پارت شصت :

انگشتانش را به دور دسته‌ی کیفش حلقه کرده و به تینا نگاه می‌کرد که به خواب رفته بود. نور عصرگاهی از پنجره، به درون اتاق صورتی رنگ او می‌آمد و فضای دلپذیری ایجاد کرده بود.
- بفرمایید بشینید!
ستایش با شنیدن صدای پرستار جوان نگاهش را از چهره‌ی جدید تینا گرفت و نگاهی به اطرافش انداخت تا صندلی مورد نظر را پیدا کند.
- با آرامبخش خوابیده؛ ولی دیگه چیزی نمونده که بیدار بشه!
ستایش چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • چیپسی

    1

    نمیدونم برای من فقط عجیبه یا نه... چجوری ستایش با میکائیل کنار اومد و سهندو گذاشت کنار اونم بعد ۸ سال ک با سهند بود

    ۵ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    کاش یه عکس دیگه هم از میکائیل داشتیم

    ۵ ماه پیش
  • asall

    1

    میکاییل عزیزم😭 کوفت ستایش شی

    ۱۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    آخی😍🥲بالاخره

    ۲ سال پیش
  • Setareh

    0

    یعنی تینا الان بیناییش رو از دست داده؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بله متاسفانه 💔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفرسامانی

    1

    فک کنم ستایش دیگه سهند رو فراموش کرد💔💔💔💔 ولی سهند هنوز به فکرشه💔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره می‌خواد فراموشش کنه... شوهر دسته گل بهش دادم چرا فراموش نکنه

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    آخرش نتونست عاقل بشینه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ای کاشششش عاقل می‌بود.... ای کاش

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سرنوشت چه کار هایی که نمی کند و حالا ستایش توانسته این زندگی بپذیرد و اما میکائیل اون چی امید برای زندگی خوشبخت دار 🤔🦋

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🥲

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    خب آخه چرا میکائیل باید مرموز باشه😒!من ازش خوشم میاد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب چه اشکالی داره یه مرموزِ دوست داشتنی باشه؟😅

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    1

    خب دیگه وقت لالاعه برید بخوابید بچه ها🤭

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️💜💚🩶🤍🩵💙💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    میکائیل هم مرموزه هم ازیه باند اینجوری کسی زنده نمیتونه خارج بشه پس به هرحال نمیتونه خواسته ستایش رو انجام بده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وای من خیلی خیلی خوشحالم که بدون خوندن مهمیزها به این نتیجه رسیدی🤩🤩🤩توی مهمیزها کاملا به این موضوع پرداخته شده که راه برگشتی وجود نداره و دقیقا همین باعث میشه که میکائیل نتونه به حرف ستایش گوش کنه

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    بندو آب داد که 😒☹️ حسم میگه نفوذیه میکائیل

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چقدر همه درمورد میکائیل هم عقیده‌اید🤭

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    پس ستایش دیگه کنار اومد با میکاییل ولی میکاییل خیلی مرموزه🙂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    موافقم😌

    ۲ سال پیش
  • نهال

    0

    😍😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️