لیست کلیه پارتهای رمان دومینو : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان دومینو - پارت 61
فضای رستوران گرم بود؛ اما ستایش توی استخوان انگشتانش کمی احساس سرما میکرد. چند لحظهای بیحرکت به دستانش نگاه میکرد و میتوانست تصویر کش آمدهی خودش را خیلی تار و مبهم توی قاشقش ببیند. این اولین باری بود که با میکائیل به رستوران میآمد و از فکر رابطهی در حال پیشرفتشان قلبش تند میزد. انگار که...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 62
فکر کرد اگر برادرش واقعا برادر بود تا پیش از این اتفاقات او را پیش خودش میآورد؛ اما حالا قطعا نمیتوانست او را نگه دارد! وارد راهروی زیرزمینی که شد، هاکان با دیدنش هیکل بزرگش را به حرکت درآورد و به سمتش آمد. - Hoş geldiniz Sahand bey! (خوش اومدید آقا سهند!) - Hoş bulduk. (خوش باشی.) هاکان در ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 63
عالیه در حالی که سر انگشتانش را روی هم میکشید، در سکوت کمی فکر کرد. - حالا که میخوای بری ببینیش باید با پلیس هماهنگ بشه! با هاکان صحبت میکنم که همین امشب موضوع رو برای پلیس توضیح بده. غذای سهند به نیمه رسیده بود. از همان اول هم میلی به خوردن نداشت. روز خیلی بدی را پشت سر گذاشته بود و اشتهایش...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 64
با شنیدن صدای در به سمتش رفت و پس از آنکه مادرش را از چشمی دید، بازش کرد. تهمینه با یک چمدان مقابلش ایستاده بود و ستایش بی هیچ سوالی از سر راهش کنار رفت. - خوش اومدی مامان. بفرما داخل! تهمینه در حالی که چمدانش را به دنبال خودش میکشید وارد خانهی گرم دخترش شد. ستایش هیچ سوالی درمورد چمدان از او...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 65
توی راهروی روشن شرکت قدم بر میداشت و مستقیم روبهرویش را نگاه میکرد. چشمان کارکنان را به روی خودش احساس میکرد؛ اما به نگاه خیرهی هیچکس توجه نمیکرد. پدرشوهرش پس از سروکله زدن با مراحل قانونی از سفارت ایران در ترکیه اجازهی انتقال را گرفته و حالا از ترکیه برگشته بود آن هم با جنازهی تنها فرزن...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 66
فصل سوم صدای گنجشکها و نور آفتاب عصر دل انگیزی را ساخته بودند. صندلیهای حصیری توی باغ را رو به درختان گذاشته بودند و نگاه ستایش به روی گربهی چاق و کوچکی بود که زیر سایهی درختی خرناسه میکشید. - خوش به حالت میتونی ببینی! من فقط میتونم صداها رو بشنوم. نگاه ستایش روی نیمرخ تینا نشست. لحنش ...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 67
صفحات پارچهای کتاب نمونه را ورق زد و چشمانش درخشیدند. - Harika! Gerçekten harika! (عالیه! واقعا عالیه!) محمت لبخندی به لب آورد و خودکار آبی رنگش را بیخودی توی دستانش چرخاند. - Burada kalite bizim Için öncelik, Mr. Hedayeti! (اینجا کیفیت برای ما اولویته آقای هدایتی!) سهند سرش را به عقب برد و ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 68
سبزیهای توی سینک ظرفشویی را با دقت شست و توی صافی گذاشت. حالا نوبت تربچهها بود تا با دقت آنها را بشوید. - دختر هدایتی چطور بود؟ صدای مادرش از پشت سرش میآمد که روی یکی از صندلیهای آشپزخانه نشسته بود. - خوب بود! باورت نمیشه چقدر اخلاقش تغییر کرده و آروم شده! آهی کشید و در حالی که صافی را ...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 69
سر و کلهی سورن از انتهای راهرو پیدا شد که به سمتش میآمد و چهار مرد به دنبالش بودند. چهرهی برادرش هراسان و دلواپس بود. ستایش دست به سینه قدم بر میداشت و هنوز رنگ به گونههایش برنگشته بود. تنها حسی که داشت غافلگیری و اضطراب بود! هنوز هم با دهان باز نفس میکشید و شانهها و قفسهی سینهاش بالا و ...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 70
کلید را توی قفل خانه انداخت و در را باز کرد. صدای گریهای از توی اتاق میآمد. - مامان؟ تهمینه جوابی نداد و ستایش به سمت اتاق مادرش رفت و توی چارچوب در ایستاد. - چرا بهم نگفتی ستایش؟ صورت مادرش از اشک مرطوب شده بود و داشت با عجله دکمههای مانتوی خاکستری و خنکش را میبست. ستایش کمی نگاهش کرد و ...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 71
چیزی به ساعت یک بامداد نمانده بود که چمدانش را از قسمت بار تحویل گرفت و با تاکسی به هتلی رفت که خرسند از قبل برای او اینترنتی رزرو کرده بود. پنجرهی اتاقش به دریا و پل بسفر اشراف داشت و او دست به سینه و تکیه بر دیوار، نگاهش میکرد. قطره اشکی روی گونهاش غلتید... احتمالا دنیا برای او باید یک طور ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 72
سهند متحیرانه پلک میزد و منتظر یک توضیح بود. دستانش را از هم باز کرد و نگاهش را میان هر دوی آنها چرخاند. - تو اینجا چیکار میکنی ویولت؟ خواهرش هیچ جوابی نداد. از توی کیف روی دوشش یک شی خیلی کوچک بیرون کشید و آن را میان انگشتان شست و اشارهاش نگه داشت. - چیزی که دنبالشین! فیلم یکی از جنایت...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 73
از لابی با او تماس گرفتند و خبر از آمدن یک مهمان را داده بودند. احساس خیلی سنگینی داشت و بند انگشتانش را دانه به دانه میشکست. تمام زندگیاش همیشه مخلوطی از هیجان و استرس بود و همینطور ناکامیها و شکستها! حالا باید از اینکه پدر و برادرش به دست قانون سپردهاند و او هم سهمی در این ماجرا داشته، خ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 74
به هاکان گفت که میخواهد قدم بزند و او میتواند برود. یک لحظه آنقدر اعصابش را باخت که گند زده بود. اصلا نمیخواست تصور کند که مردی ستایش را عاشقانه دوست داشته است. ستایش برای او بود... برای سهند! عشق اول یکدیگر بودند و این احساس از دوران نوجوانی شکل گرفته بود و ذره ذره جان گرفت. از وقتی یک پسر ...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 75
گلهای تازهای که برای مهرو آورده بود را توی یک گلدان کریستالی آب گذاشت و بعد آن را روی میز شام قرار داد آمدن به این خانه پس از مرگ میکائیل احساساتیاش میکرد. دلگیر بود و از دیوارهایش غم میبارید. ساکنینش خوشحال نبودند و لبخندهایشان تلخ بود؛ اما هنوز هم مهربان! قاشق و چنگالها را کنار بشقابها ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 76
هوا کمی مرطوب بود و میخواست باران ببارد. ماه دوم فصل بهار بود؛ اما هنوز هم سرما دست از سر آدمها بر نداشته بود. سهند از پس پنجره توی سالن بزرگ خانه، دستش را زیر چانهاش گذاشته بود و خیابان را تماشا میکرد. چشم دوخته بود به گربه چاق و پشمالویی که برای یک گنجشک کمین کرده بود. بیحوصله و مغموم نگاه...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 77
تهمینه هرچه فکر میکرد علت آمدن این زن را به خانهاش نمیفهمید. درست هم نمیدانست که رک و مستقیم بپرسد. کمی فکر کرد و گفت: - میخواید به ستایش زنگ بزنم بیاد؟ مهمانش دستی به روسریاش کشید. - حقیقتاً نمیدونستم چه جوری سر حرف رو باز کنم! این بار تهمینه کنجکاوتر نگاهش کرد. - راستش من از طرف ع...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 78
تهمینه اصلاً درک نکرد! یک لحظه هاج و واج از این واکنش مانده بود... به دنبالش توی اتاق رفت و اخم آلود نگاهش کرد. - هیچ معلوم هست تو چته؟ واسه چی اینجوری رفتار میکنی؟ ستایش داشت شال آبی رنگش را تا میزد که دستانش از حرکت ایستادند. نگاهی به مادرش انداخت و بعد یکی از کشوهای دراور را بیرون کشید. ...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 79
بانو سرگرم کارهای خودش بود و اشتیاق مراسمش را داشت. آنقدر اشتیاق به خرج میداد که تمام عمارت عالیه خانم رنگ و بوی عروسی و شادمانی گرفته بود. طراحان مدام با رگالهای لباس به آنجا میآمدند و بانو با هیجانی تمام عالیه خانم را مجبور به پرو آن همه لباسهای رنگارنگ میکرد. عالیه حسابی خسته شده بود؛ اما...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 80
کوبه در که به صدا درآمد اول صدایش را توی گلو صاف کرد و بعد به استقبال بانو رفت. با لبخندی به لب در را به روی او باز کرد. دختری توی یک پیراهن کوتاه شیری رنگ مقابلش ایستاده بود که موهای قهوهای و طبیعیاش را روی شانههایش رها کرده بود. - سلام! لبخندی روی لبهای بزرگش بود و ستایش هم لبخندی زد. -...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش