خلاصه رمان عاشقانه در ترجمه گم شدیم
الوند تاجی، پسری والیبالیست و معروف که تشنهی توجه و موفقیت بیشتر است. او به یک تیم ایتالیایی برای کسب تجربه و شهرت بیشتر ملحق میشود. آنجا، با یک مترجم شخصی به اسم گرتا برونو روبرو شده. دختر ایتالیاییای که اخلاقش سرد اما مرتب زبانش دقیق اما تند است. الوند پرانرژی؛ گرتا آرام. الوند پرحرف؛ گرتا محتاط. یکی دنبال دیده شدن و دیگری دنبال کنترل فضای خود. اما آیا کلکلهایشان نزدیکشان میکند… یا آنان را به سمت دلخوری و فاصله میبرد؟ آیا این دو با اختلاف ملیت و تفاوت رفتارها، همدیگر را به سمت رشد میبرند، یا اینکه ناخواسته باعث گیر افتادن هم در چرخهی سوءتفاهم و رقابت میشوند؟ در این عاشقانهی دو ملیتی، چیزی شبیه بازی شروع میشود که امیدوارم از آن لذت ببرید.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 15
وقتی به پارکینگ رسیدند، صدای موسیقی هنوز از دور میآمد و نورهای رنگی روی سقف بر ماشینها میرقصیدند. زامیرا قدمی برداشت، اما پایش دوباره لغزید. اینبار خدیو بدون لحظهای مکث، دستش را پشت کمر او گذاشت و گفت: - سرت گیجه… باید بشینی. زامیرا هیچ نگفت، واقعا هم همین بود. خدیو در پاترول را باز کرد...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 14
زامیرا از پشت میز بلند شد، با دست خودش را باد میداد تا بلکن از التهابش بکاهد، اما فایده نداشت. فواد که درد زامیرا را میدانست کنار گوشش زمزمهای سر داد و او را به بیرون عمارت فرا خواند. چیزی که هم زامیرا میخواست هم خدیو و صد البته فواد... پس گوریلسان طبیعت دنا به سرعت از جا بلند شد و بعد از...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 13
خدیو هیچ نگفت، یعنی چیزی برای گفتن نداشت، پس آرام کنار کشید تا زامیرا با آن چهرهی متفاوت و اغواکننده از آن پیشی بگیرد. حین رفتن به سمتی برای نشستن که دقیقا مقابل بار بود، از روی سینی گردان دست خدمه، جام شراب گیلاسی برداشت و جرعهای از آن نوشید، زامیرا مجبور شد چیزی برای خوردن سفارش دهد، البته ک...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 12
زمان حال خدیو در حالی که کاور را به دست دخترک میسپارد ادامه داد: - برو صندلی عقب. سریع عوض کن. زامیرا اخم کرد و در حالی که شانه بالا میانداخت گفت: - لباسمو اینجا عوض کنم... با این قیافهی بدون آرایش که نمیتونم وارد اونجا بشم. هر کی منو ببینه فکر میکنه روحی چیزیم. خدیو هوفی از سر کلافگی کشی...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش

زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
خیلی هم عالی منتظر نظرات قشنگت هستم ❤️
دیروزفروغ
در پارت 150عالی بود بانو جان 💋
۴ هفته پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
نوش چشمات
۴ هفته پیشفروغ
در پارت 61قلمت مانا بانو 🚺
۴ هفته پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۴ هفته پیشفروغ
در پارت 11به به سلام بانووووو چشممون به رمانتون روشن🌞
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
فدات عزیزم ❤️
۱ ماه پیشزهرا
در پارت 91دستت طلا رمانش ب نظرم عالیه فقط یکم از تشابه ها کم شه بهترم میشه اصل رمان و تشابه پُر کرده بازم میگم عالییی
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
فدات عزیزم... آره خودم احساس کردم کمتر خواهد شد که حس کلکل و طنز بیشتر دیده بشه
۱ ماه پیششبنم
در پارت 110عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
خداروشکر که لذت بردی عزیزم ❤️
۱ ماه پیشManiya
در پارت 11سلام نویسنده جانم خیلی وقته متتظر رمان جدیدتم امیدوارم مثل رمان هایی دیگه ات عاشقش بشم
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم امیدوارم که همینطور باشه و لذت ببری 😊
۱ ماه پیش....
4سلام زهرا جون چون رمان وی آی پی و سکه ای من نمی تونم تا آخرش همراهت باشم😭😓 ولی می دونم کارت عالیه و این رمان هم مثل فرد باشکوه می ترکونهههه
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
عزیزم ممنون از نظرت خوشحال میشدم اگه کنارم میبودی ❤️
۱ ماه پیشمریم
2به به بانوی هور رمان جدید مبارک😍😍
۱ ماه پیش
زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
مرسی عزیزمممم ❤️😍
۱ ماه پیش
فروغ
در پارت 20قلمتون مانا گلم نتونستم صبر کنم شروع کردم به خوندن😁😁