغشان آمد و به شوخی گفت: - بابا یکم بخندین! امشب قشنگ ترین شب زندگیتونه ها! و هر دو را از لنز دوربینش تماشا کرد تا عکسی ب...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 37
فصل دوم چشمهایش را که باز کرد، نگاهش به سقف مجلل اتاق افتاد. تقریبا دو روز بود که توی یکی از زیباترین هتلهای استانبول اقامت کرده بودند. در تمام این دو روز به ستایش فکر میکرد... به اینکه او در چه حالی است؟ نمیدانست باید این سوال را از چه کسی بپرسد. حسام که چیزی نمیدانست، با طاهره هم نمیتوان...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 38
بانو کمی بعد به سالن برگشت و در کنار آن زن که خیلی خشک و جدی به مهمانانش نگاه میکرد، نشست. - پس پسر خسرو تویی... برازنده هم هستی! سهند لبخند کوچکی زد و گفت: - خیلی ممنونم. - آخرین باری که دیدمت یک سال و نیمت بود! اون روز واسه ترکیه پرواز داشتم که بیام و همین جا موندگار بشم. اومده بودم که واس...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 39
سهند دستی به گردنش کشید و توی حیاط رفت. شاید جواب سوالش خیلی آسان بود؛ اما او نمیدانست به کدام یک از آدمهایی که به تازگی با آنها آشنا شده بود، اعتماد کند؟! ویولت در قسمتی از حیاط به دیوار تکیه زده و بانو روی تاب مقابلش نشسته بود. سکوتی میانشان بود که هر بار آن را به سختی میشکستند. سهند نگاه...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 40
دختر پر حرفی بود! برای سهندی که حالا باید برای طاهره در سکوت و بُهت عزاداری میکرد، زیادی وقت میگذاشت! انگار که سهند یک دوست قدیمی بود و حالا او را پس از سالها دیده است و میخواهد هر چه اتفاق در غیاب او افتاده را برایش تعریف کند. از علاقهاش به اسکندر کباب و اینکه سهند هم باید آن را در بهترین ...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش