دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی در ترجمه گم شدیم اثر زهرا رمضانی

رمان در ترجمه گم شدیم

  • زبان فارسی
  • 5.2K 👁
  • 35 ❤️
  • 12 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه در ترجمه گم شدیم

الوند تاجی، پسری والیبالیست و معروف که تشنه‌ی توجه و موفقیت بیشتر است. او به یک تیم ایتالیایی برای کسب تجربه و شهرت بیشتر ملحق می‌شود. آنجا، با یک مترجم شخصی به اسم گرتا برونو روبرو شده. دختر ایتالیایی‌ای که اخلاقش سرد اما مرتب زبانش دقیق اما تند است. الوند پرانرژی؛ گرتا آرام. الوند پرحرف؛ گرتا محتاط. یکی دنبال دیده شدن و دیگری دنبال کنترل فضای خود. اما آیا کلکل‌هایشان نزدیکشان می‌کند… یا آنان را به سمت دلخوری و فاصله می‌برد؟ آیا این دو با اختلاف ملیت و تفاوت رفتارها، همدیگر را به سمت رشد می‌برند، یا اینکه ناخواسته باعث گیر افتادن هم در چرخه‌ی سوءتفاهم و رقابت می‌شوند؟ در این عاشقانه‌ی دو ملیتی، چیزی شبیه بازی شروع می‌شود که امیدوارم از آن لذت ببرید.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول: گره سرنوشت
هواپیمای ایرباس A380، چون پرنده‌ای باشکوه از سرزمین شرقی، با نرمی بر باند فرودگاه فیومیچینو رم فرود آمد. انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش، آسمان تهران را شکافته بود و حال بوی خوش پاستا و قهوه‌ی ایتالیایی، از لابه‌لای دریچه‌های تهویه به مشام می‌رسید؛ عطری که نویدبخش ماجراجویی‌های تازه و جدید را برای الوند داشت.
الوند، با کوله‌پشتی‌ای سنگین و چمدان با لبخندی که سعی داشت اضطراب نهانش را بپوشاند، از پله‌ها پایین آمد. چشم‌هایش، که تا همین چند لحظه پیش، شیشه‌های رنگی پنجره را جستجو می‌کردند، حالا با شتاب، در میان جمعیت رنگارنگ مسافران پیاده‌شده، به دنبال نشانه‌ای می‌گشت! طبق قول و قرار مجازی شب گذشته، قرار بود دختری با تابلویی کوچک در دست، در میان انبوه چهره‌های غریبه، چون فانوس دریایی بدرخشد.
باد ملایم پاییزی، عطر شکوفه‌های تازه شکفته‌ی نارنج را با خود می‌آورد و گونه‌هایش را نوازش می‌کرد. رم! شهری که تا همین دیروز، فقط در قاب عکس‌های تاریخی و روایت‌های دوستان ورزشکارش شنیده بود، حالا زیر پاهایش بود. دوست داشت هر چه سریعتر خیابان‌های سنگفرش، کوچه‌های باریک و پر پیچ و خم، و صدای دلنشین زبان ایتالیایی که انگار موسیقی متن زندگی بود را ببیند و حس کند. اما این زیبایی باستانی، نتوانسته بود تمام دلشوره‌ی او را از بین ببرد.
یک قدم، دو قدم، سه قدم… هر قدم در فرودگاه، صدایی بود که در گوشش می‌پیچید.
صدای چرخ چمدان‌ها، صدای اعلامیه‌های پرطنین به زبان عشق و قانون، صدای پچ‌پچ مسافران، و مهم‌تر از همه، صدای تیک‌تاک ساعت دلش؛ ساعتی که انگار با سرعت قطارهای تندرو ایتالیا می‌دوید و او را به سوی ناشناخته‌ای می‌کشاند.
ناگهان، در میان دریای صورت‌ها، چشمش به تابلویی خورد. کاغذی سفید، با خطی درشت و کمی نامنظم، که انگار با عجله نوشته شده بود. اما این عجله، چشمان او را به خود خیره کرد. زیر نام «الوند تاجی»، چیزی نوشته شده بود که باعث شد لبخند بزند، نه از آن لبخندهای اجباری اول ورود، بلکه لبخندی واقعی و از ته دل!
روی تابلو نوشته بود: «گوهر ناب ترجمه در ایتالیا!»
آن خط خرچنگ‌قورباغه‌ی پارسی روی کاغذ می‌رقصید و کنار آن، چهره‌ی خواب‌آلود دخترکی که روی صندلی نشسته بود؛ دختری که کلاه لبه‌دار سرخ رنگی بر فراز امواج نرم موهایش جا خوش کرده و همه‌ی اینها الوند را بی‌اختیار به سوی او کشاند.
زبان ایتالیایی را فقط در حد سلام و خداحافظ تقلیدی فیلم‌های ایتالیایی دهه‌ی شصت بلد بود؛ پس سلامی رساتر از اعتمادبه‌نفس واقعی‌اش سر داد؛ سلامی که دخترک را از چرت نیمه شیرین بامدادش بیرون کشید.
سر بلند کرد… و الوند در همان لحظه گرفتار اعجازی دیداری شد...
چشمانی که یکی آبی سرد دریاچه‌ای ساکت بود و دیگری سرخ سوزان انگار از دل لاوا. برای یک لحظه، ذهنش وا رفت؛ زیر لب گفت: «نکند دیوانه شدم؟»
برای اطمینان، انگشتانش را روی چشمان خود فشرد؛ چنانچه می‌خواست حقیقت را از پشت پلک‌ها بیرون بکشد. اما وقتی دوباره نگاه کرد، فهمید نه خواب می‌بیند و نه خیال‌های بی‌موقع سراغش آمده؛ در دل گفت احتمالا دخترک لنز دیگر چشمش را فراموش کرده که حال هر مردمک چشمش یک رنگ است.
بازخواست حیرت هنوز از گلویش بیرون نپریده بود که دخترک، دست کشیده و استخوانی‌اش را به سمت الوند جلو آورد و با پارسی دلنشین و نسبتا سلیس گفت:
- گرتا برونو هستم… مترجم و همراه این مدتی که اینجایید.
الوند نگاهش بین دست او و چهره‌اش رفت و آمد کرد. در هوای میانشان لحظه‌ای مکث افتاد؛ چون طنابی نازک میان دو غریبه‌ی تازه رسیده. بعد آرام دست او را فشرد و گفت:
- خوشبختم… منم الوند تا...
اما پیش از آنکه جمله‌اش به اتمام برسد، گرتا با خواب‌آلودگی بچه گربه‌ای که هنوز بیداری را جدی نگرفته دستش را بیرون کشید و همراه خمیازه‌ای بلند گفت:
- می‌دونم… بهتره راه بیفتیم. تا منم به خوابم برسم.
سپس راه افتاد و الوند با تعجب از بابت اینگونه رک بودن دخترک بعد از تکان دادن سرش، پشت سرش به راه افتاد، کلاه و ماسک مشکی رنگ روی صورتش، او را آزرده بود اما تنها کافی بود کمی دیگر تحمل کند.
ساعت دیجیتال درون فرودگاه دقیقا سه صبح را نشان می‌داد، الوند به شاستی مشکی رنگی که دخترک درب آن را باز نمود رسید و بعد از گذاشتن وسایلش، خودش نیز درون صندلی جا گرفت که کمی بعد از حرکت صدای دخترک به گوشش رسید:
- فردا رو استراحت کنین، بعدش برای قرارداد و کارای دیگه میام هتل که با هم بریم.
الوند سری تکان داد و گفت:
- شماره‌ت...
گرتا در حالی که اندکی سرعت ماشینش را کم می‌کرد، از داشبورد گوشی بیرون آورد و گفت:
- این گوشی توش خط هم داره... شماره‌ی من داخلش هست اگه مشکلی بود یا چیزی می‌خواستین بهم زنگ بزنین.
الوند با تشکر خودش را جلو کشید و بعد از گرفتن تلفن، دوباره به پشتی صندلی تکیه زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 31 درصد تخفیف

فقط تا 1 روز دیگر ( تا پایان روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان در ترجمه گم شدیم

زهرا رمضانی (هور) : ۵ روز پیش

با سلام خدمت شما عزیزان
با رمان جدید در ترجمه گم شدیم پیشتون برگشتم... اول از همه قرار بود رمان ترانزیت رو شروع کنیم اما تصمیم گرفتم به جای ترانزیت با این رمان پیش شما برگردم. ژانر کلکل و همخونه ای مثل ژانر تاریخی و اربابی رو اولین باره دارم می نویسم پس اگه کم و کاستی وجود داشت از همین الان عذرخواهی صمیمانه از شما دارم... رمان در حال نگارشه تعداد پارت مشخص نیست، و زمان اتمام هم همینطور پس ممنون میشم با صبر و حوصله کنارم باشین 💯
(ترانزیت به صورت کامل در چند ماه آینده تقدیم نگاه تون خواهد شد)
دوست دار شما زهرا

نظرات رمان در ترجمه گم شدیم
  • فروغ

    در پارت 11

    به به سلام بانووووو چشممون به رمانتون روشن🌞

    ۲ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم ❤️

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 91

    دستت طلا رمانش ب نظرم عالیه فقط یکم از تشابه ها کم شه بهترم میشه اصل رمان و تشابه پُر کرده بازم میگم عالییی

    ۳ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم... آره خودم احساس کردم کمتر خواهد شد که حس کلکل و طنز بیشتر دیده بشه

    ۳ روز پیش
  • شبنم

    در پارت 110

    عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید

    ۵ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر که لذت بردی عزیزم ❤️

    ۴ روز پیش
  • Maniya

    در پارت 11

    سلام نویسنده جانم خیلی وقته متتظر رمان جدیدتم امیدوارم مثل رمان هایی دیگه ات عاشقش بشم

    ۵ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم امیدوارم که همینطور باشه و لذت ببری 😊

    ۵ روز پیش
  • ....

    4

    سلام زهرا جون چون رمان وی آی پی و سکه ای من نمی تونم تا آخرش همراهت باشم😭😓 ولی می دونم کارت عالیه و این رمان هم مثل فرد باشکوه می ترکونهههه

    ۵ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون از نظرت خوشحال میشدم اگه کنارم می‌بودی ❤️

    ۵ روز پیش
  • مریم

    2

    به به بانوی هور رمان جدید مبارک😍😍

    ۵ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزمممم ❤️😍

    ۵ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 31 %
هنوز عضو رمان نشدی؟