لیست کلیه پارتهای رمان در ترجمه گم شدیم : پارت های 1 تا 15
تعداد کل پارت های منتشر شده : 15
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 1
مقدمه: من حاکم این بازی مرموز هستم، حال تو اگر خواهی نامش را زندگی بگذار. مهم این است مهرههای شطرنج به دستور من حرکت میکنند و من جوری تو را به بازی میگیرم که تو مبهوت میمانی. جوری تو را حیران و منگ میکنم که سالها در خلا زندگی کنی. آشفته! مردد! سرگردان! کلماتی که با بازی درست من، در حالا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 2
سرش را بلند کرد، تا چشم کار میکرد درختان سر به فلک کشیده که همه در خواب بودند، ناگه صدای قارقار کلاغ در آن سکوت اکو شد، آهی از دل برآورد و دوباره راه افتاد، اما حین راه با دیدن رد پای بزرگ و مردانه و رد پای یک حیوان کنارش خوشحال شد، با خنده در حالی که رد پا را دنبال میکرد گفت: - پیداش کردم! شای...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 3
سپس با یادآوری زامیرا، به سرعت به سمت تخت برگشت. کلاهش را که به سرش بود، با دقت از کنار سر خونینش کنار زد؛ با دیدن زخم بزرگ که در میان موهای قهوهای تیره و روشنش پنهان شده بود، چهرهاش درهم شد و اخم پررنگی بر پیشانیاش نشست. در دلش سوالی طنینانداز شد: - این دختر کلهشق تو کوهستان چکار میکنه؟ ا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 4
خدیو با آن چشمان پر غضب که به هنگام اخم پر جذبه و ترسناکتر نیز میشد از بین دندانهای بهم چسبیدهاش غرید: - وقتت رو تلف نکن! من قرار نیست بخاطر انتقام تو از اینجا دل بکنم و پشت سرت راه بیفتم. در آن لحظه، زامیرا با دقتی خاص، تره موی موجدار روشنی که چون نخی از طلا بر روی صورتش افتاده بود را با حر...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 5
خدیو، در سکوتی عمیق و رازآلود، همچون کوهی استوار و بیحرکت نشسته بود. سکوتش، به نوعی، زهرآگینتر از هر کلامی بود که میتوانست بر زبان آورد؛ گویی کلمات در دالانهای ذهنش گم شده بودند و تنها سکوت، همچون سایهای سنگین، بر فضای اطراف حاکم شده بود. از سوی دیگر، زامیرا با چشمان خسته و دلزده، تحت تأثی...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 6
او تمام این مدت ورد زبانش این سوال بود که «آیا میتوانم روزی از این بار سنگین رهایی یابم؟» و هر بار پاسخ خود را در سکوت کوهستان مییافت؛ پاسخی که تنها پژواکش درد و غم او بود؛ اما حال با این تلنگر زامیرا دریافت که میتواند از بند غم رها شود و خودش را آزاد کند. خدیو در حالی که قصد خروج از کلبه برا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 7
و بالاخره انتظار به سر رسید و دو بشقاب لازانیا روی میز گذاشته شد. بخار لازانیا که بالا میرفت، چون مهی خوشبو، بینشان دیوار کوتاهی از صلح میکشید. گرتا چاقویش را برداشت و با همان نظم و وقاری که در حرکاتش همیشه بود، تکهای برید. الوند هنوز نگاه میکرد. نگاهش بین بخار و پنیر کشدار گیر کرده و انگ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 8
فصل دوم: مانور زیستن من قرار نیست پا پس بکشم... قرار نیست عروسک خیمه شب بازی این سرنوشت مسخره باشم! من قرار است هست و نیست به آتش بکشم، پس مطمئن باش به هیچ عنوان از چنگال خشم و نفرتم رهایی نخواهی یافت. *** چندمین صبح بعد از بهتر شدن پا و سرش، با صدای واقواق توگو، که ناقوس بیداری را در سکوت سحر...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 9
در توهماتش فکر میکرد که تا خوب شدن کامل بدن زخمیاش، این معبد دردناک آزرده، میتواند استراحت کند، اما زهی خیال باطل! که این مرد، روحش از پولاد و قلبش از سنگلاخ کوهستان تراشیده شده است، نه از لطافت پنبه! بهمنماه بود و سوز و سرمای زمستان کوهستان دنا، همچون خنجری یخی، تا مغز استخوانش نفوذ کرده و ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 10
زامیرا دندان روی هم سایید، میخواست درد خشم را در آروارههایش له کند، و از خشم، قلبش همچون آتشفشانی در آستانهی فوران، در حال انفجار بود. این تمرین سخت، این شکنجهی جسم و روح، برای روز اول، پیش از آنکه بدن زخمهایش را به یاد آورد، از دیدگاه خودش زیادی بود، بسیار فراتر از تحمل انسانی. چطور وقتی از...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 11
توگو با واقواقی کوتاه، دور زامیرا چرخید و کنار او نشست، زامیرا با آخرین رمق، همچون شمعی که آخرین لرزش شعلهاش را تجربه میکند، سرش را بلند کرد. لبهایش، چون خاک تشنهی کویر، ترک خورده بود، اما زمزمهای لرزان، چون برگ خشکی که بر زمین میغلتد، از میانشان بیرون آمد: - زیبا… من... جملهاش ناتمام ما...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 12
زمان حال خدیو در حالی که کاور را به دست دخترک میسپارد ادامه داد: - برو صندلی عقب. سریع عوض کن. زامیرا اخم کرد و در حالی که شانه بالا میانداخت گفت: - لباسمو اینجا عوض کنم... با این قیافهی بدون آرایش که نمیتونم وارد اونجا بشم. هر کی منو ببینه فکر میکنه روحی چیزیم. خدیو هوفی از سر کلافگی کشی...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 13
خدیو هیچ نگفت، یعنی چیزی برای گفتن نداشت، پس آرام کنار کشید تا زامیرا با آن چهرهی متفاوت و اغواکننده از آن پیشی بگیرد. حین رفتن به سمتی برای نشستن که دقیقا مقابل بار بود، از روی سینی گردان دست خدمه، جام شراب گیلاسی برداشت و جرعهای از آن نوشید، زامیرا مجبور شد چیزی برای خوردن سفارش دهد، البته ک...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 14
زامیرا از پشت میز بلند شد، با دست خودش را باد میداد تا بلکن از التهابش بکاهد، اما فایده نداشت. فواد که درد زامیرا را میدانست کنار گوشش زمزمهای سر داد و او را به بیرون عمارت فرا خواند. چیزی که هم زامیرا میخواست هم خدیو و صد البته فواد... پس گوریلسان طبیعت دنا به سرعت از جا بلند شد و بعد از...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان در ترجمه گم شدیم - پارت 15
وقتی به پارکینگ رسیدند، صدای موسیقی هنوز از دور میآمد و نورهای رنگی روی سقف بر ماشینها میرقصیدند. زامیرا قدمی برداشت، اما پایش دوباره لغزید. اینبار خدیو بدون لحظهای مکث، دستش را پشت کمر او گذاشت و گفت: - سرت گیجه… باید بشینی. زامیرا هیچ نگفت، واقعا هم همین بود. خدیو در پاترول را باز کرد...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
- 1