لیست کلیه پارتهای رمان دومینو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان دومینو - پارت 1
فصل اول یا رب نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است برای پایان دادن به آهنگهای در حال پخش؛ ضبط ماشین را خاموش کرد و از آنجایی که هنوز هم داشت از شدت سرما کف دستانش را بهم میمالید، دریچهی بخاری را به سمت خودش چرخاند. با آنکه سروکلهی ابرهای سفید در آسمان آبی بود و خورشید کم و بیش میدر...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 2
میعاد نگاهش را از چشمان قهوهای سهند گرفت. به نظرش حق کاملا با او بود... سورن همایونفر پسرخالهاش بود؛ اما انگار که این نسبت اصلا وجود نداشت؛ اما چه میشد کرد؟ سورن و پدرش منوچهرخان صاحب شرکتی بودند که میعاد دلش میخواست دستش آنجا بند شود! دستش را چند باری روی ریشهای سیاهش کشید و به گوشهای خیر...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 3
نگاهش را از مرد گرفت و کولهی توی دستش را روی شانهاش انداخت. با قدمهایی سریع به سمت مدرسه قدم بر میداشت و صدای حرکت ماشین را از پشت سرش شنید.زیرلب غر میزد و به سهند بد و بیراه میگفت. از سهند خوشش آمده بود و به نظرش اگر کمی توی ظاهرش تغییرات ایجاد میکرد، قطعا مرد جذابی میشد. حیف که در نظرش ...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 4
سهند کف هر دو دستانش را روی هم قرار داد و سرش را روی آنها گذاشت. صدای شعلههای بخاری تنها صدایی بود که توی اتاقِ کاملا تاریکش شنیده میشد. پس از آن اتفاق کذایی سهند دیگر یک آدم عادی نبود! غیر عمد بود؛ اما به هر حال او جان یک نفر را گرفته بود آن هم جان هم محلهای اش را که مدتها توی مغازهی پدری...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 5
هدایتی با بدخلقی خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد. سهند دستش را توی موهای قهوهای اش کشید. این مرد صاحب کارش بود و هیچکس صلاح نمیدید با صاحب کارش یکی به دو کند. از تینا متنفر بود و هیچ رقمه تاب تحملش را نداشت و البته که عزادار پدرش بود! چرا این خانواده این موضوع را در نظر نمیگرفتند و او را به جشن...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 6
دختری با یک پیراهن آبی رنگ و مدل ماهی به سمتشان قدم برداشت و از نوع راه رفتنش مشخص بود که کفشهایش پاشنههای باریکی دارند. دختر موهای قهوهای اش که لایتهای طلایی داشتند را از روی صورتش کنار زد و چشمان عسلی روشنش را به تینا دوخت. - تینا؟ میشه معرفی کنی؟ از اقوام هستن؟ لهجهی غلیظش توجه سهند را...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 7
- معلوم هست چیکار میکنی؟؟ سهند با عصبانیت دستش را از حصار چنگ او آزاد کرد و تیز و برنده توی صورتش نگاه کرد. طلبکارانه تر از لحن او پرسید: - تو خودت داری چیکار میکنی؟؟ دختر مقابلش ایستاد. دستانش را در هم مشت کرد و آنها را با التماس بالا آورد. - توروخدا این یه بار رو بیخیال اخلاق گندت شو و...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 8
سورن باز هم تمسخرش کرد! باز هم موفقیت خودش را در شکستن غرور او به رخ کشید و دو قدم پساپس رفت... ستایش با دهان باز خیرهی برادرش ماند و بعد رفته رفته اشک به چشمانش هجوم آورد. سهند چند باری پلک زد و آب دهانش را به سختی بلعید... هنوز خون درست و حسابی به مغزش نرسیده بود تا موقعیت را درک کند! میعاد اص...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 9
سهند رفته بود؛ اما توی آن خانه هنوز هم جشن به پا بود. تینا کیکش را بریده بود. با بغضی که سعی میکرد سرکوبش کند چون نگاههای مینا و کیارش عذابش میدادند! دستش رو شده بود و هیچ راهی برای جمع کردنش نداشت. توی جمعیت مهمانانش چشم میچرخاند و هیچ خبری از سهند نبود! چاقویی که با یک ربان قرمز تزئین شده ب...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 10
از آسانسور خارج شد و کلید توی قفل خانه انداخت. با باز شدن در صدای تلویزیون به گوشش رسید. نگاهش را ابدا توی خانهی گرم و نیمه روشن نچرخاند! میخواست خودش را به راهی دیگر بزند و به اتاقش زیر راهپلهی چوبی پناه ببرد... - نگفتی این وقت شب کجا بودی! صدای پدرش او را متوقف کرد. از لحن کلامش پیدا بود ...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 11
تینا دلشکسته و عصبانی بود. به نظرش سهند بزرگترین نامردی را در حقش کرده بود و جشن تولدی که میتوانست بهترین باشد را دقیقا به بدترینشان مبدل کرد! غرورش در مقابل کیارش و مینا از بین رفته بود و از شب گذشته آنقدر به انتقام از سهند فکر کرده بود که مدام سرش درد میکرد. واقعا فکرش را هم نمیکرد کسی از ط...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 12
صبح آنقدر هوا سرد بود که سهند شالگردن سیاه رنگش را به دور گردنش پیچانده بود! همیشه همین بود... صبح به شدت سرد بود و هر چه به ظهر نزدیک تر میشد هوا کاملا متعادل میشد! ماشین را مقابل مدرسه پارک کرد و منتظر ماند تینا پیاده شود؛ اما دختر از جایش جُم نمیخورد! از توی آینه نگاهش کرد و با دیدن چشمان ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 13
توی تختخوابش تکیه بر لمسهی صورتی رنگ آن نشسته و کتابش را روی زانوانش باز رها کرده بود. صدای موسیقی از هندزفری توی گوشهایش به خوبی شنیده میشد و او مدام آهنگهای موبایلش را عوض میکرد و با آنها همخوانی میکرد. پدرش توی چهارچوب در ایستاده بود و خیره نگاهش میکرد. نگران بود که آیا وقتش را واقعا...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 14
دکمههای پیراهن ضخیم و مشکیاش را بست و موهای قهوهای اش را شانه زد. دستی به ته ریشش کشید و آن را به دقت بررسی کرد تا از مرتب بودنش مطمئن شود. امروز هم یک روزی بود مثل باقی روزها! باید صبح خودش را اینطور شروع میکرد که به سراغ دختر هدایتی برود و بعد تا ساعت تعطیل شدن او انتظار بکشد. ماشین از خود...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 15
کسی زنگ خانه را خیلی عجیب میفشرد... انگار که طلبکاری بود و پی طلبش آمده بود! میعاد دستهایش را بر روی دستههای قدیمی مبل تکیه داده بود که با شنیدن صدای آیفون نگاهش را از موبایلش گرفت و سر بلند کرد. صدای زنگ یک بار دیگه بلند شد و میعاد به طرفش رفت. - کیه؟ - سهندم! صدای برادرش قلبش را پر هیجان ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 16
حرفهای سورن او را خیلی خوب راضی کرده بودند! آنقدر راضی کرده بودند که سر ظهر مقابل مدرسه ایستاده بود تا تعطیل شود! دست به سینه تکیهاش را به ماشین زده بود و نگاهش را آن اطراف میچرخاند و مانند دیگر رانندگان انتظار میکشید. حق با سورن بود... او یک پسر بیکار و دیپلم ردی بود که به سختی میتوانست ک...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 17
ماشین سیاه رنگی انتهای کوچهی بن بست پارک شده بود. مرد جوانی که پشت فرمان نشسته بود با اخمهایی در هم کشیده خیرهی در خانهای بود! مردی که کنارش بود نیز چشم به همان نقطه داشت و همزمان پشت انگشتش را به سبیلهای مرتبش میکشید. - عجیبه! سورن بی حوصله بود چون آنچه که نباید رخ میداد اتفاق افتاده ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 18
حسام از یک چهارپایهی محکم بالا رفته و مشغول مرتب کردن طاقهها بود. پدرش بعد از مرگ دوست عزیزش، رحیم دیگر خودش را بازنشست کرده بود؛ اما با این حال گاهی به پسرش سری میزد. حسام تنها توی مغازه بود و یک ساعتی بود که سروکلهی مشتری هم پیدا نمیشد! عوضش سهند آمده بود... بی نتیجه از تمام تلاشهایش پشت...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 19
تینا یک دستش را به زیر استخوان گونهاش گذاشته بود و کوسنی را توی بغلش داشت. خیرهی دختر جوان مقابلش شد که دوباره آمده بود تا سوهان روحش شود! یک دختر دو رگه و زیبا که دلش را به پیچ و تاب یک شک انداخته بود... چرا نمیرفت پی کارش؟ وقتی به استانبول میرفت فکر کرد دیگر هرگز قرار نیست او را ببیند؛ اما...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان دومینو - پارت 20
دستیار شخصی سورن مقابل او و منوچهرخان ایستاده بود. دستانش را در هم قفل کرده و کت و شلوار قهوهای رنگش برای اندام چاق و تپل او کمی تنگ شده بود. منوچهرخان خودکارش را میان دستانش میگرداند و به نقطهای از میزش خیره مانده بود. متفکرانه سرش را خیلی آرام تکان میداد و گفت: - پس گفتی رفته بهشت ...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش